قضاوت (تم علمی)

پی‌نوشت 1: لطفاً اگر نوشته اول و نوشته دوم و نوشته سوم درباره قضاوت را نخوانده‌اید، قبل از مطالعه این نوشته سری به آن‌ها بزنید.

پی‌نوشت 2: مطالب را پراکنده می‌گزارم پس پارگراف‌هایی که در اینجا می‌خوانید ارتباطی با قبل و بعد خود ممکن است نداشته باشند و صرفا برای افزایش گستره شناخت است که در اینجا گرد هم آمده‌اند لذا برای عمیق‌تر شدن در مفاهیم پیشنهاد می‌کنم به لینک‌های ارجاع داده شده سری بزنید و درباره عبارات کلیدی بیشتر جستوجو کنید.

 

در نوشته قبلی راجب تعبیر و تفسیر دنیای‌مان بوسیله ذهن محدودمان بیشتر گفته‌ام، این که ما برای شناخت جایگاه و ارتباط خود در و با دنیا نیازمند معناسازی هستیم، می‌خواهم در اینجا به مفهوم علمی‌تر آن بپردازم، در روانشناسی عبارتی به نام هرمنوتیک (Hermeneutics) وجود دارد که به علم تفسیر متن گویند که براساس یک سری مبانی، شروع به تفسیر متن می‌کنیم. حتی از شعر (یک توپ دارم قلقیله) می‌توان مفاهیم اخلاقی و فیزیکی را استنباط کرد.

یک توپ دارم قلقلیه (اشاره به کروی بودن زمین دارد؛ منظور از توپ، کره زمین است). سرخ و سفید و آبیه (به مراحل شکل گیری کره زمین اشاره دارد؛ در ابتدا زمین مذاب بوده؛ رنگ سرخ به این موضوع اشاره دارد، رنگ سفید به عصر یخ بندان اشاره دارد و در نهایت آبی به عصر حاضر که اکثریت زمین از آب پوشیده شده اشاره دارد). می‌زنم زمین هوا می‌ره (به قانون دوم نیوتن، “عکس العمل” اشاره دارد). نمی‌دونی تا کجا می‌ره( به نظریه انبساط جهان اشاره دارد). من این توپو نداشتم( به حادث بودن کره زمین اشاره دارد که نیاز به یک علت داشته). مشق هامو خوب نوشتم( به موضوعات اخلاقی اشاره دارد که باید مسئولیت‌پذیر بود). برای سایر مصرع های این شعر پر مفهوم هم میشود چنین تعابیری استنباط کرد.

 

خطاهای شناختی

ذهن انسان بعد از گذشت مدت‌ها آموخت که برای کاهش هزینه‌های خود به نتایج بدست آمده جامعیتی فرا‌تر از دانسته‌هایش بدهد، چیزی که از آن به عنوان خطای شناختی (Cognitive bias) یا سوءگیری شناختی نام می‌برند حاصل همین سهل انگاری‌های ذهن انسانی است که راهی برای محدودیت خود پیدا کرده که با صرف کمترین انرژی فراخ‌ترین توهم‌ها را سازد.

اساتید به نامی در زمینه علوم شناختی فعالیت می‌‎کنند که برای شناخت و دانش بیشتر در رابطه با این مباحث پیشنهاد می‌کنم سری به نوشته‌ها و کتاب‌های‌شان بزنید افرادی چون دنیل کانمن (Daniel Kahneman)، رولف دوبلی (Rolf Dobelli)، ریجارد تیلر(richard thaler)، دن آریلی (Dan Ariely
هربرت سایمون (Herbert A. Simon)، آمس تورسکی (Amos Tversky) و… .

فهرست این خطا‌ها آنقدر زیاد است که قطعا تعدادی از آن‌ها را در عمر محدودمان تجربه کرده‌ایم و می‌توانیم مصداق‌های زیادی را در زندگی فردی-جمعی خود پیدا کنیم.

در سال 1990 پژوهشی توسط خانم «الیزابت نیوتن» انجام شد به نام نوازندگان و شنوندگان «trappers and listeners». در این تحقیق مجموعه‌ای از افراد را برای یک آزمایش بسیار ساده گرد آورد و آنان را به دو گروه نوازنده و شنونده تقسیم کرد.

نوازندگان فهرستی حاوی بیست و پنج ترانه و سرود بسیار مشهور و عمومی مانند «سرود ملی» را دریافت کردند و از هر شخص نوازنده خواسته شد تا یک ترانه را انتخاب کرده ، آن را با انگشتان خود روی میز بنوازد و به اصطلاح خودمان ضرب بگیرد. وظیفه شخص دیگر یعنی شنونده این بود که بر اساس ریتم نوازنده حدس بزند که چه ترانه ای انتخاب شده است.

پژوهش دکتر الیزابت از خلال 120 مورد ترانه نشان داد که فقط در سه مورد جواب صحیح بوده یعنی فقط 2.5 درصد!

پیش از آن که هر نوازنده و شنونده کار خود را شروع کند ، پژوهشگر از نوازندگان خواسته بود پس از انتخاب ترانه حدس بزنند که چند درصد ممکن است شنونده بتواند تشخیص دهد. برسی پیش بینی ها حاکی از تصور تشخیص شنوندگان 50 درصد بود.

فاصله میان پیش بینی نوازندگان و تشخیص شنوندگان بسیار بیش از آن بود که گمان می‌شد. فقط 2.5 درصد! چرا؟

نکته این جاست: هنگامی که نوازنده با انگشتان خود روی میز می زند، در ذهن خود ترانه را می‌شنود و شاید بتوان گفت به اصطلاح فنی، به نوعی playback اجرا می‌کند. خودتان همین را مثلا با سرود ملی کشورمان امتحان کنید: سر زد از افق مهر خاوران … محال است بتوانید جلوی صدای داخل مغزتان را بگیرید! این صدا را البته شنوندگان ندارند، پس شما در حالی که صدای داخل مغزتان را میشنوید، انگشتان خود را روی میز می‌زنید، اما آن‌ها فقط مجموعه‌ای از ضربه‌های متقاطع انگشتان شما را دریافت می‌کنند.

در این تجربه نوازندگان از این که شنونده نتوانسته ترانه انتخابی آن‌ها را تشخیص دهد، جا می‌خورند و تعجب می‌کنند. «چطور نفهمید؟ یعنی ترانه مفهوم نبود، چیزی که این قدر ساده و معروف است » این احساس و موضع نوازندگان است. «چگونه ممکن است یک نفر این قدر خنگ باشد؟»

حتما تاکنون پانتومیم بازی کرده‌اید و یا جمعی از دوستان را دیده‌اید که در حال اجرای حرکات موزون و شکلک های نامفهوم‌اند، اما این حرکات از دید مجری سرشار از مفاهیمی و معانی است که تنها عقل ناقص جمیع بیننده قادر به درک و فهم آن‌ها نیست، «چطور نفهمید‌؟ به این خوبی دارم ادایش در می‌آورم‌، چگونه ممکن است یک نفر این قدر خنگ باشد؟ »

مشکل این جاست که نوازندگان از موضوع باخبر بوده و از عنوان ترانه خبر داشته‌اند؛ پس هیچ وقت در حال برخورداری از آگاهی کامل شرایط طرف مقابل را درک نمی‌کنند و نمی‌فهمند شخصی که به جای همه این‌ها فقط ضربه‌های متقاطع انگشتان‌شان را می‌شنود‌، اصلا درک آن‌ها را ندارد‌.

در چنین حالتی نوازنده منتظر است شنونده دقیقا همان حس و حال و درک و فهم او را داشته باشد و با او کاملا همراهی کند و در صورتی که نتیجه جز این باشد – که معمولا هست – تعجب می‌کنند و او را احمق و نادان به حساب می‌آورند و خطا را از جانب او می‌دانند‌. در نگاه آن‌ها نواختن کاملا بی‌نقص بوده و گیرنده پیام مشکل دارد که موضوع به این سادگی و روشنی را درک نمی‌کند.

این پدیده در زمینه و شرایط و شکل مختلف تکرار شد و نتایج یکسانی را به همراه داشت به طور مثال در زندگی زاناشویی (که تفاوتش با رابطه زناشویی را اکنون فهمیدم) یا بهتر است بگویم زندگی مشترک یکی از طرفین در هنگام پرسش اذعان می‌کند که درصد آگاهی من از علایق و نیازها و خواسته‌های طرف مقابلم 80 است اما در واقعیت عدد چیز دیگری می‌گوید و نسبت این آگاهی و شناخت به 40 درصد می‌رسد.

نویسنده این موضوع را «نفرین آگاهی (curse of knowledge)» می‌نامد ؛ چرا که وقتی شما از چیزی باخبر هستید‌، نفرین می‌شوید و نمی‌توانید حال محرومین از این آگاهی را درک کرده و تصور کنید اگر خودتان از از این برخوردار نباشید، چه وضعی دارید؟ نوازندگان از همین رو نمی توانستند شرایط کسانی را درک کنند که آن طرف میز صدای ضربه‌های بی‌معنی انگشتان آن‌ها را تشخیص دهیم.

تجربه نوازندگان و شنوندگان هر روز و همه جا تکرار می‌شود: میان معلمان و دانش آموزان، مدیران و کارمندان، نویسندگان و خوانندگان، مسئولین کشور و مردم، تولید کنندگان کالا و صاحبان شرکت‌های تجاری و مصرف کنندگان، دست اندرکاران رادیو و تلویزیون و بینندگان و شنوندگان و بالعکس، خلاصه هرجا که ارتباطی و مخاطبی و انتقال پیامی هست، این داستان رخ می‌دهد.

اگر واقعاً حرفی داریم و می‌خواهیم به او منتقل کنیم، اگر می‌خواهیم با مخاطب خود به نتیجه برسیم و اگر قرار است همدیگر را قانع سازیم، باید خود را به جای طرف مقابل بگذاریم و از چشم او نگاه کنیم و از گوش او بشنویم و با فکر او بیندیشیم.

غیر از این تنها یک راه وجود دارد: نشستن و ناسزا گفتن و طرف مقابل را متهم کردن و به حماقت و بی‌سوادی و خیانت و توطئه و دروغ و استبداد و دشمنی و در راس آن‌ها قضاوت که البته فهرست این اتهام‌ها تمام شدنی نیست.

 

پژوهش بالا حاکی از این مطلب است که پدیده ذهن خوانی، آشنا پنداری و وهم دانستن در ما می‌تواند با توجه به ناآگاهی‌مان از این موضوع وجود داشته باشد. هرگاه ما اقدامی انجام می‌دهیم تعداد زیادی خاطره، احساسات هیجان و پیش فرض و … در ذهن مان فعال است که تصور و گمان می‌کنیم در ذهن دیگران هم فعال است و در نتیجه وقتی عبارتی را به کار می‌برم گمان می‌کنیم دیگران آن مفهوم را متوجه می‌شوند.

دسترسی خودآگاه ما به انبوهی از خاطرات و هیجانات و تجربیات کمک می‌کند مفاهیم را بهتر برای خود ساخته و پرداخته و فهم کنیم حال آنکه به خطا تصور می‌کنیم ذهنمان دارای نشتی است به دیگران این فهم نشتی سرایت می‌کند.

بشیتر چیزهایی که انسان از ذهن دیگران و سایر موجودات می‌خواند برگرفته از خیال پردازی و انعکاس ذهن خودش است به عنوان مثال احساس گناهی که در برخی حیوانات مشاهده می‌کنیم در واقع وجود خارجی ندارند، آنچه حیوان انجام می‌دهد خواندن انعکاس صورت شما و Reflex و یا شرطی شدن در دادن پاسخ مربوطه است نه احساس گناه. شما احساس گناه را در آن می‌بینی چرا که آنچه درون ذهن‌مان است را روی دیگران پروجکت می‌کنیم.

البته این مبحث می‌تواند به سوءگیری انسان انگاری (Anthropomorphism) هم اشاره‌ای داشته باشد.

 

انسان‌ها توهمات ذهن خودشان را در دیگران می‌بینند

ما چیزهایی را به دیگران نسبت می‌دهیم که وجود ندارند، همبستگی باور شما با دیگران کم تر از 2 درصد است «می‌دانم راجب آن فرد آن شکلی فکر می‌کنی که من فکر می‌کنم»

صفات و شخصیت و رفتار هر یک از ما با آنچه که فکر می‌کنیم دیگران راجع به ما درک می‌کنند و می‌دانند زمین تا لبه کهکشان فاصله دارد. باید بپذیریم که قدرت ذهن خوانی ما خیلی پایین است.

 

مبدا یکی از این خطاهای شناختی دنیل گیلبرت (Daniel Gilbert) است، او درباره خطای بنیادین انتساب (correspondece bias) این گونه می‌گوید که فرض کنیم در محله‌مان دعوایی شده است و در هنگام عبور از خیابان با نیم نگاهی از کنارشان عبور می‌کنیم و هیچ گونه دخالتی نمی‌کنیم دلایل خودمان را هم داریم اما ناظر سوم شخص تنها یک چیز را می‌بیند، شما نرفتی جلو کاری کنی! به همین دلیل رفتار بیرونی شما را به رفتار درونی‌تان نسبت می‌دهد.

من وقتی فعلی را انجام می‌دهم تعداد زیادی پارامتر دورن ذهن من است که بر اساس آن‌ها تصمیم می‌گیرم و اقدام می‌کنم اما کسی که سوم شخص است و ناظر، چون دسترسی به پرامترهای ذهنی من ندارد رفتار من را برخواسته از صفات شخصیم می‌داند، انسان هر کاری می‌کند تا خلا ابهام جا خوش کرده در ذهنش را پر کند حتی با توهم و خیال و خرافات و شایعات.

می‌شود تفسیری دیگر برای این آزماش به کار برد و آن هم اینگونه است که من اراده آزاد بیشتری نسبت به دیگران دارم چرا که وقتی اقدامی می‌کنم تعداد پارامترهای بیشتری در ذهنم برای اتخاذ تصمیمات و انتخاب‌های منجر به اقدام وجود دارد اما وقتی دیگری را نظاره می‌کنی پارامترهای منجر به تصمیم و رفتارش را نمی‌بینیم خیال می‌کنیم رفتارشان برخواسته از ذاتشان است.

 

ما قدرتمان را برای تسلط زندگیمان بیشتر می‌بینیم و احساس می‌کنیم زندگی دیگران هم را می‌توانیم تحت تسلط خود در آوریم، ما همیشه امکانات و توانمندی‌های دیگران را کمتر از چیزی که به واقع هست برآورد می‌کنیم.

طوفان آریزونا مثالی دیگر از این پدیده شناختی است، در طی این اتفاق سهمگین جمع کثیری از افراد به مناطق دیگر برای در امان ماندن از حادثه گریختند اما تعداد معدودی از ساکنان شهر را تخلیه نکردند و در منازل خود ماندند چرا که دلایل خود را داشتند دلایلی همچون نداشتن تلویزیون برای اطلاع از اخبارِ وقوعِ طوفان و یا خالی بودن باکِ ماشین و خراب بودن آن برای تخلیه منطقه و ….

اما زمانی که پرسش نامه‌ای برای توصیف این افراد به عوام داده شد، پاسخ‌ها حکایتی دیگر را بازگو می‌کردند، خطای بنیادین انتساب به پاسخ‌ها رنگ و بوی رفتار برگرفته از ذات را می‌داد، صفت‌هایی همچون شجاعت و جسارت و روحیه خطرپذریی چیزهایی بود که برای توصیف افراد مانده در صحنه به کار برده بودند اما به واقع این افراد از نظر شخصیت تفاوتی با دیگران نداشتند.

 

از آنجایی که ما انسان‌ها رفتار منفی خود را می‌توانیم به بهترین شکل توجیه می‌کنیم پس قضاوت درباره خودمان همیشه مثبت‌تر از دیگران است اما این قضاوت برای دیگران به دلیل عدم اطلاع و دانش و شناخت و درک و آگاهی و گاهی کمی شعور منفی‌تر است. ما برآورد بهتر از واقعیت از خودمان داریم.

پدیده دانینگ کروگر (Dunning-Kruger Effect) یکی دیگر از این خطاها است، این آزمایش اذعان می‌کند که افرادی که دانش کمتری دارند جایگاه خود را بالاتر از واقعیت تخمین می‌زنند و افرادی که از دانش بالاتری برخوردارند جایگاه خود را پایین تر از واقعیت تخمین می‌زنند.

آزمایش بدین صورت بود که بعد از برگزاری آزمون از شرکت کننده‌ها سوال میشد که گمان می‌کنی به چند سوال جواب درست داده‌ای که پاسخ‌ها برای گروه اول 60 تا 90 درصد بود اما نتیجه آزمایش میزان درست بودن پاسخ‌ها را 14 درصد نشان می‌داد.

 

تا حالا شده از دست آدمی که بعد از هر اتفاق میگه «من می‌دونستم» کلافه شدید؟ مثلا وقتی وقتی قیمت دلار و سکه چندین برابر شد گفته من که گفته بودم ارز و طلا بخرید، «من می‌دونستم» گرون میشه! یا وقتی ترامپ همه نظرسنجی‌ها را غافلگیر کرد و برنده شد گفته من می‌دونستم ترامپ رای میاره!
زیاد خودتون رو ناراحت نکنید این یک خطای روانشناختی به نام سوگیری پساواقعه است یا همان تله «من می‌دونستم». افراد با سوگیری پساواقعه پیش‌بینی‌های زیادی انجام می‌دهند؛ مثلا ممکنه درباره ۱۰۰ موضوع پیش‌بینی داشته باشند و فقط دو سه مورد آن به نتیجه برسد؛ ولی آنها همه جا از همان دو سه مورد صحبت می‌کنند! حال آنکه بخش بزرگی از پیش‌بینی‌های آنها هیچگاه محقق نشده است.

در یکی از روزهای کاری‌ام، پیش از انحلال یکی از واحدهای شرکتی که در آن مشغول بودم دچار سوگیری پساواقعه بودم (البته با تحلیل هایم و استراتژی که شرکت برای پیشبردش در نظر گرفته بود جور درمی‌آمد) در آخرین روزهای کاری‌ام خاطرم هست به مدیرعامل با صراحت تمام بیان کردم که رسیدن به چنین نقطه‌ای را پیش بینی میکردم و میدانستم قرار است به این آینده دچار شویم، به یاد ندارم که در پاسخ چه حرفی نصیبم شد اما به مطلوب و پسندیده بودنش میشود به این دلیل اشاره کرد که از اتاق به بیرون پرت نشدم.

 

یکی دیگر از این خطاهای شناختی نفرین مهارت (Curse of knowledge bias) نام دارد که کالین کامرر، جورج لوونشتاین و مارتین وبر آن را به علوم شناختی هدیه کردند این خطا بیان می‌کند که افراد مسلط به یک مهارت با گذشت زمان دیگر خاطراشان نیست که میزان تسلط بر مهارتی که در گذشته داشته‌اند افول کرده و دیگر توانایی و تسلط قبل را ندارند.

 

برخلاف تصور وظیفه ذهن یافتن حقیقت و واقعیت نیست (چون به آن اهمیت نمیدهد و اهمیت دادن به آن فایده ای برایش ندارد) بلکه وظیفه مغز به‌سان سیستم ایمنی محافظت از شما است.

سیستم ایمنی کارش مراقبت از فیزیک شما در برابر انگل و عفونت و … است و مغز وظیفه‌اش امن نگه داشتن شما از افکار بد و فشار دیگران و پر کردن ابهام است.

 

 

این‌ها را گفتم که در پایان این جمله را بگویم که فکر در عمل ترجمه نمی‌شود پس بهتر است دست از ترجمه‌های غلط رفتار و زندگی دیگران برداریم و تنها به ترجمه زندگی خود بپردازیم چرا که این خود شاید بشود گفت تنها چیزی است که در این عالم بر آن کنترل داریم.

خیالات به رنج معنا می‌دهد، ابهام برای ما دردناک است و قضاوت راهی برای تسکین آن است.

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *