در نوشتهی قبلی به این پرداختم که انسان چرا خود را سرگرم زنده بودن میکند و ملال با چه ماهیتی تجربه میشود، در این نوشته قصد دارم که به راههای گریز از این چرخهی پرتکرار و انواع ملال اشاره کنم.
اما قبل از آن مفید است که بگویم ملال و بیمعنایی با یکدیگر ارتباط دارند، ملال از ناراحتی جزئی گرفته تا از دست رفتن جدی معنا را دربرمیگیرد. ملال معمولا زمانی ایجاد میشود که نمیتوانیم آنچه را که میخواهیم انجام دهیم، یا مجبور باشیم کاری را انجام دهیم که نمیخواهیم. ولی هنگامی که نمیدانیم چه کاری را میخواهیم انجام دهیم، وقتی توانایی پذیرش مسئولیتهای خود در زندگیمان را نداریم چطور؟ در آن هنگام ممکن است خود را در ملال عمیقی بیابیم که یادآور فقدان قدرت اراده است، چون چیزی نیست که اراده بتواند بر آن چنگ بیندازد.
چند هفته پیش از مرگ کامو در آخرین مصاحبه از او میپرسند که در زندگی چه چیزی بیش از همه مورد تنفر بوده است؟ میگوید: “جهتِ تاریکِ من”. حال اگر این سوال را اکنون از من بپرسند، جوابم تنها در یک کلمه خلاصه میشود. آن کلمه «کِرِختی» است. گاهی تمام احساساتم توام از آن میشود. گاهی نگاهم خاموش است، مینگرم اما با چشم جان نمیبینم، لمس میکنم اما حس نمیکنم. گاهی نمیتوانم احساس کنم. شعلهی احساساتم کور گشته در این جادهی تاریک زندگی. دیگر صدای نفسهایم به گوشم نمیرسد، گامهایم بر روی دور تکرار افتاده است و افکارم زیر تازیانههای خلاء کمر خم کرده است. گاهی میخواهم همه جا تاریک شود آنگونه که دیگر نتوانم خود را ببینم. بیتفاوتی در بودن و نبودن است که مرا کرخت کرده، دیگر نه تاب و توان بودن را دارم و نه در آرزوی نبودن روز را به تاریکی شب میسپارم. کارم این است که زمان را از هر محتوایی خالی کنم و نگذارم حتی ذرهای احساس شامل حالش شود. آنقدر زندگی را خالی سپری کنم که در لحظهی نیستی هیچ حسرتی برای خود و هیچ نعمتی برای زندگی باقی نگذارم. میخواهم تجلی بخش تکرار باشم. هر روز و هر ساعت فقط تکرار شوم. تا لحظهی پایان.
شاملو در شعری که در سوگ فروغ فرخ زاد سروده میگوید:
“و ما هنچنان دوره میکنیم
شب را
و روز را
هنوز را”.
هنوز گشوده است و مشخص نیست به سمت چه غایتی حرکت میکند. دیگر فرد خسته شده از این که رنگ و بوی جدید به زندگی خود بزند یا استشمام کند.
«هنوز» نشان از ادامه دار بودن دارد اما ادامه دادنِ چه ادامهای میتواند آنگونه روانم را مجاب به بودن کند؟ به باقی ماندن کند؟ به زیستن کند؟
برخی از عوامل رقم زنندهی ملال
بیهدفی: رفتار تکراری فینفسه نمیتواند باعث ملال شود مگر اینکه فاقد هر گونه ارزش و معنا باشد. پس ما میتوانیم شرایط یکنواخت را به شرایطی ارزشمند تبدیل کنیم. در کارهای یکنواخت، هر چه بیشتر تمرکز کنیم، مشغولیت بیشتر میشود و هرچه تمرکز بیشتر بشود، به موارد جزیی پی میبریم وقتی متوجه چیزهای کوچک میشویم، میخواهیم دوباره نگاهی به آ بیندازیم. بنابراین بیآنکه بدانیم، به طور کامل درگیر ظرافتها شدیم.
