هیچ یک از کارهای کیارستمی را تاکنون ندیدهام اما آوازهاش در روزنوشتههای محمدرضا زیاد به گوشم خورده است، گاهی حرفهایش در همایش و مصاحبههای مختلف به گوشم رسیده و باید بگوم همیشه به مذاقم خوش آمده. این گفتهاش که ارتباط مستقیمی با موضوع نگارش دارد طعامی دل انگیز را به من هدیه کرد که در بخش خواندن متن مقاله میشود به آن گوش سپرد (دکلمهی انتهایی شاملو هم چاشنی این سخن است که لذت را دوچندان میکند).
“وقتی از این محیطهای اجتماعی خارج میشویم، رخت نمایش از تن برمیکَنیم و به «پشت صحنه» میرویم. پشت صحنه معمولاً حائلی میان ما و ادراک دیگران است؛ وقتی میرویم به پشت صحنۀ تئاتر، به آشپزخانۀ پشت رستوران یا به دستشویی خانهای که در آن ضیافت شام بهراه است، از چشم دیگران پنهان میشویم و دیگر نیاز نیست مراقب تصویری باشیم که از خود نشان میدهیم. گاهی مرز میان پشت صحنه و جلوی صحنه چندان مشخص نیست؛ ممکن است ما را بدون رختِ نمایش گیر بیاورند یا بدگوییهایمان دربارۀ فلان همکار را بشنوند. این امر موجب شرمساری شدیدی میشود، چون هویتی که سعی میکنیم در جلوی صحنه به نمایش بگذاریم تخریب میشود.”
دیگر اقسام تنهایی
در نوشتهی قبلی به اقسام تنهایی پرداختهام و اکنون میخواهم مطالب جامانده را به نگارش درآورم تا بخش کوچکی از گفتنیها را به اتمام رسانده باشم.
باید بگویم یالوم اولین و آخرین کسی نبوده که با فهمی متفاوت از تنهایی، آن را به اقسامی که پیشتر گفته شده درآورده، به عنوان مثال “میتوان میان سه نوع تنهایی، «تنهایی مزمن»، «تنهایی موقعیتی» و «تنهایی گذرا» فرق گذاشت. تنهایی مزمن همانگونه که از نامش بر میآید وضعیتی است که در آن فرد گرفتار تنهایی از اینکه روابط کافی با دیگران ندارد دائما رنج میبرد. تنهایی موقعیتی بر اساس تغییرهایی در زندگی پدید میآید، نظیر مرگ یکی از دوستان نزدیک یا یکی از اعضای خانواده، یا زمانی که رابطهای عاشقانه به پایان میگیرد، یا بچههای شخص از نزدش میروند. تنهایی گذرا هر لحظه میتواند سراغمان بیاید، چه زمانی که در یک مهمانی شلوغ هستیم و چه وقتی که در خانه تنهاییم.
در نوع دیگر تقسیم بندی، رابرت اس وایسِ جامعه شناس، میان «تنهایی اجتماعی» و «تنهایی عاطفی» فرق میگذارد، تنهایی اجتماعی نوعی فقدان ادغام شدن در اجتماع است و فرد تنها از نظر اجتماعی در آرزوی این است که بخشی از یک جامعه یا جماعت شود. بالعکس فردی که گرفتار تنهایی عاطفی است در آرزوی داشتن رابطهای نزدیک با شخصی معین است. طبق نظر وایس، این دو شکل از تنهایی کاملا با هم متفاوتند، یعنی تفاوتی کیفی با هم دارند. ممکن است فرد جایگاهی در اجتماع پیدا کند و باز همچنان گرفتار تنهایی عاطفی باشد و بالعکس.
تاکنون شاید متوجه اشتراکات این تقسیم بندی ها شده باشید، مثلا این که تنهایی عاطفی بیشباهت به تنهایی خویشاوندی نیست، تنهایی موقعیتی به تنهایی مخملین تکیه میزند و تنهایی مزمن میتواند به تنهایی بین فردی اشاره داشته باشد.
اما این تنهایی که اینگونه راجع به آن تاکنون پرحرفی کردهایم چه تفاوتی با خلوت و انزوا دارد؟ هر یک حامل چه نوع بار معناییاند؟ در اینجا باید گفت که “واژهی تنها، مشخص نمیکنه که ما اون رو از سر رضایت بهکار میبریم یا شکایت.” چرا که تنها بودن به خودی خود نه بار معنایی مثبت دارد، نه بار معنایی منفی.
“همه چیز بستگی به نحوه ی تنها بودن دارد. تنها بودن موقعیتی است که هم بهترین لحظات زندگی را شکل میدهد و هم بدترینهایشان را. ئی ام چوران در وصف آن وجه مثبت مینویسد: در این لحظه تنها هستم. بیش از این چه میتوانم بخواهم؟ شادیای بالاتر از این وجود ندارد. آری: گوش دادن به سکوتی که تنهایی را وسعت میبخشد.
از سوی دیگر وصف آن وجه منفی را میتوان در تهوع سارتر سراغ گرفت: چنان غرق در تنهایی وحشتناکی بودم که به فکر خودکشی افتادم. تنها چیزی که جلویم را گرفت این فکر بود که هیچ کس، مطلقا هیچ کس، از مرگ من متاثر نخواهد شد، و در مرگم حتی بیش از زندگیام تنها خواهم بود.”
تنهایی، خلوت گزینی، گوشه گیری و انزوا مترادفهای دقیقی نیستند.
تنهایی غالبا بارمعنایی منفی دارد و به عکس خلوت گزینی بار معنایی مثبت. در ادبیات این تفاوت خیلی بارز نیست. در متون روانشناسی و جامعه شناسی به تنایی بیشتر با همان بار معنایی منفی و به صورت یک آسیب پرداخته میشود حال آنکه در متون فلسفی به شکلی یکسان به هر دو جنبه پرداخته شده است.
اما بیایید به اصول فعلی در تفکیک و تعریف بهتر واژهها پایبند باشیم و در دانستههای خود برای تشخیص صحیحتر هر یک غُر کنیم.
انزوا و خلوت گزینی
درباره حرفهای گفته شده در باب تنهایی تاکنون فهمِ قصد و نیت نگارنده باید آشکار شده باشد که مرید از بیشتر گفتهها ستایش تنهایی است و خلوت، لذا در ادامه بیش از این که به انزوا بپردازم به خلوت و توضیح آن که حاصل اشارهای مستقیم از مقالات و کتاب و نوشتههای دیگران است، میپردازم.
هانا آرنت میگوید:”فکر کردن از منظر اگزیستانسیالیستی عملی است که در خلوت و نه در انزوا اتفاق میافتد (تنهایی مخملین). خلوت گزینی آن وضعیت انسانی است که در آن من همراه خودم هستم و تنهایی زمانی به سراغ من میآید که من تنها و بیکس باشم و دلم همراهی کسی را بخواهد اما نتوانم کسی را پیدا کنم (تنهایی خویشاوندی). در خلوت کسی به دنبال رفاقت دیگران نیست چون اصلا تنها نیست.”
از آنجایی که واژهی تنهایی نمیتواند به درستی فهم شود و نیاز به تصویر سازی و توصیف بیشتری است واژههایی دیگری پا به عرصه وجود نهادند؛ با این که معنای مشابه دارند، میتوانند پیام شفافتری را منتقل کنند.
“مثلاً انزوا شکلی از تنهایی است که ناخواسته است و ناشی از طرد دیگران. (مشابه تنهایی میان جمعی)
در حالی که عزلت، تنهاییِ انتخاب شده است. به خاطر همین، همیشه میگیم کنج عزلت گُزیدن. مفهوم انتخاب از سر اختیار در این واژه چنان جدیه که گزیدن رو همواره در ترکیب با اون به کار میبریم.
این عزلت (که واژهای عربی است) معادل Solitude در انگلیسی است. Solitude واژهای کاملاً مثبت محسوب میشه. چنانکه وقتی خلبان اولین پرواز تنها رو انجام میده، اصطلاح Solo براش به کار میره؛ نه واژههایی از خانوادهی Lone و Lonely. انگار انقدر رشد کرده و جلو رفته که میتونه تنها به آسمان بره و کنترل همه چیز رو در اختیار خودش بگیره.
در زبان عربی و بسیاری از متون کهن فارسی، عزلت همین بارِ Solitude رو داره. سعدی میگه:
دانا چه گفت؟ گفت چو عزلت ضرورت است
من خود به اختیار نشینم به معزلی
اما در فارسی امروز به نظرم کمی بار معنایی این واژه منفیه. ما پرواز سولو رو میگیم پرواز انفرادی. اما انفراد و فردیت به عنوان معادل Individual هم به کار میره و به نظرم همین مسئله باعث ابهام میشه.
فکر میکنم خلوت کردن و خلوت گزیدن بهترین معادل فارسی برای مفهوم Solitude باشه. بار معنایی مثبت هم داره. حافظ معمولاً ترجیح میده از این تعبیر برای اشاره به تنهاییِ خودخواسته استفاده کنه: خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟
در همون شعر، چند بیت بعد میگه: گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است؟
اصطلاح اهل خلوت هم در کلام حافظ، با بار معنای مثبت به کار میره.
به عنوان جمعبندیِ این واژهبازیها میخوام این رو بگم که:
باور دارم رشد، یادگیری و بهتر و بیشتر دیدن، انسان رو به سمت تنهایی میبره.
بخشی از این تنهایی از جنس انزواست و بخش دیگه: خلوت گزینی.
انزوا، افسردگی میاره؛ اندوه و ناراحتی؛ احساس شکست و باختن.
اما خلوت گزینی، جنسش فرق داره: نوعی شادمانی و خوشی درونی میاره.
انزوا در ما، حس نفرت به دیگران رو ایجاد میکنه.
اما خلوت گزینی، ما رو از همنوع دور میکنه تا با همهنوع راحت باشیم: انسانها، سایر حیوانات، طبیعت، هستی. (محمدرضا شعبانعلی)”
او در همین نوشتهی خود میگوید: “نمیتونم باور کنم کسی در مسیر رشد و یادگیری و درک بهتر هستی حرکت کنه و تنهاتر شدن رو تجربه نکنه.” چنان که از نظر هایدگر، راهِ شناختِ خویشتن از معبرِ تنهایی میگذرد و در این باره مینویسد: “افراد در تنهایی به ذات و جوهرِ همه چیزها نزدیکتر میشوند، و نیز به خویشتن. فقط در تنهایی است که هر کسی میتواند همانی شود که هست.”
“آدم شاید حیوان اجتماعی باشد، اما خلوت همیشه در سنت بشری ارزشی اجتماعی بوده است، بهویژه تنهاییگزیدن را بُعدی ضروری از تجربۀ دینی میشمردهاند که البته مختص جماعتی بوده که شخصاً این راه را برای خویش انتخاب میکردهاند. از طریق خلوتگزینیِ این جانهای کمیاب بود که جمعْ رابطهاش با امر الهی را احیا میکرد. پیامبران و زاهدان، مرتاضان و راهبان، در بیابانها و جنگلها و غارها دنبال کشف و شهود میروند و آغوش بهروی خلسه میگشایند. برای جماعت گوشهنشین، آن نجواهای آهسته فقط در سکوت به گوش میرسد” (ویلیام دریزویتس).
