گاهی بر من زمانی فرا میرسد که سنگینی میکند افکار بر اذهانم و قلم بر دستانم، گاهی کاری جز تامل و چارهای جز نوشتن ندارم، آنگاه که وزن ناگفتهها زیاد میشود و از گفتهها پیشی میگیرد، گاهی با وجود کثرت خواندنیها هنوز احساس میکنم چیزهای زیادی است که رنگ قلم را به خود ندیدهاند.
در این نوشته میخواهم معرف و تشریحگر تنها قسمتی از دنیایمان باشم، دنیای عجیبمان. پس با این سوال متن را آغاز میکنم:
ما در چه دنیایی زیست میکنیم؟
ما در دنیایی زیست میکنیم مملو از باورهایی که میپندارد “هر چیزی که بر سر ما آمده همیشه به نفع ما تمام شده است. ظاهراً زندگی هر روز و هر لحظه در پی آن است تا این امر را برای ما ثابت کند که: همه چیز، هوای بد، فقدان یک دوست، تهمت، بیماری، عدم دریافت یک نامه، پیچ خوردن پای آدم، نگاهی مختصر به یک دکه، مخالفت با منطق شما، صفحه کتابی که اتفاقی باز شده است، یک رویا، یک فریب، همه و همه بلافاصله یا پس از مدتی کوتاه نشان میدهند که یکی از همان چیزهایی بودهاند که نمیتوانستهاند رخ ندهند و هر کدام برای ما دارای مفهوم عمیقی بوده و فایدهای ژرف و پنهان داشته است؛ و این همه فقط برای ما بوده… ! (فردریش نیچه)”
دنیایی که مردمان آن مکررا حکمت و خرد نهان پشت پرده در کارها را در گوشمان فریاد میزنند و آن را ارج مینهند و با صراحت اذعان به نادانی میکنند، دنیایی که در آن انسانها با ندانستن و نخواستن دانستن تماما سعی در خیر جلوه دادن اتفاقات ناخوشایند را دارند با اعتقادی راسخ در به بازی گرفته شدن توسط چیزی به نام پروردگار، دنیایی که تقدس را بالاتر از تعقل میداند و بدیهیات را بالاتر از سوالات.
دنیایی که واژه مقدس را بر روی برخی چیزها نهاد، اشیائی همانند کتاب و انسان و بنا و دین، دنیایی که با تقدسگرایی سعی در محافظت از باورهای خالی از تردید و برهان دارد و نافی اظهار نظر و انتقاد از مقدسات است، اما باید به این جماعت گفت “هیچ كس و هیچ چیز آنقدر مقدس نیست كه نتوان آن را به نقد كشید (فردریش نیچه)”؛ اما افسوس که همیشه مردمانی هستند که بوی تهفن قداست هرگز به مشامشان نمیرسد.
مردمانی که باورهایشان بر تشخیص صحیح آینده در به وقوع پیوستن در حال، گره کوری خورده است که هیچ استدلالی قادر به باز کردن آن نیست، مردمانی که با مشاهده وقایع حال سعی در برچسب گذاری پیشگویی برخی از افرادها و گفتههایشان را دارند، آنانی که ژول ورن (Jules Verne) را برای پیش بینیهایش همچون فرود بر ماه و اختراع خودرو و تلویزیون ستایش میکنند و جرج ارول (George Orwell) را برای نابودی و خودافشایی حریم شخصی توسط ابزاری به نام تکنولوژی، مردمانی که از ادیان سخن به میان میآوریند که حکمت پشت تمام نوشتههای کهن، اکنون و در سالهای آتی است که مورد اکتشاف و در دسترس فهم ما قرار میگیرند.
در دنیایی که ادبیات به واسطهی نافهمیها پا در گلیم علم میگذارد و از آنجا که زبان ادب دراز و دست علم کوتاه است و قبل از اینکه علم، مخاطب خود را بیابد و گچ به دست بگیرد و تختهای پیدا کند و نوشتن آغاز نماید، ادبیات در پای منقل و کرسی و کوچه و خیابان، گوشهای زیادی برای شنیدن پیدا کرده و حالا، این علم است که باید بکوشد و ادعای نقض مالکیت معنوی را مطرح کند که آن هم در دادگاه سقراطی روزگار – که اکثریت حاضرانش را عوام تشکیل میدهند – مشخص است که حکم به نفع چه کسی صادر خواهد شد، در آن هنگام که جوردانو برونو (Giordano Bruno) با حکم سازمان تفتیش عقاید مذهبی به جرم پوچ انگاری علوم مربوط به اسکولاستیسم (Scholasticism) به دار آویخته میشود.
شاید بد نباشد تاکید کنم که عالم و ناطق و حکیم و فیلسوف و ادیب، الزاماً پنج چهرهی مختلف و جداگانه نیستند، بلکه گاهی اوقات، به پنج روح در آمیزهی جان ما تبدیل میشوند که هر یک به اشارهای سر برمیآورند و حرف و اندیشهای را مطرح میکنند و دوباره در ناخودآگاه ذهن ما، سر فرو میبرند.
مردمانی که اظهار به ندانستن را کفر میخوانند، آنانی که منیتشان بزرگتر از جهانی است که در کوچکترین جزء آن، خانه کرده است.
مردمانی که نگاهشان آنچنان در قضاوت و سوءبرداشتها ریشه دوانیده که تیزترین تبرها قادر به قطع کردن آنها نیست، آنانی که از الگوهای تماما ناقصشان پیروی میکنند تا کمی بیشتر جهان را به سطح فهم محدود خود تقلیل دهند به جای آنکه فهم خود را به سطح جهان نامحدود گسترش دهند.
مردمانی که در امواج پر تلاطم اقیانوس اساطیر خود را غرق کردهاند، اسطورههایی که از طریق گفتمان با نمادهای بیمار، دلالت را از دال و مدلول خالی میکند و با ناآگاهی مفهوم متوهمانهی خود را جایگزین میکند.
تنها در این دنیاست که همه وقت بر بلندای تاریخ باید فرصت فریاد زدن این جلمه را به گوش همه گان غنیمت شمرد: ”مادامی که جرأت کنیم از دیدگاههایی سخن بگوییم که سببِ رسواییِ ما میشوند، گامی نو به سویِ استقلال برداشتهایم؛ آنگاه حتی دوستان و آشنایانمان اندک اندک نگران میشوند. افرادِ مستعد باید از میانِ این آتش نیز بگذرند؛ چرا که پس از آن هویتِ واقعیِ خویش را خواهند یافت(فردریش نیچه)”.
در دنیایی که باور کثرت مردمانش بر مشخص بودن همه چیز است نمیشود به دنبال دلایل بود چرا که سوالی دیگر در کار نیست، دنیایی که در آن پس از بودن و پیش از نبودنش مشخص باشد دیگر کسی به دنبال چرایی و چگونگی بودنش نیست.
مردمانی که میپندارند تفاوتی فاحشی است میان وجود و عدم وجود آگاهی نهفته پشت سرآغاز و پایان دنیا بر اندیشه و رفتارشان، اما به راستی پذیرش و یا عدم پذیرش آن چه توفیقی به حال دنیایمان میکند؟
مردمانی که در همه هنگام به دنبال دلیلاند برای چیزهایی که وجود ندارد، چرا که نمیدانند وجود چیزی، دلیل میخواهد و نه عدم آن، آنانی که کارشان نسبت دادن رویداد و وقایع به توهم موجودیتهای برخواسته از باورهای پوچ خودشان است.
مردمانی که افکار و باورهایشان زاییده عرف است و عملکرد و رفتارشان زاییده سنن نسلهای گذشته شان، مردمانی که رفتار محترم با دیگری را نه به واسطه افکار و افعالشان بلکه به اقتضا سالهای زیستهشان میداننند.
