فعلا همه چیز خوبه، تقریبا متوجه شدم که ساختار پیامهاتون به چه صورته. نیازی به سخت گرفتن نیست.
تفاوت عشق با دوست داشتن؟ عه… 😁 این رو برای کیف کردنم پرسیدید یا ثابت کردن این که خیال میکنم علامهی دهرم؟😁
درواقع منم دقیق نمیدونم اما به نظرم یه وجه تفاوت عمیقی دارن، اونم اینه که عشق در فراق معنا میده و دوست داشتن در وصال، ما زمانی که با هم هستیم نمیتونیم بگیم عاشق همیم، تنها میتونیم بگیم خیلی هم دیگه رو دوست دارم.
البته یه جا میشه عشق و عاشق بودن رو حتی زمانی که دو نفر با هم هستن به کار گرفت، اونم اونجاییه که بدونیم قراره مسیرمون از هم جدا بشه و درد فراق رو تجربه کنیم.
خاطرم هست از دوستی پرسیدم که چرا به رابطهت با وجود این که میدونی پایانش کجاست عمق میدی و بیشتر سعی میکنی معناش کنی، نگاهش جالب بود، میگفت: «میخوام وقِتِ رسیدن به اون نقطه بیشتر مرگ رو لمس کنم» منظورش از مرگ، همون حس دردِ از دست دادن بود. این موضوع برمیگرده به همون حس و حالی که مدتی قبل ازش حرف زدم، چرا با وجود این که میدونیم تموم میشه، بیشتر میخوایم. تعریف اون این بود؛ نمیخوام در اثر جدا شدن زخمم سطحی باشه، میخوام به جون دادن بیوفتم.
در حال حاضر قصد تحلیل نگاهش رو ندارم 😂
بقول رفیق شفیقمون، افلاطون: «عشق در وجود عاشقه، نه معشوق»، یعنی اگر میخوای از عشق بهرهی اصیل ببری باید عاشق بشی.
میخواید به وجه دارکشم اشاره کنم؟😁😂
امیدوارم به این توضیحات علامه بودن خودم رو به حد کفایت ثابت کرده باشم 😎
گفته های بالا موضوعات در میون گذاشته شده با یکی از دوستان هست و الان میخوام کمی یک طرفه صحبت کنم، در ابتدا خیلی کوتاه درباره بدهکار شدن به مرگ بگم که یکی از پیشنهادات همیشگی من به خودم و دیگران این هست که تا جایی که میتونید بدهیتون رو به مرگ زیاد کنید، جنس این بدهی چیه؟ «گستردگی» و «عمق» تجریبات، تا جایی که میتونید عمق و گستردگی تجریباتمون رو زیاد کنیم، تا جایی که جا برای زیستن هست بزییم، حسام ایپکچی به گونهای دیگه به این مضمون اشاره کرده، اون از «زیاد زیستن» حرف زده، این زیاد زیستن صرفا در کثرت تجربیات خلاصه نمیشه و شامل عمیق تجربه کردن هم میشه.
یاد شعر «پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم» از «مارگوت بیکل» افتادم 🙂
”پیش از آن که واپسین نفس را برآرم
پیش از آن که پرده فروافتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم،
تا روزها بیثمر نماند
ساعتها جان یابد
و لحظهها گرانبار شود
هنگامی که میخندم
هنگامی که میگریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی ست ناشناخته
پُر خار
ناهموار،
راهی که، باری
در آن گام میگذارم
که در آن گام نهادهام
و سر ِ بازگشت ندارم
بی آن که دیده باشم شکوفایی ِ گلها را
بیآن که شنیده باشم خروش رودها را
بیآن که به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات
اکنون مرگ میتواند
فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم
که زندگی کردهام …”
انسان به نظرم در هر چیز میتونه خودش رو بدهکار کنه، اگر کلیت رو بدهکار بودن رو به «مرگ» بدونیم، اون وقته که تو میتونی بدهیت رو با بیشتر عشق ورزیدن، بیشتر بوییدن، بیشتر شنیدن، بیشتر گوش جان سپردن، بیشتر دیدن و در یک کلام بیشتر زندگی کردن زیاد کنی. این بیشترها، عمیقترها و گستردهترها بدهی ما رو زیاد میکنه. به گمونم اولین بار رولو می بود که به موضوع بدهکار شدن به مرگ اشاره کرد با این موضوع که خیلی از انسانها به این دلیل که میترسن بدهیشون رو به مرگ زیاد کنن وام دار این زندگی نیستن، چون میدونن خورشید غروب میکنه از طلوعش لذت نمیبرن، چرا چون در جایی سرمایه گذاری کردن که از بین رفتنیه، قراره نابود بشه، قراره نیست بشه. حالا یه ذهنیت اینه که چون قراره از بین بره روش سرمایه گذاری نکن، یه ذهینت اینه که چون قراره از بین بره تا جایی که میتونی روش سرمایه گذاری کن.
یالوم توی کتاب «خیره به خورشید نگریستن» به همبستگی بین ترس از مرگ و احساس محرومیت اشاره میکنه و میگه: «هر چه زندگیتان پوچتر و بیحاصلتر باشد، اضطراب از مرگ در شما بیشتر است. نیچه در دو عبارت کوتاه، این ایده را بیان داشته است: درست زندگی کن و به وقتش بمیر و زوربا در فیلم زوربای یونانی میگوید: برای مرگ چیزی جز ویرانه به جا نگذار».
منظور نیچه از به موقع به میر چی بوده؟ چطور میتونم به موقع بمیرم؟ زمانی که به موقعش بخندیم و به موقش گریه کنیم، به موقش بگیم، به موقش ببینیم، به موقعش گوش کنیم، به موقع بخوایم، به موقع رها کنیم، به موقع بگیریم، به موقع بمونیم، به موقع بریم، به موقعش بمیریم.
تنها کسی میتونه به موقع بمیره که به موقع زندگی کرده باشه.
تو میدونی که به موقع زندگی کردی یا نه؟
آیا زندگی رو زیستهای؟
آیا زندگی رو خودت انتخاب کردی یا اون تو رو انتخاب کرده؟ پشیمونی؟ چقدر و از چی پشیمونی؟ اگر امروز بمیری از چی حسرت میخوری؟
به جوابشون فکر کن.
نظرات کاربران