ابرهای در هم تنیده در زمستان همیشه چیزیست که من را مجاب به خیره شدن به این یکه کاغذ سپید میکند، نگاهم را شاخههایی مجذوب به خود میکند که فرصتی پیدا کردهاند تا در این دفتر سپید نقشی غلیظتر از گذشته را ایفا کنند.
دنبال کردن تیرگی ممتد شاخههای درختانی که ابرها را در اشکال و اندازههای گوناگون تفکیک کردهاند یکی از لذتهای حضورم در اینجاست، در این عالم. خطوط تاریکی که هر کدام پیوستگی خود را از گسستگی یک دانه شروع کردهاند. دانهای که از تن خیس زمین سر به بالین آسمان نهاد و خود را چنان بدون داشتن هیچ علتی تنومند ساخت که دیگر انگشتانم نمیتوانستند با لمس یکدیگر او را کامل در آغوش گیرند.
چشمانم دائم شاخهها را یکی پس از دیگری دنبال میکند، از اولادی به والدی دیگر، از هر سببی به نسبی دیگر تا جایی که همیشه به به یگانه والدی میرسم که در دل طبعیت ریشه دوانده و خود را به صرف وجود به آسمان رسانده، بیآنکه دلیلی برای رسیدن به این تعداد شاخه و مقدار قد و میزان وزن داشته باشد.
درختی که خود را در فصل سرما برهنه میکند گویی میخواهد بیشتر تواند هوای خیس را لمس کند، بیشتر غلظت وجود در این دنیای پر از نقش را احساس کند، بیشتر لذت حضور در این دنیای مملو از وجودِ عاری از حضور را فهم کند.
هیچ یک از آن شاخهها طالب هیچ لحظه از نگاه من در اینجا نیستند اما من میخواهم نگاهم در اینجا و اکنون خلاصه شود. در پس هیچ درختی نگاهی برای اثبات من نیست اما گاهی من برای اثبات خود نگاهی طویل را نثار درختان میکنم.
رطوبت درخت را در هنگام باران دوست دارم چرا که احساس حاصل از لمسشان واقعیتر است، عمیقتر است، انگار میفهمد که دارد لمس میشود، انگار میفهمم که دارم لمس میشوم.
در فصل سرما همیشه توده برفها را نثار تنههای تنهای درختان میکنم تا دقت خود را به خود اثبات کنم، با این که همیشه سهم موفقیتم در آن پایین بوده اما بیحرکت ماندن درختان مرا یاد واقعیتی کمتر بدیع میاندازد، روایت اجبار به وجود در دنیایی مملو از احتمالات ناخواسته. احتمال آسیب، درد و رنچ، احتمال غم و مصیبت، احتمال نیست شدن دیگران و خود.
نظرات کاربران