در روزهای اخیر بیش از گذشته، قبل و بعد از هر گفتن احساس بداهت و بلاهت میکنم، احساس آنکه حرفهای تکراری از خود و دیگران میشنوم و همین امر عاملی است بر بیشتر سکوت کردنم. گاهی حتی این احساس به سراغم میآید که تو خود میدانی قرار است چه بگویی و از گفتهای که قرار است آلوده به کلام شود آگاهی، پس چرا با گفتن میخواهی خود را دوباره در معرض اطلاعات تکراری قرار دهی؟
در جمع مینشینم و طبق عرف هر کس چیزکی میگوید و حرفی به میان میآورد و دیگران از آن لغمه میچیننند، لغمهای که از نگاهشان میفهمم که بیشتر باب میلشان بوده است تا تنفر و انزجار، شاید به این دلیل باشد که با تکرار و تکراری بودن غریبهاند شاید هم به این خاطر باشد که تکرار را دوست دارند اما من بعد از چیدن هر لغمه احساس تلخ کامی میکنم، احساس این که این لغمعه تنها تکرار مزههای گذشته بوده است و میتوانست هیچگاه تکرار نشود.
تنها تنهایی و سکوت است که میتواند مرا از اسارت تکرار تجربهی کلام رها سازد. کلامی آغشته به جوهر غلیظ تکرار و تکرار و تکرار.
“و ما همچنان دوره میکنیم
شب را
و روز را
هنوز را”
شاید بشود در این شعرِ شاملو کلمه را هم گنجاند. تکرار کلمات و واژهها، واژههایی که پیش از ما ساخته شده اند و پس از ما همچنان قرار است تکرار شوند. دوستی، مهربانی، مال و پول، سرمایه گذاری، شکست، کار و ملال همگی پیش از به کار گرفتنشان توسط ما، توسط دیگران به کار گرفته شدهاند و پس از ما همچنان توسط دیگران به کار گرفته میشوند. حال با این تفسیر گاهی از انجام کار با سکوت و تنهایی شانه خالی میکنم، شاید بشود هیچ کاری نکردن را معادل سکوت در خلوتِ خود دانست.
در این میان کاری که ما با کلام انجام میدهیم تکرار تجربه است که به تکرار کلمه منتهی میشود، برای این که من از تجربهی دوستی حرف به میان آورم به ناچار باید از دایره لغاتی استفاده کنم که پیش از این تکراروار به یک صورت ساختار بندی شده است. تجربه ی کنکور، سربازی، خواستگاری مثالهایی از این دست است که صرفا شرایط تجربه شده بازگو میشود و نه احساس حضور در شرایط تجربه شده.
چگونه میشود تجربه را شخصیتر و متعلقتر به خودمان برای دیگران به نیت جلوگیری از این حجم از بداهت بازگو کنیم؟ شاید یک راهش این باشد که از احساسات خود سخن بگویم و نه صرف تجربیات خود. این که من در لحظهی درخواست برای همنشینی با آن شخص چه احساسی داشتم؟ احساس من در هنگام پاسداری از مرزهای این مملکت چگونه بود؟ در آن هنگام که دستانش را به آرامی و نرمی فشردم چه احساسی از دل آتشفشان قلبم فوران کرد؟
زبانِ احساس لااقل کمتر از زبان تجربه به کار گرفته شده است و بیشتر به شخص و فرد نزدیک است تا شرایطی که بسیاری از افراد در آن قرار داشتهاند، این گونه میشود بیشتر فرد را فهمید و درک کرد و در تجربیات زیستهی او زیست، این گونه چیزی بیشتر از کلمه به میان میآید، بار و وزن کلمه در هر بار که با کارشان میگیریم ازدیاد مییابد و آنقدر سنگین میشود که دیگر در ظرف تکرار نمیتواند جای گیرد، شایدم نمیتوان نام تکرار را بر احساس گمارد.
احساس در ساحت کلام و کلمه نمیتواند جای گیرد یا اگر بوسیله کلمه سعی در قالب و صورت بندی کردن آن داشته باشیم به ناچار شکل ناقص و تقلیل شده و بعضا متفاوتی از آن را نمایان میسازیم اما همین نقص و تفاوت در به کارگیری احساسات بوسیلهی زبان و کلمه چیزی متفاوت را نثار خود و دیگران میکند. احساس بیشتر از کلمه است.
درد چیزی فراتر از درد است و رنج فراتر از رنج
عشق چیزی فراتر از عشق است و بی تفاوتی چیزی فراتر از بیتفاوتی
نفرت چیزی فراتر از نفرت است و حزن چیزی فراتر از حزن
در این بین همیشه تاکیدم به تعبیر ویتگنشتاین این است که درباره آنچه نمیتوان سخن گفت باید با سکوت از آن گذشت و احساسات شاید تنها مقوله ایست که به سختی میتوان از آن سخن گفت و بیشتر باید با سکوت، تجربه و درک شود.
“آنی بود، در ها وا شده بود.
برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.
مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش. خاموشی
گویا شده بود.
آن پهنه چه بود: با میشی، گرگی همپا شده بود.
نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ. پرده مگر
تا شده بود؟
من رفته، ما بی ما شده بود.
زیبایی تنها شده بود.
هر رودی، دریا،
هر بودی، بودا شده بود.”
چه زیبا سپهری سکوت را با تعبیری پارادوکسیکال همراه میکند و از گویا شدن خاموشی سخن میگوید. جایی که کمیت زبان لنگ میشود و معنای واژگان به پایان میرسد، ما میمانیم و هستی ای که ما را در برگرفته.
در ادامه میخواهم به بخشی از نگاهی که چندی پیش دچارش شدم حرف بزنم اما در ابتدا میخواهم به چند نقل قول از بکت اشاره کنم.
بکت معتقد بود که گفتن یک کلمه، به معنای گفتن کلمههای دیگران است. «واژهها، واژهها، زندگیام هرگز چیزی به جز واژهها نبوده است». ما از واژههای دیگران آفریده شدهایم و هیچ چاره دیگری نداریم. ولی نمیتوانیم فقط به تکرار گفتههای دیگران اکتفا کنیم، چون هر بار که آنها را تکرار میکنیم، تحریف میشوند و هموراه از نقطه آغاز خود دورتر میشوند. زبان حتی توانایی نقل قول درست را نیز ندارد.
وسط نوشت: بعدتر توجه را کمی به عبارت دور شدنِ کلمه از نقطهی آغازش به عرصهی توضیح و تقسیم بندی میکشانم.
به تعبیر او هر معنایی شامل نسخههای کمرنگتر معنای قبلی است. تنها چیزی که قطعیت دارد «درماندگی واژههاست». «همهی عمر همین پرسشها و همین پاسخها». «پرسشهای قبلی را دوست دارم. دریغ از پرسشهای قدیمی و پاسخهای قدیمی. هیچ چیز مثل آنها نیست!»
«گفتن اختراع کردن است. اشتباه است. اشتباهی درست. چیزی را اختراع نمیکنید، بلکه فکر میکنید که چیزی را اختراع میکنید، فکر میکنید که فرار میکنید ولی تنها کاری که میکنید این است که دست و پا شکسته درس پس میدهید، بازماندههای درسی که زمانی از بر کردید و مدت هاست از یاد بردهاید.»
«تنها گفتهها وجود دارند. به جز گفتهها هیچ چیزی نیست». ما در واژهها و با واژهها زندگی میکنیم و مخلوق واژههاییم. واژهها هرگز متعلق به ما نیستند. ما هرگز به خود تبدیل نمیشویم، مگر این که واژهها خاموش شوند، و آن گاه ما نیز خاموش میشویم. «این واژها، واژههایی که از دهان ما بیرون میریزند، از کجا میآیند و چه معانی دارند؟» «باید صحبت کنم. نباید خاموش باشم. هرگز». زبان عادتی است که نمیتوانیم گریبان خود را از دستانش بیرون بکشیم. «واژههایی که به من آموختهاید استفاده میکنم، اگر این واژهها دیگر هیچ معنایی ندارند، به من واژههای دیگری بیاموزید یا بگذارید خاموش باشم». اگر هم زبان معنایی را منتقل کند، آنچه بیان میکنید معنای دیگران است. «چه اهمیتی دارد که چه کسی صحبت میکند، کسی گفت چه اهمیتی دارد که چه کسی صحبت میکند». ولی این که چه کسی صحبت میکند اهمیت دارد، چون مهم این است که هنگامی که سخن میگویم، آن که سخن میگوید من نیستم. «همهی این صداها، که همچون به هم خوردن دانههای زنجیر در ذهنم زنگ میزنند، صدای آنهاست».
اکنون که فهمیدیم که چه اندازه نیت و تعبیر بکت با من همسو است میخواهم از تقسیم بندی و نگاهی که به آن رسیدم حرف بزنم.
تخاطب کردن با یکدیگر از طریق نظام واژگانی شکل میگیرد که همگی واجد معنا هستند، عباراتی نظیر میز، آبشار، ترامپ و … در یک نظام دلالت شناسانه و معناشناسانه دارای معنا هستند. مفاهیم هم اینگونه صورت میگیرد، من و شما که فارسی زبانیم اینگونه واژگان رو به کار میگیریم، واژگانی که یک سر طیف آن اموری انضمامی (concrete) مثل درخت، آبشار، خانه و … را شامل میشود تا مفاهیم انتزاعی (abstract) همانند: آزادی، عدالت، لیبرالیسم و … .
واژگان و کلمات انضمامی همگی دارای تعریفی مشخص برای همهاند و گذر زمان خیلی نمیتواند آنها را تحریف کند و دارای ابعاد و اندازه و وزن مشخصیاند و میتوان نمودی خارج از ذهن را به آنها نسبت داد. مثال میز را در نظر گیریم، تعریف میز برای همهی ما مشخص است میدانیم وقتی از میز سخن میگوییم مرادمان چیست، پس میز نمیتواند از کلمهی میز فراتر رود، میز چیزی بیشتر از کلمهی میز نیست. چیزیست قابل رویت، لمس و اندازه گیری و تعریف.
مفاهیم انتزاعی میتوان گفت چیزی فراتر و بیشتر از کلماتیاند که برای اشاره به مفاهیم از آنها استفاده میکنیم، کلمهی سواد را در نظر گیرید. این کلمه با این که هر از چندگاهی توسط سازمان یونسکو برای رسیدن به تعریفی مشخص و جهان شمول بازتعریف میشود اما هر شخص میتواند تعریفی متفاوت از دیگری داشته باشد؛ علاوه بر آن برای کلمات انتزاعی نمیشود خیلی مرز مشخصی تعیین کرد (که البته این امر ناشی از مشخص نبودن تعریف است) این که از این نقطه به بعد فرد بیسواد تلقی میشود و از این نقطه به بعد با سواد. پس کلمات انتزاعی چیزی بیشتر و فراتر از کلمات انتزاعیاند. آزادی چیزی بیشتر از آزادی است اما همین کلمهی آزادی با گذر زمان هم تغییر میکند؟ مرادم تحریف نیست، بلکه بیشتر شدن مفهوم از ظرف کلمهای که برای انتقالش به کار میگیرم است، لذا با این منظور باید گفت که، خیر آزادی با گذر زمان، آزادی میماند و بیشتر نمیشود.
در آخر میرسیم به مقوله ی احساسات. کلماتی که ما برای تعریف و تشخیص احساسات به کار میگریم کمترین نسبت را با احساساتِ تجربه شدهمان دارند. احساسات در دستهی کلمات انتزاعی جای میگیرند اما یک تفاوت باعث شد که تاکیدم بر زیر مجموعه بودنش کمتر شود که بعدتر میگویم.
زمانی که فردی از «اندوه» سخن میگوید میدانیم که اندوه چیزی بیشتر از کلمهی اندوه است، این که مرز مشخصی ندارن و برای هر شخص میتواند تعریف و تجربهی متفاوتی داشته باشد. حال کلمه را به «دوستت دارم» تغییر میدهم. فرض کنید روبه روی کسی نشستهاید و در عین این که به چشمانش خیره شدهاید به او بگویید دوستت دارم. در اینجا هم تو میدانی که دوستت دارم چیزی بیشتر از کلمه ی دوستت دارم است و هم کسی که این کلمه را شنیده میداند که دوستت دارم چیزی بیشتر از شنیدن کلمه ی «دوستت دارم» است. در اینجا کلمه قصد را مشخص ساخته اما میزان و تعریفش مبهم است. دربارهی میزان اگر مبنا را واحد در نظر گیریم اینگونه میشود که اگر فرد در هنگام بیان کلمهی «دوستت دارم»، میزان احساس دوست داشتنش 7 واحد باشد (کار به تعریف و مرزبندی این کلمه نداریم) و کسی که این کلمه را میشنود تصورِ میزان دوست داشته شدنش به 7 واحد رسد، میشود گفت که … موضوعم این نیست و ادامه نمیدهمش ولی میتوان این را تصور کرد که میزان واحد میتواند متناقض و متفاوت باشد اینگونه که گوینده 7 واحد از میزان احساس را در همان لحظه تجربه کند و شنونده 1 واحد یا بالعکس. سوال این میشود که آیا به همان میزانی که من گفتم دوستت دارم، دوست داشته شدن را احساس کردی یا نه؟ متر و معیار برای تشخیص دقیق این اختلاف فعلا وجود ندارد و گمان نکنم وجود هم پیدا کند.
برگردیم سروقت تفاوت؛ تا این جا متوجه شدهایم که احساسات چیزی بیشتر از کلماتی هستند که برای بیانشان به کار میگیرم اما عامل تفاوت چیست؟ دوباره از عبارت «دوستت دارم» استفاده میکنم. فرض کنید که در کنار شخصی نشستهاید، دست در دستانش، در حالی که دارد سخن میگید به چشمانش خیره شدهاید و غلیانی از احساسات درونتان داد و فریاد میکند، یکباره وسط حرفش میپرید و میگویید دوستت دارم. تا اینجا میدانیم که این دوستت دارم چیزی فراتر و بیشتر از کلمهی «دوستت دارم» است لذا بعد از به کار گیری این کلمه و انتقال مفهوم دوست داشتن و دوست داشته شدن، مدتی را با هم میگذرانید. بیشتر به هم نزدیک میشوید و باهم سپری میشوید، گذر و گزارتان باهم است و لحظات شیرینی را در کنار هم سپری میکنید، مدتی میگذرد، سفر میروید و روی پلی که حجمهای از آب از زیرتان میگذرد مجدد دستش را میگیرید و دوباره در میان کلامش با شوقی فزونتر شیرجه میزنید و میگوید دوستت دارم. حال سوال این است…
آیا میشود گفت که این کلمه فراتر از کلمهی «دوستت دارم» است؟ بله.
آیا میشود گفت که این کلمه فراتر از کلمهی «دوستت دارمِ» مدتی قبل است که گفته شد و اکنون دوباره دارد تکرار میشود؟ بله.
دوست داشتنم بیشتر شده است، دیگر با حجمهای از احساست گذشته مواجه نیستم، این احساس بیشتر شده است، غلیظتر شده است، پر رنگتر شده است، درونیتر شده است. در اینجا احساس ثابت نمانده و هر بار با گفتن دوستت دارم چیزی بیشتر از دوستت دارم قبلی در میان میآید. مداومت باران رابطه تن خشک احساس را خیستر و خیستر میکند، احساساتی که هیچ سرحدی نمیتوان برایشان قائل شد.
احساسات مدام در گذرند و غلظتشان بر تابلوی سفید زندگیمان پررنگتر و کمرنگتر میشود و تابلوی زندگی هر شخصی هر چند اگر شامل کلماتی از تجربیات یکسان باشد اما نمیتواند شامل کلماتی از احساسات یکسان باشد.
از احساساتتان سخن بگویید.
پینوشت: پدر: داری چی میخونی؟ لولیتا؟ من این کتاب رو بهت ندادم.
دختر: دارم جلو جلو میخونم.
پدر: و…؟
دختر: جالبه (Interesting).
پدر: جالبه! این جزو کلمات غیرقانونیمون بود. جالب واژه نیست. میدونی که نباید ازش استفاده کنی. دقیقتر بگو.
دختر: گیج کنندهس (Disturbing).
پدر: بازم دقیقتر.
دختر: میشه فقط بخونمش؟
پدر: بعد از این که تحلیلت رو تا اینجای کار بگی.
دختر: خب… یه پیرمرد هست که یه دختری رو دوست داره و اون فقط 12 سالشه…
پدر: این که داستانشه.
دختر: چون از دید پیرمرد نوشته شده… تو درکش میکنی و باهاش همدردی میکنی… و این متحیر کنندهس چون اون درواقع یه کودک آزاره (child molester)… ولی عشقش به دختره زیباست… ولی یه جورایی حقه باز هم هست… چون کار خیلی اشتباهیه. میدونی… اون پیره و اساسا بهش تجاوز میکنه… پس باعث میشه حس کنم… ازش متنفرم و یه جورایی در همون حال دلم براش میسوزه.
پدر: خوب بود.
دیالوگی کوتاه از فیلم Captain Fantastic.
نظرات کاربران