در گذشتهای نه چندان دور از بافت زندگی و طول و عرض و عمق زندگی حرف زدم و به این اشاره کردم که با وجود تشابه در دو انسان، تفاوتها را نمیتوان نادیده گرفت، با این مضمون که ما انسانیم و از مولفهها و ویژگیهای یکسانِ بیشماری برخورداریم اما (این «اما» ناقض حرفهای پیش از خود نیست) تفاوتهایی که در ساحت رفتار و روان و عادات آدمی داریم در مجموع بیشباهت با دیگری یا دیگران است.
امروز در حوالی ذهنآگاهی داشتم به مفهوم «خاص» و «منحربهفرد» بودن فردی در رابطه برای فردی دیگر فکر میکردم، این که چرا ما در نگاهمان دیگری را خاص و متفاوت از دیگران میپنداریم؟ چرا ما میل به انکار تشابه و اصرار بر تفاوت داریم؟ چرا گمان میکنیم در دیگری چیزهای نهان و پیداست که تنها منحصر به خودِ اوست؟ این اطمینان یا تمایل به حصول اطمینانن از کجا میآید؟
پاسخ این سوال را با طرح دو گزاره پیش میبرم که روی هر دو به یکسان تاکید دارم و وزن هیچ یک بر دیگری برتر نیست.
گزارهی اول:
گزارهی اول را با طرح پارهای از دیباچهی گلستان سعدی شروع میکنم:
“یکی از صاحبدلان سر به جَیبِ مراقبت فرو برده بود و در بحرِ مکاشفت مستغرَق شده. حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: از این بُستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیهٔ اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.”
این حکایت اشاره به این موضوع دارد که ما در مواجه با معشوق (در حکایت موضوع چیز دیگری است) چنان عنان از کف میدهیم که هر چه از قبل پِی ریزی کرده باشیم که هنگام مواجه با معشوق به صورت کامل حضور داشته و آگاه باشیم و از وجنات و محاسن و ویژگیها و جزئیات معشوق صاحبِ اطلاع شویم مکفی نیست و رَهیست به ناکجا آباد.
پیش از حضور با خود میگوییم:
“وقتی دیدیش، قشنگ حضور داشته باش، ببین چی میگه، چطور میگه، لحنش چطوریه، چطور کلمات رو ادا میکنه، چی پوشیده، رنگ شال و لباسش چیه و چی تنش کرده، دست بند داره نداره، وقتی میخنده چه شکلی میشه، چطور دستش رو توی هوا به جریان میندازه، چشماش دقیقا چه رنگیه و …”
اما به محض غیبت، هیچ به یاد نداریم، درواقع چنان مسحورش میشویم که هیچ خاطرمان نمیماند، انگار در عالمی غیر از عالم فعلی سیر میکنیم و هیچ یک از عوامل این عالم به چشم و چنگ نمیآید.
گزارهی دوم:
مبنای شناخت و آشناییت میزان نزدیکی ما با دیگری است. همانطور که پیشتر اشاره کردم، نزدیکی دو وجه دارد، وجه اول مربوط به احساست است و وجه دوم مربوط به وضعیت (چیزی که برای تنهایی هم صدق است) در اینجا به وجه دوم یا وضعیت کاری نداریم و مبنا احساسات است.
واحد اندازه گیری در میزان احساسِ نزدیکی، اطلاعات است. این اطلاعات شامل همه چیزِ مرتبط یا در ارتباطِ با من میشود. من در تعامل و ارتباط با محیط و دیگران چگونهام؟
اگر میزانِ احساس نزدیکی را گام بندی کنیم و آن را به صورت یک طیف در نظر گیریم، میتوان طیف و گامها را با اسامیای همچون، آشنا، همکار، دوست، رفیق، عضوی از خانواده ، شریک عاطفی و … همراستا کرد و تعبیر و تعریفی مشخص برای هر یک به کار گرفت.
اولین گام در فهم و تجربهی احساس نزدیکی میتوان آشناییت باشد، فردی را در جایی دیدیم، کلمه و کلامی رد و بدل کردیم و او اکنون به ما بیش از اکثریتِ جامعه و دیگران نزدیک است، او را میشناسیم، کمی بیشتر از دیگران، او ما را میشناسد، کمی بیشتر از دیگران. هر چه میزانِ در میان گذاشتن اطلاعات و احساسات بیشتر باشد، فرد از آن سرِ طیف (غریبگی) به آن سرِ طیف (رفاقت و شریک عاطفی و … )حرکت میکند.
در محیط و خیابان و شهرهایی که در آن قدم از زمین بر و روی زمین میگذاریم انسانهای زیادی زندگی و همانند ما قدم از زمین بر و روی زمین میگذارند، آنها را میبینیم، یا نمیبینیم، تنهمان به تنهشان میخورد یا نمیخورد و … چیزی که در این بین مطرح است غریبگی است، کُل است تا جزء.
ما تمام افرادی که نمیشناسیم و پیکری مشابه پیکرما دارند را در دایرهی انسان قرار میدهیم.
تمام افرادی که نمیشناسیم و پیکری مشابه پیکر ما و در ایران سکونت دارند را در دایرهی ایرانیان قرار میدهیم.
تمام افرادی که نمیشناسیم و پیکری مشابه پیکر ما و در ایران و در استان خراسان رضوی سکونت دارند را در دایرهی خراسانیان رضوی قرار میدهیم.
تمام افرادی که نمیشناسیم و پیکری مشابه پیکر ما و در ایران و در استان خراسان رضوی و شهر مشهد سکونت دارند را در دایرهی هم شهری قرار میدهیم.
در همین چند جملهای که مطرح کردم، طول جمله بیشتر و بیشتر میشود چرا که اطلاعاتمان از افراد بیشتر و بیشتر شده است، پس میزان احساس نزدیکی بیشتر و بیشتر شده است، طبیعتا هر چه فرد به شما نزدیکتر باشد میتوانید چیزهای بیشتر و «منحصر به فرد»تری از او بگویید.
با شناخت و آشناییت و در میان گذاشتن و بیان احساساتِ بیشتر است که فردی به ما نزدیکتر میشود، دیگر او میشود حسین عبداللهی، اهل مشهد، دوستار طبیعت و کوه و جنگل و رودخانه، مشتاق گشت و گذار زیر باران و تودهای از ابرها متراکم و یکدست و شیفتهی کتاب و تنهایی. دیگر او برای من انسان نیست، حسین است، مجید است، بهنام است.
دیگر او حتی او از حسین هم بیشتر است، او حسینی است که نوشتن را دوست دارد؛ این گونه است که کل به جزء تبدیل میشود.
خطابههای فوق را خواندم تا این را بگویم که معشوق برای ما در این گزاره سرشار از جزئیات است، رنگ لباسی مشخص، نگاهی مشخص، خمِ ابرویی مشخص، حالت گیسوانی مشخص، خندههایی مشخص و …
حال به پرسش ابتدای نوشتار میپردازیم که چرا ما در نگاهمان دیگری را خاص و متفاوت از دیگران میپنداریم؟ چرا ما میل به انکار تشابه و اصرار بر تفاوت داریم؟ چرا گمان میکنیم در دیگری چیزهای نهان و پیداست که تنها منحصر به خودِ اوست؟ این اطمینان یا تمایل به حصول اطمینانن از کجا میآید؟
پاسخ در دانستنِ جزئیاتِ معشوق است. در آن هنگام که من در صدای خندههایش حالت نگاهش رخنه میکنم میتوانم بیشتر جزئیات را ببینم و تفکیک کنم و این شناختِ جزئیات است که او را برای من در مواجه و با دیگران متفاوت و منحصر به فرد میکند.
آری، آن وقت است که در پاسخ کسی که میپرسد چه چیز خاص و منحصر به فردی در او دیدی، میتوانیم بگوییم:
وقتی که میخندد….
وقتی که نگاه میکند…
وقتی که میپزد و دست به طبخ میزند…
وقتی که راه میرود
وقتی که گیسوانش را به نسیم میسپارد…
وقتی که…
وقتی که…
وقتی که…
این وقتهاست که تماما در او و با او بوده است و تنها اوست، این وقتهاست که باعث شده او برایم «منحصر به فرد» شود.
من در این وقت ها رخنه گشتم تا بگردم در درونش، تا بگردم بر دورش.
نظرات کاربران