ما در دنیایی زیست میکنیم که همه روزه از تعداد سوالات و انتقادات کاسته میشود و بر باورهای خام افزوده، دنیایی که اجرا بر چرایی اجرا مقدم است. میبینم مردمانی را که به اختیار و انتخاب خودشان کبریتی بر بستر طرح پرسش سوالاتشان گرفتهاند، مردمانی که کمر به سلاخی سوالات نمایان در زندگی هایشان بستهاند، انسانهایی که تبدیل به ماشین عادات بوجود آمده از دستان ننگین حاکمانشاناند، انسانهای زاییده شده از رونوشت نسلهای گذشتهشان، انسانهایی شبیه به سایر انسانها.
مردمانی که مستحکمترین پیشتوانه اعمال و رفتارشان نه برپایه استدلال بلکه بدیهی انگاریست، بسیاری از مردمان خودآگاهی به رویهها و منشهای خودشان ندارند، پس همه چیز را “بدیهی” میانگارند. اندیشه از جایی در ما شروع میشود که از “بدیهیات” فاصله بگیریم و قدم در سرزمین پرسشها گزاریم. این مطلب را میتوان بارزتر از هر جای دیگر در حوالی ۴۵۰ پیش از میلاد در رسائل متقدم افلاطون یافت که به داوری بیشتر افلاطونشناسان کمابیش نگارش گفتگوهای سقراط با مردم عادی در آگورای آتن بود. در همه این رسالهها سقراط از مردم درباره معنای اموری که به نزد آنان “بدیهی” بود میپرسید و غالبا نیز در آغاز گفتگو با تعجب آنان مواجه میشد: اینکه “شجاعت” چیست؟ (لاخس)، دینداربودن به چه معناست؟ (اوتیفرون)، خویشتنداری یعنی چه؟ (شارمیدس)، معنای دوستی چیست؟ (لیزیس) به راستی این من کیست؟.
پرسشهای سقراط از امور “بدیهی” نزد مردم – که در پایان هر رساله خود سقراط هم اعتراف میکند معنای موضوع تحت پرسش را نمیداند اما مردود بودن همه پاسخهای دادهشده را نیز روشن میکرد – در آتن موجی برانگیخت تا سرانجام به محاکمه و اعدام او انجامید! آتن “خرمگس” مزاحم خودش را کشت تا دیگر کسی از بدیهیات نپرسد و موجب “تشویش اذهان عمومی” نگردد!
همین “آغاز” نقطه شروع فلسفهاندیشی درباب انسان شد که تا امروز میتوان گفت ادامه پیدا کرده است. هیچ یک از فلاسفه پیشاسقراطی از این دست پرسشها نپرسیدند. آنان دلمشغول مقولات انسانی نبودند بلکه همگی درباره چند و چون جهان (نه انسان) میاندیشیدند. اگر سقراط را بتوان جداعلای “علومانسانی” دانست، همه فیلسوفان پیشاسقراطی جداعلای “علوم طبیعی” بودند از فیثاغورث تا دمکریتوس تا پارمنیدس تا انکسیماندر و امپدوکلس و دیگران.
در پاسخ به این بدیهیانگاری، نومتکلمانی همیشه خواهند بود که با تلاش برای صورتبندی پاسخی متقاعدکننده، از هستیشناسی دین صیانت بکنند؛ زیرا پدیدارشدن “پرسش” که نشانه “دیگر بدیهی نبودن امور” است، به کپکی میماند که در گوشه میوهای پیدا میشود تا اگر زدوده نشود همه میوه را بدل به توده کپک بکند.
عده کوچکی از انسانها زیستن در جهانی را آغاز کردهاند که “بنیاد علم” معرفیاش میکند. این جهان دیگر اتاقی با “سقفمرفوع” نیست که کف آن “زمین” باشد، بلکه کیهانی است که منظومه شمسی ما در آن ذره غباری بیش نیست و زمین ما شاید که یک مولکول از آن ذره غبار باشد، و ما؟ ما هیچ، مطلقا هیچ!
کیهانشناسی جزوی از هستیشناسی ماست. کیهانشناسی مردمان کهن همان “اتاق” با سقف بلند بود؛ و کیهانشناسی ما این است که میدانیم. هرآنچه که تناسب تام با آن کیهانشناسی کهن داشت و توسط آن مردم “بدیهی” دانسته میشد، امروز نه تنها بدیهی نیست، بلکه مضحک و کودکانه مینماید! اما حقیقت برای مردمانی که در خواب ابدی به سر میبرند چیزی جز یک خیال واهی نیست.
مردمانی با پذیرش خدا، خود را سوژه میداند و بدون در نظر گرفتن انسان بودنش و فهم حاصل از آن به پیروی کردن همه لحظه مشغول است، انسانهایی که در احساس جبر تکرار رسوم خود غوطهورند، اما باید دانست که پروردگار در جایگاه دوم و پس از صلاح دید انسان اهمیت پیدا میکند اما در این دنیا خرد و علم آدمی محکوم است، محکوم به نفی سنت و بدیهی انگاریست، محکوم به تلاش انسانی_مادی_زمینی برای فراخیدن طول و عرض شناخت و فهم و آگاهی است.
آری در این دنیا باید به اجبار گفت ما میان مردمانی به زیستن مشغولیم که با وعده بهشت زندگیمان را جهنم کردهاند.
پینوشت 1: دختر شش ساله پرسید: چرا ما میگوییم خدای مهربان؟
پدر پاسخ داد: یادت هست چند هفته پیش سرخک گرفتی و همان خدای مهربان بود که تو را شفا داد و اسباب بهبودی برایت فراهم کرد! اما این تعبیر دختر کوچک را راضی نکرد و گفت: اما پدر این را فراموش نکن که خود او این سرخک را فرستاده بود.
پینوشت 2: یه تهیمغز تعطیل، چند وقت پیش یه ویدئو گذاشته بود که سیل اومده بود و یه نفر به طرز شگفتانگیزی روی یه شاخهٔ درخت شکسته گیر کرده بود و منتظر نجات بود. کپشن زده بود: «وقتی خدا بخواهد اینگونه حفظ میشوی.» توی همون ویدئو توی مدتی که این بدبخت داشت بالای درخت داد و هوار میکرد که نجاتش بدن، هشت تا جنازهٔ آشولاش توی آب رد شد رفت. یکی نبود بگه درسته احتمال این که درخت بشکنه و بعد یه جوری بیفته که یه آدمی که داره توی آب میره بهش گیر کنه کمه. اما اگر بخوای این احتمال کم رو به این تفسیر کنی که «پس دستی در کار هست…» اونوقت اون هشت نفر دیگه رو هم که تیکه پاره شدن باید به این ربط داد که خدا این کار رو کرده.
الان همین مسئله در مورد تکامل (دگرگشت) وجود داره. احتمال این که تکامل چنین مسیری طی کنه و منجر به شکلگیری شکلهای پیچیده از حیات که امروز میبینیم بشه، خیلی خیلی کمه. اما این که صرفاً این احتمال کم رو به عنوان استدلال وجود خدا در نظر بگیریم، مبنای منطقی نداره. یک خداپرست منطقی و باسواد، اگر هزار دلیل دیگه هم برای وجود خدا بیاره، این یه دلیل رو به ته لیستش اضافه نمیکنه.
سر این ماجرا به شوخی به یکی از دوستام مسیج دادم که: «بابا میخواین یکی بکوبین توی سر احمد جنتی و رفقاش، حواستون هست وسط این دعوا یه چک دارین توی صورت داروین میزنین؟» (محمدرضا)
پینوشت 3: میدونی از چیه دین خوشم میاد؟ این که کلا همه آدما رو احمق فرض میکنه و این که هیچ کدوم از این آدما عرضه نجات دادن خودشون رو ندارن.
حالا از چیه دین بدم میاد؟ وقتی مردم مسیح و یا هر چیز دیگهای ایمان میارن یهو توهم برشون میداره که از بقیه دنیا سرترن اگر این واقعیت رو قبول کنن دیگه گناهکارهای احمق نیستن، یه پله پیشرفت میکنن و تبدیل به یه عوضی میشن.
The Whale (2022)
نظرات کاربران