پینوشت 1: لطفاً اگر نوشته اول و نوشته دوم درباره قضاوت را نخواندهاید، قبل از مطالعه این نوشته سری به آنها بزنید.
پینوشت 2: زمانی که دست به کیبورد میشوم سخت میشود از زیاد نوشتن امتناع کنم، طولانی شد؛ حال فکر میکنم پرداختن به این موضوع (البته تم ادبی آن) برای من کافی باشد.
انسان معنا ساز
یکی از عواملی که باعث میشود احساس معنا بوجود آید، کم شدن تسلط انسان بر عوامل محیطی و بیرونی است، پس خلا ندانستنهایش را با معانی متوهمانه برگرفته از ذهن خویش پر میکند، نمیداند تکامل چیست میگوید آفرینش، نمیداند جاذبه چیست میگوید حمل فرشتگان، نمیداند پس از مرگ چیست میگوید بهشت و جهنم، نمیداند خود چیست میگوید انسان، … ما دنیایمان را به واقع نمیشناسیم پس اقدام ساختن تعابیری میکنیم تا خلا نادانستههایمان را پر کند، تنها با این رویرکرد که دوباره آرامش نصیبمان میشود.
اساساً انسان، ماشین جستجوی معنا و یا ماشین خلق معناست، برای هر چیزی رابطهای انسانی میسازد، بدون معنا نمیتواند رابطهای میان انسان و دنیا وجود داشته باشد زیرا او با دنیا بیگانه است.
آشنا شدن ناممکن ما با دنیا هزینه دارد، هزینه که هر لحظه داریم بی اطلاع میپردازیم، هزینه قضاوت کردن و قضاوت شدن چرا که انسان دوست ندارد بپذیرد که خلق معنا، هنر مغز اوست، بلکه ترجیح میدهد معنا در بیرون از وجود او موجود باشد.
ما به سازو کار پوچ و دیمی دنیا و جهانمان غایتی انسانی میدهیم، جهان برای ما ایجاد شده است و با ما خاتمه مییابد. جهان بدون ما تماشاگر دیگری ندارد.
بدون در نظر گرفتن انسان، معنایی نمیتواند وجود داشته باشد، اوست که به زندگی و جهان معنا میبخشد، “اگر در آیندههای دور، شرایط جوری رقم خورد که انسان از کلِ این هستی محو شود، انوقت کل استعداد کیهانی به هدر رفته است. دنیا هر روز بیش از پیش، خود را میشناسد و میبیند و میفهمد و شاید هم زمانی، همهی آنچه را که دیده و فهمیده به فراموشی بسپارد. (مکس تگمارک)”
جهان به واسطه انسانها زنده نشده و رفته رفته از وجود خویش آگاه نخواهد شد، با نابود شدن انسان، نمایش کیهانی بدون تماشاگر ادامه پیدا میکند، سخت است تصور نبودن و تغییر نکردن عظمت جهان.
ابهام نمیتواند معنا داشته باشد، نمیتواند دلیل داشته باشد، نمیتواند توجیح داشته باشد، نمیتواند منطق داشته باشد. ما با ساختن معنا میتوانیم بفهمیم و درک کنیم و بدانیم و با دانستن است که احساس تسلط میکنیم، ما همیشه به ساخت معنا مشغولیم، حال این معنا میتواند به واقعیت نزدیک باشد یا دور، میتواند شناخت ما از دنیا را افزایش دهد یا کاهش، میتواند ما را به درک و فهم دیگری نزدیک کند یا فاصله دهد، ما معنا میسازیم چون نمیتوانیم نسازیم، ما برداشت میکنیم چون نمیتوانیم نکنیم، قضاوت میکنیم چون نمیتوانیم نکنیم، تصمیم میگیریم انتخاب میکنیم چون نمیتوانیم نکنیم.
“ظاهراً در میان جانداران، صرفاً انسان (و شاید برخی گونههای نزدیک) به این نقطه رسیدهان که به قول دن گیلبرت به «مغز شبیهساز» مجهز شدهاند. ما میتونیم یک ماشین رولزرویس رو در فیلم ببینیم و تصور کنیم که داخلش نشستهایم و حتی میزان لذتمون رو برآورد کنیم. ما میتونیم توی ذهنمون با یک نفر زندگی کنیم و زندگی با اون رو تصور کنیم، کیفیت و لذت اون زندگی رو برآورد کنیم و دربارهی زندگی مشترک با اون تصمیم بگیریم. این نوع شبیهسازیها کمک میکنه که ما تصمیمهای بهتری بگیریم و البته بسیاری از خطاهای تصمیمگیریمون هم به ضعفها و باگهای این سیستم شبیهسازی برمیگرده. اما به هر حال، انسان میتواند «دنیا را به شکلی متفاوت از آنچه الان هست» تصور و تحلیل کند.
به زبان دیگر، انسان میتواند «دنیا را به شکلی که نیست» تصور کند. ما مشاهدات و مطالعاتی ندیدهایم که وجود چنین قابلیتی را مثلاً در یک کبوتر تأیید کند (فرض کن کبوتر بنشیند و به سرزمینی فکر کند که تمام کف آن را دانههای گندم و ارزن پوشاندهاند). اما میدانیم که انسان از چنین توانمندیای بهرهمند است. سندش هم اینکه غالب شاعران جهان از یک سرزمین مطلوب، دنیای رویایی، تصور جهانی متفاوت از آنچه هست، دورانی که دنیا به شکل دیگری خواهد بود و «روزی که ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و زیبایی دست مهربانی را خواهد گرفت» شعر گفتهاند.
وقتی مغز به این قابلیت دست پیدا میکند که «دنیایی غیر از آنچه هست» را تصور کند، سوال دیگری هم در ذهنش شکل میگیرد: «پس چرا دنیا آنگونه نیست؟ چرا اینگونه شده؟ چگونه میتواند به گونهی دیگری تبدیل شود؟» از اینجا به بعد، نطفهی بحث «معنا» هم شکل میگیرد: من برای چه هستم؟ چرا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بوده؟ من میتوانستم نباشم. ممکن است دنیایی باشد و بدون من به بودنش ادامه دهد (منظورم این است که به گمان من این سوالها بیشتر از اینکه سوالهایی واقعی باشند، محصول جانبی و باگ تصور و تصویرپردازی مغز هستند). انسان در این میان به ابزار دیگری هم مجهز است. آن ابزار را میشود Pattern Detector نامید. همان سلاح مخوفی که باعث میشود در آسمان، چند ستاره را کنار هم ببیند و «خرس» بپندارد (دب اکبر و اصغر) یا در گوشهی دیگری از همان آسمان، عقرب ببیند و بعد هم نگونبختی و رویدادهای ناخوشایند را به این امر نسبت دهد که قمر در عقرب بوده است.
میگویم سلاح و میگویم مخوف. چرا سلاح؟ چون ما اگر Patternها را تشخیص ندهیم، نمیتوانیم بقا داشته باشیم. شکل سادهی تشخیص Pattern همان است که حیوانی که ظهرها از من غذا گرفته، امروز ظهر هم سر قرار میآید (اصطلاحاً شرطی میشود) و شکل پیچیدهی تشخیص Pattern همهی آن چیزی است که امروز به عنوان Science میشناسیم. چرا میگویم مخوف؟ چون ما Patternها را در جاهایی که نباید، Project میکنیم. حاصل هم میشود تمام خرافاتی که در این هزارهها دامن بشر را گرفته و رها نکرده است. افلاطون، معتقد میشود که چیزی به اسم «پترنِ مرجع» وجود دارد و هر چه ما میبینیم سایهی آن است. یا انسانهای دیگر در یونان باستان، انعکاس زمین را در آسمان المپ میبینند و برای هر چیزی روی زمین خدایی در آسمان میآفرینند و حتی به پای این خدایان، قربانی نیز میکنند.
انسانانگاری خدایان در میتولوژی یونان، نمونهای از همین برونیابی الگوهاست. هر چه را در اطراف خودشان دیدند و تشخیص دادند، به آنها هم نسبت دادند. همان مفهوم آنتروپومورفیزم که قبلاً هم از آن حرف زدهام، اما اینجا میخواهم بگویم که مصداقش فقط به برخورد ما به سگ و اسب برنمیگردد و تا زئوس و پوزیدون و آتنا و آرتمیس هم بالا میرود. انسان خشمگین میشد پس لابد پوزیدون هم باید خشمگین شود و طوفان و زلزله حاصل خشم پوزیدون باشد. مادر بارور میشود پس باید دیمیتری هم باشد که باروری را برای زمین به ارمغان بیاورد. همانطور که میبینی انسان عصر باستان، برای هر چیزی روی زمین، انعکاسی در آسمان هم پیدا میکرد.“
ذهن انسان که در هر چیزی به دنبال نظم میگردد به این جهت در همه حال مشغول به ساختن یک نظم انتزاعی است و ساختن معنا، برای چیزی که نه نظمی دارد و نه معنایی.
“من اصطلاح The Whole Entity را خیلی دوست دارم: همهی آنچه هست یا به زبان سادهتر هستی. اما چون به واژهی هستی عادت کردهایم من TWE را ترجیح میدهم. بزرگترین برونیابی الگو که بشر تا کنون انجام داده این است که لباس «انسانیت» را بر تن TWE کرده است. انسان گمان میکند رفتارهای خودش هدفمند است و به نوعی برای خودش Agency قائل است. پس TWE را هم آنقدر پست میکند و پایین میآورد تا سطح خودش برسد و سپس از Agency of The Whole Entity حرف میزند و بعد در این چالش گرفتار میشود که رابطهی ارادهی TWE را با ارادهی خودش تعریف کند.
فکر میکنم مولوی گرفتار این بازی بود و تربیت غلط ذهنی باعث شد که تا مُرد گرفتار این دام باقی بماند. خیام، عزادار این داستان بود و تا بود، در غم آن زیست. حافظ هم به داستان اعتراض داشت و عصیان میکرد. اما شاید عطار، ماجرا را بهتر درک کرد و سیمرغ او بیشباهت به همین مفهوم TWE که گفتم نیست. جهان عطار، نه رازآلودگی دنیای مولوی را دارد، نه عصیان حافظ را و نه غمِ نیستشدن خیام را. حالا سوال اینجاست که رابطهی «من» با «TWE» چیست؟ یک جواب این است که TWE درگیر من است. من مرکز TWE هستم. هر چه هست و نیست به نوعی مرتبط با من است، در خدمت من، در تسخیر من. یک جواب این است که من بخشی از TWE هستم و نمیتوانم از آن جدا باشم. اگر از من بپرسی میگویم «من» چشمِ TWE هستم که «TWE» به کمک من به خودش مینگرد و خودش را نگاه میکند. TWE در این میان چه میکند؟ آیا میتوان برای آن فعلی قائل شد؟ به گمان من بله. TWE هنوز و همیشه در حال خلق و بازآفرینی خویشتن است. شاید روزی از داشتن چشمی چون من هم بینیاز شود. شاید هم همه تن چشم شود. که میداند؟ هیچکس نمیداند.“
به گمان من TWE به مانند یک سامانه از t=0 (حدود ۱۴ میلیارد سال قبل) شروع به کار کرده و تاکنون استمرار داشته. این عملکرد در مقیاس ماکروسکوپی کاملا بر اساس روابط علت و معلول و در مقیاس میکروسکپی و یا دقیقتر بگویم زیراتمی عموما بصورت دیمی یا تصادفی یا رندم بوده است . مهم این است که در هر حال TWE در طی عمر ۱۴ میلیارد ساله خودش کاملا بر اساس اصولی مشخص و مطابق “قوانینی ثابت” اقدام کرده و رفتار نموده و اینچنین نبوده که به سمت “هدفی” خاص “هدایت” شده باشد . به عبارتی در سپیده دم ازل پلان و طرحی وجود نداشته که در ۱۴ میلیارد سال بعد سیستم پیچیدهای تولید شود به نام مغز انسان و حاصل تراوشات آن، این باشد که از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟! هر چه بوده صرفا سیطره و استیلای این قوانین بوده و در بطن ان آشوبها ، اندرکنشها ، فعل و انفعالات و … رسیدیم به این تجلی فعلی از TWE که در حال حاضر اون رو به تماشا نشستیم . انسان و در اصل مغزِ ادراک کننده و سوال کننده و تحلیلگرِ انسان حاصل یک فرآیند کور از همین اندرکنشها بوده و اینکه در بطن TWE چنین پتانسیلی ظهور داشته باشد صرفا ناشی از یک شانس بسیار بزرگ بوده نه تولید یک محصول عالی از پیش طراحی شده.
قضاوت
انسان با نسبت دادن ویژگی های دسته بندی های ذهنی خود به اعضا و اجزای تشکیل دهنده آن دسته به پیش داوری میپردازد، او پیش داوری را به داوری ترجیح میدهد و اتهام را به تحلیل بیشتر و انتقاد را به درک عمیقتر، او نمیتواند از دام پیش بینی دنیای غیر قابل پیش بینی بگریزد، انسان نمیداند که اگر یک لحظه نوعی معنادهی به جهان را تجربه کند دیگر به سختی میتواند دست از او بردارد، حال وقتی نگرش و باوری طی سالها در انسان نهادینه شده باشد چه قدر تغییر دادن آن میتواند دشوار باشد؟!
در نوشته قبلی به این مطلب اشاره کرده بودم که قضاوت نکردن امکان ندارد، انسان موجودی انتخابگر است و انتخاب بدون قضاوت رخ نمیدهد، انسان تنها میتواند انتخاب کردن را به تاخیر اندازد.
بار ها شنیدهایم که میگویند «هرگز نباید قضاوت کنیم» اما “مگر میشود قضاوت نکرد؟ ما هر لحظه در حال قضاوتیم. همین الان که شما این پاراگراف از متن من را میخوانید قضاوت کردهاید. چون در پایان پاراگراف قبلی، روی نوشتهی من ارزش گذاری کردهاید که آیا به خواندش میارزد یا خیر؟ در عبور از هر سطر به سطر دیگر قضاوت میکنیم. همین الان که این سایت روبروی شما باز است و سایت دیگری بسته است، قضاوت کردهایم. کسی که زیر یک نوشته در شبکههای اجتماعی لایک میزند، قضاوت کرده است. آنهم که نمیزند، قضاوت کرده است. قضاوت، چارچوب دارد. هزینه دارد. الگوی ارزشی دارد. زمان بهینه دارد. فضای مناسب دارد. افق زمانی دارد. افق مکانی دارد. افق تاریخی دارد. افق تخصصی دارد. افق منافع دارد. افق مواضع دارد. قضاوت میتواند ناشی از سایههای روحی باشد میتواند نباشد. میتواند ناشی از عقدهها باشد میتواند نباشد. میتواند ناشی از خیرخواهی باشد و میتواند نباشد. گاهی قضاوت کردن خیانت در حق دیگران است و گاهی قضاوت نکردن تجاوز به حقوق آنها.
نیلز بور گفته است: خلاف یک حقیقت ساده، یک اشتباه احمقانه است و خلاف یک حقیقت عمیق، یک حقیقت عمیق دیگر. حقایق عمیق، آنقدر اما و اگرها دارند و آنقدر تعاریف مفاهیم و واژهها را در خود پنهان کردهاند، آنقدر لایههای متعدد و پیچیده دارند، آنقدر تعامل عوامل متعدد در آنها زیاد است که معکوس آنها هم به همان اندازه درست در میآید. اگر به ما بگویند سه ضربدر چهار میشود دوازده. خلاف آن یک جمله احمقانه است. اما اگر بگویند گاهی زخمهایی در زندگی بر پیکرت مینشیند که دیگر نمیگذارد بایستی و راه بروی، معکوسش هم درست است.
گاهی تنها انگیزهی ما از ایستادن و راه رفتن، مداوای زخمهایی است که بر پیکرمان نشسته است. هر شب رمان تام جونز هنری فیلدینگ را خواند. وقتی کتاب به انتها رسید و بسته شد، یک جمله در ذهن میماند و آن، ماجرای شگفت انگیز قضاوت و تاثیر آن بر زندگی انسانهاست. قضاوت کردن و قضاوت نکردن، چیزی نیست که از طریق نوشته یک وبلاگ یا یک پست اینستاگرام آموخته شود. باید یک هفته نشست.
هر شب رمان تام جونز هنری فیلدینگ را خواند. وقتی کتاب به انتها رسید و بسته شد، یک جمله در ذهن میماند و آن، ماجرای شگفت انگیز قضاوت و تاثیر آن بر زندگی انسانهاست. برای اینکه گذشته مردم را معیار قضاوت در مورد امروزشان قرار ندهیم، یک جمله و توصیه کمک نمیکند. حتی تعریف کردن ماجرای طولانی بینوایان و ژان والژان هم کمک نمیکند. باید شبها تا صبح بیدار ماند و بینوایان را خواند و ژاور را دید و از او – که نماد تمام مردم جامعهای هستند که نمیگذارند گذشتهات را فراموش کنی- متنفر شد. اما باز هم کافی نیست. باید به آخرین صفحه برسی. بالای گور ژان والژان بنشینی. به سنگ بدون نوشتهای که در میان علفها گم شده و باد و باران، رنگ و رویش را برده نگاه کنی. قطرهی اشکی بریزی و بیاموزی که «انسانها را باید از گذشته آنها تفکیک کرد». آن روز است که اگر جمله اسکار وایلد را دیدی که میگوید: هر قدیسی گذشتهای و هر گنهکاری آیندهای دارد، میتوانی بفهمی و ساعتها با آن مست شوی. جملات قصار خوبند. اما برای کسی که یک اندیشمند را با تمام وجود بشناسد یا کتابی را با جان و دل خوانده باشد و سپس، دیدن یک جملهی کوتاه، همهی آموختههایش را برایش دوباره زنده کند. اما یادگیری از طریق جملات قصار، یک انتظار ساده اندیشانه است. وقتی نیچه میگوید: «آن کس که پرنده نیست، بر پرتگاهها لانه نمیسازد»
نمیتوانی با عکس و منظره و رسم الخط و کار گرافیکی، این جمله را برای مخاطب تفهیم کنی. باید چنین گفت زرتشت را خوانده باشی و زیست کرده باشی. باید به همراه زرتشت نیچه از کوه پایین آمده باشی. باید همکلام عقاب او شده باشی. باید همراهش بر پای وعظ واعظان مرگ نشسته باشی. آن وقت، این جمله، دنیایی را برایت تداعی میکند. در غیر این صورت، هیچ چیز نیست جز جملهای زیبا که خواندش تمرینی برای ماهیچه های زبان است و دیدنش، استراحتی برای عصبهای چشم.
به همین خاطر است که من همیشه در شبکههای اجتماعی از بحث کردن فرار میکنم. دلیلش این نیست که بحث کردن و فکر کردن و جدال فکری را دوست ندارم. دلیلش این نیست که نمیخواهم مسائل را از دیدگاه فرد دیگری که به شکل دیگری فکر میکند ببینم. دلیلش این است که کسی که بحث کردنش را به محیط فیس بوک و اینستاگرام و توییتر میبرد، «اهل فکر» نیست. آمده است حرفی بزند و برود. آمده است که بگوید هست. بگوید زنده است. بگوید حرف دارد. آمده است که از «فکر کردن» فرار کند و به «حرف زدن» بپردازد. «قضاوت نکردن» خیلی خوب است. اما بسیار پیش میآید که «قضاوت نکردن» خود نوعی «قضاوت» است. مانند دیدن دزدی که شبانه از خانهی همسایه همه چیز را میبرد و شما چشمهای خود را میبندید تا در مورد «بندهی خداوند» قضاوت نکرده باشید!”
قدرت تحمل ابهام
جالب است که بیش از ۶۰ سال پیش Else Frankel-Brunswik مفهومی را با عنوان “تحمل ابهام” معرفی کرده است و تحقیقاتی درباره این موضوع انجام داده، و اینکه الان حتی ادبیاتی درباره تحمل ابهام (TA) وجود دارد.
قدرت تحمل ابهام یعنی پذیرفتن عدم قطعیت به عنوان بخشی از زندگی، یعنی توانایی ادامه حیات با دانشی ناقص درباره محیط و تمایل به آغاز فعالیتی مستقل، بدون آنکه بدانیم آیا موفق خواهیم شد یا نه.
“همیشه سوال این است که «دانستن یک موضوع» چقدر میتواند مفید و تاثیرگذار باشد؟ هر حرف و ایده و جمله و دادهی جدیدی را که به مغزم وارد میشود – طبق یک عادت و عملاً به صورت ناخودآگاه – به چهار دسته تقسیم میکنم:دسته اول: دانستن آن برای من فایدهای ندارد یا بسیار کمفایده است.دسته دوم: دانستن آن میتواند برای من در بلندمدت مفید باشد.دسته سوم: دانستن آن میتواند برای من ضرر و هزینه داشته باشد.دسته چهارم: دانستن آن در کوتاه مدت برای من مفید است و آن دانسته تاریخ انقضا دارد!
معیار فایده یک دانسته هم برای من، تاثیری است که میتواند بر رفتار من داشته باشد.
نمونه دسته اول: اینکه فلان پادشاه ایرانی در چه سالی فوت کرده یا اینکه روی کتیبهی کوروش چه چیزی نوشته شده است! (ممکن است برای برخی، دانستن اینها فایده داشته باشد و عقدهی خودکمبینی را ارضا کند. اما من چون خجالت میکشم برای اثبات توانمندی و برتری خودم، به مردگان مراجعه کنم، هرگز وقتم را با مرور تاریخ افتخارات کهن سرزمینم به آتش نمیکشم. البته مرور روند رویدادها، دانشی مفید و از جنسی متفاوت است و قدرت تحلیل انسان را بالا میبرد).
نمونه دسته دوم: همهی چیزی است که به عنوان علم دوست دارم و میخوانم. از اقتصاد چپ گرفته تا لیبرالیسم راست. از روانشناسی گرفته تا مدیریت. از قوانین مکانیک تا معادلات برق. آنجا هم که میخوانم بلافاصله به تبعات عملی آن فکر میکنم. اگر نتوانم تبعات عملی پیدا کنم یا به نظر برسد که برای من یا اطرافیانم نتیجه محسوسی نخواهد داشت، رهایش میکنم. باورم بر این است که فرصت زندگی محدودتر از آن است که برای علم صرفاً به عنوان علم وقت بگذاریم. خصوصاً وقتی بشر در به کار گیری حاصل دستاوردهای علمی فعلیاش هم ناتوان مانده است.حاضر نیستم با کولیس اندازه بگیرم و با گچ علامت بگذارم. که باورم بر این است که عمدهی محققان کشورمان، به خلق چنین نوعی از دانش و انجام چنین فعالیتی مشغولند!
نمونه دسته سوم: همه علوم و مهارتهایی هستند که ناقص آموخته میشوند. مثلاً من سالهاست به کارهای یونگ علاقمند هستم. حتی زمانی برای یادگرفتن آن وقت گذاشتم و نوشتههایش را خواندم. بعد دیدم که تا دهها هزار صفحه از نوشتههای او را – آن هم به قلم خودش و نه مترجمان – نخوانم، چیز زیادی از اندیشهی این مرد یاد نخواهم گرفت. یادگیری نصفه نیمهی حرفهایش هم، میشود شبیه همین دوستان جوانی که زئوس و پوزیدون و آرس و هرمس را به عنوان یک «بحث خوشمزه» در کنار بساط مهمانیهای شبانهشان به کار میبرند تا احساس روشنفکری و فهمیدن را تجربه کنند. برای آنها زئوس و پوزیدون خیلی فرقی با متولد ماه بهمن و متولد ماه مهر و … ندارد یا شیرازی و ترک و اصفهانی.شبیه همین مطلب در حوزهی بورس وجود دارد. کسانی که هیچ از بورس نمیدانند عموماً در بورس موفقتر هستند تا کسانی که نیمه دانشی دارند. آنکس که هیچ نمیداند به غریزه اتکا میکند و چون عمده سهامداران خرد بازار هم همانقدر نمیفهمند و غریزی رفتار میکنند، شانسی برای کسب سود – هر چند نه خیلی زیاد – خواهند داشت. آنکس که نصفه نیمه علم میآموزد، راه رفتن جدید را نمیداند و راه رفتن سابق را هم فراموش میکند. گروهی که تحقیقات میگویند بازندگان اصلی بازار سرمایه هستند.
نمونه خوب دستهی چهارم هم، روغن پالم و گزارش داعش است. هرگز وقتم را برای خواندن چنین خبرهایی حرام نمیکنم. در مورد اول که رفتارهای مردم گوسفندوار است. سالها یک ماده را خوردهاند و ناگهان از یک شب خاص، چنان با وسواس به سوپرمارکتها میروند و درصد چربی شیر را بررسی میکنند که شک میکنی شاید بازرس اداره بهداشت هستند! من میگویم اگر چند ماه یا چند سال چنین چیزی را خورده باشم، چند روز خوردنش هم تاثیری نخواهد داشت. اگر واقعاً مسئله مهم باشد مردم آنقدر بیکار هستند که شلوغ کنند و پیگیری کنند و خرید نکنند و فروشندگان سبد محصولشان را تغییر دهند و اصلاح کنند. وقتی مردم بیکار هستند و این کارها را به عهده میگیرند من وقتم را برای خبری که میدانم ماه دیگر، هیچ ارزش افزودهای ندارد حرام نمیکنم. داعش هم که مشخص است. کافی است بی بی سی و VOA را گوش بدهی تا هر شب باور کنی که انقلاب شده و ایران را گرفتهاند و الان هم چند عملیات تروریستی در قلب لندن و پاریس در حال برنامهریزی است و تیشرتهای داعش در این شهر یا آن شهر دیده شده و اضطراب و نگرانی بدون معنی. تا خبرها بگذرد و رسانهها، عنوان جدیدی را برای جذب مخاطب پیدا کنند…
حالا در این فضا. وقتی دو نفر را میبینم که بحثهای سنگین در حوزهی فلسفه و ریشهی اخلاق میکنند، خندهام میگیرد. با خودم فکر میکنم که اخلاق ریشه داشته باشد یا نه. فلسفه داشته باشد یا نه. من رفتارم را بر اساس قواعد اخلاقی تغییر نخواهم داد. نه اگر بفهمم که اخلاق بیریشه است، دست به قتل و تجاوز خواهم زد و نه اگر بفهمم اخلاق ریشهای عمیق دارد، حاضرم به احترام «درک انسانی دیگر مانند خودم از اخلاق»، رفتارهای اخلاقی خودم را – بر اساس درک خودم – تغییر دهم.پس این نوع بحث را در دستهی اول یا سوم طبقهبندی میکنم و ترجیح میدهم به جای اتلاف وقتم در پای چنین مجرداتی، یک فنجان قهوه بخورم که برای جسم و جان، به مراتب مفیدتر از این مهملات است. بسیاری از سوالات مجرد دیگری که انسانها به خاطرش میکشند و کشته میشوند را هم در همین گروه طبقهبندی میکنم.
همینطور در مورد رفتن از ایران و ماندن در ایران. روزی که باید تصمیم میگرفتم بر اساس اطلاعات در دسترس تصمیمم را گرفتم. میدانم که شاید قبل از گرفتن یک تصمیم یک روز یا یک ماه یا یک سال یا یک دهه وقت بگذارم، اما نهایتاً تصمیمم را در کسری از ثانیه خواهم گرفت و آن تصمیم، مهر پایانی بر فکر کردن من است.ریسک را کردهام و دنیای شگفت انگیز ندانستن و حیرت آغاز شده است.آنها که هر روز دوباره بازنگری میکنند و فکر میکنند و هر روز زندگی خود را در ایران با کشورهای مختلف جهان مقایسه میکنند و از دوستانشان که مهاجرت کردهاند قیمت ماشین و اجاره خانه را میپرسند، «تحمل ابهام و ندانستن» را ندارند. پس قسمت عمدهای از وقتشان را صرف دریافت اطلاعات گروه اول یا سوم یا چهارم میکنند. آنها نمیتوانند بپذیرند که به قول رابرت فراست، اگر در یک جنگل، یکی از دو راهی ها را انتخاب کردی، چنان مشغول دوراهیهای بعد خواهی شد که هرگز فرصت بازگشتن و آزمودن گزینه دیگرت را نخواهی داشت. باید بپذیری که تو یک مسیر را انتخاب کردهای و گزینهی انتخاب نشده، همیشه برایت مبهم باقی خواهد ماند.
وقتی من از بین گزینه ازدواج کردن یا نکردن با یک فرد خاص، ازدواج نکردن را انتخاب میکنم، برای همیشه این ابهام باقی خواهد ماند که اگر با او ازدواج میکردم چه میشد.من هرگز ارزش و دستاورد گزینهی انتخاب نشده را نخواهم دانست و برایم مبهم باقی خواهد ماند.اما عموم مردم، اگر سنتی باشند تصمیم خود را با استخاره میگیرند تا سندی باشد بر اینکه گزینهی انتخاب نشده، مبهم نیست. بلکه به استناد استخاره، بدتر از گزینه انتخاب شده بوده است (میبینی؟ حالا ابهام زدایی شد!) مدرنترها هم، چون تحمل این ابهام را ندارند تا سالها بعد در فیس بوک و شبکههای اجتماعی، تصاویر آن فرد را مرور میکنند و ازدواجش را ردیابی میکنند و رضایتش از زندگی را بر اساس مطالبی که منتشر میکنند میسنجند تا «ابهام» برایشان کاهش یابد و بتوانند بفهمند که تصمیمی که در گذشته گرفتهاند تا چه حد درست یا نادرست بوده.
یک بار با خودت مرور کن و ببین چقدر وقت ما، برای کاستن از سهم ابهام در ذهنمان صرف میشود و چه کسانی برای رفع این ابهام، از ما پول میگیرند و قدرت کسب میکنند…”
همیشه بین ایده تا نتیجه نردبانی به نام ابهام قرار دارد که جنس آن از عواطف و هیجان است و گاهی این نردبان آن قدر کوتاه است که صاحب ایده دیگر از به نتیجه رسیدن محروم میماند.
هم آغوشی با ابهام
“زندگی با ابهام آغاز می شود، آنگاه که پدر و مادر نمیدانند تو، پسری یا دختر. زندگی با ابهام ادامه پیدا میکند، آنگاه که کسی نمیداند زنده و سلامت پا به این اقلیم خواهی گذاشت یا نه. زندگی با ابهام معنا پیدا می کند، آنگاه که در تمام مسیر پیش رو، اطلاعی از آینده و اتفاقات آن نداری، از اینکه با چه کسانی دیدار خواهی کرد یا کجای این زندگی خط پایان هایی را که گه گاه در مسیرت قرار می دهند را خواهی شکست، یا که تسلیمشان خواهی شد، کسی نمی داند. اما من خوب می دانم که میشود از مواجهه با این ابهامات لذت برد، زمانی که ابهام را در آغوش بگیریم.
پس از اینکه هم آغوشی با ابهام را فرا گرفتیم، دنیا برایمان شیرینتر و جالبتر خواهد بود. کاسبان ابهام، دیگر نمیتوانند ترس ما را معامله کنند و از آن برای خود کاخهای قدرت و ثروت بسازند. در قسمت سوم این نوشته، از امنیت و شگفتی گفتم و اینکه ما هر دو را از دست دادهایم. لذت بردن از ابهام، ذهنی بزرگ میخواهد. ذهنی که اگر بتواند از ابهام لذت ببرد، امنیت و شگفتی را، هر دو در کنار هم در آغوش خواهد کشید. اما این بار با لذتی بیشتر.
بر این باورم که «مقام حیرت»، آنچنانکه در ادبیات ما گفته شده است، به معنای تعجب از سر ندانستن و نفهمیدن و نداشتن شعور نیست. بلکه لذت بردن فرد از ابهام موجود در عالم هستی است بی آنکه به جستجوی جوابهای سطحی، برای گریز از ابهامهای گریزناپذیر، ترغیب شود…”
پس بیاییم نگوییم عدم اطمینان، بگوییم حیرت. و نگوییم ناامنی، بگوییم آزادی. تنها راه مقابله با این دو، هشیاری و آگاهی است. اگر شما درک کنید که ابهام و ناامنی جزء لاینفک زندگی شماست، درآنصورت زندگی شما سرشار از آزادی و شگفتی های پی در پی می شود. هیچکس نمی داند در پس این لحظه چه چیزی نهفته است، هیچ کس نمیداند.
کاملا طبیعی است که ناامنی وجود داشته باشد و انسان باهوش همیشه نامطمئن است. این اوج آمادگی برای پذیرش ناامنی، شهامت نام دارد و این آمادگی کافی برای نامطمئن زیستن، اعتماد نامیده میشود.
انسان باهوش کسی است که در هر شرایطی آگاه است و با تمام وجودش آماده واکنش است؛ اما آیا تو میدانی که چرا در انجام آن ناتوانیم؟
“در این میان ما چه باید بکنیم؟ ما چگونه برای یک زندگی بهتر و تجربیات شیرینتر و عمیقتر در دنیا، برای تجربهی موفقیت (نماد بیرونی پیروزی) و رضایت (نشانهی درونی پیروزی)، تلاش کنیم؟ شاید یکی از مهمترین باورهایی که باید به تدریج در #مدل ذهنی خود تعبیه کنیم این است که: موفقیت و رضایت، الزاماً حاصل کنترل بیشتر بر یک محیط نیستند. بلکه حاصل انتخابهای بهتر در آن محیط هستند. دقیقاً نمیدانم و هر چه فکر میکنم نمیفهمم که چه شد که خیلی از ما به این باور رسیدیم که موفقیت و رضایت، دستاورد تسلط بر محیط و تسخیر محیط است. حتی اگر هم فرض کنیم که انسانهای برنده و پیروز، تسلط بیشتری بر محیط و زندگی خود پیدا میکنند، باز هم این بازی را نمیتوان به شکل وارونه انجام داد.
ابهام، بخش جدایی ناپذیر زندگی است و اگر دقیقتر بگوییم، خود زندگی است. البته احتمالاً در اینکه به هر حال ابهام در زندگی وجود دارد و نمیتوان آن را حذف کرد، همهی ما هم عقیده هستیم. اما چیزی که من میخواهم بر آن تاکید کنم، یک گام بیشتر است: هدف ما در زندگی، کاهش این ابهامها نیست. بلکه یادگرفتن هنر زندگی در این ابهام هاست. این زمین مه آلودی که بر روی آن راه میرویم، هیچ نقطهای ندارد که به مه، آلوده نباشد. گذر زمان هم قرار نیست این مه را فروبنشاند. آنها که در مسیر یادگیری و علم آموزی حرکت میکنند، همگی گواهی میدهند که دانستن بیشتر، فقط حجم نادانستهها را بزرگتر میکند و کسی که امروز یک سوال را حل میکند، امشب با ده سوال بزرگتر میخوابد. هنر ما، فرار از ابهام یا حتی توانایی کاهش آن نیست. بلکه پذیرش ابهام و زندگی در آغوش آن است. ابهام، درست مثل هوایی که تنفس میکنیم، اطراف ما را گرفته است. هدف ما نه کاهش ابهام و نه افزایش ابهام و نه اندازه گیری ابهام است. هدف ما تجربهی بهتر از زندگی است که میتواند کاملاً مستقل از میزان ابهام موجود در زندگی باشد.
اکثر ما، جملهی معروف رینولد نیبور را شنیدهایم که حدود یک قرن و نیم پیش نوشت: پروردگارا. به من این متانت را عطا کن که چیزهایی را که نمیتوانم تغییر دهم، بپذیرم. به من انگیزهای عطا کن تا چیزهایی را که میتوانم تغییر دهم، بهبود بخشم و شعور و شناختی عطا کن، تا فرق این دو را بفهمم و بتوانم آنها را از هم تفکیک کنم!
اما تعریف “بهتر” چیست؟ انتخابی که مرا به موفقیت نزدیک تر کند؟ چگونه بدون کاهش ابهام می توان به آن رسید؟ شاید بعد از این که به موفقیت رسیدم بتوانم بگویم کدام تصمیمم بهتر بوده ولی در “زمان” انتخاب، نباید سعی کنم ابهام را کاهش دهم؟ اصلا آیا خود “انتخاب کردن” تلاشی برای کاهش ابهام نیست؟
معانی ابهام
“تا جایی که من دیدهام و خواندهام و میفهمم، ابهام یک معنای عام دارد و یک معنای خاص. معنای خاص (که البته در این نوشته به خاطر عمومی بودنش مد نظر نیست): در معنای تخصصی، ابهام به معنای “دریافت غیر دقیق و غیر قطعی شرایط یا شواهد فعلی” است.
مثلاً میگوییم که این صورت مالی، مبهم است. معتقدیم به درستی قابل درک نیست. یا علت این رویداد، هنوز مبهم است. در معنای تخصصی، وقتی میخواهند از ابهام در آینده صحبت کنند، معمولاً از “پیش بینی ناپذیری” حرف میزنند. اما تا جایی که متوجه شدهام، درمعنای عمومی و خصوصاً برنامه ریزی (که اینجا مد نظر من هم هست) عملاً ابهام را به جای “پیش بینی ناپذیری” به کار میبرند. به عبارتی، وقتی نتوان رابطهی مستقیم علت و معلول بین دو رویداد را تشخیص داد و یا کشف کرد، آن وضعیت برای ما به وضعیتی مبهم تبدیل میشود. من دانشگاه میروم. آیا این اقدام، منجر به افزایش درآمدم در ادامهی مسیر شغلی خواهد شد؟ نمیدانیم. چون رابطهی مستقیم بین آنها وجود ندارد یا لااقل قابل کشف نیست. به دلیل اینکه دهها عامل دیگر هم بر روی آن تاثیرگذار هستند که خیلی از آنها خارج از حوزهی شناخت من هستند.
معمولاً کسانی که اهل دانش آمار هستند، اگر بتوانند بگویند رویداد A میتواند با احتمال مشخصی به نتیجه ی B و با احتمال مشخص دیگری به نتیجهی C و با احتمال دیگری به نتیجه ی D و… منتهی شود، از اصطلاح ریسک استفاده میکنند. اما وقتی نمیدانیم که نتایج محتمل اقدام A دقیقاً چه هستند و احتمال وقوع هر کدام از آنها چقدر است، از اصطلاح ابهام استفاده میکنیم. فکر میکنم اگر به جای ابهام “پیش بینی ناپذیری” را که لغتی دشوارتر اما دقیق تر هست، در متنهای من بگذاریم، دقت علمی آن افزایش مییابد. پیش بینی ناپذیری، به معنای بی قانون بودن یک سیستم نیست. بلکه صرفاً از تعامل انبوهی عامل سادهتر به وجود میآید. طبیعتاً پیش بینی ناپذیری روشهای ریاضی قابل اندازه گیری دارد. اما فراموش نکنیم که به ناظر هم بستگی دارد. چیزی که برای تو پیش بینی ناپذیر است، برای من ممکن است کمتر یا بیشتر، پیش بینی ناپذیر باشد و … اما ماجرا این است که نهایتاً پیش بینی ناپذیری در هر سیستم پیچیدهای وجود دارد و افزایش دانش و آگاهی هم، این پیش بینی ناپذیری را از بین نمیبرد فقط سطح آن را تغییر میدهد.
برای کسی که هنوز در مراحل اولیهی درک قوانین حاکم بر عالم هستی است، پیش بینی ناپذیرترین چیزی که میتواند تصور کند، مرگ است. اما برای فرد دیگری، این مسئله میتواند از پردهی ابهام در بیاید و دغدغهی دیگری پیدا کند. برای چنین فردی، پیش بینی ناپذیری سرنوشت نژاد بشر، به عنوان یک ابهام مطرح میشود و مسیر اندیشه و زندگیاش را میسازد. میهالی چیک سنت میهالی، کتابی دارد به نام The Evolving Self وقتی اندیشههای این بزرگمرد را میخوانی، تازه میبینی این چیزی که ما به آن ابهام میگوییم، بازی کودکانهای بیش نیست.”
پینوشت 3: در اینجا میتوانید بیشتر با نوع نگاه #محمد_رضا_شعبانعلی آشنا شوید.
پینوشت 4: “همیشه به ساده لوحی کسانی که زمان ازدواج میگویند: عزیزم. میخواهم یک عمر در کنار تو بمانم و هرگز از تو جدا نخواهم شد، میخندم. به نظرم این حرفها یا از جنس طنز است یا دست کم گرفتن شعور مخاطب و یا ساده اندیشی در مورد پی پیچیدگیهای دنیا. شاید جملهی دقیقتر این باشد که: عزیزم. در این لحظه، تمام رویایم این است که بتوانم یک عمر در کنار تو باشم. (کمی تلخ است. اما “در این لحظه” قید بسیار مهمی است).”
نظرات کاربران