تا این جای ماجرا به مفاهیم زندگی و زمان پرداختیم و حال وقتش رسیده که به سراغ تجربه ملال و سرگرم شدن در این دنیایی که همیشه میخواهد سرگرممان کند رویم.
تهی بودن زمان
موضوع فوق را با نقل قولی از هانس گئورگ گادامر شروع میکنم که میگوید: “وقتی زمان میگذرد واقعا چه چیزی میگذرد؟ مسلما این زمان نیست که میگذرد. و با این همه، انچه میخواهیم بگذرد همین زمان جاودانهی پوچ است، که بیش از حد طول میکشد و شکل ملال رنج آور را به خود میگیرد.”
در ملال تهی بود زمان به معنای تهی بودن از عمل نیست، چون همواره کاری هست که زمان را پر کند، حتی اگر فقط تماشای خشک شدن رنگ باشد، منظور از تهی بودن زمان، تهی بود از معناست.
هنگامی که گرفتار ملال میشویم، معمولا به ساعت نگاه میکنیم، و این با جابه جا شدن در صندلی یا بیهدف به هر سو نگاه کردن تفاوت دارد، چون نگاه کردن به ساعت فقط سرگرمی یا مشغولیت نیست، بلکه نشانهای از آرزوی کشتن زمان است یا به عبارت دقیقتر، ناتوانی ما در گذران زمان است و بنابراین، نشان میدهد که «هر چه میگذرد ملولتر میشویم» نگاه کردن به ساعت نشانهی افزایش ملال است. به ساعت نگاه میکنیم ای کاش زمان از آنچه احساس میکنیم سریع تر بگذرد، سخنرانی زود تمام شود، قطار زود برسد، و مواردی از این دست. ولی معمولا نومید میشویم. در عین حال، جالب است که آنچه با ملال ارتباط دارد زمان ساعتی سنجش پذیر نیست، چون سرعت عبور زمان مهم است نه طول آن. ساعت همیشه با سرعت ثابتی حرکت میکند (زمانی که بر ما میگذرد). جنبههای کاملا کمی زمان مسلما برای ملال اهمیتی ندارند، و بنابراین نگاه کردن به ساعت کار نامربوطی است. در ملال، زمان کند میشود و این کندی زمان به ما میفهماند که افسار زمان در دستمان نیست و ما تابع زمانیم (زمانی که در ما میگذرد).
زمان همواره محتوایی دارد، و هر قدر هم که این محتوا ناچیز باشد، برخی جزئیات کوچک میتوانند ما را کاملا در خود غرق کنند (مثال خیره شدن به یک شیء). بنابراین مسئلهی اصلی باید این باشد که فرد با محتوای زمان چه رابطهای دارد (این که ارتباط ما با آن شیء جنسش مشفول بودن است یا غرقگی). آنچه دربارهی منشا ملال پاسخی به ما میدهد نه خود زمان است و نه چیزی که آن را پر میکند.
ملال ما را به یاد جاودانگی میاندازد که در آن نشانی از فرارفت نیست، زمان فرو میریزد و در حال پهناور تهی، از درون منفجر میشود. زمان معمولا شفاف است، یعنی هیچ توجهی به آن نمیکنیم، و آن را چیزی نمیدانیم. ولی در تقابل با هیچی در ملال، جایی که هیچ چیزی که بتواند توجه ما را جلب کند زمان را از خود سرشار نکرده است، زمان را به صورت زمان تجربه میکنیم. جوزف بوردسکی میگوید، ملال «نمایانگر زمان ناب غلیظ با همه شکوه زاید و کسالت بارش است». در ملال، زمان «سرسخت و گردن کش» میشود، چون همچون همیشه نمیگذرد و برای همین است که واقعیت زمان را میتوان تجربه کرد.
در اکثر مواقع این محتوای معنادار زمان است که تمام ظرفیت شناختیمان را در برمیگیرد و ما را از تجربهی خودِ زمان دور نگاه میدارد اما در تجربه ی ملال، دیگر زمان از محتوایی که دارندهی معنا باشد تهی میشود لذا در این برحه است که زمان را بیشتر احساس میکنیم.
سرگرمی تا حد مرگ
انسان به تدریج در راحت شدن از شر زمان مهارت بسیاری به دست آورده. بیش فعالترین افراد کسانی هستند که پایینترین آستانهی ملال را دراند. ما تقریبا هیچ فرصتی برای استراحت نداریم و از فعالیتی به فعالیت دیگر میرویم، چون نمیتوانیم با زمان تهی کنار بیاییم. عجیب است که این زمان متورم، اغلب هنگامی که به پشت سر مینگریم، به نحو ترسناکی خالی و تهیی مینماید.
وقتی کسی گرفتار ملال میشود، نمیداند با زمان چه کند به همین خاطر میکوشیم با توسل به وقت گذرانیهای هر روزه قدرت زمان را خنثی کنیم. اجازه میدهیم نگاهمان، بی این که به دنبال چیز خاصی باشیم، در جستوجوی هر آنچه بتواند نگاه ما را از خود لبریز کند به هر سو بلغزد. ارنست یونگر، در توصیف ملالی که وقتی مجروح زخمی در بیمارستان صحرایی بستری شده بود تجربه کرد، میگوید: «هنگامی که تنها و ملول آن جا دراز کشیدهای، به دنبال هر چیزی میگردی که حواست را پرت کند. بنابراین یک بار با شمردن زخمهایم وقت گذرانی کردم». با توجه به تعداد دفعاتی که یونگز زخمی شد، این مسئله حتما او را مدتی مشغول کرده بود. مهم نیست آدم دقیقا چه چیزی را میشمارد. کشتن وقت هیچ موضوع خاصی ندارد چون آنچه به ما مربوط است فعالیت یا شیئی که ما را مشغول میکند نیست، بلکه خود این مشغول شدن است. میخواهیم سرگرم باشیم چون سرگرمی ما را از تهی بودن ملال رها میکند. هنگامی که بتوانیم کاملا خود را سرگرم کنیم، زمان محو میشود و چیزی دیگری به جای آن مینشیند.
سرگرمی در دنیای مخدوش و تحریفشدهمان بیش از آنکه راه گریز باشد، اسباب اسارت میشود. از پدر میشنوم زمانهای را که تلویزیون سه شبکه بیشتر نداشت، در ساعات خاصی از روز برنامه پخش میکرد، و خودمانیم، جایش فقط در اتاق نشیمن بود. امروز نمایشگرها قطعاً همهجا هستند؛ حالا دیگر حیطهی سرگرمی آنقدر وسیع است که ممکن است در آن گم شوید. بهمحض اینکه یک سریال را تمام میکنیم، بسترهای پخش آنلاین فروتنانه سریالهایی را که ممکن است بابمیلمان باشند پیشنهاد میدهند. وقتی الگوریتمها کارشان را درست انجام میدهند، گندش را در میآوریم، یکباره ساعتها و حتی روزها در دنیای داستانها ناپدید میشویم، آن هم نه به این خاطر که خورهی تلویزیون هستیم، بلکه چون بیخیالی پیشه کردهایم.
دیگر چیزی برایمان در وادی اهمیت قرار ندارد. چیزی در زندگی کوتاهمان نمیتواند آنقدر مهم باشد که بخواهیم ساعت ها و روزها و ماه ها دل مشغولش شویم. کارمان شده سیخونک زدن، همان تجربههایِ کوتاهِ سطحی که قبل از چشیدن مزهی واقعیشان بلع و با سررسیدن تجربهیِ کوتاهِ سطحی دیگر، برای همیشه دفعشان میکنیم، جوری که دیگر خاطرهای از تجربه کردنهایمان باقی نماند. نگاههایمان به اشکال زندگی توام با بیخیالی است، دیگر نمیتوانیم چیزی را از چیزی تمیز دهیم چرا که همه چیز برایمان یکی است، دیگر تعدد گزینهها همه چیز را برایمان خاکستری و بیارزش میکند.
چندی پیش در یک کانال تلگرامی عضو شدم که هر روز چند آهنگ آپلود میکرد، در خلال این که سیخونک زنان از یک آهنگ به سراغ آهنگ دیگر میرفتم و هر کدام را برای هر کدام ارسال میکردم و آهنگهای ارسال شده را نیمه جویده میبلعیدم، توقف و درنگ به سراغم آمد. چه میکنی؟ آنقدر نواختن برایت سطحی شده که دیگر با جانت آن را احساس نمیکنی؟ آنقدر موسیقی برایت مقطعی شده که دیگر هیچ یک از اشکال نتهایش را در خیال با حرکات دستانت ترسیم نمیکنی؟ دیگر در هوای ریتم هر یک تا صبح دم نمیزنی؟ زیر باران با شنیدن قدم نمیزنی؟ انسان باید در طول زندگی خود تنها ساعاتی بر عمر خود بداند که با متانت گذشته باشند. ساعاتی که سنگین گذشته و وزن زیستن را بیش از گذشته کرده باشند.
سرگرمی جایی است که آدمها صرفاً برای گشتزنی به آن نمیروند، بلکه ساکنش میشوند. وقتی اقامتتان در چنین محیطی طولانی میشود، پردازش واقعیتهای جهان از هر مجرایی غیر از سرگرمی برایتان سخت میشود. طوری به جَوّ اغراقشدۀ آن عادت میکنید که نسخۀ حقیقیِ ساده و قدیمیِ چیزها بهتدریج در مقابل آن رنگ میبازد. چند وقت پیش، یک اپلیکیشن پیشبینی آبوهوا اعلان فرستاد که میخواهد برایم از «طوفانهای جذاب» بگوید. خودم خبر نداشتم که به طوفان جذاب علاقه دارم.
نیل پستمنِ منتقد در کتاب سرگرمی تا سرحد مرگ(۱۹۸۵) 32ملتی را توصیف میکند که دارد به اسارت سرگرمی درمیآید. پستمن از تداوم این سردرگمی میترسید. او نگران بود مرزی که همه را -از خیالی یا واقعیبودن چیزها- آگاه میکند در میان این سردرگمی محو شود.
ماکسیموس، قهرمان فیلم «گلادیاتور»، رو به انبوه تماشاگران رومی که درد و رنج او را مایۀ نمایش و سرگرمی خود کردهاند فریاد میزند «سرگرم نشدید؟». شاید بتوانیم رگههایی از وجود خودمان را هم در این جنگجوی دربند پیدا کنیم و هم در انبوه تماشاگران. شاید با خشمِ برحق ماکسیموس همذاتپنداری کنیم. و شاید سرخوشیِ تماشاگران را درک کنیم. ما هرگز اینچنین سرگرم نبودهایم. و این هم موهبت است و هم باری بر دوش.
ولی سرگرمی فقط مخاطب میخواهد. فقط میخواهد در صحنه باشد، آن هم برای همیشه، تا جایی که دیگر گفتن من واقعیام دفاعیهای شود توأم با استیصال.
این لذتها و خوشیها، جز این که راهی برای وقت کشی باشند، چه ارزشی دارند؟ میتوان تصور کرد که این رفتارها به ما امکان میدهد تا مرکز لذت در مغز را در حالت تحریک دائمی نگه داریم تا زندگی به سفری تفریحی بی وقفهای، از لحظه تولد تا هنگام مرگ تبدیل شود، ولی به نظر میرسد چنین زیستنی بیش از حد بی ارزش است. انکار رنج زیستن به معنای انسانیت زدایی از خویشتن است. باید رنج حاصل از درک ابزوردی جهان را با گوشت جان پذیرفت.
“رنج بزرگ همی انسانهای نا فرهیخته این است که معنویت موجب سرگرمی شان نمیشود، بلکه برای رهایی جستن از بیحوصلگی پیوسته به واقعیت نیاز دارند. اما سرگرم کننده بودن بعضی از واقعیتها زود سپری میشود و آنوقت به جای آنکه سرگرم کنند، ملال آور میشوند و بعضی دیگر، انواع مصیبت را پدید میآورند، در حالی که معنویت، برعکس، تمام شدنی نیست و خود بخود آزار و زیانی ندارد” (در باب حکمت زندگی).
ملال چیزها را از متن معمول خود بیرون میکشد و میتواند راه هایی را برای پیکربندی جدید چیزها و بنابراین معنای جدید بگشاید، چون چیزها را از معنا تهی کرده است. ملال، به دلیل منفی بودنش، امکان چرخش به سوی مثبت را فراهم میکند. بار دیگر میخواهم به مثال نشخوار کردن موسیقی اشاره کنم. در آن هنگام که موسیقی را یکی پس از دیگری بی وقفه گوش میدادم، نوعی از بیمعنایی در شنیدن را احساس کردم، آن گونه که هر موسیقی چیزی را برایم به تصویر نمیکشید و تبلور بخش هیچ احساسی در من نبودند، هر یک از آنها صرفا ریتمی به هم پیوسته داشتند که مدام تکرار میشد. در این لحظه سیر گذر بیپایان و بیمقصد شنیدنِ عاری از معنا مرا به خود انداخت که به دنبال متانت در تجربه ی شنیدن موسیقی باشم.
بسیاری از انسانها گویی هیچ وقت این بیمعنایی را احساس نمیکنند و تمام وقت خود را در این انبارِ سرگرمی گم میکنند، آدمهایی که در هر کجا ساعتها به صحفهی سیاه پشت ال ای دیهای رنگی خیره میشود تا شاید چیزی را بیابند که هیچ گاه وجود ندارد، ناخودی. زمانی که دیگر نگاه کردن به زندگی خود برایمان جذابیتی ندارد و به دنبال نگاه کردن زندگیهای خلاف واقع یا واقع دیگران مشغولیم.
“همیشه در عجب بودم از کسانی که تماشای فیلمهای مصنوعیِ آدمآفریده را بهعنوان تفریح میپسندند، ساعتها در صف میمانند، بلیت میخرند و چشم به پردهای دوبعدی میدوزند اما تماشای این نمایش ناتمام نامکرر هستی برایشان فرحآفرین نیست. (حسام ایپکچی)”
جالب بودن وقایع
واژه ملال آور همبستهی واژه جالب است، این دو واژه تقریبا همزمان پدیدار شدند. کارل فیلیپ موریتس ادعا کرد که بین جالب و ملال انگیز ارتباطی هست و برای پرهیز از ملالِ تحمل ناپذیر زندگی باید چیزی جالب باشد. هر آنچه جالب است همیشه عمر کوتاهی دارد، و واقعا تنها کارکردش این است که مصرف شود تا ملال را دور نگه دارد. آدمی به دنبال مصرف است به دنبال گذر از خود است و نه گذار در خود. هر چه را که بتواند او را از بار هستی رها سازد مصرف میکند (مصرف به معنای صرف استفاده عاری از هر گونه تفسیر و احساس).
والتر بنیامین، در مقالهای، به اصرار میگوید که ارزش تجربه کاهش یافته است، دیگر به دنبال حضور در تجربه نیستیم و تنها نگاه از پشت ویترین برایمان کفایت میکند. شاید اینگونه بتوانیدم به تجربههای بیشتری بنگریم، بیش از این که عمرمان برای زیستنشان قد دهد.
در دنیای تهی، افراط جایگزین جذابی برای ملال است. به نظر میرسد یکی از اصول زیربنای دنیای کنونی این باشد: شرایط افراطی اقدامات افراطی را میطلبد. بالارد نیز تقریبا به این ادعای نیچه نزدیک میشود که انسان ترجیح میدهد به جای این که هیچ نخواهد، بخواهد که هیچی بزرگ بیافریند چون نیازمند هدف است.
همانطور که میلان کوندرا در آهستگی مینویسد: «سرعت شکل از سرخوشی است که انقلاب فنی به انسان بخشیده است». و میتوانیم خود را در این سرعت از یاد ببریم و شاید اصلا فراموش کنیم که زندگی میکردهایم: «میزان کندی با شدت خاطره ارتباط مستقیم دارد و میزان سرعت با شدت فراموشی». و شاید کسانی که فیلسوف شدهاند، کسانی باشند که کمی کند هستند، به راحتی فراموش نمیکنند، و همه چیز را خوب به خاطر میآورند، یا دست کم فکر میکنند که چنین است. وینگنشتاین این دو مسئله را با یکدیگر مرتبط میکند :«در مسابقهی فلسفه، برنده کسی است که میتواند آهستهتر بدود. یا کسی که آخر از همه به خط پایان میرسد».
در دنیای فعلی اطلاعات تنها اداره یا پردازش میشوند و نه تفسیر، چرا که تفسیر یک پیش نیاز اصلی دارد و آن هم آهستگی است.
رنج و ملال
انسان از آن لحظه بازیچهی سرگرمی شد که ملال را فهمید، در آن وقت که گذر زمان را در رنج دشوار مییافت و دائم تقلای فرار داشت، فرار از آهستگی، از آهسته رنج کشیدن.
از آنجایی که فهم رنج بسیار پیچیدهتر از این جملات است بهتر است به نقل از سروش دباغ نسبت رنج و ملال را به اختصار دوباره نویسی کنم: او “رنج ها را به رنج رهزن و رنج رهگشا تقسیم میکند. رنج رهزن مرارتهای و دشواریهایی است که از جانب بیرون بر آدمی تحمیل میشود، همانند رنج شوگ. کسی که عزیزش را از دست داده باشد یک تلخ کامی از بیرون به او هجوم میآورد. در مقابل اما رنج رهگشا را داریم که رنجی است که در درون انسان ساخته و پرورده میشود. بهترین مثال برای رنج رهگشا ملال است. ملال از جنس رنج رهگشا است؛ چرا که انسان با خویشتنِ خود درگیر میشود. چیزی از بیرون بر او تحمیل نمیشود، بلکه خود را تحمیل شده به جهان میبیند.”
واکاوی بیشتر تجربهی ملال
کی یر که گور میگوید: “خدایان ملول بودند و بنابراین انسان را آفریدند. آدم از تنهایی ملول بود و بنابراین حوا را خلق کردند. از آن زمان، ملال وارد جهان شد و دقیقا به همان نسبتی که جمعیت رشد میکرد، ملال نیز بیشتر میشد.” نیچه میگفت: ”خدا در روی هفتم ملول شد.”
فلسفهی ملال گویی پدیدهای مدرن است که با رشد نهیلیسم مرتبط است. ملال ارتباط نزدیکی با معنای زندگی و احراز آن دارد.
ما در دوران پیشامدرن چیزی به نام تجربه ملال نداشتهایم، آنچه که بوده احساس گناه و تیرگیِ ضمیر و محدوم واقع شدن بوده است اما تجربه ملال متعلق به انسان معاصر است. آنگونه که دیگر دنیا را کسالت بار میدانیم؛ کافکا میگوید: «انگار هر چه داشتهام مرا ترک گفته است و اگر همهی آنها بازگردند کافی نخواهد بود.»
احوال ما در نحوهی فهم چیزها نقشی اساسی ایفا میکند. به نظر میرسد حال مقدم بر فهم باشد، چون با واقع بودگی، یعنی حضور پیشین در جهان، ارتباط دارد.
به طور کلی حالات یا Moods افراد، تا جایی که میدانیم به ندرت عامدانهاند، انها دقیقا چیزی هستند که انسانها خویشتن را در آن مییابند، نه چیزی که آگاهانه به آن بنگرند. دوم این که نشانهی ملال فقدان کیفیتی است که آن را از سایر حالات، گریزپاتر و وصف ناشدنیتر میکند.
یادآور چیزی است که فروید درباره سودازدگی (Melancholy) گفت و جملهاش را با تاکید بر شباهت میان سودازدگی و اندوه آغاز کرد، چون هر دو حاوی آگاهی از این هستند که چیزی را از دست دادهایم. ولی سودازده، بر خلاف کسی که اندوهگین است، دقیقا نمیداند چه چیزی را از دست داده است.
ملال تنها یک حالت ذهنی درونی نیست، بلکه یکی از ویژگیهای دنیا نیز هست، چون در فعالیتهایی مشارکت داریم که از ملال اشباع شدهاند.
یالوم در کتاب «درمان شوپنهاور» میگوید: «ما میخواهیم، میخواهیم، میخواهیم و میخواهیم. هر کس که به آگاهی میرسد، در گوشهی صحنهی ناخودآگاه، ده نیاز را در انتظار خود میبیند. اراده ما را بیامان به جلو میراند زیرا وقتی یک نیاز برآورده شد، نیاز دیگری جایش را میگیرد و بعدی و بعدی و این وضع سراسر زندگیمان ادامه دارد.
شوپنهاور گاهی دست به دامان اسطورهی چرخ ایکسیون یا افسانهی تانتالوس میشود تا معضل هستی انسان را بازگوید. ایکسیون پادشاهی بود که به زئوس خیانت کرد و به عنوان تنبیه به چرخ آتشینی بسته شد که تا ابد میچرخید. تانتالوس که جرأت کرد رودرروی زئوس بایستد، به دلیل بادسری و نخوتش محکوم شد که تا ابد برانگیخته باشد و هرگز ارضا نشود. شوپنهاور عقیده داشت که زندگی انسان تا ابد به حول محور نیازهایی که برآورده میشود، میچرخد. آیا این برآورده شدن خشنودمان میکند؟ افسوس که خشنودیمان کوتاه است. تقریبا بلافاصله ملال از راه میرسد و بار دیگر به حرکت در میآییم و به جلو رانده میشویم، این بار برای گریز از وحشت ملال.
کار، دلهره، جان کندن و گرفتاری، سرنوشت همهی انسانها در طول زندگیشان است. پس اگر همهی اشتیاقها به محض سربرآوردن، برآورده شوند، مردم چگونه زندگیشان را پر کنند و وقت بگذرانند؟ فرض کنید نژاد انسان به آرمانشهر برده میشد، به جایی که همه چیز خود به خود میرویید و کبوترها کبابشده پرواز میکردند؛ جایی که هر کس در جا معشوقش را مییافت و در حفظ او هم مشکلی نداشت؛ آن وقت مردم از ملال میمردند و خود را حلقآویز میکردند و میکشتند و در نتیجه رنجی بیش از آنچه اکنون طبیعت برایشان تدارک دیده، برای خویش فراهم میکردند.»
حال بر این اساس میشود گفت که آدمیان شاداند؟ «در اصل يك انسان هرگز شاد نيست بلكه همهی عمرش را به پيكار برای دستيابی به چيزی میگذراند كه میانديشد كه شادی میآورد، به ندرت به هدفش میرسد و وقتی هم میرسد، نتيجهاش فقط ياس و نوميدیست: سرانجامش ناكامی و كشتی شكستگی ست و بی دكل و بادبان به بندر رسيدن. و آنگاه فرقی نمیكند كه شاد باشد يا فلك زده؛ چون زندگیاش هرگز چيزی جز لحظهی اكنون نبوده كه همواره در حال از دست رفتن است؛ و اكنون نيز به پايان میرسد. زندگی عبارت است از یک سرازیری مصیبت بار گریز ناپذیر که نه تنها بیرحمانه و ظالمانه است بلکه اتکا ناپذیر و غیر قابل اطمینان نیز هست.»
ما در تجربیات زندگی خودمان دائم بین درد و رنج و لذت در نوسانایم، وقتی دچار درد و رنج میشویم که چیزی را که میخواهیم نداریم و وقتی لذت میبریم که چیزی را که میخواهیم داریم و زندگی ما بین این دو در نوسان است. زندگی ما بین «رنج نداشتن» و «لذت داشتن» در نوسان است اما یک چیز سوم هم وجود دارد که فراموش شده است؛ آن چیز ملال است.
از منظر شوپنهاور میشود گفت، درد و رنج حاصل این است که آنچه را که میخواهیم نداریم و ملال حاصل این است که آنچه را که داریم نمیخواهیم. پس چیزی که در تقابل با هم اند رنج و ملال است. لذت یه نقطه است در بین این دو پاره خط.
همه چیز پوچ است و بیهوده است و هر آنچه هست، همانی است که باید باشد، و هر چه شده است همان چیزی است که باید میشد، و زیر نور آفتاب هیچ چیز جدیدی نیست.
پینوشت: بسیاری از عبارات طرح شده در فوق گفتههای افرادی است که پیشتر به اسامی هر کدام از آنها اشاره کرده بودم (+ یالوم) و در اینجا هم این نوشته را مستثنی از اسامی این افراد نمیدانم، هر چند برخی از جملات و پاراگراف آن نوشتهی خودم است اما مضمون اصلی حاصل تامل و تفکر این عزیزان است، لذا بسیاری از متون بدون آوردن نام نگارنده یا منبع ذکر شده.
نظرات کاربران