در آغاز تنها کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و آن کلمه خدا بود (یوحنا باب ۱ آیات ۱ و ۲).
این روزها بیشتر به مقوله کلام و کلمه و معنی آن دقت میکنم، این که عباراتی که در طول روز به کار میبرم چه معانی دارند؟ چه مفهومی در ذهن من باعث به کارگیری این کلمات در قالب یک جمله شد؟ و چرا این کلمات را برای انتقال این مفاهیم به کار میبرم؟ و …
گاهی پیش میآید که سر به واژه نامهها میزنم تا معانی واژهها را عمیقتر درک کنم تا توانایی به کاربردنشان را در جای مناسبتر و به شکل مناسبتر از پیش داشته باشم. سوا از آن گاهی با خودم فکر میکنم که چرا با کلمه شیرینی تجربه یک احساس (حس چشایی) بر من تداعی میشود و چرا کلمهای دیگر این حس را در من ایجاد نمیکند؟ اگر کارآیی کلمات امروزمان با خروجی احساس تجربه پس از آن متفاوت بود چه میشد؟ در جایی که هیچ رابطهای برای ساختن معانی، برای بهتر درک و فهمیدنمان وجود نمیداشت، در دنیایی که من با همه چیز یکی بودم، بی هیچ تفاوتی، دنیایی که تنها یک نام داشت و آن نام تنها دنیا بود.
تنها کلمه معرف من است
در جایی خواندم که ما جهان را در زبان فهم میکنیم. شاید متن کامل این است: ما جهان را در زبان تنها بوسیلهی کلمات فهم میکنیم؛ چیزی که در کلام نگنجد در فهم هم نمیگنجد. هر چیزی بدون نام برای ما ناشناس است، ما بر روی هر چه که در دنیای محدودمان است نام نهادیم تا فهم و تعریف یکسان از آنها داشته باشیم، ما تفاوتهایمان را از نامهایمان به ارث میبریم، تفاوت من با تو ابتدا در نام است و سپس نامهای تعریفگر لایههای عمیقتر پس از آن.
انسانها برای انتقال سطحیترین تا عمیقترین مفاهیم زندگیشان از کلمات استفاده میکنند، ما وجودیت خود را با کلام اثبات میکنیم، ما با کلمات گنجاده شده در کلاممان دیگران را از وجودمان آگاه میکنیم، بنیادیترین جنبه های وجودی خود را تنها با کلام با دیگران به اشتراک میگذاریم. ما با کلمات میشناسیم و شناخته میشویم، ما با کلمات تعریف میکنیم و تعریف میشویم.
در راستای همین موضوع لودویگ ویتگنشتاین یا Ludwig Wittgenstein یک مثالی را مطرح میکند:
من در کرهی زمین زندگی میکنم. من در خورشید زندگی میکنم.
نکته: در امر زبانی میشود از کلمات استفاده کرد، اما به معنای واقعی بودن آن نیست.
بیایید قهرمان دنیای کلمات خود باشیم
در جایی دیگر میشنیدم که ما فارسی سخن میگوییم چرا که فارسی میدانیم اما دانستن آن به منزله این نیست که معانی کلماتی که به کار میبریم را هم میدانیم و میفهمیم، ما در طول یک روز شاید زیاد سخن بگوییم اما معانی خیلی از کلمات را نمیدانیم، چرا که به آنها فکر نکردیم، تنها به کاربردیم، نمیدانیم چرا به انجام یک کار صفت خوب میدهیم و به کار دیگر بد؟ نمیدانیم اخلاق چیست و تاریخچه موجودیت آن چگونه است؟ نمیدانیم فرهنگ چیست که بعد بخواهیم از بیفرهنگ بودن دیگری انتقاد کنیم، نمیدانیم جامعه چیست که بعد بخواهیم خود را جزئی از آن بدانیم، نمیدانیم کیهان چه مقیاس از افق دیدمان را شامل میشود و کهکشان چه مقیاس؟ نمیدانیم ساده لوح کیست و ساده کیست؟ نمیدانیم معنای زندگی و تفاوتش با عمر را؟ نمیدانیم تفاوت میان اهداف و ماموریت و چشم انداز را؟ نمیدانیم تفاوت امید و ایمان را؟ نمیدانیم تفاوت آسایش و آرامش را؟ نمیدانیم ارزش چیست که بعد بخواهیم دلیل تصمیم و انتخاب هایمان را بفهمیم، نمیدانیم نگرش چیست که بخواهیم بوسیله آن به دنیای خود بنگریم و …
تصمیم من این است تا زمانی که معنای کلمهای را نمیدانم در گفتههای خود به کار نبرم؛ این گونه بهتر حرف یک دیگر را میفهمیم و کمتر پای قضاوت و سوبرداشت را به زندگیهایمان باز میکنیم. این موارد باعث شد که گاهی راجب معانی و تفاوتهای معانی کلمات بنویسم تا تلاشی باشد برای اینکه گویاتر سخن بگوییم.
پی نوشت 1: از میان تمام سلاحهایی که بشر ساخته است، وحشتناکترین و قدرتمندترین آنها «کلمات» بودهاند. خنجرها و نیزهها، ردّ خون به جای میگذارند، تیرِ کمانها را میتوان از فاصلهی دور دید، ردّ پای سموم را میتوان شناسایی کرد و آنها را زدود، اما… اما…، این کلمات هستند که نابود میکنند و در ظاهر هیچ اثری به جای نمیگذارند.
پی نوشت 2: وقتی جهان از ریشهی جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشههای یأس میآید، وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل میکند، باید به بیتفاوتی واژهها و واژههای بیطرفی مثل نان دل بست، نان را از هر طرف بخوانی نان است.
نظرات کاربران