تنهایی

این بار بیش از گذشته سکوت پیش چشمانم جولان می‌داد، نمی‌دانم چه شد که این فرصت نصیبش گشت اما رو به فزونی گذاشتن تاریکی شب و خاموشی روز در این زمانه مرا به یاد واژه‌ای انداخت که دائم به من نزدیک و نزدیک تر می‌شد.

نمی‌تواستم واضح او را ببینم، تقلایم برای تشخیص همیشه بی‌جواب می‌ماند، پیش تر همچون رهزنی خاموش به ندرت از کنارم گذر می‌کرد، بعد تر همچون دیوی چموش در وجودم سینه ستبر می‌کرد.

گذشت زمان مرا آگاه ساخت که تمام وجودم با او آمیخته گشته و هیچ جای تفکیکی برای تشخیص وجود ندارد.

واژه‌ها را از پس هم مرور می‌کردم و به صحنه تفتیش می‌کشاندم، سکوت، خاموشی، سکون، تاریکی، خودِ زمان، مگر چیز دیگری هم می‌ماند که گریزان از رویت باشد؟ نمی‌دانم، دوست هم نداشتم بدانم اما نمی‌توانستم تاثیرش را بر افکارم نادیده گمارم، آنگاه که تمام روانم را به نشخوار می‌داد و ذره ذره‌ی وجودم در باتلاقش فرو می‌گشت نمی‌توانستم تاثیرش را نادیده گمارم، گریز را نمی‌یافتم، نمی‌تواستم بیابم.

دیگر افعالم برای توصیفش شامل گذشته نمی‌شد و پایش به اکنون رسیده بود، به آینده هم خواهد رسید. اکنون او صدایم را می‌شنود اما مثل همیشه بی‌توجه است او فقط طالب حضورم است، وجودم رقم زننده‌ی حضورش گشته و حضورم در آمیخته با وجودش است. هستی ام و هر کجا هستی‌ام شامل حال او هم می‌شود.

او از دست داده‌ای است که به دست آوردنی ندارد و به دست اورده‌ای است که از دست دادنی ندارد. برای اولین بار در آغوش او بود که سکوت را شکستم و می‌دانم در آغوش او است که برای تنها بار صدا را می‌شکنم.

انجام هیچ عملی او را به من نزدیک تر نمی‌کرد چرا که او در من بود و من در او، نزدیکی دیگر معنایی نمی‌توانست داشته باشد اما وقایعی به آشکار گشتنش می‌توانست کمک کند، تصمیم گرفتم بیشتر در تاریکی فرو روم و در سکوت و سکون غوطه ور شوم تا آنجایی که پایم یا به مرگ رسد یا به او.

بالاخره او را یافتم، تنهایی، یگانه واژه‌ای که می‌توانست در جایگاه عاملیت تمام گفته‌هایم نشیند.

دیگر نیاز نبود آنقدر دستانم را به هم بفشارم تا شاید از احساس او خالی شوم، دیگر نیاز نبود به بودن در کنار دیگران چنگ زنم تا شاید از وجود با او تهی شوم، دیگر نیاز نبود خود را در آینه صدا زنم تا از حضور با او عاری شوم.

دیگر می‌دانستم که او همراه همیشگی من در سراسر زندگی ام خواهد بود.

 

آمدن را صدایش زدم به پایان رسیدم.

زندگی را صدایش زدم به مرگ رسیدم.

ازدهام را صدایش زدم به تنهایی رسیدم.

به هر چه سعی کردم نزدیک شوم، دورتر شدم؛ از هر چه سعی کردم دورتر شوم، نزدیک شدم.

 

سرمای تنهایی هیچگاه مرا برای درآغوش گرفتن هیچ کس تشویق نکرد، شاید می‌دانسته که این تنِ عادت کرده به سرما هیچگاه نمی‌تواند توسط آغوشی گرم شود، دیر زمانی است که از آشنایی‌مان می‌گذرد و من بیشتر او را احساس می‌کنم و بیشتر خواهان او هستم، به همین دلیل است که سرما و مه و خلوت را می‌پرستم. “تنهایی را ترجیح می‌دهم به تن‌هایی که روحشان با من نیست. تنهایی تقدیر من نیست ترجیح من است.”(جبران خلیل جبران)

معرف حضورش گشتن مصادف با فهمی متفاوت از بودن است، فهمی عمیق‌تر از وجود یافتن است، لمس این ناپیدای آشکار به آدمی جسارت نصیب کردن لذت حضور بی‌نیاز از دیگری را می‌دهد، لذتی برانگیخه از خودت، تنها خودت.

خیال می‌کردم وجودم فراخ‌تر از آن است که خود در آن جای گیریم بعد ها فهمدیم تنها او برایم کافی است وجودی گذر کرده از تنهایی خویش با دلی سرخ، گیج و خسته، تنی درآمیخته با غم، نگاهی در افتاده با خشم، ذهنی گم گشته در وهم، در یگانه تصویرِ ماتی از زندگی.

 

می‌گویند تنهایی را از هر کجا که بخوانی تنهایی چرا که “هرگز همراهی ندیدم که به اندازه‌ی تنهایی بتواند با انسان همراه شود.”(مت هیگ)

در خلوت و خاموشی است که تنهایی رنگ غلیظ‌تری از حضور را به خود می‌گیرد، رنگی که همیشه پس زمینه‌ی زندگی است، آدمی همیشه در توهم تهی بودن از آن سعی در انکار غیر عامدانه‌اش دارد اما تنهایی یگانه چیزی است که در هر مکانی و هر زمانی مدام مشغول هضم کردن‌مان است و تقلا برای بلعیده نشدن کاری است که نه انتهایی دارد و نه سر انجامی.

 

دیر زمانی است که به تنهایی خود می‌نگرم، از دور به این مرد خاموش از صدا و دیگران خیره می‌شوم، سایه‌ی دستانش تهی از کاغذ نمی‌شود، در حالی که انگشتانش مدام چهره او را بر کاغذ می‌کشاند، چهره‌ای که شناختنش نیاز به عینک تنها شدن دارد.

امیالم عمیق تر از بازی با کلمات است و لفاضی، در مکانی که هیچ تنی برای فهمیدنت نیست، گریختن از تیغ تنهایی به لبه‌ی جمعیت چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد؟

دیگر عصاره‌ام به پوچی رسید، تقلایم به خاموشی، نگاهم به تاریکی و وجودم به تنهایی.

 

پی‌نوشت:

“تنهایی
پدر نداشت
مادر هم نداشت
عمه داشت که بهش فحش بدهم
ولی فحش مرا خالی نمی‌کند
تنهایی،
نگاه می‌طلبد
و غرق شدن.

می‌خواهم بنگرم
به بودن،
به تمایل به نبودن،
به عشق؛
که اتفاق نیوفتاد
به دوستی؛
که عمیق نشد
به رویا؛
که واقعی نشد

رنج… رنجِ خواستن…
هست، بود، خواهد ماند
و تنهایی
هست، بود، خواهد ماند

و من شعر خواهم نوشت
هرچند بی سر و ته.”

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *