اگر عمرم نه با زمان بلکه تنها با تعداد کلمات بر زبان آمده از کف میرفت آنگاه بهتر و کمتر سخن میگفتم و بیشتر گوش میسپاردم به گفتههای دیگران و طبعیت و دنیای خود.
زبان سکوت و احساسی که گاهی در دایره لغات نمیتواند بگنجد را میآموختم. زبان حضور و وجود را میآموختم تا حرفهایی که سهمی از کلمات را نمیتوانند از آن خود کنند را بهتر تشخیص دهم.
زمان را به پای کلام و کلماتی میریختم که میتوانستند عمری جاودان در صحنهی بیپایان تاریخ داشته باشند، دیگر نه با زبان بلکه قلبم سخن میگفتم. هیچگاه عمرم را با تنفر و کینه و خشم به هرز نمیدادم و تنها از زیبایی و عشق و آرامش حرف میزدم. دیگر میزان ارزشمندی حرف و کلام را بر کاربردش در بلندای زمان میدانستم. انتظارم را از آینده به حال تقلیل میدادم و زندگی ابدی در آن را ترجیح میدادم به زندگی موقت و گذرا در گذشته و آینده را.
در آن هنگام شاید دنیا تنها با یک زبان سخن میگفت و دیگر حرف دیگران نیازمند تعبیر و تفسیر و ترجمه نمیبود و شفافیت بخش جدایی ناپذیر زندگیهایمان میشد. شاید حکومتها حرف یک دیگر را میفهمیدند و جنگ و قتل عام به سازش و مصالحه بدل میشد، دیگر هیچ قوم و گروه و فرقه و انجمنی لب به اعتراض نمیگشود چرا که عملی منتهی به اعتراضی نمیتوانست وجود داشته باشد. دیگر کسی نه تنها با حرف زیبا بلکه با عمل زیبا متقاعد میشد.
آنگاه دنیا سراسر پر بود از گوش شنوا و تهی بود از دهان باز. فریادها و فغان و نالهها بیشتر شنیده میشد و هیچ کس در هیاهوی خود و جمعیت گم و هضم نمیشد.
آنگاه بخشش و گذشت به ارزشی برای همه بدل میشد و همه وقت کلام و کلمات خیر و نیک و زیبا گوشمان را نوازش میداد.
اگر میدانستم، تنها چند کلمه از عمرم فرصت باقی است
بیش از آنکه بگویم، میخواندم
بیش از آنکه بگویم، مینوشتم
بیش از آنکه بگویم، میدیدم
بیش از آنکه بگویم، میشنیدم
بیش از آنکه بگویم، میبوییدم
بیش از آنکه بگویم، میجوییدم
بیش از آنکه بگویم، میسرودم تا موسیقی کلام و کلمات سهمی بیشتر از زمان را از آن خود کند و عمر را برای بهتر گفتن به درازا کشد.
اگر میدانستم، تنها چند کلمه از عمرم فرصت باقی است
بیش از پیش بلند و آرام سخن میگفتم
بیش از پیش فریاد میکشیدم و سکوت میکردم
بیش از پیش اظهار به نادانی و تردید میکردم
بیش از پیش با خود سخن میگفتم و به خود گوش میسپاردم
بیش از پیش اندیشههایم را مینوشتم تا جوهر کلام و کلماتِ برگرفته از اندیشههایم خاک خشک گذشته را دائم تر کند.
اگر میدانستم، تنها چند کلمه از عمرم فرصت باقی است
پیش از آنکه قضاوت کنم، میشناختم
پیش از آنکه بگویم، تامل میکردم
پبش از آنکه انتقاد کنم، میفهمیدم
پیش از آنکه انتقام ورزم، سازش میکردم
پیش از آنکه برچسب زنم، درک میکردم
پیش از آنکه بدانم اظهار به نادانی میکردم تا فرصت زیستن در جهانهای دیگر را با گوش سپاردن به دیگران به خود هدیه دهم.
اگر میدانستم، تنها چند کلمه از عمرم فرصت باقی است
تعلل را بر تسرع ترجیح میدادم
توارث افقی را بر عمودی ترجیح میدادم
تشویق را بر تنبیه ترجیح میدادم
همدلی را بر هم زبانی ترجیچ میدادم
سلامی دور را بر آغوشی صمیمانه ترجیح میدادم
ارتباط نزدیک را به دور ترجیچ میدادم تا گرمای حضور حاصل از وجودش را احساس کنم و زبان توام با هیجانش را در خاطراتم جاودان سازم.
اگر میدانستم، تنها چند کلمه از عمرم فرصت باقی است
کمتر تکرار میکردم و بیشتر خلق میکردم
کمتر فراموش میکردم و بیشتر ثبت میکردم
کمتر تخریب میکردم و بیشتر میساختم
کمتر برداشت میکردم و بیشتر میکاشتم
کمتر حرکت میکردم و بیشتر میایستادم
کمتر پاسخ میدادم و بیشتر سوال میپرسیدم
کمتر قطعی میدانستم و بیشتر گمان میکردم تا در جهان برگرفته از ابهام و احتمال بیشتر به واقعیت و حقیقت خود و دنیای خود نزدیک شوم.
اگر میدانستم، تنها چند کلمه از عمرم فرصت باقی است، خود را همیشه در واقعیت و خیال با او بودن غرق میکردم و هر لحظه در کنارش زیستن را میشنیدم و دائم گوش میسپاردم به حضور و وجودش.
صدای آمدنش را به خاطر میسپاردم و صدای رفتنش را فراموش میکردم، تا وجودش سهمی ابدی در خاطراتی داشته باشد که به دائم تداعی میشود.
دنیا زیباتر بود اگر تنها چند کلمه از عمرمان فرصت باقی بود
پینوشت 1: میتوانست این موضوع خیلی بسط پیدا کند اما ترجیح دادم در این لحظه به آن خاتمه دهم تا فرصت پرداختن به موضوعات جدید را برای خود فراهم کرده باشم.
پینوشت 2: “شاید گاهی، ایستادن در کنار مسیری که برای رفتن طراحی شده، بتواند طعم دیرین آهستگی را – لااقل برای مدتی کوتاه – در کاممان زنده کند.”
محمد رضا شعبانعلی
نظرات کاربران