گذشته‌ای که نیست

شب بود، تاریک، هوا بوی باران می‌داد، درختان برگ‌هایشان را در تیرگی آسمان محو ساخته بودند، همراه با یکی از خیابان‌های این شهرِ پُر از هیاهو که آدمیان در آن کَر‌اند و لال، رو به سویی بی‌انتها قدم میزدم، خیابان خسته‌تر از آن بود که بتواند آن همه مسیر را با من طی کند، ایستاد، منتظر، بیقرار، از او گذشتم، از او گذاشتم، به مسیر بی‌خیابان خود ادامه دادم، ادامه دادم به ادامه دادن، نمی‌دانستم چرا و چه، مدام به این فکر می‌کنم که از کدام خیابان گذشته‌ام؟ آیا از خیابان گذشته‌ام؟ آیا من گذشته‌ام؟ آیا از آن من گذشته‌ای هست که از خیابانی گذشته باشد؟ آیا گذشته‌ای از آن خیابان هست که با من گذشته باشد؟ نمی‌دانم. احساس خالی بودن می‌کنم، احساس نداشتن، احساس فراموشی.

احساس فردی را دارم که گذشته‌ای ندارد، احساس فردی که خالی از گذشته‌ایست که در این لحظه قرارش داده است، احساس فراموشی دارم، گذشته‌ام فراموش شده، هیچ در خاطره‌ام نیست، خاطره‌ام نیست، خاطره یعنی چه؟

روزهایم بی‌اثبات به گذار، گذر می‌کنند و همین در من نگرشی ایجاد می‌کند که نکند من از اکنون پا در حال نهاده‌ام و رو به سوی آینده‌ای بی‌هیچ گذشته گام برمی‌دارم.

می‌گویند ندانستن نشان از نبودن دارد، مثال درختی که در جنگلی دوردست بی‌هیچ ناظری بر زمین می‌افتد، حال آن درخت افتاده است یا نه؟ اثبات وجود چیزی، ناظری برای اثبات می‌خواهد، بی‌ناظر، منظری نیست، بی من خدایی نیست، خدا ابتدا در من است و بعد خارج از من، ما خالق خدا هستیم تا خدا خالق ما. حال گذشته‌ام اینگونه است؟ فراموشی هم اینگونه است؟ خاطره نداشتن هم این گونه است؟ ناتوانی در ناظری بر منظرِ گذشته اینگونه است؟ فراموش کردن خاطرات گذشته، گذشته را به نیستی می‌کشاند، به وجود نداشتن، به نبودن.

 

از من ماندنی نیست، از من جاماندنی نیست، نه برای خود نه برای دیگران، بعد از من، من تمام می‌شود، بعد از من‌ها، من‌ها تمام می‌شوند، منی در گذشته باقی نمی‌ماند که اسباب اثبات منِ اکنونم باشد، منِ اکنونم وابسته به گذشته نیست، اثبات این من وابسته به گذشته‌ام نیست، من هستم بی‌هیچ گذشته‌ای.

 

اندیشیدن برای من نوعی فشار در پشت چشم‌ها است، چشمانم تو رفته است، کم سوتر شده است، در گذار و گذر از پاره‌هایی از زندگی‌ام مدام به این می‌اندیشم که از کجا گذشته ام؟ از کدامین زمانه؟ از کدامین انسان‌ها؟ از کدامین والدین و خویشاوند؟ از کدامین عاشقی و معشوقی؟ از کدامین حسین؟ گویی در من گذشته‌ای نیست، من از از عدم‌ها گذشته‌ام، من از نیستی‌ها زاده شده‌ام، از تمام شده‌ها، من ناظر مرگ‌ها بوده‌ام، من زاده‌ی مرگم.

 

نمی‌دانم کودکی‌ام از من شادمان گذر کرده یا نگران یا مضطرب؟ یا عصبانی یا غمگین؟ یا پیشمان یا ناامید؟ نمی‌دانم نوجوانی ام با غرور از من گذار کرده یا سرافکنده و حقیر؟ با عشق یا تنفر؟ احساساتم در گذشته جا مانده است، آنهایی که زمانی از آن من بودند دیگر از آن کسی نیستند، در سیاهی گذشته بی‌هویت جامانده‌اند، دیگر احساساتم را نمی‌توانم باز شناسم چون متعلق به حالی‌اند که اکنون چیزی جز گذشته‌ای نیست، آری گذشته‌ای نیست و فقط حرف از نیستی به میان می‌نهم، گویی دستم را در خلاء می‌کشانم و مشت کنان به نیت آوردن توشه‌ای از گذشته به عالم وجود می‌نهم و هر بار که مشتم را باز می‌کنم چیزی جز پوچی در میان‌مان نیست، در میانِ من و گذشته‌ام چیزی جز پوچی نیست، تنها مشت کنان دستم را درون هیچ می‌برم و با خود به اکنون می‌آورد.

در میان می‌نهم نبودن را، ندیدن را، ناملموس بودن را، نمی‌دانم این تقلا برای چیست؟ نمی‌دانم پهن کردن بغچه‌ای بی‌تحفه، سفره‌ای بی‌نان و آسمانی بی‌جرم برای چیست؟ نمی‌دانم.

 

 

ما همه یک خاطره‌ایم
که به زودی فراموش می‌شویم
خاطره‌ای ناچیز،
جرقه‌ای خُرد در یک آن
که در خطِ بلندِ زمان
یک دم روشن و همان دم خاموش می‌شویم!

#کیوان_قدرخواه

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *