زمان، مفهومی دو سویه

این نوشته در ادامه‌ی نوشته‌ای دیگر به نام «آن‌سوی زنده بودن» به نگارش درآمده که برای فهم بهتر پیشنهاد می‌کنم نگاهی به آن بی‌اندازید.

 

در نوشته‌ی پیشین به مفهوم زندگی پرداختم و اکنون می‌خواهم به جوانب آن به شیوه‌های گوناگون اشاراتی کرده باشم، طوری که آهسته از کنار طول زندگی گذر کنیم تا به ملال رسیم.

 

در ابتدا باید گفت تسرع و تاخر با زمان معنا می‌شود، درواقع ما کاری را سریع می‌دانیم که در زمان کوتاه‌تر و کاری را کند می‌دانیم که در زمان طولانی‌تری محقق شود اما این بلند و کوتاه شدنِ زمان جنبه‌ای از زمان است یا جنبه‌ای از دیدگاه ما نسبت به زمان؟ قصد وارد شدن به حوزه‌ی فیزیک و نسبیت انیشتن ندارم، صرفا می‌خواهم با طرح پرسش‌های مختلف قلابی برای کنجکاوی بیشتر فراهم کرده باشم.)

اگر صفات نسبت داده شده به زمان نظیر کندی و آهستگی معلول نوع نگاه‌مان به مفهوم ثابتِ زمان باشد آنگاه چگونه است که تجربه‌مان در گذر یکنواخت زمان گاهی کشیده و گاهی جمع می‌شود؟ چگونه است که گاهی کندی گذرش تن‌مان را مستحلک می‌کند و گاهی سریع بودنش روان‌مان را از پایانش آگاه؟ چه چیز با طول زندگی در گذر است که اینگونه می‌تواند آن را سبک و سنگین یا کُند و سریع کُنَد؟ چگونه می‌شود زمان را تجربه کرد و آنقدر غلیظش ساخت که قابل لمس شود؟ زمانی که نامش با شفافیت و ملموس نبودن گره خورده است.

 

قبل از اینکه به ادامه‌ی این ماجرای پرمایه بپردازم خواستم ارادت خود را نسبت به منابعی که اکثرا به نقل آورده‌ام با نام بردن از آنها ادا کنم، افرادی چون آرتور شوپنهاور، مصطفی ملکیان، سروش دباغ، لارس اسوندسن و جمیعی از نویسندگانی که در این باره حرفی زده‌اند و سخنی گفته‌اند که اکنون در این ایام به گوش و چشم من رسیده تا بتوانم به مدد نگارش آن‌ها بیش از پبش زیست‌شان کنم، لذا هر حرفی که در گذشته و اکنون و در آینده به میان می‌آورم ماحصل ذهنتی است که توسط آثار دیگران ساخته شده که به شیوه‌ای متفاوت آنگونه که فهمیده‌ام دوباره از زبانی دیگر بازگو می‌شوند.

 

در اواخر کتاب از خیام تا یالومِ سروش دباغ، گفت و گویی آورده شده که به دو سویه بودن زمان اشاره دارد، دلیلی که بیانگر نگاهی است که گاهی به مفهوم زمان داریم، مفهومی که پا در میان دوسویگی می‌گذارد و به عینیت و ذهنیت دچار می‌شود.

“باید میان زمانی که «بر ما می‌گذرد» و زمانی که «در ما می‌گذرد» فرق نهاد. زمان یک مفهوم دوسویه است یعنی نیمی از آن اُبژکتیو و نیمی دیگر سوبژکتیو است. بگذارید مثالی بزنم. فرض کنید درجایی خلوت منتظر کسی هستید. هیچ ابزاری هم ندارید که سر خودتان را گرم کنید تا شخص مرود نظر شما برسد. رفته رفته احساس میک‌نید چقدر زمان دیر می‌گذرد. اینجاست که زمان در شما، یعنی در روان و جان شما دیر می‌گذرد، وگرنه عقربه‌های ساعت با همان روالی می‌چرخند که همیشه گذشته‌اند؛ به عبارت دیگر، زمانی که بر آدمی می‌گذرد همیشه یکنواخت است، حال آنکه زمانی که در او، یعنی در ذهن او می‌گذرد ممکن است تند یا کند شود، اینجاست که زمان ارزش تفسیر می‌یابد. عرفای ما از دیرباز در پی فهم همین زمان، یعنی زمانی که در ما می‌گذرد، بوده‌اند؛ پس می‌توان میان زمانی که «بر ما می‌گذرد» و زمانی که «در ما می‌گذرد» فرق نهاد. نظیر مارسل پروست در رمان در جستوجوی زمان از دست رفته که دست به کار شگفت انگیزی می‌زند. البته هنرمندان دیگری نیز بوده‌اند که مفهوم زمانی را که در ما می‌گذرد به همین خوبی نشان داده‌اند. مثلا یکی از کارکرد‌های سینمای کیارستمی و تارکوفسکی فهم درست وقت است.”

