درآمدی بر نگرش آلبر کامو

چندی پیش در یکی از پنداشت‌هایم به کتاب بیگانه از آلبرکامو اشاره کردم که امروز دوباره اسم کتابِ آن تصویری در ذهنم ایجاد کرد، تصویر فردی نشسته بر روی صندلی تنهایی خویش، فردی که از پنجره به بیرون خیره شده است، خیره به گذر بادی که شاخه‌های درختان را با آواز نسیمی خوش در آسمان ابری می‌رقصاند، خیره به قدم زدن‌های مردمان شهرش در حالی که سراسر وجودش می‌داند که او تنها است، می‌داند که او با همه چیز بیگانه است، بیگانه با دنیای خویش.

این تصویر در من رغبتی ایجاد کرد که کمی درباره او بنویسم و در آخر برخی از جمله‌های او را به نقل در این متن بیارم.

 

درباره آلبر کامو

برای این که کمی با او بیشتر آشنا شویم باید بگویم که او کسی است که در الجزیره به دنیا آمد و شغل نویسندگی و روزنامه نگاری را برگزید، او در بین برندگان نوبل ادبیات، کمترین طول عمر را داشت و دو سال پس از بردن جایزهٔ نوبل در یک سانحه‌ی تصادف درگذشت. بسیاری او را آگزیستانسیالیسم می‌دانند اما در یکی از مصاحبه‌هایش بیان می‌کند که «من اگزیستانسیالیست نیستم. هم سارتر و هم من همیشه متعجب بوده‌ایم که چرا نام ما را در کنار هم می‌گذارند.»

 

کامور را می‌توان یکی از پیشگامان فلسفه پوچ انگارانی یا ابزوردیسم (Absurdism) دانست، فردی که با عقاید خود تیشه به ریشه‌ی بودن انسان می‌زد. ابزوردیسم یا پوچ انگاری ادعا می‌کند که انسان‌ها اساساً بی‌معنی و غیر منطقی هستند و رنج انسان‌ها نتیجه‌ی تلاش‌های بیهوده‌ی افرادی است که قصد دارند دلیل یا معنی‌ای برای آن در پوچی بی‌پایان وجود پیدا کنند. کامو در اسطوره سیزیف می‌نویسد: ” تنها یک مسئله واقعی فلسفی وجود دارد و آن خودکشی است.” به معنی دیگر آیا ما باید رنج زندگی را تحمل کنیم یا اینکه به سادگی خود را بکشیم؟ کامو استدلال می‌کند که از نظر تاریخی بیشتر انسان‌ها یا باور داشتند که زندگی پوچ است و بنابراین خودکشی را امری نجات بخش تلقی می‌کردند یا اینکه معنایی مصنوعی مانند دین ساختند تا زندگی خود را پر کنند و به آن معنا بخشند. کامو ادعا کرد که راه سومی هم وجود دارد: ما می‌توانیم دریابیم که زندگی پوچ و بی‌معنی است اما در هر حال به زندگی ادامه دهیم، کسانی که راه سوم را انتخاب می‌کنند قهرمانان پوچی یا «absurd heroes» نامیده می‌شوند؛ که با طغیان بر پوچی به خلاقیت و آفرینندگی دست می‌یابند.

 

جالب است که چند روز بعد از دریافت نوبل ادبیات، کامو در مصاحبه‌ای به خبرنگار گفت: «من تفکر مسیحی دارم، اما ذات من کافر است». می‌شود گفت او در مقام متفکری مذهبی است که ذهن او درگیر سوالاتی شامل جایگاه انسان در جهان، معنای حیات بشر و دلایل حیات و اخلاقیات بود.

 

کامو در ادامه اشاره می‌کند دیگر مباحث فلسفی چون ذهن چند مرحله دارد، او برای مشخص کردن این موضوع که آیا بعضی از مسائل فلسفی ضرورتی بیش از سایر دارند مطلبی می‌نویسد: می‌بینیم که بسیاری از افراد می‌میرند زیرا که در ارزیابی خود ارزشی برای زیستن نیافته‌اند. دیگرانی را نیز می‌بینم که به شکلی متناقض در راه تفکر یا تصوراتی که به زندگی آنها علت می‌دهند کشته می‌شوند در نتیجه چیزی که علت زندگی نامیده می‌شود، دلیل خوبی هم برای مردن است. کامو در کتاب طاعون به مسئله شر پرداخته‌ است. او در این کتاب “در بطن دو خطبه پانلو” با این استدلال فلسفی که انسان به خاطر درک محدود خود قادر به فهم کل وجود و هستی جهان نیست و بنابراین نمی‌توان با مسئله شر، وجود خدا را زیرسوال برد، مسئله شر را زیرسوال می‌برد.

 

تفاوت اگزیستانسیالیسم و ابزوردیسم

بیایید کمی بیشتر راجب اگزیستانسیالیسم (Existentialism) و ابزوردیسم (Absurdism) تفاوت قائل شویم. اگزیستانسیالیسم، در پی‌گرفتن هدفی به منظور معنی دهی به ارزش‌های از دست رفته‌ است، حال آنکه ابزوردیسم، پذیرش پوچی، و ادامه دادن به زندگی جدای از معنی تراشیدن و در پی‌گرفتن منظوری دینی است و به تابیر او نوعی عصیان است.

پوچ انگاری یا ابسوردیسم (Absurdism) به تعارض بین تمایل نوع انسان برای جستجوی ارزش درونی و معنا در زندگی و ناتوانی انسان در یافتن آن گفته می‌شود. در این‌جا «پوچ» به معنای «ناممکن از لحاظ منطقی» نیست بلکه بیشتر به معنای «ناممکن از لحاظ انسانی» است. ذهن انسان و جهان هیچ‌کدام به صورت جدا پوچی را سبب نمی‌شوند بلکه «پوچی» از طبیعت متناقض این دو با هم بر می‌آید. پوچ انگاری بنابراین یک مکتب فلسفی است که بیان می‌کند تلاش انسان برای یافتن معنا در نهایت با شکست مواجه می‌شود زیرا میزان خالصی اطلاعات و محدوده‌ی بسیار گسترده نادانسته‌ها قطعیت را ناممکن می‌کند؛ و با این حال برخی از هیچ انگاران بر این عقیده‌اند که با وجود چنین حقیقتی فرد باید پوچی را بپذیرد و با این حال به جستجو و پژوهش برای یافتن معنا ادامه دهد. به عنوان یک فلسفه، هیچ انگاری طبیعت بنیادی پوچی را بررسی و این که چگونه افراد بعد از این که با «پوچی» مواجه شدند، برخورد کنند.

 

پس از آنجایی که پوچی از ناهماهنگی بین جستجوی فرد به دنبال معنا در جهان و بی معنایی جهان بر می‌آید ما انسان‌ها به عنوان موجوداتی که به دنبال معنا در جهان می‌گردیم، سه راه برای حل این مسئله داریم. کی یرکگارد و کامو این راه‌حل‌ها را در کتاب‌هایشان، “افسانه سیزیف” و “مرض به سوی مرگ” آورده‌اند:

  1. خودکشی (یا فرار از هستی): راه حلی که در آن فرد به زندگی خود پایان می‌دهد. هم کامو و هم کیرکگارد درستی این روش را قبول نداشتند. کامو می‌گفت «این (خودکشی) با پوچی مقابله نمی‌کند بلکه آن را بدتر می‌کند این که به زندگی خود پایان دهی.»
  2. اعتقادات مذهبی، روحانی و باورهای مجرد در یک بستر فرامافوقی: راه‌حلی که در آن فرد به واقعیتی فراتر از «پوچی» معتقد است که خود معنی دارد. کیرکگارد اعتقاد داشت باور به چیزی فراتر از پوچی به یک پذیرش غیرعقلانی اما لزوماً مذهبی از چیزی نادیدنی و از لحاظ تجربی غیرقابل اثبات می‌انجامد. با این حال کامو این راه حل را نوعی «خودکشی فلسفی» می‌دانست.
  3. پذیرش پوچی: راه‌حلی که در آن فرد پوچی را می‌پذیرد و با وجود آن به زندگی خود ادامه می‌دهد، کامو این راه را قبول داشت. به نظر او زمانی که پوچی را می‌پذیریم می‌توان به آزادی مطلق رسید و با در نظر نگرفتن هیچ مذهبی یا سایر محدودیت‌های اخلاقی و طغیان علیه پوچی و در عین حال پذیرش آن شاید فرد بتواند از این رهگذر خود را به معنایی خشنود کند. اما کیرکگارد این راه را «دیوانگی شیطان وار» تلقی می‌کرد