“شاید بزرگترین مسئله دوران ما احساس تنهایی مفرط نیست. بلکه فقدان خلوت و انزواست. آنچه خلوت ما را تهدید میکند این است که ما به محض احساس تنهایی، خواه از سرِ ملال، خواه از سر بیقراری، خواه از سرِ تنبلی، فی الفور به دیگران متوسل میشویم و دلمان میخواهد آن دیگران را با رودررو یا از طریق تلفن و … باز بیابیم. به جای آنکه در همان وضعِ خلوت و تنهاییمان بمانیم. ما یا فورا کسانی را پیدا میکنیم که با ما به تفریح بپردازند یا به آنها مجال میدهیم که بیایند و ما را با خودشان همراه کنند و به تفریحی ببرند. ما به دنبال انصرف خاطر هستیم. خودِ این واژه انصراف خاطر هم واژهای جالبی است: در لغت به معنای دوری جستن از خویش است، آنچه از آن جدا میافتیم خودمان هستیم” (لارس اسوندسن).
برتراند راسل میگوید ما خلوتمان را از دست دادهایم، اودو مارکار هم بر همین وجه میگوید که ما عمدتا توانایی خلوت گزینی را از دست دادهایم.
وقتی زندگی درونیمان پُر نیست سپردن خویش به دستِ خلوتِ تنهایی دشوار میشود. از سوی دیگر اصلا نیاز ما به خلوت تنهایی بر این است که بتوانیم به یک زندگی درونی پُر و سرشار دست پیدا کنیم.
”تجربۀ نسل کنونی از تنهابودن نیز به همین منوال است. در دل ایدۀ خلوت نیز دقیقاً همین نکته گنجانده شده است که خلوت در قیاس با تنهایی مثل کسالت است در قیاس با ملال. تنهایی به معنای نبود همدم نیست، بلکه سوگواری برای نبود اوست. گوسفندِ گمشده تنهاست، ولی چوپانش تنها نیست. بااینحال، قدرت ماشین اینترنت در تنهاییآفرینی مثل قدرت تلویزیون در ملالآفرینی است. اگر شش ساعت تماشای تلویزیون در روز میتواند استعداد ملال را خلق کند، یعنی ناتوان میشوی از اینکه یک جا در سکون بنشینی. پس ارسال صدها پیام در روز هم استعداد تنهایی را خلق میکند، یعنی ناتوان میشوی از اینکه با خودت و بی هیچ کس دیگر باشی. عطف به اینکه محیط انسانی ما چنین رقیق شده است، قدری از ملال و تنهایی را باید بهویژه میان جوانان انتظار داشت. ولی فناوری این میلها را تشدید کرده است. ما توانایی ساکن و در سکون ماندن، یعنی ظرفیت کسالت، را از دست دادهایم؛ آنها توانایی تنهابودن، ظرفیت خلوت، را از دست دادهاند” (ویلیام دریزویتس).
“اگر درک میکردند، میدانستند که خلوت ما را توانا میکند تا تمامیت خویشتن را تضمین کنیم و به اکتشاف در آن بپردازیم. کمتر کسی این را به زیبایی وولف نشان داده است. در میانۀ رمان خانم دالووی، بین خیابانگردیها و مهمانیگرفتنهای او، بین هیاهوی شهری و همهمۀ اجتماعی، کلاریسا «مثل یک راهبۀ گوشهگیر» به اتاق زیرشیروانیاش میرود. مثل یک راهبه: او به وضعی بازمیگردد که در خیال خودش یکجور باکرگی است. معنیاش این نیست که او وارسته است، بلکه باکرگی در معنای کلاسیک خود یک علامت ظاهری از حرمت و مصونیت معنوی است، علامت آن خویشتنی که از تعرض دنیا معاف مانده است، آن جانی که با امتناع از هبوط در وادی پرآشوب و خویشتنبراندازِ روابط جنسی و اجتماعی توانسته تمامیت و سلامت خود را حفظ کند. نشانۀ قدیسان و راهبان است، نشانۀ هیپولیتوس و آنتیگونه و ژاندارک. ما صرفاً موجوداتی اجتماعی نیستیم. بلکه درعینحال هر کداممان مخلوقاتی منحصربهفردیم، منفرد، تنها در اتاقهایمان، بهطور معجزهواری یک خویشتن متمایز، و بهطرزی رازآلود در احاطۀ همان خویشتن. خلوت نه ساده است و نه به درد همه کس میخورد. بیتردید جز عدهای معدود کسی ساکن این قلمرو نبوده است.