 

“زمان در نزد گذشتگان امری مقدس بوده است. اگر با ادبیات عرب آشنا باشید، می‌دانید که یکی از کاربردهای پیش وندِ «ابن» بیان حس بندگی نسبت به چیزی است. مولانا نیز در ستایش و ثنای زمان می‌گوید: «صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق / نیست فردا گرفتن از شرط طریق».

البته این را هم اضافه کنم که تقدس وقت فقط محدود به حکمت و عرفان اسلامی نبوده است. در مغرب زمین نیز مهم‌ترین بخش از فراغت آدمی را Holiday تشکیل می‌دهد. Holiday یعنی روز مقدس. روزی که آدمی از امور خود فارغ شده تا با وقت مقدس خود انس و الفت بگیرد. اما چه می‌شود که آدمی دیگر حواسش معطوف به وقت نیست؟ به نظرم نخستین دلیل این است که سرعت زدگی در جهان مدرن به یک ارزش تبدیل شده است. خیلی‌ها هستند که ادعا می‌کنند وقت سرخاراندن ندارند. ممکن است لذت هم ببرند که می‌گویند وقت ندارند. در کارگاه ها و سمینارهای موفقیت کسب و کار می‌گویند برای هر لحظه‌تان برنامه داشته باشید. معلوم است که وقت در این ساختار فرهنگی و فکری به یک ابزار که در خدمت چیزهای دیگر است، تبدیل می‌شود؛ به عبارت دیگر، می‌توان گفت آهستگی، اهمیت خود را به سرعت می‌دهد.

این را می‌توان نوعی تقدس زدایی از زمان پنداشت. اما آیا انسان نباید کمی به خود بازگردد و بفهمد آیا چیزی به نام زمان وجود دارد؟ آیا انسانی که مدام در پی کشف ناشناخته‌ها و آفرینش فناوری است به فهم بهتر ساده ترین عنصر وجود یعنی زمان نیاز ندارد؟”

 

“هنر، به ویژه هنر متعالی، در برابر این سیل خروشان مقاوت می‌کند، سرعت زدگی در ذهن هنرمند رنگ باخته است، به گونه‌ای که برخی از هنرمندان کاری کرده‌اند کارستان! در نهایت اختصار و اقتصار بخواهم بگویم، برخی از آثار هنری به طور تلویحی یا مستقیم، ما را به آهستگی دعوت می‌کنند. اگر مخاطب آن دسته از هنرمندان، هوشمند باشند به دعوتشان لبیک می‌گویند! چه غنیمتی بهتر از آهستگی.

بیش از هر چیز فرم یک اثر هنری است که محتوای آن را پدید می‌آورد، مثلا واژه گزینی سهراب سپهری در اشعارش، ما را مستقیما به آهستگی دعوت نمی‌کنند، اما چینش واژه‌ها در شعر او، ترسیم کننده‌ی فضایی هم بسته است که شجر و حجر دارای آگاهی‌اند. سهراب به شکلی غیر مستقیم آدم را دعوت می‌کند که به چیزهای دروبرش از زاویه‌ای دیگر نگاه کند. هر چیز ساده‌ای ممکن است بعد دیگری نیز داشته باشد، مثلا پشت بام در شعر او می‌شود بامی که «جای کبوترهایی‌ست که به فواره هوش بشری می‌نگرند». اجسام، نباتات و همه چیز در شعر او بعدی دارندکه می‌توان آن را فهمید. به شرط اینکه بِکر با همه چیز مواجه شویم نه با نگاهِ تاریخی به دنیا یعنی استفاده از تجربه‌ها و اندوخته‌ها به شکلی سرعت زده و شتابان. اما اگر بکر با محیط پیرامون‌مان برخورد کنیم. تازه متوجه می‌شویم که چقدر همه چیز را شتاب زده و بی‌دقت از سر گذرانده‌ایم. در این وضعیت است که آهستگی ارزش می‌نابد. در هنرهای تجسمی، موسیقی و سینما نیز می‌شود مصادیق مشابهی پیدا کرد.”

 

چون این حس حال را زیاد تجربه کرده‌ام خواستم با دیدگاهی متفاوت از گمانه زنی خود در این باره حرفی زده باشم، دیدگاهی که بیانگر تعریف متفاوت از واژه‌ی «توجه» است. به گمان من توجه یعنی فشرده کردن زمان در ظرفی محدودتر؛ انگونه که اگر من متوجه رفتاری در فردی شوم یعنی من زمانی که در من می‌گذرد را به رفتاری که از دیگری ابراز شده خلاصه کرده‌ام که ماحصل آن می‌شود شناخت بیشر از آن. توجه من به یک تکه سنگ معادل فشرده کردن گذر زمان در آن سنگ است که ماحصلش می‌شود فهم بهتر آن تکه سنگ.

