دهان باز و زبان دراز

نوشته‌هایم در اینجا بیشتر خودخواهی است، البته نه با بارمعنایی منفی آن که می‌شناسیم بلکه به معنای مثبت آن، با مضمونِ برای خود خواستن (سوا از این که دیگری باشد یا نباشد، سوا از این که دیگری نوشته‌هایم را بخواند یا نخواند، سوا از این که دیگری به اینجا سر بزند یا نزند) است با این تعبیر که برای خود می‌نویسم.

امروز می‌خواهم تا حدود بسیاری به موضوع سکوت و حرف نزدن در دنیایی که پرگویی را ارج می‌نهد بپردازم و تا جایی که می‌توانم این قضیه را برای خود واضح و مبرهن کنم تا شاید دگر بار به تفکر و تعمقی طولانی به آن نپردازم. این نوشته قرار است اصلی باشد در میان سایر اصل‌هایی که برای خود وضع کردم.

قبل از صحبت درباره اصل ماجرا شاید جالب باشد که چند عبارت را برای خود تفکیک و تعریف کنیم و به توضیح و تشریح مختصر هر یک بپردازیم تا شاید سهمی بیشتر در شفاف گویی که حاصل شفاف اندیشی است داشته باشیم.

 

سوالِ چرا صحبت نمیکنی را تصور کن، حال با واژگان زیر سعی کن جملات مشابهی را بسازی؛ به نظرت این جمله‌ها با هم تفاوتی در رساندن منظور و پیام دارند؟

سخن

حرف

گفتن

بیان

نقل

نطق

گفتوگو

مکالمه

نمی‌دانم چه تعداد از واژگان فوق در دایره واژگان فعال شما جای می‌گیرد اما به کار گیری هر محتوا (Content) در هر بستر (Context) پیام متفاوتی را می‌تواند مخابره کند.

برای مخابره بهتر پیام قرار است به توضیح بیشتر هر یک بپردازم اما این را هم باید تاکید کنم که بیان جملات زیر علمی نیست و صرفا اعتبارش نهاده شده بر پایه های ضعیف تجربیات شخصی و گذر از چند کتاب و نوشته است:

حرف زدن/سخن گفتن: به گمانم این دو عبارت با یک معنا باید بکار روند چرا که معادل هم در زبان فارسی و عربی‌اند، این عبارات کوچک‌ترین بخش از صدای حاوی پیام‌اند و معنا (واج، کلمه و جمله عاری از ذات گویشِ دارای معنا هستند و در این محفل جایی ندارند) البته حرف با تعریفی خارج از عرف شناخته می‌شود و بین حرف زدن و حرف عاری از زدن تفاوت‌هایی است، حرف در زبان غیرعرف تعریفی دیگر دارد و آن هم عبارتی است که به تنهایی حاوی معنا نیست اما به معنا بخشی کمک می‌کند مانند حروفِ ربط، حروفِ الفبا و … .

 

صحبت کردن/نطق کردن: شاید بتوان گفت که صحبت وزنی بیشتر از حرف دارد و شامل مجموعِ حرف‌هایی است که با هدف خاصی به زنجیر کشیده می‌شوند، شاید برایتان منطقی به نظر رسد که یک فرد می‌تواند حرف‌هایی بزند اما نمی‌تواند صحبت‌هایی کند.

 

گپ زدن/چت کردن: گپ زدن را من معادل حرف زدن می‌دانم اما حرف‌هایی که به اظهارِ روزمرگی میل می‌کنند و بیان‌شان نیازمند بار روانی/شناختی زیادی نیست، این که سفره دلمان را راجع به وقایع عادی روزانه و بدیهیات باز کنیم تا بهانه‌ای برای نشستن بر مسند عمل و کاری کردن پیدا کنیم مثلا سوال‌های: خب بگو چه می‌کنی؟ و چه خبر؟ همه چی خوب است؟ جنس شان گپ زدن است، حال آنکه ممکن است در این حیطه نماند و جای خود را به اشکال دیگری از حرف زدن دهد.

 

کلام/گفتار: عبارتی که از ریشه کَلِمَ (کلام با گوش و کَلِمَ (زخم یا جراحت) با چشم درک می‌شود) می‌آید و به کلمه مروبط است و من آن را معادل گفتار می‌دانم با این تعریف که گویشی از جنس یک یا چند کلمه است.

 

گفته/قول: حتما تاکنون از فردی شنیده‌اید که بگوید به قول فلانی، این همان به گفته‌ی فلانی است اما اکثرا گفته شامل حرفی است که در گذشته مطرح شده است.

 

نقل کردن/روانه کردن: دیده‌ام که این عبارت به اشتباه به جای بیان کردن به کار می‌رود حال آن که به نقل و انتقال مروبط است. اگر قرار است گفته‌ی فلان فرد را، که در زمان و مکان دیگری جاری گشته، از جانب خود به کار بریم می‌توانیم از این عبارت استفاده کنیم، شاید شنیده باشید که می‌گویند نقل است که … این نوع جمله بندی درست است.

 

اظهار کردن/بیان کردن: بیان از ریشه بَيٍّنَ می‌آید که به معنای آشکار کردن است، فرآیندی است که طی آن چیزی به بیرون هدایت می‌شود؛ به روشنی و آشکارا گفتن هم به این عبارت تکیه می‌زند که به معنای بر زبان آوردن چیزی است که بر زبان نیامده (واژه دیدن/ببین هم در ذات خود به آشکار شدن اشاره دارد).

 

گفتوگو/مکالمه: به صحبت کردن نزدیک است اما تفاوتی بین صحبت کردن و مکالمه وجود دارد و آن هم این است که صحبت کردن به شنونده‌ای نیاز ندارد که در جایگاه گوینده نشیند، اما مکالمه و گفتوگو ملزم به وجود شنونده است، یک نفر وظیفه‌اش گفتن است و یک نفر شنیدن و بالعکس (ما عبارت مونولوگ (گویش یک طرفه) هم داریم که ارشاره‌گر موقعیتی است که تنها نیاز به شنونده است نه شنونده‌ای که در موقعیت‌های مختلف گوینده شود).

 

شرح دادن/توضیح دادن: کاری‌ای است برای توجیه کردن یا توجیه شدن، برای فهماندن یا فهمیدن، در اغلب موارد به کارگیری این عبارت ریشه در فهم ناقض منظور یا پیامی دارد که در قبالش درخواست توضیح یا توضیح بیشتر داریم.

 

در زبان انگلیسی هم معادل‌هایی برای عبارات فوق وجود دارد، عباراتی نظیر: Talk، Say، Conversation، letter، dialogue و ….

حتی این موضوع گاهی اشکال پیچیده‌تری به خود می‌گیرد و عباراتی نظیر، مذاکره (Negotiation)، مناظره (Debate)، بحث یا جدل لفظی (Discussion)، مشورت (Consultation)، مصاحبه (Interview)، چانه زدن (Bargain) و … را خلق می‌کند که به گمانم تمامی با آن‌ها مواجه شده باشیم، البته کار به اینجا خطم نمی‌شود و آدمی به اشکال پیچیده‌تری از سخن رانی دست پیدا کرده که بعضی از آن‌ها را با نام سفید شویی (Whitewashing) و یوفمیزم (Euphemism)، مغالطه (Fallacy) می‌شناسیم.

 

در خلال نگراشم به عبارت لفاظی کردن فکر می‌کردم که با تعریفی که دارد (استفاده هوشمندانه از کلماتی که در ظاهر صادقانه و اصیل به نظر می‌‍رسند، اما در واقع عکس این هستند) به نظر بی‌شباهت به سفید شویی (ارائهٔ تصویری غیرواقعی از واقعیت) نیست با توجه به این امر که هر دو دارای بار معنایی منفی هستند اما به نظرم این دو عبارت با هم تفاوت‌هایی دارند و آن هم از نگاه من این است که سفید شویی قصدش ارائه تصویر غیرواقعی برای نیل به چیزی مشخص و از پیش تعیین شده است و لفاظی قصدش صرفا ارائه تصویر غیرواقعی است بدون این که جهت گیری خاصی داشته باشد. تفاوت دیگر که می‌توان به آن اشاره کرد این است که در سفید شویی “ما دروغ‌گویی نداریم. بلکه ارائهٔ گزینشی اطلاعات داریم.” در حالی که لفاظی ممکن است با ارائه اطلاعات جعلی و دروغ همراه شود.

 

ما اصطلاحات دیگری هم در این حیطه داریم که اشاره و توضیح آن خالی از ارزش نیست، مثلا شاید عبارت سالاد کلمات (Word Salad) به گوشتان خورده باشد. سالاد کلمات وقتی اتفاق می‌افتد که فرد صرفا از کلمات پیچیده و دشوار داخل متن خود استفاده کند این سالاد زمانی نام مغالطه (Fallacy) به خود می‌گیرد که از اصطلاحات غیرقابل‌فهم، دشوار و غلط به‌عنوان جایگزینی برای استدلال قوی استفاده شود.

در حالی که جملات سالاد کلمات ممکن است از نظر گرامری و ساختاری درست باشند یا نباشند، اما فاقد مفهوم یکپارچه هستند و نتیجه نهایی این است که شنونده نمی‌تواند آن را درک کند. فرد احساس می‌کند کلماتی که می‌گویند گویا هستند اما در واقعیت، جملات نامفهوم و فاقد ساختار منطقی می‌گوید. گاهی اوقات گوینده صرفا برای نمایش و دانا به نظر رسیدن اینکار را می‌کند.

مثلا در جایی خواندم که فردی نوشته بود: “از دلِ جادو، دین و هنر برآمده اند، اما این هنر است که امر معنوی را حقیقی میکند، چرا که رنج خود را پذیرفته و رهایی را نفی میکند. دین هیچ گاه نمیتواند معنوی باشد چرا که عذاب نمیبیند، عذاب میدهد”.

 

در مورد مغالطه باید بگویم که انواع مختلفی (در بالاترین لایه شامل صوری و غیرصوری می‌شود) دارد و با سفسطه (Sophisms) متفاوت است، البته سفسطه یکی از اشکال مغالطه است، اگر مغالطه را یک خطا در استدلال بدانیم سفسطه جا به جایی عامدانه یا غیرعامدانه معنی واژه‌ها و عبارات است که در نهایت به خطا در استدلال می‌رسد (نام دیگر مغالطه‌های ابهام، سفسطه است که یکی از انواع مغالطه‌های غیرصوری است).

به عنوان مثالی دیگر یکی از مغالطه‌های غیرصوری که از زیرمجموعه‌های مغالطه‌های ربط است، مغالطه چنگ اندازی بر مردم (توسل به جمع / پوپولیسم (Populum)) است که طی آن فرد بجای کار پرزحمت ارائه شواهد و استدلال خردمندانه از زبان سخن‌پرداز و هر وسیله حساب‌شده دیگر به تحریک غیرت و هواداری، هیجان، خشم، یا نفرت می‌پردازد تا نتایج موردنظر را به‌عنوان یک نتیجه منطقی به شنونده یا خواننده بقبولاند. میهن‌پرستی یکی از ابزار‌های رایج است که آدلف هیتلر در سخنرانی هایش از آن بسیار یاد میکرد. چنگ اندازی بر اذهان شنوندگان و استناد نابجا به ‌میهن‌پرستی ازنظر عقلانی و تاریخی بدنام است. “میهن‌پرستی،” آن‌طور که ساموئل جانسون دیده بود، “آخرین پناهگاه یک آدم رذل است.”

سنگین‌ترین تکیه‌بر استدلالِ چنگ‌اندازی مردم را می‌توان در آگهی‌های بازرگانی یا تبلیغات پیدا کرد. محصولات تبلیغ‌شده به شیوه‌ای آشکار یا ناآشکار به علائق یا هر آنچه ما را به هیجان مطلوبی وامی‌دارد ارتباط داده می‌شود. نان برشتوک صبحانه را با آراستگی جوانی، دلاوری و ضربان خوش سلامتی مرتبط می‌کنند، و نوشیدنی را به تجمل و موفقیت نسبت می‌دهند، اتومبیل را با تخیلات عاشقانه، ثروت، سکس همراه می‌سازند.

 

می‌دانیم که می‌دانی کار به اینجا خطم نمی‌شود و می‌شود روزها در رابطه با فقط اشکال مختلف حرف زدن حرف زد، اما می‌خواهم از انجام آن امتناع کنم (شاید در نوشته‌های آینده دگر بار به این موضوع برگشتم) و بگویم که شفافیت در کلام و کلمه چیزی‌ست که کمتر به آن بها داده می‌شود و ما حصلش می‌شود حرف‌هایی پوچ، آزار دهنده و کم ارزش. دلیل تعریف کردن عبارت فوق، دادنِ ذره‌ای اهمیت به کلمه است که قبول دارم بر درستی شان می‌شود بسیار خرده گرفت اما قبول ندارم که بر مجاب کردن لااقل خودم برای بیشتر پرداختن به آن‌ها چیزی باشد که راحت بشود از کنارش گذشت.

 

عبارت زیادی در دایره واژگان ما قرار دارند که بی اطلاع آن‌ها را در یک ظرف می‌ریزیم و با هم آنقدر می‌آمیزیم که در بلند مدت معنای متفاوت هر یک را فراموش می‌کنیم، بی آنکه بدانیم هر کدام از آن‌ها تاریخچه و معنایی و سیر تطور مختلفی را طی کرده‌اند و اکنون به اینجایی رسیده‌اند که می‌بینیم. به قول محمد رضا شعبانعلی در کتاب “از کتاب” که می‌گوید:

“وقتی دو کلمه مستقل به وجود آمده و هردو در طول زمان باقی مانده‌اند احتمالا تفاوت‌هایی در مفهوم و بار معنایی شان وجود داشته و هیچ یک نتوانسته جای دیگری را بگیرد. حتی اگر تفسیر ما از تفاوت واژه‌ها کاملا شخصی باشد درگیرشدن با این مسئله همچنان مفید است و می‌تواند عشق ما را به کلمه و کلام افزایش دهد. مثلا به دو واژه شادی و خوشحالی توجه کنید. برداشت من این است که ما شادی را بیشتر برای توصیح یک حس درونی به کار می‌بریم و، در مقابل، خوشحالی حسی است که بروز بیرونی پیدا کرده است. به همین علت، در جمله‌ی «وقتی فلانی هدیه‌ام را دید خوشحال شد»، منظورمان این است که علائمی را در چهره و رفتارش دیده‌ایم. در مقابل، مومنان برای «شادی روح اموات» دعا می‌کنند و هیچ کس تا کنون برای «خوشحالی روح فلانی» صلوات نفرستاده است.”

 

زیاد به تفاوت واژگان در به کاربردن آنها اشاره کرده‌ام و در ادامه هم خواهم کرد، در حال حاضر می‌خواهم مثالی را برای شفافیت بیشتر زنم و بعد به سرغ اصل ماجرا روم؛ طی گفت و گویی که با یکی از دوستان داشتم، سعی کردم کمی از توجهم به واژگان بهره ببرم و دیدن چند مناظره را به او پیشنهاد کردم در اینجا بود که پیشنهادم را بدون بررسی نادیده گرفت. سوال اینجاست که اگر به او به جای پیشنهاد، توصیه می‌کردم آیا در نوع برخورد آن با موارد ارائه شده تفاوتی بوجود می‌آمد؟ خیر. دلیش جایگاه من در ارائه و جایگاه او در فهم نوع منتقل شدن پیام است.

در اینجا بود که کاغذ را برداشتم و سراغ کلمه‌های مشابه رفتم که در اکثر اوقات به جای یکدیگر به کار می‌بریم، ارائه یک موضوع به دیگری در موقعیت‌ها و جایگاه‌های مختلف می‌تواند رقم خورد که تفاوت آن‌ها باعث بودجود آمدن تفاوت در نوع بکارگیری کلمه در حین ارائه آن موضوع می‌شود.

اگر بخواهیم آن را یک طیف در نظر گیریم می‌توان یک سر آن را «پیشنهاد» قرار داد و سر دیگر آن را «تجویز» که هر چه علم و جایگاهِ فرد از نظرِ بارِ کیفیت و کمیتِ تجربه بیشتر باشد ارائه موضوع بیشتر به سمت تجویز میل می‌کند و هر چه کمتر باشه به سمت پیشنهاد، سایر عبارتی که در این بین قرار می‌گیرند شامل: پند و اندرز، نصیحت، توصیه، راهنمایی، هدایت و … می‌شود.

 

در ستایش سکوت

حال با مقدماتی که بیان شد بهتر است به دلایل ستایش سکوت بپردازم؛ قبل از بیان دلایل باید بگویم که ستایش یک چیز معادل نهی چیز دیگری نیست پس اهمیت دادن بیشتر به سکوت بی‌اهمیت گماشتن سخن نیست پس این بار می‌خواهم به عکس عمل کنم و برای سخن گفتن دلیل بیاورم تا سکوت کردن چرا که قبول دارم حرف زدن است که دلیل می‌خواهد، نه سکوت کردن.

  1. بارها شده که حرفی شنیده یا زده‌ایم که انجام ندادنش با دادنش هیچ تفاوتی نداشته، صرفا انرژی و زمانی بوده که به جای اشکال دیگر به این شکل صرف شده. من هیچ گاه نتوانسته‌ام منطقی برای این نوع حرف‌ها پیدا کنم، به همین دلیل قبل از سخن گفتن سعی می‌کنم از خود سوال کنم که برای تحقق چه چیز قرار است صحبت کنی؟ چه چیز قرار است با صحبت کردنت محقق شود؟ چه نیاز به گفتن است که با نگفتن محقق نمی‌شود؟ نام آن را می‌شود بی‌گدار به حرف زدن گذاشت.
  2. در آنجایی که احساس کنم با سکوت می‌توانم چیز بیشتری گیرآورم، سکوت می‌کنم و حرفی به میان نمی‌آورم. سعی می‌کنم در جایی سخن بگویم که حرف زدنم برایم عایدیِ بیشتری از سکوت کردنم داشته باشد.
  3. ظرف زیستی انسان محدود است و حرف زدن و سخن گفتن بیشتر از این محدودیت تغذیه می‌کند تا سکوت کردن و هیچ گفتن، به بیانی دیگر حرف زدن برون رفت دارد و سکوت کردن درون رفت، با حرف زدن است که می‌دهی و با سکوت است که می‌گیری (تاکید بر مطلق بودن این جمله ندارم).
  4. باری شده است که در جمعی هیچ نگفتم و دیگران بعد از گذشت زمان حضورم را در جمع انکار کرده‌اند، این نوع نگاه به ذهنیتی بر می‌گردد که حرف زدن را معادل وجود داشتن می‌داند. بسیاری از انسان‌ها حرف می‌زنند که صرفا حضورشان را اثبات کنند و نه هویت‌شان را (منظور اقدامی از سر آگاهی است). “اینکه قبل از اینکه موضوعی بحثی را ببینیم در موردش حرف بزنیم مصداق “فکر کردن” و “تحلیل کردن” نیست. فقط مصداق “ابراز وجود” و “اظهار فضل” است. در کل،‌ خودم، شما و دیگران را به مطالعه، تحصیل علم، افزایش “سواد” و تلاش برای تعمیق دانش (برای تشخیص و تفکیک مصداق‌ها) و “بستن دهان در مواقعی که دانش و شناخت کافی نداریم” توصیه می‌کنم.”
  5. شاید شنیده‌اید که فلانی فقط حرف است و عمل ندارد یا فقط حرفش را می‌زند، باید بگویم که من هم این نوع نگاه را تا حدود بسیاری ارج می‌نهم. چند صباحی قبل در جمعی از دوستان بودم که خط سیر صحبت از واژه نامانوس عدالت گذر کرد و در آن فردی از بی‌عدالتی که در یکی از کشورهایی که به آنجا سفر کرده بود می‌گفت، کاری به تجربیات دردناکی که احساس کرده بود ندارم فقط می‌خواهم بگویم که بیان این تجربه چه تاثیری بر از بین رفتن رویدادی که از دید آن ناخوشایند می‌آمد می‌گذارد؟ هیچ (امیدوارم هر چیز را به اثر پروانه‌ای ربط ندهید یا اگر می‌دهید یه حد مناسبی از اثر را در ذهن داشته باشید)؛ بهتر است حرف به عمل ترجمه شود تا فقط حرف.
  6. چقدر حاضری بر حرفی که زده‌ای بمانی؟ در روزگار اخیر ماندن بر حرف ارزش خود را تا حدود بسیاری از دست داده، اعتماد را اگر از رفتار نشود تشخیص داد باید بر حرف تکیه کرد اما در جایی که حرف تکیه گاهی سست باشد اعتماد رنگ می‌بازد (بعدا موضع خود را نسبت به این مورد شفاف تر می‌کنم).
  7. حرفی که پشتوانه قابل اتکایی نداشته باشد و اعتبارش با شک و تردید همراه است بهتر است هیچگاه گفته نشود، البته باید بگویم موضعم در این مورد قاطعیت است و نه قطعیت، قاطعیت شجاعت می‌خواهد و قطعیت جهالت. به نقل یکی از دوستانم برای تحقق این حالت سعی کن همیشه از جانب خود بر درستی حرف‌ها و گفته‌های خود شرط بندی کنی.
  8. ما فارسی سخن می‌گوییم چرا که فارسی می‌دانیم اما دانستن آن به منزله این نیست که معانی کلماتی که به کار می‌بریم را هم می‌دانیم و می‌فهمیم، ما در طول یک روز شاید زیاد سخن بگوییم اما معانی خیلی از کلمات را نمی‌دانیم، چرا که به آن‌ها فکر نکردیم، تنها به کاربردیم، نمی‌دانیم چرا به انجام یک کار صفت خوب می‌دهیم و به کار دیگر بد؟ نمی‌دانیم اخلاق چیست و تاریخچه موجودیت آن چگونه است؟ نمیدانیم فرهنگ چیست که بعد بخواهیم از بی‌فرهنگ بودن دیگری انتقاد کنیم، نمی‌دانیم جامعه چیست که بعد بخواهیم خود را جزئی از آن بدانیم، نمی‌دانیم کیهان چه مقیاس از افق دیدمان را شامل می‌شود و کهکشان چه مقیاس؟ نمیدانیم ساده لوح کیست و ساده کیست؟ نمی‌دانیم معنای زندگی و تفاوتش با عمر را؟ نمیدانیم تفاوت میان اهداف و ماموریت و چشم انداز را؟ نمی‌دانیم تفاوت امید و ایمان را؟ نمیدانیم تفاوت آسایش و آرامش را؟ نمی‌دانیم ارزش چیست که بعد بخواهیم دلیل تصمیم و انتخاب هایمان را بفهمیم، نمی‌دانیم نگرش چیست که بخواهیم بوسیله آن به دنیای خود بنگریم و … تصمیم من این است تا زمانی که معنای کلمه‌ای را نمی‌دانم در گفته‌های خود به کار نبرم؛ این گونه بهتر حرف یک دیگر را می‌فهمیم و کمتر پای قضاوت و سوبرداشت را به زندگی‌هایمان باز می‌کنیم.
  9. آدمی دائما در حال ابراز خود است، در حال مواجه کردن خود با هر چیز، در این بین بیش از هر چیز حرف‌هایش او را توصیف می‌کنند و اگر این توصیف در تضاد با انتظارش از نوع نگاه به خود باشد (در اینجا به تفاوت چارچوب تفسیری گوینده و شنونده از واقعیت کاری ندارم و صرفا مخاطبم گوینده است) تجربه‌ای تلخ و شکننده نصیبش خواهد شد. بهتر است قبل از نشستن بر مسند گفتن به این فکر کنیم چگونه قرار است خود را به خود ابراز کنم؟ آیا این نحو و سبک از ابراز همخوانی با چیزی که از خود انتظار می‌رود دارد؟
  10. سوءبرداشت از سخن یبش از سکوت است، در سکوت رازی است که پرده برداری از آن درک و آگاهی می‌خواهد که در دنیای امروز نادر است اما قضاوت در گفته‌ها بیش از نگفته‌هاست.

 

آنقدر در این دنیا دهان باز دیده‌ایم که دهان بسته برای‌مان تعجب برانگیز است و گمان می‌کنیم بسته ماندن یا شدن دهان باید دلیلی داشته باشد حال آنکه بازشدن دهان است که به غیر از خمیازه، عطسه و سرفه دلیل می‌خواهد (یاد تمثیل قوری راسل افتادم که طی آن بار اثبات بر عهده کسی است که ادعای وجود چیزی را مطرح می‌کند تا بر عهده کسی که ادعای وجود چیزی را ندارد).

باید بگویم هدفم از گفتن این حرف‌ها تنها ایجاد بستری برای تامل بیشتر بوده است تا مجاب کردن خود یا مخاطب برای امتناع از گویش؛ در ادامه بیشتر گفته‌هایم تکمیلی است.

 

در رابطه با مورد ششم شفافیت نسبت به موضع اتخاذ شده این می‌شود که در وادی علم و دنیای نوین و پیچیده‌ی اکنون نمی‌شود یک حرف را برای مدتی طولانی/کوتاه (که برای این مدت مرز و حد مشخصی وجود ندارد) موثق دانست، “قاعدتاً در مورد آدم‌هایی مثل من که حرف امروز و فردای‎‌شان هم یکی نیست و هر روز بخشی از باورهای گذشته‌شان تغییر می‌کند و اصول گذشته‌شان نقض می‌شود و این را هم، نه به عنوان “سست عهدی” یا “سست باوری” بلکه به عنوان “نشانه‌ی زنده بودن” می‌دانند و فقط “مردگان” و “دیوانگان” رو افراد “ثابت قدم در حوزه ی باورها” می‌دانند، کسی نمی‌تواند در دامی گرفتار شود.” (شعبانعلی) لذا تاکیدم بر ماندنِ بر حرف، بیشتر از جنس همراه کردنش با بصیرت و بینش است، حرفی که از نگاه به دوردست ها و لایه‌ها و ابعاد مختلف وقایع و رویداد‌ها برآمده باشد، این گونه است که حرف هایت بیش از خودت عمر می‌کنند.

یا اینکه بسیاری از ما نقد کردن را آشکار کننده وجوهاتی از شخصیت نقد شونده می‌دانیم حال آنکه نقد کردن بیش از آنکه در باره نقد شونده اطلاعاتی دهد درباره منقد اطلاعاتی را فاش می‌کند. چرا که انتقاد کردن جهت یا زاویه می‌خواهد، زاویه ی نگاه تو نسبت به حالت یا رفتاری که قرار است نقد را بسازد.

 

خلاصه آنکه دنیای‌مان پر شده از بدیهیات ناشناخته، چیزهایی که به گمان‌مان می‌دانیم اما در هنگام استفاده از آن مانند فردی که واقعیت را در خماری گم کرده است، رفتار می‌کنیم.

 

 

پی‌نوشت: چرا همیشه گفته می‌شود «سکوت نشانه‌ی رضایت است» چرا نمی‌گویند :نشانه‌ی دردی‌ست عظیم، که لب ها رابه هم دوخته است؟ چرا نمی‌گویند: نشانه ی ناتوانی گفتار، از بیان سنگینی رفتار افراد است؟ چرا نمی‌گویند: نشانه ی دلی شکسته است که نمی‌خواهد با باز شدن لب‌ها از همدیگر، صدای شکسته‌شدنش را نامحرمان متوجه شوند؟ پس سکوت همیشه نشانه‌ی رضایت نیست. سکوت سر شار از ناگفتنی‌هاست.

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *