در دو نوشته قبلی این را آوردم:
فرض کنید روبه روی کسی نشستهاید و در عین این که به چشمانش خیره شدهاید به او بگویید دوستت دارم. در اینجا هم تو میدانی که دوستت دارم چیزی بیشتر از کلمهی دوستت دارم است و هم کسی که این کلمه را شنیده میداند که دوستت دارم چیزی بیشتر از شنیدن کلمهی دوستت دارم است. در اینجا کلمه، قصد را مشخص ساخته اما میزان و تعریفش مبهم است. دربارهی میزان اگر مبنا را واحد در نظر گیریم اینگونه میشود که اگر فرد در هنگام بیان کلمهی دوستت دارم، میزان احساس دوست داشتنش 7 واحد باشد (کار به تعریف و مرزبندی این کلمه نداریم) و کسی که این کلمه را میشنود تصورِ میزان دوست داشته شدنش به 7 واحد رسد میشود گفت که …
دلیلم در آن زمان برای ادامه ندادن این بود که اصل متن در آنجا چیزی دیگری بود اما اکنون میخواهم به فرع «آن» مجرا (که اصل «این» ماجرا است) بپردازم.
ابتدا موضوع رو با تعبیری از کتاب Magic of Reality شروع میکنم (چون برای خودم اینجوری شروع شد) و اون رو قیاس میگیرم (واژه بهترش آنالوژیه) با اصل موضوع.
اگر سختترین مادهی این کره خاکی یعنی الماس رو در نظر بگیریم که در سطح اتمی کمترین فاصله رو بین اتمهای تشکیل دهندهش داره، فکر میکنید فاصله ذرات یک اتم با اتم مجاورش چقدر باشه خوبه؟
اگر ابعاد یک پروتون رو اونقدر بزرگ کنیم که به اندازه یک توپ بسکتبال برسه اندازه الکترون اندازه یک مگس میشه (به نوترون کاری نداریم)، فاصله این پروتون با نزدیکترین پروتون مجاورش در سختترین ماده 15 کیلومتره. مگسِ الکترون هم در این بین برای خودش میگرده.
حالا چی باعثِ این میزان از سختی با توجه به این همه فضای خالی در الماس و سایر اجسام سخت شده؟ شدت پیوند بین اتمهای اون. هر چه فاصله و شدت پیوند اتمهای یک ماده کمتر باشه اون ماده غیر لمستر میشه (حالا میدونم شدت لمس یک برگ رو مدیون چی هستم) مثل هوا، به همین دلیل هست که ما به هوا مثل یک جسم سخت اصابت نمیکنیم و راحت از بینشون رد میشیم، آب مثلا این رو کمتر داره.
کتاب علوم شد 🙂
حالا این چه ربطی به رابطه داره؟
به نظر من روابط ما با دیگران از دو بعد تشکیل شده، شدت پیوند و فاصله.
ممکنه من از فردی فرسنگها دور باشم اما احساسِ دوری نکنم و توی چت و تماس و … خیلی باهم مراوده داشته باشیم و اون رو در عین این که حتی ندیدم دوست خودم بدونم.
در حالی که ممکنه همون فرد با خانوادش توی یک خونه زندگی کنه و همه روزه و همه وقت اونها رو ببینه و گاهی باهاشون همکلام شه اما احساس نزدیکی بهشون نداشته باشه (پس وضعیتِ نزدیکی با احساسِ نزدیکی متفاوته، همین رو در تنهایی هم داریم، اونجا که سعدی میگه: “من در میان جمع و دلم جای دیگر است”، مریدش وضعیت تنهایی نبوده بلکه حساس تنهایی بوده).
این شدت پیوند در روابط خودش به دو تا فاکتور مربوط میشه که یکیش متعلق یه ساید منه و دیگری ساید شما:
این شدت زمانی قوت میگیره که شما پذیرای بیشتر و بهتر حرفهای من به نسبت دیگران باشید (در یک کلام مخاطب)، و من بیشتر و عمیقتر به شما حرفهایی رو به نسبت دیگران منتقل کنم.
در اینجاست که من احساس نزدیکی میکنم، و هر چه این احساس بیشتر شه، بیشتر و عمیقتر میگم و شما بیشتر و عمیقتر فهم میکنید (مخاطبتر میشید) و این احساسِ نزدیکی شدیدتر میشه و قس الی هذا.
اینجا جالب میشه که من در این حالت دیگه کوچکترین رفتار شما رو درست تعبیر و معنا میکنم، شما رو بیشتر میفهمم، احساس شما رو احساس میکنم، با ناراحتی شما ناراحت و با خوشحالی شما خوشحال میشم، دیگه یک همزمانی در تجربهی احساس، بینمون اتفاق میوفته، احساسِ یکی شدن، دو نفر در هم آمیخته میشن. یکی میشن.
عشق و دوستی به نظرم این دو خصوصیت رو داره، دو نفر هم وضعیتِ نزدیکی و هم احساسِ نزدیکی (شدت پیوند) رو با هم تجربه میکنن.
پس از اشراف بر متن فوق میتوان فهمید که تا چه اندازه، میزان واحدِ احساسِ تجربه شده در گوینده به شنونده نزدیک است. اگر گوینده 7 واحد احساس دوست داشتن را احساس کرد شنونده هم 7 واحد احساس دوست داشتن را احساس کند.
پینوشت: بازی عددی با حساسات کمی برایم سنگین است.
نظرات کاربران