عاشقانه به یک موضوع نگاه کن، به موضوع دیگری نپرداز.
آیا تاکنون هیچ شئای را عاشقانه نگریستهای؟ شاید بگویی آری، زیرا نمیدانی که نگریستنِ عاشقانه به یک شئ یعنی چه، شاید با شهوت به اشیاء نگاه کرده باشی، این چیز دیگری است، این کاملاً فرق دارد، درست نقطهی مقابل آن است.
نخست سعی کن تفاوت را درک کنی: چهرهای زیبا، بدنی زیبا، تو به آن نگاه میکنی و احساس میکنی که عاشقانه به آن مینگری. ولی چرا به آن نگاه میکنی؟ آیا مایلی چیزی از آن به دست آوری؟
آنگاه شهوت است و عشق نیست.
آیا میخواهی از آن بهرهکشی کنی؟ آنگاه شهوت است و عشق نیست. آنگاه در واقع، تو فکر میکنی که چگونه از آن بدن استفاده ببری، چگونه آن را تصاحب کنی، چگونه از آن بدن وسیلهای بسازی برای خوشوقتی خودت.
شهوت یعنی:
چگونه از چیزی برای خوشوقتی خودت استفاده کنی.
عشق یعنی:
خوشوقتی تو ابداً مطرح نیست.
در واقع، شهوت یعنی چگونه چیزی از آن به دست آوری، و عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی… این دو، درست نقطهی مقابل هم هستند.
اگر چهرهای زیبا ببینی و عشقی نسبت به آن چهره احساس کنی، احساسِ بی درنگ تو در آگاهیات این خواهد بود که چه کار کنی تا این چهره را خشنود کنی، چگونه این مرد یا این زن را خوشحال کنی.
در اینجا خودت اهمیتی نداری، دیگری اهمیت دارد.
در عشق، دیگری مهم است؛ در شهوت، تو مهم هستی.
در «شهوت» تو فکر میکنی دیگری را وسیلهی خوشحالی خودت قرار دهی؛ در «عشق» تو فکر میکنی که خودت چگونه وسیله شوی.
در شهوت، تو دیگری را فدا میکنی؛ در عشق، خودت را فدا میکنی.
عشق یعنی بخشیدن و دادن؛ شهوت یعنی گرفتن و به دست آوردن.
عشق، یک تسلیم است؛ شهوت، یک تهاجم است.
آنچه میگویی بی معنی است: تو حتی در شهوت نیز از عشق سخن میگویی. زبان، بسیار با معنی نیست، پس فریب نخور. به درون بنگر و آنگاه به این ادراک خواهی رسید که: در زندگی حتی یک بار نیز به کسی یا چیزی عاشقانه نگاه نکردهای.
پس، عاشقانه به یک موضوع نگاه کن…
در واقع، اگر عاشقانه به چیزی مادی و بیجان نگاه کنی، آن شئ به یک شخص تبدیل میشود. اگر به آن عاشقانه نگاه کنی، عشق تو کلیدی میشود تا هر چیزی را به شخص تبدیل سازد. اگر به یک درخت عاشقانه بنگری، درخت یک شخص میگردد.
چند روز پیش با ویوک Vivek صحبت میکردم و به او گفتم که وقتی به معبد ashram جدید برویم. به هر درخت نامی خواهیم داد، زیرا هر درخت یک شخص است. آیا تاکنون شنیدهای که کسی به درختها اسم بدهد؟ هیچکس درختها را نامگذاری نمیکند، زیرا هیچکس عاشق آنها نیست. اگر مردم عاشق درختها بودند، هر درختی یک شخص میشد. آنگاه هر درخت، فقط یکی در انبوه نمیشد، منحصر به فرد میشد.
شما سگها و گربهها را نامگذاری میکنید. وقتی سگی را نام میدهی و او را مثلا “ببری” یا هر چیز دیگر میخوانی، او یک شخص میشود. آنگاه دیگر او سگی در میان جمعیت سگها نیست، شخصیتی دارد؛ تو یک شخص آفریدهای.
هر وقت عاشقانه به چیزی نگاه کنی، آن «چیز» یک شخص میشود. و عکس این نیز صادق است. هرگاه با چشمانی شهوانی به شخصی نگاه کنی، آن شخص به یک شئ تبدیل میشود. برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند و گزندهاند. زیرا هیچکس مایل نیست یک شئ بشود.
وقتی به همسرت با چشمانی شهوانی مینگری، یا به هر زن یا مرد دیگری چنین نگاه کنی، دیگری احساس آزردگی میکند. در واقع، تو چه میکنی؟ تو یک شخص را، یک شخص زنده را به وسیلهای مرده تغییر میدهی. تو میپنداری که چگونه «استفاده» کنی و آن شخص کشته میشود. برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند و زشت هستند.
وقتی با عشق به کسی نگاه میکنی، دیگری والا میگردد. او منحصر به فرد میشود. ناگهان او یک شخص میشود. یک شخص را نمیتوان جایگزین دیگری کرد، ولی اشیاء را میتوان جایگزین کرد.
یک «شئ» thing یعنی آنچه که قابل جایگزینی باشد؛ ولی یک «شخص» person یعنی آنچه که قابل جایگزینی نباشد، امکان ندارد که بتوانی او را با دیگری جایگزین کنی. شخص، یگانه و منحصر به فرد است؛ شئ چنین نیست…
و این یگانه بودن، این شخص بودن، از طریق عشق روی میدهد.
اگر رابطهای عاشقانه وجود داشته باشد، هر چیزی به شخص تبدیل میگردد. اگر رابطه، شهوانی باشد، آنگاه شخص به شئ تبدیل میشود. و این یکی از غیر انسانیترین کارهایی است که انسان میتواند انجام دهد:
تبدیل شخص به شئ.
پینوشت 1: قبلا راجع به تاثیر کلمات و تمایل و تلاشم برای به کاربردنشان بر پایه شناخت کافی در نوشتهای دیگر گفتهام لذا دوست داشتم به تشریح عمیقتر برخی از کلمات بپردازم؛ این متن را چندی پیش (که نمیدانم از کیست) خواندم و برایم جالب آمد.
پینوشت 2: تعریف یه عده رو از عشق و دوست داشتن رو نمیفهمم، عاشق طرفه ولی بهش شک داره، عاشق طرفه ولی کنترلش میکنه، عاشق طرفه ولی محدودش میکنه، طرف رو دوست داره ولی روش دست بلند میکنه، طرف رو دوست داره ولی بهش دیکته میکنه چکار کنه و چکار نکنه، طرف رو دوست داره ولی بهش اعتماد نداره، داره برای عشقش جون میده ولی تحقیرش میکنه، عاشق طرفه ولی براش وقت نداره، عاشق طرفه ولی نیازهاش رو براورده نمیکنه.
نمیفهمم یا مردم واقعا درکی از دوست داشتن و محبت کردن ندارن یا من مشکلی دارم که فکر میکنم دوست داشتن و محبت کردن بدون احترام گذاشتن (به معنای پذیرش تفاوت و تمایز خالی از قضاوت) فقط یه شعاره.
مگه میشه کسی رو دوست داشته باشی بعد بهش احترام نذاری؟
به خودش
به علایقش
به خواستههاش
به رفتارش
به کارش
به استعدادش…
بهتره
قبل از دوست داشتن
قبل از عاشق شدن
قبل از هر چیزی
احترام گذاشتن رو تمرین کنیم.
نظرات کاربران