ثورو گفت «من معتقدم که آدمیان عموماً هنوز قدری از تاریکی میترسند» او خوب میدانست این «دوگانگی» که خلوت در وجود آدمی میپرورد، همین توانایی که عقب بایستی و در کمال خونسردی ناظر زندگی باشی، بعید نیست تو را قدری برای همقطارانت ناخوشایند کند (اجتناب از همدمی با آنها نیز توهینی تلویحی در خود دارد، که بماند). ولی خب، او چندان هم نگران خوشمشربی نبود. حتی دوست نداشت که سه بار در روز، سر سفره، با دیگران حرف بزند. حالا اگر بود و این پیامهای اینترنتی را میدید، چه میگفت؟ ولی ما خوشمشربی (آن خندۀ کمرنگ، آن ابراز علاقۀ مؤدبانه، آن دعوت غیرصادقانه) را به یک فضیلت اصلی تبدیل کردهایم. شاید دوستی از چنگمان رفته باشد، ولی رفتار دوستانهمان همگانی شده است. بیدلیل نیست که واژۀ «گروهدوست» به معنای «بخشی از گله» است. ولی ثورو میفهمید که برای خویشتنداری میارزد احساسات چند نفر لطمه ببینند. او شاید از معاشرت با همسایگانش طفره رفته باشد، ولی حداقل به خودش مطمئن بود. کسی به خلوت میرسد که از تنهاماندن نترسد (ویلیام دریزویتس).
“فکر میکنم خلوت گزینی، خودش یه مهارته؛ یه تجربه است؛ یه هنر.
باید اون رو یاد بگیریم. چنانکه اجتماعی بودن رو هم با تمرین و آموزش فرا میگیریم.
دوستی با طبیعت، کم کردن انتظارمون از دیگران، حضور اجتماعی بدون دلبستگی به جمع، همگی کمک میکنند که عمق این لذت رو تجربه کنیم.
من این تعبیر Guilty Pleasure توی انگلیسی رو خیلی دوست دارم: لذتهای کوچک که همه در خلوت خودمون داریم. جایی هم بهش اشاره نمیکنیم.
اما در خلوتنشینی مهمه که خودمون این مجوز درونی رو به خودمون بدیم که از چیزهای کوچیکی که در دنیای اطرافمون میگذره، لذت ببریم. خلوت گزینی با زهد و مراقبه تفاوت داره. هدفش تعالی به سمت آسمان نیست؛ بلکه آرامش بر روی زمینه” (محمدرضا شعبانعلی).
کمی دربارهی هوپر
برای بعضی تنهایی به همنشین همیشهی زندگیشان تبدیل میشود. آدمهایی که مرزی نامرئی از بقیه جدایشان میکند. ادوارد هوپر، نقاش سرشناس آمریکایی، از این دسته آدمها بود. کسی که با آثارش نگاه خالیِ انسانِ تنها را به ما نشان داد. در عصر تنهایی دیجیتال، این نگاه برای همۀ ما آشناست. آن را در چشمهایی که به صفحۀ گوشی دوخته شده دیدهایم.
همسرش، ژوزفین نیویسون که خود نقاشی حرفهای بود، جایی گفته است: «گاهی اوقات حرفزدن با اِدی مثل پرتابکردن سنگ توی چاه است، با این تفاوت که حتی صدای خوردن سنگ به انتهای چاه هم به گوشتان نمیرسد». بعد از این ازدواج، ژوزفین مدلِ اصلی او در نقاشیهایش بود.
دو سال بعد، در ۱۹۲۷، هوپر یکی از مشهورترین نقاشیهایش را تمام کرد. «اتومات» زنی را نشان میداد که تک و تنها پشت میزی در کافهای خلوت نشسته و به فنجان نوشیدنیاش خیره شده است. پنجرهای بزرگ بیشترِ قاب پشت سر را پر کرده و شبی تیره از پشت پنجره شهر را در خود فرو برده است. تنها نقشی که روی پنجره افتاده انعکاس نور چراغهای سقف کافه است. زن، که در واقع همان ژوزفین است، لباسی رسمی به تن دارد و گویی خودش را برای مهمانیای تکنفره آراسته است. یا شاید بعد از برگشتن از سر کار، به این کافه آمده تا ساعتی با خودش خلوت کند. هیچ نشانهای از انسانهای دیگر دیده نمیشود. عنوان نقاشی، یعنی اتومات، به سبکی از رستورانها در آمریکا اشاره میکند که در آنها خودِ مشتریان غذا یا نوشیدنیشان را آماده میکردند و، از این جهت، به بیننده یادآوری میکند که احتمالاً با گارسون یا مسئول کافه نیز هیچ گفتوگویی در کار نبوده است. بسیاری از منتقدان هنری اتومات را یکی از مهمترین آثار هنریای میدانند که توانسته است تنهایی انسانها در شهر مدرن را بهخوبی به تصویر بکشد.
در واقع، یکی از سختترین سؤالها در فهم آثار هوپر این است که چگونه باید چهرۀ انسانها را در نقاشیهای او تفسیر کرد؟ روشن است که خوشحال و خندان نیستند، اما بهآسانی هم نمیتوان گفت که ماتمزده، خسته یا عصبیاند. گویا این شخصیتها اساساً واکنشی به دنیای پیرامونشان ندارند و به جایی دیگر خیره شدهاند. آدمهایی که وسط روز در فکر و خیالهای پوچ فرو رفتهاند و کل این شهر پرهیاهو چیزی ندارد که توجهشان را جلب کند.
دیگر کارهای هوپر را در زیر میتوان مشاهده کرد:

شاید کیفیت یا خصوصیتی در آن چیزی که اسمش را تنهایی میگذاریم وجود دارد که نمیشود آن را با دیگران در میان گذاشت. وقتی به سوژههای هوپر نگاه میکنیم، میبینیم آنها نهتنها در حال گفتوگو با همدیگر نیستند، بلکه حتی بهندرت مشغول خواندن یا نوشتناند. نه خودشان افکارشان را با دیگران سهیم میشوند، نه پذیرای شنیدن حرف دیگراناند. تنها «نگاه خیره» آنها باقی مانده که به فضایی تهی دوخته شده است. از چشم هوپر، آدمهای دوره و زمانهاش کسانیاند که چشم میدوزند، بدون آنکه موضوعی توجهشان را جلب کرده باشد. بهراحتی میتوان تصور کرد که اگر از آن زن که تنها در رستوران نشسته یا آن مرد که پشت میز کارش به پنجره چشم دوخته بپرسیم «به چه نگاه میکردی؟» سرشان را به آرامی به طرفمان برگردانند و بگویند «هیچچیز».
از خواب برمیخزم و به «ب» زنگ میزنم.
«ب» هر کسی است که به من کمک میکند وقت را بکشم.
«ب» هر کسی است و من هیچ کس. «ب» و «من».
مطمئنم که در آینه نگاه میکنم و چیزی نمیبینم. مردم همیشه مرا آینه مینامند و اگر آینه را در آینه نگاه کند، چه چیزی هست که ببیند؟ منتقدی مرا خود هیچی نامید و این هیچ کمکی به حس هستی من نکرد. آن گاه دریافتم که هستی، خود هیچ است و حالم بهتر شد.
باید به هیچ فکر کرد … هیچ چیزی هیجان انیگز نیست، هیچ چیزی جاذبهی جنسی ندارد، هیچ چیزی شرم آور نیست.
همه چیز هیچ است.
پینوشت: بعدها دربارهی ملال خواهم نوشت.
نظرات کاربران