هوای اتاقم سرد بود، خیلی سرد، فکر کنم بیرون هوا حول و حوش -1 درجه رو داشته باشه، این رو از اونجایی میگم که دمای اتاق با دمای خارج از اتاق آنچنان تفاوتی نداره، ته تهش دو سه درجه فرق کنه، درز و دورز زیادی توی اتاقم هست که هنوز بسته نشده، قبل از این که پاییز جاشو به زمستون بده، سعی کردم ببندمشون اما ظاهرا سوز سرما راه خودشو پیدا میکنه، فکر کنم خیلی عاشق لمس کردنمه، اونم با این که زیر 4 لایه لباس و پتو قایمش کردم، هر جور شده خودشو میرسونه. اول از درز و دورزهای اتاق بعد هم از درز و دورزهای لباسام.
خلاصه که مثل هر شب فهمیدم بودنم در اتاق خیلی تفاوتی با قدم زدن زیر و روی هوایِ سردِ بیرون نداره، برای همین تصمیم گرفتم ناعریان رو به عبدیت قدم بردارم، چرا که باور دارم قدم زدن به صرف این که قدمی زده باشم نوعی از لمس عبدیته، لمس خودم، لمس زندگی.
نزدیکای خونمون یه جویباری هست که زمستونا خیلی داخلش روونی آبو نمیبینی چرا که یا شیرفلکش بستس، یا اگر هم آبی داخلش باشه از فرط سرما حتما یخ زده.
یادمه که چند صبحِ قبل توی مسیر همیشگی شرکت با یه بچهای که توی راه مدرسهش بود و دیده بود که آب یخ زده باهم شروع به شکستن یخا کردیم. حیف که اون موقع زمانمون خیلی کوتاهتر از شکستن تمام یخای جویبار بود اما خودمونیما همون حدِ کمش بهمون کیف داد.
کجا بودم؟
آهان؛ گفتم که از خونه زدم بیرون برای این که زیر و روی هوای سرد و آسمونِ پر از ابرِ اون شبِ تاریک قدمی زده باشم، ساعت حول و حوش 1 صبح بود، نمیدونم چرا میگن 1 صبح درصورتی که هنوز صبح نشده، مگه نباید هوا روشن بشه تا بش بگیم صبح؟ یاد برادرم میوفتم که هر بار از خواب بیدار میشه فکر میکنه فرداس، براش تفاوتی نداره که کِی خوابیده و کِی بیدار شده و زمان خوابش چقدر بوده، احتمالا این نوع نگاه به زمان موروثی بوده باشه.
در حین قدم زدن و نگاه به جادهای سرشار از سکوت بودم که یه فکری اومد سراغم. اسمش رو میزارم «دردِ از دست دادن».
همهی ما تقریبا یه چیزایی توی زندگیمون از دست دادیم، دوست، محبت، تلفن همراه، خاطره و … خلاصه یه چیزی. قبلش اینم بگم که منظورم از «ازدست دادن» نابود شدن و از بین رفتن و مرگ نیست، منظورم «جدایی» هست، دیگه «هم مسیرِ هم نبودن» هست، «دوری» هست.
به این فکر کردم که چه چیزی توی زندگیمون باعث میشه حس دردِ از دست دادن رو تجربه کنیم؟ دردِ فراق؟ دردِ دوری؟ دردِ جدایی؟
یکی یکی واژههایی که این تجربه رو میتونه برای یک شخص رقم بزنه رو مرور کردم، دوستی، صمیمت، تعلق، عشق، محبت، همحسی، دنبال یه چیز کلی میگشتم که بشه همهی اینها رو مثل یه ظرف گنده ریخت داخلش و همشون زد، تهش رسیدم به یگانه کلمهی «زمان» که گاهی با نسبت دادنش به خودمون بهش میگیم «عمر».
با خودم گفتم که، پس دردِ از دست دادنِ یک چیز رو بعد از «همزمانی» و «همعمری» میشه تجربه کرد. حالا این همزمانی و همعمری باعث ایجاد چه چیز در ما میشه که نتیجهی نبودنش و از دست دادنش میشه درد؟
دوباره واژهها رو یکی یکی مرور کردم، اینبار رسیدم به واژهی «اهمیت».
حالا منظورم از اهمیت چیه؟ میشه اهمیت رو چیزی غیر از صَرف زمان بیشتر برای یک چیز (میتونه اون چیز یه گربه باشه یا یه تکه چوب یا یه کتاب یا یه شخص و …) تعریف کرد؟ به نظرم نه. وقتی به یه موضوع و شیء اهمیت میدی دقیقا داری براش چیکار میکنی؟ بزار با مثال پیش بریم. یکی از دوستان یه گربه مینیاتوری روی میز من به عنوان هدیه گذاشت (یا دقیقتر بگم روی جعبهی خرمای خالی)، حالا من با انجام کارهایی مثل بیشتر بهش نگاه کردن، حمل کردنش با خودم زمانی که از خونه تا شرکت و از شرکت تا غیر خونه میرم، گذاشتنش کنار میز مطالعم وقتی دارم کتاب میخونم، بازی کردن و ور رفتن باهاش و …. باهاش زمان بیشتری رو میگذرونم. من با گربه زمان بیشتر رو گذروندم. این باعث میشه اون شیء برای من با ارزشتر بشه، مهمتر بشه، با اهمیتتر بشه.
تعریف «توجه» هم بر همین اساسه که ما در «توجه» ظرف صَرف زمانمون رو از چند مورد به یه مورد تقلیل میدیم، برای همین میگیم من به اون مورد توجه کردم، چون به چیزهای دیگه توجه نکردم.
بن مایه تمام موارد پُراهمیت زندگیمون صَرف و اختصاص زمانِ بیشتر به اون موارده، خانواده، شریک عاطفی و پِت همه از همین بن مایه آب میخورن، بن مایهی همزمانی، بن مایهی همعمری.
در حالی که روی نمیکتی که سرما و گرما براش فرقی نداره نشسته بودم و در تنهایی خودم به زمین خیره شده بودم، به لپ تاپم فکر کردم که در طول روز و هفته و ماه خیلی باهاش وقت میگذرونم اما از دست دادنش نمیتونه برام با درد همراه شه. من با لپ تاپم همزمانی و همعمری رو تجربه کردم اما چرا از دست دادنش برام دردناک نیست؟ اینجا بود که حس کردم ظرف زمان برای مفهوم درد نمیتونه کافی باشه. ظاهرا به چیز بیشتری نیاز هست. به چیزی که جنسش «احساس» باشه.
ما در هر زمانی (تاکید دارم روی هر زمانی) جریانی از احساسات رو تجربه میکنیم، غم، حزن، اندوه، ناراحتی (اینها با هم فرق دارن ها)، شادی، سرخوشی، خرسندی، خوشنودی، خوشحالی (با هم فرق دارن)، تعجب، اضطراب، بیم، هراس (با هم فرق دارن)، ابهام و وهم و …. جالبیش اینه که تو کسی یا چیزی برات پراهمیتتر میشه که گستره یا تنوع و شدت احساسات بیشتری رو باهاش یا در کنارش تجربه کرده باشی. زمانی که در اوج غم بودی پیش کی یا چی بودی؟ زمانی که در اوج لذت بودی پیش کی یا چی بودی؟ بیشترین تنوع در تجربهی احساسات رو پیش کی یا چی گذروندی؟ پیش کی هم غمگین شدی هم خوشنود، هم مضطرب شدی هم ترسیدی. حالا اون شخص یا چیز بنابر توضیحی که دادم مهمترین هست برات یا نه؟
نمیدونم میشه برای کسی آرزوی داشتن مهمترین کرد یا نه. چرا؟ چون «داشتن» میتونه با «نداشتن» همراه بشه، «بدست آوردن» میتونه به از «دست دادن» تبدیل شه و چه تجربهای دردناکتر از دست دادن و نداشتن مهمترین چیز یا شخص توی زندگی یه فرد میتونه باشه؟
پس در هر زمانی خواه و ناخواه طیفی از شدت و حدت احساسات رو تجربه میکنی و کسی که باهاش بیشترین همزمانی یا هم عمری رو تجربه کنی، بیشترین طیف و شدت احساساتت رو دیده و چشیده و همین باعث شده برات با اهمیت بشه.
چه تجربهی از دست دادنی دردناکتره؟ تجربهای که در طول «زمانِ بیشتر» و با «احساساتِ پررنگتر» همراه باشه.
هدیه دادن
همون طور که در طول زندگیتون ممکنه تجربه از دست دادن رو از سر گذرونده باشید، بعید نیست که هدیه دادن و هدیه گرفتن رو هم تجربه کرده باشید. اما ارتباط این موضوع با موضوع اصلی این نوشته چی میتونه باشه؟ الان میگم.
یکی از کارکردهای هدیه به یادگار گذاشتن خود در چیزیه که اون رو با هدیه دادن در اختیار دیگری میذاریمه. کارکردهای دیگش میتونه کمک به دیگری برای رفع یک نیاز و … باشه که فعلا موضوع صحبت ما نیست، اما زمانی که ما چیزی رو به یادگار به دیگری هدیه میدیم درواقع انتظار ما به عنوان هدیه دهنده و طرف مقابل به عنوان گیرندهی هدیه از هدیه، تجلیِ بیشتر فردِ هدیه دهنده در زندگی فردِ هدیه گیرندهست. با هدیه دادن میخوایم سهمی بیشتر از معمول در زندگی طرف مقابل داشته باشیم، دیگه من نمیخوام صرفا با خودم مواجه بشی بلکه میخوام در جای دیگه زمانی که این هدیه کنارته یا زمانی که بهش نگاه میکنی و ازش استفاده میکنی هم با من مواجه شی. سهم من در زندگیت زمانی که یک لیوان بهت هدیه دادهم بیشتر از سهمیه که اون لیوان توی زندگیت نبود، الان من در دو موقعیت میتونم در کنارت باشم، موقعیت خودم و موقعیت لیوانم 😉 الان تو دوجا میتونی با من مواجه بشی، خودم و لیوانم.
سوال: سهمت توی زندگی دیگران چقدره؟
بنابر تعریف بالا از هدیه، به نظر من هدیهای میتونه برای یک نفر ارزشمند تلقی بشه (هم برای شخص هدیه دهنده و هم برای هدیه گیرنده) که نمود بیشتری از فرد در اون هدیه قرار داشته باشه، فرد در هدیه بیشتر ظاهر شده باشه، هدیه بیشتر طعم و عطر فرد رو بده؛ این امر چطور میسر میشه؟ اینکه من به عنوان هدیه دهنده چیزی رو که دارم هدیه میدم برام «مهم» باشه، حالا چی از دید هدیه دهنده میتونه براش با اهمیتتر باشه؟ چیزی که بیشتر باهاش زمان گذاشته و بیشتر با احساساتش در آمیخته شده باشه، چیزی که بیشتر با زمان و احساسِ هدیه دهنده عجین شده باشه، روزها و ماهها با فرد همراه بوده باشه و اوج و حضیض احساس رو در کنارش سپری کرده باشه.
اینطوریه که هدیه هم از دید هدیه دهنده و هم هدیه گیرنده میتونه بیشتر ارزشمند تلقی بشه، اینطوریه که هدیه میتونه طعم و عطر بیشتر هدیه دهنده رو با خودش به همراه داشته باشه، اینطوریه که من میتونم با این هدیه نمود بیشتری و غلیظتری از خودم در زندگی فرد داشته باشم، من در هدیه بیشترم، سهم بیشتر من در هدیه باعثِ سهم بیشتر من در زندگی فرد میشه.
در نهایت هدیهای میتونه از زندگی یک نفر بیشتر سهم بگیره که بنابر تعریف اهمیت، بیشتر با دردِ از دست دادن همراه بشه.
درد از دست دادن رو کی بیشتر متحمل میشه؟ کسی که دو روز زمان گذاشه برای این که یک لیوان سفالی بسازه یا کسی که n تومن هزینه کرده و یک لیوان خریده؟ کسی که یک کتاب رو خونده و ازش گوشه و کنارش نت برداری کرده یا کسی که یک کتاب بدون این که بازش کنه خریده و باز نکرده تحویل میده؟ میزان اهمیت گلی که خریده، چیده و پرورش داده باشه فرق میکنه.
شاید بشه گفت میزان اهمیت فرد با میزان اهمیت هدیهای که بهش میدیم (یا میزان دردی که متحمل میشیم) میتونه سنجیده بشه.
روی این مسئله تاکید دادم که متر و معیار مشخصی بر میزان ارزشمندی هیچ کدوم نمیشه تعیین کرد، اما برای من این موضوع فعلا اینطوری تعریف میشه.
تناقض حال خوش در داشتن و نداشتن
حدودا یک ساعت از ولگردی و بازی با افکارم گذشته بود، هنوز خیابون خلوت بود و سکوت کمی بیشتر شده بود، سردی هوا با توجه به تحرکی که داشتم کمتر شده بود و حال حوای پیاده روی خیلی برام لذت بخش بود. تصمیم گرفتم برگردم، کم کم باید خودمو به رخت خواب سرد اتاقم میرسوندم، این روزا قبل از این که به خواب عمیق فروبرم، برای گرمتر کردن جای خوابم، چند ثانیه سریع از اینور تخت به اونور تخت غلط میزنم و اینکارو چند بار تکرار میکنم که هم من و هم تخت از اصطحکاک زیادی گرم بشیم و بعد با سه لایه پتو نوک پام تا سرم رو میپوشونم و با نفسم هوای داخل خونهی محقری که هر شب میسازمش رو گرم میکنم و یواش یواش تا فردا میخوابم.
ولگردی شبانم به آخراش رسیده بود، تصمیم گرفتم رشته افکارم رو توی راه برگشت هم دنبال کنم. برام سوال شده بود که میشه فردی رو که امکان تجربهی درد از دست دادن رو برای خودش ایجاد نکرده، ملامت کرد؟ شایدم باید تشویقش کرد؟ کدومش میتونه درست باشه؟ نداشتن چیزی که از دست دادنش با درد همراه شه خوبه یا بد؟ چرا باید چیزی رو بدست بیاریم که با از دست دادنش درد بکشیم؟ اما چرا نباید در زندگی فرد چیز مهمی وجود داشته باشه؟
بین این تناقضِ داشتن و نداشتن اهمیت توی زندگی گیر کرده بودم که با خودم گفتم، با اهمیته که میشه بیشتر تجربه کرد، با اهمیته که میشه به سرحد تجربه رسید، با اهمیته که میشه بیشتر دید، بیشتر فهمید، بیشتر حس کرد و بیشتر بود و حضور داشت و بیشتر زندگی کرد، بدون در نظر گرفتن این که تهش به از دست دادن منتهی بشه یا نشه. من عمق تجربیاتم رو از ترس از دست دادن به سطح نمیکشونم، من لذت خیره نگاه کردن به چشماش رو از ترس روزی محروم شدن از خودم سلب نمیکنم، من احساس در آغوش گرفتنش رو از ترس رها کردنش از بین نمیبرم، من تا جایی که جا برای پراهمیت کردنش هست بهش اهمیت میدم، به بودنم و حضورم اهمیت میدم. نمیخوام بودن رو بیاهمیت از دست بدم.
امیدوارم اونقدر مهمهای زندگیمون زیاد بشه که بیشتر از هر کسی که میشناسیم و نمیشناسیم لذت درد از دست دادن رو بچشیم.
رشتهی افکارم به محض این که جلوی درب خونمون رسیدم پاره شد، به خودم اومدم دیدم مهمهای زندگیم رو نمیتونم بشمرم، زندگیم سرشار از نامهمها بود و هیچ مهمی رو نمیتونستم تشخیص بدم، حس میکردم خستهام، قبل از رسیدن به در این حس رو نداشتم، حس میکردم که غمگینم، قبل از رسیدن به در این حس رو نداشتم، شاید باید کمتر فکر میکردم، کمتر از زمانیکه به در برسم، غمگین و خسته رو به آیفون گفتم منم، در رو باز کن.
نظرات کاربران