چندی پیش به مفهوم نامانوس زندگی فکر میکردم، نامانوس از این حیث که به کرات شنیدهایم که زنده بودن معادل دقیقی برای زندگی نیست چرا که ممکن است فردی زنده باشد اما هیچگاه زندگی نکرده باشد؛ حال پرسش این است که زندگی چیست؟ چرا سپری کردن عمر و زنده بون را نمیتوان زندگی دانست؟ زندگی چه در چنتهی خود دارد که این گونه در تفاوت قابل تشخیص است و در تشابه مبهم؟ میشود گفت که زندگی والاتر از زنده بودن است؟ میشود گفت زندگی ارزندهتر از زیستن است؟
نیمههای شب بود، طبق عرف چراغهای اتاق خاموش بود و موسیقی در حال نواختن بود، از آن موسیقیهایی که هیچ ساعاتی نمیتواند آن را برایت آزرده خاطر کند، میشود شنید و شنید و شنید.
برای سپری کردن لحظاتی از استراحت، روی زمین درازکی کشده بودم و با خود ضممه میکردم و میسرودم و میشنیدم. نمیدانم چه شد که در گوش خود ندایی از ضممهای را شنیدم که سخت میشد تشخیصش داد؛ انگار واژهها به ناقص بر زبانم جاری میشگت، ضممهای که میگفت: زی، زین، زندی، زنده، زندگی، …
آهان خودش بود زندگی.
اما چرا آن را باید در این وقت شب و این لحظه و حس و حال میشندیم؟ چه تلگری مرا وادار به انداختن این لنگر واژهای کرده بود که عظمتش کمرِ بسیاری از مردان بلند همت را تاکنون در ناتوانی از تعریف و تشریح آن خم کرده است؟
نمیدانم.
در همان احساس و وضعیت به توضیح این مفهوم پرداختم و با دستان خود اشکالی از وجوهات زندگی را در دل تاریکی برای خود به تصویر کشیدم، تصوری که با چشمان باز نادیدنی بودند چرا که در دل سیاهی نمیشود چیزی قابل رویت را به تصویر کشید.
به مراد من زندگی چیزی فراتر از زیستن و زنده بودن است، زندگی فضایی است که میشود در آن زیست، چرا که زیستن در وادی و ساحت زندگی میتواند رخ دهد.
اگر زنده بودن را الزام بر زیستن بدانیم با این توصیف که زنده بودن در لحظه معنا میکند و زیستن در لحظات، آنگاه عمر را میتوان شروع لحظهی زنده شدن تا پایان لحظهی مرده شدن در توالی ممتد لحظات زیستن دانست؛ حال زندگی در کجای این ماجرا قرار دارد؟
زندگی فضایی است که انسان بالاجبار از تولد در آن افکنده میشود و با مرگ از آن خارج. این زندگی وجه دارد، آن هم نه یگانه وجهی که آن را عمر مینامند و یا زنده بودن. زندگی همانند تمام اشکال هستی که میشناسیم دارای سه بعد یا وجه است که هیچ کدام به صورت منفک قابل تحقق نیست، هر سه با هم انسان را به پیش میرانند، هر سه با هم انسان را با خود به همراه میبرند یا انسان هر سه وجه را با خود به همراه میبرد (این که تاثیر کدام بیشتر (طیف) یا مطلق (صفر و یک) است را نمیدانم).
به مراد من زندگی از سه وجه طول، عرض و عمق (امیدوارم انتظار شنیدن ارتفاع را نداشته باشید:)) بهره میبرد که به اختصار هر یک را توضیح خواهم داد.
طول زندگی
طول زندگی را من معادل عمر میدانم، این گونه که اگر فردی در لحظهی تولد با من همراه و هم گام بوده باشد و اکنون که دارم این متنها را مینوسم همانند من هنوز زنده (امیدوارم اینگونه) باشد، میشود گفت در طول زندگی آن فرد با من هم داستان است، ما از یک طول زندگی برخورداریم. زندگی افرادی طویل است و زندگی افرادی کوتاه، سوال این است که کدام را میتوان ارزندهتر دانست؟ جواب وابسته با دو وجه دیگر است. طول زندگی تنها وجهی است که نمیشود به آن دست درازی کرد، هیچ کنترلی نمیتوان روی آن داشت، تنها وجهی که برای هر فرد به یک شکل نمایان میشود، تنها وجهی که دو وجه دیگر وابسته به وجود آناند (درباره دو سویه بودن زمان پیشتر خواهم گفت).
عرض زندگی
مقداری برایم تعریف این مضمون سخت آمد اما به گمانم میتوان جامع و مانع بودن آن را بر درستی پذیرفت این که عرض زندگی را «تنوعِ برخوردِ متقابلِ فرد با چیزها» بدانیم. تنوع را از این حیث به کارگرفتهام که انسان در طول زندگانی خود میتواند در معرض بسیاری چیز قرار گیرد یا خود را قرار دهد، در معرض دوست داشته شدن و دوست داشتن، در معرض بودییدن گلبرگهای یک گل، در معرض تند باد وزیده در زیر یک بادبادک، در معرض سوزش گونههای صورت در هوایی سرد، در معرض همجوار سایه قدم زدن در آفتابی ملایم، در معرض درآغوش کشیدن و کشیده شدن، در معرض تنهایی سپری شدن و با جمعی همراه سفری شدن. تعدد در تنوع تجربههای مختلف در برگیرندهی مفهوم عرض زندگی است.
این در معرض بودنِ همیشگی انسان خواه و ناخواه برخوردی متقابل را میطلبد، من در اثر مواجه با هر چیز، استنباط و برداشت و ادراکی از آن چیز برای خود خواهم ساخت که به مدد آن، دیگر میتوانم در حیطهی تعامل گام بردارم. تعامل انسان با محیط.
مدت زیادی میشد که در ساعت مشخصی از هر روز از یک خیابان گذر میکردم، خیابانی که در ابتدای یکی از کوچههای آن آلونکی رو به رهروان وجود داشت که در آن شخصی همه وقت خیره به جمعیت مشغول معرفی اجناسش میشد، چند باری که از کنار آن گذر کردم با خود گفتم در روز چند چهرهی تکراری یا غیر تکراری را ممکن است زیارت کند؟ آیا فهم و درک او از حالات چهره میتواند متفاوت از فهم و درک من باشد؟ آیا او با دیدن انسانهای بیشتر انسانتر شده؟ آیا او در تشخیص، شاخصتر شده؟
اگر بخواهم مثال مضمون قبل را با مضمون فعلی کاملتر کنم، باید گفت شخصی که در طول زندگی با من هم داستان بود اگر به شیوهای یکسان در تنوعِ تجربیاتِ از سرگذرانده در طولی یکسان با من همراه شود، میشود گفت که او در عرض زندگی هم با من یکی است. مثال فردی را تصور کنید که همه وقت در مکان و زمانی مشخص و تعیین شده ساعت میزند و کاری یکنواخت و یکسان را همه وقت میگذراند، فردی غرق شده در روتینهایی تماما یکسان، عاری از هر گونه تنوع؛ اینجاست که میشود گفت عرضِ زندگی آن فرد کوتاه است، عرضی که در طول گم میشود و هضم؛ حال سوال این است که کدام را میتوان ارزندهتر دانست؟ تکرار یا تنوع؟ جواب وابسته به دو وجه دیگر است.
عمق زندگی
همیشه برایم سوال بود که چرا و چگونه یک فرد مدتی طولانی میتواند به یک شی زل بزند و حواسش پرت نشود تا این که ایامی در من رسید که مدتی طولانی به یک منظره و سنگ و خاطره زل میزدم و جوری در آن رخنه میکردم که هیچ کس و هیچ چیز نمیتوانست مانع غرق شدنم شود.
ساعتها از پس هم میرفت و من خیره به تماشای عطر صدایش میشدم، آواز نگاهش را تا ته جان میبوییدم و نسیم گامهایش را در پس پلکهایم لمس میکردم. آنگاه که زندگی در آن لحظه برایم خلاصه میشد، خلاصهتر از کوتاهترین لحظات، کشیده تر از عمری جاودان.
باری باید گفت که این عمق نام دارد، آن هم نه یک نام بلکه به واسطهی هر سطح نامی متفاوت را میشود بر آن گمارد. اولین نام مشغول بودن (Busy) است که بیشباهت به عرض زندگی نیست آنگونه که کثیری از ما در طول شبانه روز، مشغول بودن را تجربه میکنیم. کارمند بانکی که از صبح تا بعداظهر به مراجعان پاسخ میدهد، مشغول کار خود است، هر چند از این کار لذت نبرد، همچنین است پلیسی که در کار سامان بخشیدن به عبورومرور ماشینها در یک خیابان شلوغ است یا کارمند اداره پست که به کار روزانه و وظایف محوله میپردازد؛ اما پس از آن است که دومین نام در میرسد؛ دل مشغولی (Engagement) احوال کسی است که به گل و گیاه علاقه دارد و ساعاتی را در جوار گل و گیاه و درخت حیاط منزل سپری میکند و با علاقه به نظارهی آنها مینشیند. یا کسی که با ذوق و علاقه مشغول خواندن رمانی است، گذر زمان را حس نمیکند و دل مشغول و دل دادهی این امور است. از سوی دیگر، چنان که آمد، نویسندهای که مشغول نگارش رمان یا مقالهی خود است، یا شاعری که در کار سرایش و ویرایش شعر خویش است، یا نوازنده سنتور و پیانویی که در کار ساختن آهنگ تازهای است، یا فیلم سازی که مشغول ساختن فیلم جدید خود است، غرقگی (Flow) را تجربه میکند، غرقگیِ مشحون از دانش، مهارت و چالش.
این روزها کمتر کسی را میبینم که طولانی مدت به یک چیز بنگرد، خیره شود تا بیشتر ببیند.
کمتر کسی را میبینم که بگذارد دستانش خیال را لمس و زبانش حضور را فریاد زند.
کسی را نمیبینم که آهسته گام بردارد و ریشههایش را با ماندن مستحکم کند.
کسی که روانش پر از وجودش شود و بودن را با بودنش خلاصه کند.
همه وقت زندگی را با او بخواهد و مردن را برای او.
نمیبینم کسی را که عمیقا زندگی را زندگی کند.
جهان هر روز بیش از پیش بر سطح مینشیند، بیاطلاع از وجود تجربهی احساسی عمیق، بیاطلاع از تجربهی وجود دوستی عمیق، بیاطلاع از هر تجربهای ژرف. حال سوال این است که کدام را میتوان ارزندهتر دانست؟ عمیق یا سطحی بودن؟ جواب وابسته با دو وجه دیگر است.
گاهی در ما زمانی میرسد که عمق بر طول میچربد و گاهی طول بر عمق. گاهی عرضِ بیشتری را طالبیم و گاهی طولی بیشتر را در عرضی یکسان.
تنها جایی که انسان بیشتر میتوان به زندگی دست درازی کند، عمق زندگی است. تنها با عمق زندگی است که میشود از ارزش طول آن کاست. انسان نمیداند در طول زندگیِ نامعلوم خود چند عرض را میتواند تجربه کند، اما میتواند کاری کند که در طول هر عرض، عمق بیشتری را تجربه کند. اگر به ساحل رسید بگذارد کف پاهایش بیشتر رطوبت ماسهها را لمس کند، اگر به غذایی لذیذ رسید بگذارد زبانش بیشتر طعم آن را مزه کند، اگر دستانش به دستان یار رسید بگذارد بیشتر وجودش حضورش را لمس کند.
در دو مضمون پیشین مثال فردی به میان آمد که در طول و عرض زندگی با من هم داستان است حال اگر آن فرد در عمق هر تجربه با من همانند باشد، میشود گفت که او خودِ من است. آری خودِ من. این تنها من است که در طول و عرض و عمق زندگی میتوانند هم داستانم شود. این گونه است که تو در این زندگی تنهایی و این زندگی تنها به تو تعلق دارد.
ما برای زندگی همیشه یک مفهوم را به کار میگیریم اما این یک مفهوم، مفهومی یگانه است، برای هر کس متفاوت از دیگر مفاهیم زندگی است، فهم من از زندگی متفاوت از فهم تو از زندگی است چرا که هر یک، تنها یک زندگی را تجربه کردهایم.
هیچ زندگیای را نمیشود فهمید، مگر زندگیای که متعلق به خودت باشد، هیچ احساسی را نمیتوان ادراک کرد مگر احساسی که متعلق به خودت باشد.
جوانی ناکام
طبق عادت هنوز قدمهایم روشنایی روز را به خود ندیده بودند، خیابانها را در دل تاریکی یکی پس از دیگری وجب میکردم و پیادهروها را با گامهام بیدار، آنقدر صدا کم بود که وسط خیابان برای خود رژه میرفتم هر نیم ساعت یکبار پشت سرم را بیاینکه بشنوم نگاه میکردم. بعد از گذر از چند ساعت تصمیم گرفتم از مسیری متفاوت به مبدا بازگردم، در راه بودم که بنری را بر سرِ درِ یک خانه دیدم که روی آن نوشته شوده بود «جوانِ ناکام»؛ دیگر نمیتوانستم زمان را احساس کنم چرا که افکارم پر شوده بود از ناکامی دیگران در ناکام قلمداد کردن آن جوان (دوست دارم اکنون اینگونه فکر کنم)، دیگرانی که کامیابی را تنها در بلندای طول زندگی میبینند همه وقت ناکام در عمق و عرض زندگی خواهند ماند و هیچ گاه نخواهد فهمید که آن جوان در طول کوتاهش کامش را با عمیق و عریض بودن بیش از من و تو شیرین ساخته.
حکایتی دیگر ندارم جز توصیهای کوتاه که میگوید: «باید از لحظهی تولد در تک تک لحظات زیستن آنقدر حجیم شویم که فضایی خالی از این فضایی که زندگی مینامیمش در لحظهی خروج باقی نگذاریم، ظرفمان را تا جایی که جایی برای مظروف دارد پر کنیم و زندگی را بیشتر زندگی کنیم.
نظرات کاربران