اجبار: مجبور یا منع شدن از انجام کاری به ملال منجبر میشود. در تحقیقی، گروهی از افراد میبایست یک کار یکنواخت را تا هر وقت که دوست داشتند انجام دهند، اما گروه دیگر مجبور بودند همان کار را تا زمانی ادامه بدهند که محقق میگفت. با اینکه هر دو گروه مدت یکسانی از وفت خود را صرف کار کرده بودند اما داشتن اختیار عمل برای متوقف کردن کار منجبر به کاهش گزارش ملال در گروه اول شد.
تعادل بین مهارتمان با چالش: با یک بازی توضیح میدهم، تصور کنید یک ساعت مشغول بازی در سطح مبتدی هستید. اگر نتوانید سطح خود را ارتقا دهید، بازی برایتان تکراری و عمیقا کسالت آور میشود. حالا تصور کنید بازی در چالشیترین سطح ممکن قرار میگیرد. به سرعت کلافه میشوید. در حالت اول مشکل ما تکرار است در حالت دوم مشکل ما بهریختگی است. دادههایی از تحقیقی نشان میدهد وقتی هیچ چالشی وجود ندارد(همیشه برنده شدن) یا چالش بسیار زیاد وجود دارد( همیشه باختن) ما بیشترین میزان ملال را تجربه میکنیم. در شروع فعالیت باید سطح متناسب را انتخاب کنیم، از اموزش زبان گرفته تا انتخاب کتاب و فیلم.
ازدیاد خواستهها و تنوع طلبی: باید کاملا از آرزو و خواستن گریخت یعنی کاملا بپذیریم که در سرشت درونیمان تکاپویی تسلیم ناپذیر در جریان است. این رنج از آغاز در ما نهاده شده و ما محکوم به داشتن چنین سرشت و طبیعتی هستیم. یعنی اول باید پوچی بنیادین این دنیای پر از اوهام را درک کنیم و بعد به دنبال راهی باشیم به دست رد زدن به سینه خواستهها.گاهی ملال به این سبب است که چیز تازهای در کار است. روان آدمی تنوع طلب و نوجو است رقیبِ نو همیشه دل انگیز تر رقیبِ کهنه رخ مینمایاند.
یکنواختی و تکرار: ملال در بسیاری از موارد از دل تکرار بر میخیزد، مثلا اغلب هنگامی که به موزه و گالری میروم و فقط تقلیدهای رنگ و رو رفته و ضعیفی از آثاری را میبینم که قبلا بارها دیدهایم ملول میشوم. کارهای یکنواخت کسل کنندهاند، چون نیازمند توجه ما هستند و در عین حال نمیتوانند تمام ظرفیت ذهنی ما را اشغال کنند. نظارت بر خط مونتاژ یک کارخانه از کل ظرفیت ذهنی استفاده نمیکند اما به محض اینکه وارد رویاپردازی میشویم، قطعات معیوب از مقابلمان عبور میکند. کارهای کسلکننده و یکنواخت به میزان حداقلی از ظرفیت ذهنی نیاز دارند.
آستانه داشتن لذات: ذهن و روان آدمی آستانهای مشخص برای لذت بردن دارد، آنگونه که از آستانهای به بعد دیگر توان لذت بردن را نداریم. اوجِ لذتِ تجربهها با هم متفاوتاند اما این لذات برای هر تجربه حدی مشخص دارد. ما در یک بازهی خاصی احساس لذت میکنیم.
جان فرساترین بخش ملال چیست؟ چرا برای ضایل کردنش اینقدر شتابزدهایم؟ زیرا ملال وضعیتی بدون سردرگمی و پرت اندیشی است که خیلی زود حقایق بنیادین و ناخوشایند هستی را آشکار میکند، هستی بیمعنایمان، حرکت بیامانمان به سوی زوال. پس زندگی انسان چیست جز چرخهی بیپایان خواستن، ارضای ملال و دوباره خواستن؟
چند راهکار برای پس زدن تجربهی ملال
فکر کردن به اتفاقات ناگوار و فاصله گرفتن از خوگیری به لذتها: ما از جایی به بعد به لذتهایی که میبریم خو میگیریم. گوش سالمی که با آن میتوانیم به موسیقی مورد علاقهی خود گوش دهیم، چشم سالمی که میتوانیم شبنم را روی برگ درختی ببینیم، گذر زمان این گونه لذایذ را تبدیل به عادت میکند. سلامتی، خانواده، دوستانی که داریم و …. اینها لذاتیاند که از فرط عادی شدن از جایی به بعد دیده نمیشوند مثل عینکی که روی چشم فردی است و از جایی به بعد دیگر یادش نیست که به مدد این عینک است که جهانِ پیرامون را خوب میبیند، خوگیری به لذتها را پس زدن. این لذتها، لذتهای متعارفاند. لذت بردن مراتب دارد، تا زندگی رنگ ملال به خود نگیرد، تعبیر شاکر بودن خیلی با این تلقی از فاصله گرفتن از لذتها در تناسب و تلائم هست. در سیاق غیر دینی هم میشود شاکر بود، قدر دانستهها را دانست. در وصیت نامهی فکری و شعری شاملو گفته میشود که:
رقصان میگذرم از آسنانهیِ اجبار
شادمانه و شاکر
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت
به جان منت پذیر و حق گزارم! چنین گفت بامدادِ خسته
شاملو تعبیر شادمانه و شاکری را به کاربرده است. میگذرم از آستانه اجبار به تعبیر مردن است. شاملو قدر تمام داشتههاش را میداند، به رقم همهی تلخی ها، او مُنکر ناملایمات نیست. مهم این است که از خوگیری به لذتها فاصله بگیریم تا بتوانیم تجربهی ملال را پس زنیم. بسیار است اتفاقات ناگواری که در کمین است. باید موقعیت اینجا و اکنونیمان را قدردان و شاکر باشیم.
تامل در سرشت و سرنوشت ناپایدار جهان و دم را غنیمت شمردن: برخلاف انچه که فکر میکنیم دنیا بسیار زودگذرتر از آن چیزی است که ما میپنداریم. قصهی زوال و فنا و نامانایی و عدم ثباتِ این دنیا از مضامینی است که مدنظر رواقیون بوده است و بر آن تاکید کردهاند. هیچ حقیقتی، حقیقیتر از زوال (روندی تدریجی به سوی فنا) این عالم نیست.
خودشکوفایی از طریق تجربه کردن امور نو و تازگی و طراوت را درجهان پیرامون و استعدادها را محقق کردن: تعبیر خودشکوفایی از دید ابراهام مازلو در هرم سلسله مراتب نیازها (Self Factionalism) پس از برآورده شدن نیازهای پایین هرم در میرسد. خودشکوفایی وقتی محقق میشود که فرد مرکز سقلش/شخصیتش از درون به بیرون منتقل شود، انگونه که نیازهایی که در مقام برآوردن آنها همت میگمارد سبقهی درونی بیشتر داشته باشند تا بیرونی. انگیزه از بیرون به درون یا درون به بیرون میجوشد؟ خودشکوفایی عبارت است از نیازهایی که از درونِ فرد نشات میگیرد. یک نویسنده از جایی به بعد نه برای کسب درآمد و شهرت بلکه نفس نویسندگی است که آن را از پی نوشتن میکشاند.
گل پاسخ داد:
ابله! گمان می کنی شکوفا شدن من، برای دیده شدن است؟!
من برای خود میشکفم، و نه برای سایر افراد
شکوفایی، مرا خوشحال میکند.
منشأ شادی من، در وجود و شکوفایی خودم است.
(درمان شوپنهاور/اروین د یالوم)
فراتر رفتن از خود و کمک کردن به دیگران: بخشیدن هر آن چیزی است که فرد از خود جدا میکند یا میرهاند. احساس این که من به دردی خوردهام و به دیگران کمک کردهام. به تعابیر فرانکل «فراتر رفتن از خود» یکی از راهکارهایی است برای معنا بخشیدن به زندگی، «خود را فراموش کردن» و «در بند خود نبودن». در میان رواقیون معاصر میشود به اسپینوزا و شوپنهاور اشاره کرد. اسپینوزا از خیلی از داشتهها و مایملکی که داشت، گذشت.
کاهشِ میزانِ انتظار: اگر انتظار من از امور محبوبِ من انتظاری برنیامدنی باشد، من زود دست خوش ملال میشوم. انسان باید انتظارش از امور، معقول باشد. هر چیز حدی برای خدمت کردن به ما دارد. گاهی خیال میکنیم اشیاء بیش از آن چیزی که میتوانند به ما ببخشند، میتوانند ببخشند. بعد از تجربه با خود میگویم فقط همین بود؟ توقع ما از اشیاع باید عقلانی/منطقی باشد. وزن امور را باید بدانیم. هر چیز حدی از لذت دارد، وقتی هر کدام از این حدود را اغراق آمیز برای خودمان تلقی کرده باشیم هنگام تجربه به دلیل عدم انطباق تجربه با توقع، دچار ملال میشویم.
نزدیکی و ژرفا در نگاه: هر چه از دورتر به چیزها و وقایع نگاه کنیم امکان تکراری دیدنِ وقایع افزایش پیدا میکند. اما وقتی از نزدیک نگاه میکنیم، در هر نگاهی تنها یک جزء را میبینیم و در نگاه بعدی جزئی دیگر، تا رسیدن به تکرار مدتها طول میکشد. نزدیک بینی همیشه با بیشتر دیدن همراه است. وقتی از نزدیک به یک چیز مینگریم در سطح تنوع داریم، اما زمانی که عینک ژرفا را بر چشم میگذاریم در عمق تنوع پیدا میکنیم، باری در عمق یک متری و باری در عمق دو متری سیر میکنیم. انسان سطحی نگر هر بار همان سطحی را میبیند که پیشتر دیده است.
افزایش یادگیری: عموما میزان یادگیری که برای استفاده از اشیاع نیاز داریم خیلی زیاد نیست. استفاده از یخچال نیازمند اطلاع و دانش در حوزهی فیزیک و برق نیست. اگر انسان در هنگام استفاده از اشیاء به میزان اطللاعات و معلومات فعلیاش اکتفا نکند (صرف حداقل دانش برای استفادهی عملی از آن) و با خود بگوید این شیء میتواند مدت ها من را به خود مشغول کند، آن وقت است که هر بار از یک جنبه به آن شیء مینگرد و کمتر ملول میشود. مادامی که به امور از جنبهی ابزاری نگاه کنیم به ملال دچار میشویم، چرا که جنبهی ابزاری اشیاء تنها یک جنبهی ناچیز از آن شیء است. هر چه جنبهی ابزاری بر ذهن ما غلبه کند جنبهی تکرار در زندگی ما بیشتر میشود و زودتر پا در عرصهی ملال میگذاریم.
آهستگی در زیستن: پیشتر به این موضوع اشاره شد که انسانهای شتابزده دستخوش ملال میشوند، انسان آهسته حضور قلب دارد، انسان هر چه سریع تر و عجولانه تر زندگی کند تفاوتها و جنبههای منحصر به فرد اشیاء را کمتر احساس میکند. هیچ دو پدیدهای مثل هم نیستند، راه تشخیص تفاوت تنها از جادهی آهستگی میگذرد. آهسته کاری است که باعث میشود همه چیز متفاوت به نظر رسد و همیشه جنبهی بداعت و نوظهوری را در همه چیز ببینیم. آهسته کاری با خود حضور قلب میآورد، هر چه این حضور قلب بیشتر شود نزدیکی و صمیمت ما با چیزی که با آن مواجهیم بیشتر میشود و هر چه نزدیکی و صمیمت بیشتر شود چیزهای تازه و بدیع بیشتری در آن میبینیم، آنگاه میفهمیم که هیچ موجود دیگری با او مانند نیست، میفهمیم که او موجودی دیگر است. مثال انسانی که هیچ گاه دوبار نشده است که یک برداشت از یک بیت غزل حافظ داشته باشد.
عمل کردن به علم: هر چه انسان به علمش کمتر عمل کند بیشتر همه چیز را یکسان میبیند. هر چه فرد به مجاری عمل نزدیکتر شود تنوع در جهان بیشتر شامل حالش میشود.
انواع ملال
میلان کوندرا یه سه نوع ملال اشاره میکند، ملال منفعلانه، زمانی که از سر بیعلاقگی خمیازه میکشیم. ملال فعالانه، زمانی که خود را وقف یک سرگرمی میکنیم و ملال طغیانگر، همچون هنگامی که در کسوت مردی جوان، شیشههای مغازهها را خرد میکنیم.
اما “من نوع شناسی مارتین دالمن را بیشتر ترجیح میدهم که بین چهار نوع ملال تمایز قائل میشود: ملال برخاسته از موقعیت (situative boredom)، همچون زمانی که منتظر کسی هستیم، به سخنرانی گوش میدهیم یا سوار قطار میشویم؛ ملال برخاسته از اشباع (boredom of satiety) که زمانی ایجاد میشود که مقدار یش از حدی از یک چیز داریم، و همه چیز مبتذل و پیش پا افتاده میشود؛ ملال وجودی (existential boredom)، که زمانی است که روح ما از هر گونه محتوایی تهی میشود و دنیا به چیزی خنثی تبدیل میشود؛ و ملال خلاقانه (creative boredom) که ویژگی بارز آن نتیجهای ست که ایجاد میکند و نه محتوایش، یعنی این افراد مجبور میشود کاری جدید انجام دهند.
فلوبر بین ملال عمومی (ennui commun) و ملال مدرن (enniu moderne) تمایزی قائل میشود که به طور کلی شبیه همان تمایز میان ملال موقعیتی و ملال وجود است.”
علاوه بر انواع نام برده شده در کتاب «روانشناسی ملال» گفته میشود که مارتین هایدگر برای پدیده ملال سه نوع را در نظر گرفته است؛ ملال سطحی، ملال جانبی و ملال عمیق.
در ملال سطحی هایدگر از ما میخواهد تصور کنیم در یک ایستگاه قطار نشستهایم و منتظر قطاری هستیم که دو ساعت تاخیر داشته است. نگاه به گوشه و کنار ایستگاه پایینترین سطح سرگرمی را برای ما فراهم میکند. یک کتاب یا یک تلفن داریم، اما آنها فقط زمانی بسیار کوتاهی را در کام خویش فرو میبرند. بعد دوباره به حال خویش رها میشویم، در حالی که به مشغولیتی دیگر نیاز داریم تا حواسمان را از این انتظار پرت کند. هایدگر از این حالت با عنوان ملال سطحی یاد میکند. ملال سطحی به موضوع یا رویداد بیرونی اشاره دارد که در واقع اتفاق نمیافتد. به بیان دیگر، زمان خیلی کُند سپری میشود.
سپس هایدگر از ما میخواهد تصور کنیم که در یک گروه اجتماعی حضور داریم (کار بیضرر و تا حدی خوشایند)، مثل یک دورهمی برای جشن بازنشستگی. دربارهی امور جاری صحبت میکنیم، داستان آخرین موفقیتها و نقاط ضعف فرزندانمان را با هم در میان میگذاریم. دیری نمیگذرد که متوجه میشویم تمام این مدت، علیرغم لذتبخش بودن، کاملا بیفایده است. شاید سرمان گرم شده باشد اما این سرگرمی اصلا فعالیتی معنادار نیست و حس میکنیم وقتمان تلف شده است. این وضعیت ملال جانبی است. یعنی فعالیتی که مستقیما به یک موضوع یا رویداد خاص (مثل منتظر ماند در ایستگاه قطار) ربط ندارد.
سومین مرحله از ملال، ملال عمیق برای هایدگر بیشترین اهمیت را دارد. این نوع ملال هیچ موضوع یا منبعی ندارد، بیزمان است و نوعی از پوچی را نشان میدهد که در آن درک وحشتناکی از واقعیت بدست میآوریم.
نظرات کاربران