این توجه در اکثر مواقع فهم و درکی را نسیب من می‌کند که پیش‌تر از این نداشته‌ام. توجه جوانگ جو به خوابش عامل مطرح شدن این پرسش است که می‌گوید: «دیشب خواب دیدم که پروانه ام و امروز وقتی بیدار شدم سوال برایم پیش آمده که من حقیقتا انسانی هستم که خواب دیدم پروانه ام یا حقیقتا پروانه ای هستم که خواب می بینم انسانم.»

یا آنکه می‌گوید: «آه ای حلزون، از کوه فوجی بالا برو، اما آرام آرام.»

سوال این است که چه عمق و زاویه‌ای در پس توجه شاعر نسبت به حلزون وجود داشت که باعث نگارش این متن‌ها شد؟ وقتی حسین منزوی می‌گوید: «چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم / تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود»، مریدش از طرح سرنوشت و پرواز خواستن برای کرم ابریشم چیست؟ چه مدت کرم ابریشم را در چشمان تن و جانش زیر نظر داشته که نتیجه اش به قلم درآمدن این متن‌ها شده؟

فرآیند فشرده سازی زمان بر یک موضوع، آهستگی را به دنبال دارد. نوعی از آهستگی که با رخنه کردن در روان آدمی او را به عمق می‌کشاند آنگونه که نگاهش زوایه پیدا می‌کند و دیگر وجوهات موضوع برایش مبرهن می‌شود، حال می‌تواند بیانگر چیزی بدیع باشد، چیزی که در نگاه دیگران نادیدنی است.

 

An appetite for wonder (ذائقه‌ای برای شگفت زده شدن) عنوان زندگینامه‌ی ریچارد داوکینز است که به همین موضوع اشاره دارد، در بخشی از سخنرانی او در انجمن سلطنتی علوم در لندن به پدیده‌ی عادت کردن و انتظارات دوردست می‌پردازد، جایی که انسان به شگفتی‌های محیط اطراف خود عادت می‌کند و به دنبال شگفتی‌هایی در نقاط بسیار دور است. انسانی که بی‌توجه است به سیاره‌ای نه خیلی گرم و نه خیلی سرد، غرق در نور مهربان آفتاب، به نرمی آبیاری شده، آرام می‌چرخد و جشن سبز و طلایی حاصل‌خیزی‌اش را برگزار می‌کند. انسانی که فراموش می‌کند انسان‌های بسیاری هیچ‌وقت نخواهند مرد، چون هرگز به دنیا نیامده‌اند. تعداد آن‌ها که می‌شد اکنون جای من باشند اما هرگز نور روز را نخواهند دید، از تعداد دانه‌های شن صحرای بزرگ آفریقا بیشتر است.
از قول داوکینز انسان در بسیاری از زمانی که بر او می‌گذرد بی‌توجه است، انسانی که هیچگاه با دلمشغولی و غرقگی زمان را با توجه کُند نساخته و همه وقت همانی را دیده که پیشتر از آن دیده است، انسانی که همه چیز را با طول یکسان نظاره می‌کند و هیچگاه برایش هیچ لحظه‌ای سنگین نبوده.

 

“توجه آگاهی یا «Mindfullness» رهیافتی برای حضور پویا در زمان است. بسیاری از اضطراب‌ها به دلیل سیال بودن ذهن است، ممکن است شما، که در حال انجام این گفت و گو هستید، همزمان ذهنتان به خاطره‌ای مربوط به ده سال پیش پرتاب شود. ممکن است توجه‌تان به آینده معطوف باشد. ریشه‌ی بسیاری از اضطراب‌ها به دلیل حاضر نبودن در زمان است. یکی از راهکارهای متخصصان علوم شناختی برای کسب توجه آگاهی یا حضور در زمان، یا به تعبیری که در این گفت و گو به کار رفت، «ابن الوقت» بودن، فیلم درمانی است. برخی از آثار سینمایی (همانند فیلم «استاکر» اثر تارکوفسکی) ویژگی هایی دارند که انسان شتابزده و مضطرب امروزی را درمان می‌کنند.

شاید یادآوری این واقعیت ارزش داشته باشد که هدف از هنردرمانی ایجاد توجه آگاهی در فرد است. توجه آگاهی نیز به این معناست که فرد در لحظه حضور داشته باشد. هر تمهیدی که بتواند به این هدف کمک کند، اگر در دایره‌ی هنر بگنجد، نوعی هنر درمانی است، خواه خیره شدن به رقص باله‌ی یک دختر نوجوان باشد، خواه مطالعه زمان در جستوجوی زمان از دست رفته پروست.”

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *