بیآنکه صدایی با او حرف بزند، من دیگر با او حرف نمیزنم، من دیگر با خودم حرف نمیزنم، دیگر کسی را ندارم که با او حرف بزنم، و حرف میزنم، صدایی حرف میزند که نمیتوانند صدای کسی باشد مگر من، چون که کسی نیست مگر من. آری، من او را گم کردهام و او مرا گم کرده است، از میدان چشم، از میدان گوش، این همان است که میخواستم، مگر ممکن است، که چنان چیزی خواسته باشم؟، اما او، او چه میخواست؟، میخواست متوقف شود، شاید متوقف شده باشد، من متوقف شدهام، اما من که هرگز جنب نخوردهام، شاید مرده باشد، من مردهام، اما من که هرگز زنده نبودهام.
همیشه پر تلاش بودهام، تلاشم قابل تحسین است، در دومیدانی، در شنا، در شطرنج، اینبار در حبس کردن نفس. عمیق نفس میکشم، جوری که انگار برای آخرین بار است، جوری که دیگر نفسهایم تکرار نخواهند شد، یک، دو، سه، نگاه میدارم، ثانیه به ثانیه، گذر زمان کند و کندتر میشود، دقیقه به دقیقه، این منم؟ من این گونه نفس حبس میکنم؟ من این مدت نفس حبس میکنم؟ گویی برایم آسان گشته، ادامه دادن آسان گشته، نفس نکشیدن آسان گشته، با این که روزها و سالها گذشته اما هنوز نفس در سینه دارم، بیشتر نگاه کن، عمیقتر بنگر، گویی این نفس نیست، این خود رنج است، آری، در سینهام رنج سالیان نهفته است، رنجِ نبودن، نبودم که ببینم، نبودم که بشنوم، نبودم که لمس کنم، نبودم که احساس کنم. من نبودم که نفس در سینه حبس کنم، من نبودم که تجربه شوم، نبودم که تجربه کنم بودنم را.
نظرات کاربران