 

پس “انسان پوچ” یا “پوچ‌گرا” کسی است که بی‌معنایی جهان و زندگی را می‌پذیرد و با آن کنار می‌آید. انسان پوچ‌گرا می‌داند که جهان به اهداف او بی‌اعتناست و کار خودش را می‌کند و “شعوری” پشت آن نیست و نقشه و طرحی ندارد و این فقط خود انسان است که می‌تواند به زندگی‌اش معنایی ببخشد، آن‌هم صرفاً با زندگی کردنش، یا به تعبیر خود کامو، با جرعه جرعه نوشیدنش.

 

پنداشت کامو درباره‌ی خالق

در حماسه گیل گمش (Epic of Gilgamesh)، قدیمی‌ترین اثر ادبی برجسته بازمانده، آمده است که در آغاز خدایانی با ویژگی‌های انسانی وجود داشتند، و بر جهان حکمرانی می‌کردند. آنها به زمین آمدند و دیدند کارهایی برای انجام هست، بنابراین کار روی خاک و استخراج منابع طبیعی را آغاز کردند. اما ناگهان کارشان زیاد شد و خدایان شورش کردند:

خدایان شبیه به انسان

از کار دلزده و ملول بودند و زیان‌ها دیدند

رنج خدایان بسیار بود

کار سخت بود و پریشانی بیش از حد

پدر آسمان، آئو، دید که آنها بیش از حد کار می‌کنند. پسر او انکی یا ائا پیشنهاد می‌کند موجودی برای بر دوش کشیدن کار و زحمت آفریده شود، بنابراین همراه با خواهر ناتنی خود نینکی انسان را می‌آفریند. این کار با کشتن یکی از خدایان و آمیختن خون و جسم او با خاک رس انجام می‌شود و از این آمیزش نخستین انسان خلق می‌شود. البته آنها به خدایان شباهت داشتند:

شما یک خدا را به همراه صفات او

قربانی کردید

من کار سخت را از روی دوش‌تان برداشتم

من رنج‌تان را به انسان دادم!

 

به گمانم رنج انسان در این حماسه اشاره ای دارد به افسانه سیزیف کامو، سیسیفوس یکی از اساطیر یونانی است، کسی که هادس خدای دنیای زیرین را فریفت و جان تسلیم وی نکرد، نفرین خدایان گرفتار وی شد و تنبیه او چنین مقرر گشت که باید سنگی را به بالای کوهی ببرد، زمانی که سنگ به بالاترین نقطه می‌رسد آن را رها کرده و پایین آمدنش را ببیند و سپس دوباره این کار را تکرار کند آلبرکامو میگوید: سیسیفوس اسطوره زندگی انسان است. انسانی که بیهوده تلاش می‌کند و حاصل تلاش بیهوده خود را می‌بیند اما لذت زنده بودن وی را به ادامه بازی بی‌معنی زندگی ترغیب می‌کند.

 

آندره مالرو می‌گوید: بزرگترین رمز و راز این نیست که هر یک از ما به گوشه ای از زمین و کهکشان پر ستاره پرتاب شده ایم، بلکه رمز و راز این است که در این زندگی قادر به ایجاد تصاویری از خودمان هستیم که برای سرپوش گذاشتن بر هیچ بودنمان به قدر کافی قدرتمند است.

 

نگرش کامو درباره خداباوری، به مثابه تنها نقطه مركـزی متافیزیـک سـنتی، همـواره سـه امكان را مد نظر قرار می‌داد: 1. یا خدایی نیست و بشر در جهانی بی‌اعتنا به نیازهای بشری رهـا شده است 2. یا خدا خاموش است 3. یا خدا فقط با برخی از برگزیدگان خود سخن می‌گویـد و صرفاً آنها را نجات می‌دهد و بقیه را نادیده می‌گیـرد.

تمسك به ماورای جهان مادی برای توجیه معنای زندگی، نـوعی اهانـت بـه قداست زندگی است. او می‌گوید هر چند جهان آن وحدت، یكپارچگی و اعتنای آرامش‌بخش به سرنوشت بشری كه اكثر انسان‌ها آرزویش را دارند و طالب آنند، اما با وجود ایـن، هـر چـه هست همینجا است. خود انسان باید به زندگی معنا دهد. دست‌اندازی به هر گونه عـاملی ورای این جهان نه تنها امری عبث است، بلكه توهین به زندگی نیز است.

 

از نظر كـامو دم زدن از خـدا، آخرت، جاودانگی روح و …. گرفتار شدن در توهمات غیرقابل حلی است كه آدمی را از فیض زیستن محروم می‌سازد.

 

ناتوانی جهان در فهم انسان

از نظر كامو دلیل عمده پوچی جهان، خاموشی گران جهان در برابر فریاد آدمی اسـت. چه بسیار از فریاد های خاموشی که به گوش هیج یک از ما نمی‌رسد.

 

بـه نظـر وی پوچی به این دلیل رخ می‌دهد كه جهان توان پذیرش فهم را ندارد. ما می‌خواهیم جهان معنایی داشته باشد، اما جهان فاقد چنین معنایی است، رسیدن به این تـضاد رسیدن به پوچی است، پس جهان نـه تنهـا معنـا و هـدفی خـارج از خـود ندارد، بلكه حتی جستجوی چنین معنایی نیز پوچ است؛ حتـی اگـر چنـین اهـدافی خارج از قلمرو زندگی این جهانی ارائه گردند، چیزی جز خودفریبی نخواهـد بـود. انـسان بـه مثابه تنها موجودی است كه آگاهانه، متوجه بی‌اعتنایی جهان به اهداف خویش است، او پـوچی زندگی را می‌پذیرد. او آگاهانه در می‌یابد كه شعوری ورای جهان نیست و این تنها انسان است كه می‌تواند به زندگیش معنایی ببخشد.

 

كامو سه استدلال اقامه می‌كند تا فهمناپذیری جهان را باورپذیر كند: 1 .فلاسفه در وصول به توافقی بر سر راه حل هرگونه مسئله فلسفی یا ابزارهـای فلـسفی شكست خورده‌اند. به نظر وی آدم‌ها پس از این همه تحقیـق در رسـیدن بـه شـناخت حقیقـی نومید شده‌اند. 2. به نظر كامو فقط درباره دو چیز می‌توان گفـت «مـی‌شناسـمش»: اول هـستی خودمـان یعنی موجودات آگاه و دوم هستی جهانی كه می‌توانیم آن را لمس كنیم. شناخت در ایـن نقطـه پایان می‌یابد و آنچه می‌ماند، فقط حرف است. 3 .كامو علوم طبیعی را ابزاری برای كشف و فهمپذیر ساختن جهان نمی‌داند. زیـرا علـوم طبیعی در نهایت متكی به شعر و استعاره و یا هنر است.

 

در این راستا صرفاً دو ملاک برای فهمپذیر نمودن جهان مـی‌تـوان ارائـه داد: 1.جامعیـت 2. آشنایی

منظور از جامعیت این است كه «فهمپذیری» باید كل جهان را توضیح دهد. «می‌خواهم یا همه چیـز تـوضیح داده شود یا هیچ چیز». و منظـور از آشـنایی ایـن اسـت كـه «فهمپذیرس» بایـد آنچنان باشد كه برای انسان‌ها مهم می‌نماید و با توجه به ارزش‌های انـسانی است كه معنا پیدا می‌كند. وی چنین می‌نویسد: «عمیقترین تمنای ذهن… پافشاری بـر آشـنایی است… فهم جهان برای انسان به معنای فروكاستن آن به امر انسانی و مهـر خـود را بـر آن زدن است»

پیكتتوس، این مطلب را خاطر نشان می‌كند كه، انسانها نه به وسیله حوادث، بلكـه بـه خـاطر نوع تفكر دربارة حوادث، آسیب می‌بینند. بنابراین، هر دو متفكـر رواقـی بـر ایـن نكتـه تأكیـد می‌ورزند كه تعبیر و تفسیر حوادث و معنایی كه آن‌ها در زندگی ما دارند، بـه مراتـب از خـود حوادث با اهمیت‌تر است.

 

به نظر كامو معنای زندگی در عظمت كاملش چیزی نیست مگر زیستن زندگی، صرفاً بـه دلیل نفس زندگی، در عین بازشناسی جسورانه و بی‌تزلزل پوچی. مـا بایـد بـه جـای احـساس خفت از فهمناپذیری جهان و ناامیدی، با رد امید بی‌دلیـل از سـویی و تأییـد زنـدگی از سـوی دیگر، با غرور تمام، بر استقلال خود صحه گذاریم.

 

تجربه زیستن، بی‌اعتنایی به هر چیزی جـز خـود زنـدگی، آگاهی پیوسـته بـر حـال و تـوالی حـالهـا همان طغیان است.

 

زیستن در پوچی

آیا كسی كه به این نتیجه رسیده است، كه زنـدگی پوچ است، باید به این نتیجه نیز برسد كه ادامه حیات بی‌وجه است؟ پاسخ كامو منفـی اسـت و كلید این پاسخ منفی هم درک و دریافت او از مسئله «طغیان» است. وی می‌گوید: آدم‌هایی كـه فكر می‌كنند زندگیشان ارزش زیستن دارد، فقط بـه ایـن دلیـل كـه معنـای مـورد نظرشـان را همچون امیدی در جهانی دیگر تصور می‌كنند، ارزش زندگی خــود را تابــع چیــزی بیرونـی می‌كنند. از این رو كسانی كه می‌پندارند زندگی ارزش زیستن دارد، صرفاً به این جهت كه خدا پاداشی بهشتی را به آنان وعده داده است، یا چون در خدمت هدف تاریخند، یـا بـه هـر دلیـل بیرونی دیگر، زندگی را وسیله‌ای در خدمت یک هدف یا غایت می‌بینند و نه هدف یـا غـایتی در خود. به همین جهت آنان كه چنین می‌اندیشند، در واقع ارزش زندگی را آنگونه كه شایسته آن است، درک نكرده‌اند.

 

پـوچی یعنـی درک بیهودگی زندگی و انصراف خاطر از هر گونه موجود متافیزیكی و ارج نهادن به نفس زندگی و مواهب طبیعـی آن. زنـدگی، معنـا و هـدفی ورای آنچـه كـه هـست، نـدارد. هـر چـه هـست همینجا است و آدمی باید با تمام توان در استفاده هر چه بیـشتر از همـین زنـدگی ایـن جهـانی برآید.

 

انسان پوچ كامو، هر لحظه به پوچی آری می‌گوید، او با خیره شدن در چشمان پوچی او را بـه تمسخر می‌گیرد و در دل پوچی به زندگی این جهانی خود، آری گفته و خود را وقف زندگی توأم با شادی و لذت می‌كند.

 

كـامو در طـول حیـاتش تصمیم گرفته بود كه تا هست، زندگی را نه بر پایه امیـدهای واهـی، بـل برای خود زندگی دوست بدارد.

 

كامو در برخی موارد، اظهار داشته كـه پیامبر پوچی نیست. به نظر او جهان پوچ نیست، زندگی پوچ نیست، بلکه رابطه آدمی و جهان گنـگ است. به نظر وی ما زندگی را دوست داریم و شوق زیستن در وجود ما خانه دارد. اما سرانجام باید رفت و انسان سر از كار طبیعت در نمی‌آورد. جهان كر و كور و گنگ است و به ندای مـا پاسخ نمی‌دهد، و رنج ما دقیقاً در همین نکته قرار دارد راه رهایی نیـز روشنگری است، یعنی اینكه خود را از بند چون و چراهـای تكـراری و مهمـل اندیـشه رها سازیم و فقط زندگی كنیم.

 

كامو می‌پذیرد كه زندگی ارزش زیستن دارد، حتی زمانی كه بدی‌های زندگی فراواننـد و خوبی‌های آن كمتر از آن است كه بر بدی‌های آن فزونی‌یابد. اما آنچه میزان را به نفـع خوبی زنندگی سنگین می‌كند، نفس زندگی است و نه محتوای آن.

 

من بر این باورم که تولد‌های هر یک ما هم می‌تواند بدون علت، دلیل و برهان باشد در جهانی که در عین منظم بودن کاملا بی‌نظمی است، دلیل اعتقاد ما به داشتن نظم در جهانی که در آن زندگی می‌کنیم این است که بتوانیم زندگی هایمان را بر یک پایه و اساس و قانون بنا کنیم و مشکل دقیقا همن جا است به این علت انسان‌ها وقتی عمیقأ با نگرانی وجودی به اسم پوچی رو به رو میشوند نمی‌توانند تاب بیاورند که آنقدرها هم که فکر می‌کنند خاص نبودند و خودشان و مسائل زندگی‌شان و دنیای اطرافشان کاملا بی‌اهمیت است.

 

برخی از آثار او

 

برخی از نقل قول‌های او

گاهی به این فکر می‌کنم که چه اندازه برخی گفته ها وزن دارند، باید بگویم کامو یکی از آن افراد مورد علاقه من است که وزن گفته های آن به مثابه عمر آدمی است، در انتهای این متن، شما رو با برخی از گفته‌های او تنها می‌گذارم.

 

“من تا الان نتوانسته‌ام افسوس برای چیزی بخورم، هر چه پیش آید خوش آید.”

 

“اگر من درختی در میان دیگر درخت‌ها بودم این زندگی برایم معنایی می‌داشت یا اصلا همچون مسئله‌ای درباره من در کار نبود چون من قسمتی از این دنیا بودم در آن هنگام من جزو همین دنیایی می‌شدم که با تمام شعورم در مقابل آن قرار گرفته ام این عقل مسخره و ریشخند آمیز من است که مرا در مقابل تمام خلقت قرار داده.“

 

“انسان پوچ هرگز دست به خودکشی نمی‌زند بلکه می‌خواهد زندگی کند و زندگی کند بی‌اینکه از هیچ یک از تصمیمات خود دست بشوید بی‌اینکه فردایی داشته باشد و بی اینکه امید و آرزویی داشته باشد و حتی بی اینکه تفویض و تسلیمی در کار خود بیاورد، وجود خودش را در طغیان و سرکشی تایید میکند، مرگ را بادقت هوس بازانه تعقیب میکند و همین افسون‌گری است که او را آزاد می‌سازد، برای او همه چیز مجاز است چون خدایی در کار نیست و چون انسان خواهد مرد، تمام تجربه‌ها برای او هم ارز‌اند این انسان تا ابد فارغ از مسئولیت است، انسان پوچ که طغیان کرده و بی مسئولیت در این دنیا افکنده شده هیچ چیز برای توجیح کردن خود ندارد این انسان بیگناه است، بیگناه.”

 

”آنچه که ما را به برخی انسان ها وابسته میکند نام عشق را روی آن ننهیم”

 

”از وقتی مرگ انسان مسلم شد دیگر چگونگی و هنگامش اهمیت ندارد”

 

”فقط مرگ است که احساساتمان را بیدار میکند، ما عاشق افرادی هستیم که دهانشان پر از خاک است و حرفی نمیزنن، ما با آن‌ها صادقانه‌تر و عادل‌تر و بخشنده‌تر برخورد می‌کنیم، مرده ها آزادمان می‌گزارن، چرا که تعهدی به آن ها نداریم”

 

”انسان اگر دوستش نداشته باشند قدرت دوست داشتن خود را از دست می‌دهد.”

 

”طبیعی ترین تصور انسان تصور بی‌گناهی خودش هست؛

در اردوگاه یهودیان مرد فرانسوی اسرار داشت به حکم بازداشتش اعتراض کند، همه میخندیدند که در اینجا کسی به چیزی اعتراض نمی‌کند.

فرانسوی گفت: وضع من فرق میکنه، من بیگناه‌ام.

ما همه استثنا‌های بی‌گناه هستیم، می‌خواهیم هر طور که شده است بی‌گناه باشیم حتی حاضریم به خاطر آن قضا و قدر و نوع بشر و … را متهم می‌کنیم.”

 

”بیشتر اوقات اسرارمون رو برای کسانی فاش میکنیم که شبیه خودمونن، کسانی که در ضعف ها و حقارت‌هامون شریک باشن، ما نمی‌خوایم خودمون رو اصلاح کنیم چون اگر می‌خواستیم اول باید ناتوانایی‌مان را قبول می‌کردیم، ما می‌خواهیم برایمان دل بسوزانند، در راهی که میرویم تشویقمان کنند، می‌خواهیم مقصر نباشیم در عین حال برای تسکین نفسمان هم قدمی برنمیداریم.”

 

”نه از وقاهت سود کافی بردیم نه از فضیلت

نه نیروی ارتکاب گناه داریم نه قدرت اجرای ثواب

ما تماما از رحم می‌گوییم منتهی کسی را تبرعه نمی‌کنیم

منتظر داوری

جنایت تنها در این نیست که دیگری را کشی بیشتر به این معنا است که زنده بمانی و باعث مرگ دیگران شوی ادامه دادن مافوق قدرت انسانی است”

 

”از چیزى حرف می‌زد كه حرفش نبود. به چیزى می‌خندید كه در خلوت به گریه‌اش انداخته بود. او با كسى بود كه دوستش نداشت و صورت كسى را پشت چشمانش داشت كه انكارش می‌كرد. او از آنچه نبود نقابى ساخته بود و آنچه را كه بود پشتش پنهان كرده بود.”

 

”من از آن تافته‌های جدابافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم اما همیشه در آخر کار آن را از یاد می‌بردم. آن کس که تصور می‌کرد که من از او نفرت دارم چون می‌دید که با لبخندی صمیمی به او سلام می‌گویم غرق در شگفتی می‌شد و نمی‌توانست باور کند. در این حال، برحسب خلق و خوی خودش، یا بزرگواریم را تحسین و یا بی‌غیرتی‌ام را تحقیر می‌کرد، بی‌آنکه فکر کند که انگیزه من ساده‌تر از این‌ها بوده است من همه چیز حتی نام او را از یاد برده بودم…”

 

”پرسید: اینطور که پیداست شما آدم کم حرف و سربه‌تویی هستید و نظرم را خواست و من در جوابش گفتم: علتش این است که هیچ وقت چیز مهمی ندارم که بگویم در این صورت خاموش می‌مانم. یک انسان بیشتر به وسیله‌ی چیزهایی که نمی‌گوید انسان است تا به وسیله‌‌ی چیزهایی که می‌گوید.”

 

”برای من ماجرای مردی را گفته‌اند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب ها بر کف اتاق می‌خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم است! چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟”

 

 

پی‌نوشت 1: احساس کامو را دوست دارم احساس تنهایی در برابر تمام عالم. گاهی با خود می اندیشم که احساس تنهایی تا جایی میتواند ادامه پیدا کند که خودمان را هم گاهی در نظر نگیریم حسی مثل حس وحدت، احساس در امیخته شدن با نیستی.

پی‌نوشت 2: یک کشیش به عنوان مبلغ مذهبی به روستایی دور افتاده اعزام شده بود مردی را پیدا کرد و شروع کرد به موعظه‌ی وی، از بهشت گفت و جهنم، از عذاب و گناه و … .

مرد روستایی به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و گفت من به حرف‌های تو ایمان آوردم اما قبل از آمدن تو من کارهای زیادی انجام داده‌ام، آیا به خاطر آن‌ها به جهنم خواهم رفت؟

مبلغ پاسخ داد: نه اصلا به خاطر چیزی که نمیدانستی مجازات نخواهی شد.

مرد گفت: پس بیهوده اینقدر صحبت کردی و وقت من و خودت را گرفتی؟

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *