بارها شده است که از الزام تعریف «شکست» و داشتن «نقطهی شکست» در سیستمها حرف زدهام اما طی این روزها مصداقهایش آنقدر به چشم و گوشم میرسند که دوست داشتم بیشتر و بهتر و تقریبا برای آخرین بار به این موضوع بپردازم و آن را واکاوی کنم.
بر حسب عادتی که تقریبا از اولین روز جنگ دامنگیرش شدم و میشود گفت که کارم چک کردن گاه و بیگاه اخبار و سیاست شده است، به صورت اتفاقی با این پیام مواجه شدم:
“وزیر امرور خارجهی ایران عباس عراقچی در گفتوگویی که با شبکه ام اس نو داشت گفت: «آنها فکر میکردند که ظرف دو یا سه روز میتوانند تغییر رژیم ایجاد کنند و به یک پیروزی سریع و تمیز برسند، اما شکست خوردند. بنابراین من معتقدم که پلن A شکست خورده است، حالا دارند طرحهای دیگری را امتحان میکنند، اما همه آنها هم شکست خوردهاند! فکر نمیکنم آنها هیچ برنامه واقعبینانهای برای پایان این جنگ داشته باشند، آنها فقط کورکورانه شروع به حمله به ما کردهاند»”.
موضع صحبت من درستی و تایید تمام محتوای پیام فوق نیست، کاری به این ندارم که پیام فوق عینا از دهان و زبان ایشان نقل شده است یا نه (البته که مضمونِ حرف درست است)، چرا که این روزها رسانهها مملو شده از پیامِ سران حکومت و دولتها و سیاست ورزانی که چپ و راست نوید شکست و پیروزی را میدهند، کافی است در هر رسانهی داخلی که دوست داشتید کلمهی «شکست» را سرچ کنید، بعید است همراهش «دشمن» نباشد، مثل خبر «شبکه بانکی هم دشمن را شکست داد+» که امروز مشاهده کردم.
و اما اصل صحبتم به عبارت «شکست خوردند» مروبط میشود؛ باید توجه داشت که زمانی میشود از شکست یک ساختار و سیستم دیگری حرف زد که به تمامی اهداف و سناریوهای رسیدن به اهداف، چارچوبها و منطق ذهنی حاکم بر ساختار و سیستمِ طرفِ دیگر دسترسی داشته و مطلع بود که خب بنابر همین اصل ساده به هیچ عنوان چنین چیزی قابل تعریف نیست.
شکست فقط در چارچوب قواعدی معنادار است که سیستم آنها را پذیرفته یا ناگزیر از پذیرش آنهاست و نقطهی شکست یک سیستم را «فقط» خود آن سیستم میتواند مشخص کند.
اگر یک فرد را به مثابه یک سیستم در نظر بگیریم میشود گفت که نقطهی شکست این سیستم مثلا در اشتغال و کسب درآمد با در نظر گرفتن پارامترهایی نظیر هزینههای ثابت ماهانه که ممکن است شامل، شهریهی دانشگاه و کلاس و انجمنهای تحت عضویت، خورد و خوراک و اجاره خانه و… باشد همراه با هزینههای متغییر؛ محقق نشدن 50 میلیون درآمد ماهیانه است.
در اضافه وزن و مصرف روزانهی مقدار کالری میشود گفت رسیدن به 20 کیلوگرم اضافه وزن و مصرف 2000 کالری روزانه بدون برنامهای برای سوزاندن آن، نقطهی شکست است.
نقطهی شکست در یک سازمان میشود ROI منفی طی یک ماه یا یک سال، یا تعدیل 20% از کارمندان حاضر در سازمان.
نقطهی شکست یک حکومت و ساختار حکمرانی میتواندGDP صفر یا منفی در طی یک سال یا دههها (برای کشوری که در آن زندگی میکنیم دور از انتظار نیست) باشد، میتواند رسیدن به عدم مشارکت 60% مردم در انتخابات ریاست جمهوری باشد، میتواند کاهش 50% سهم لبنیات و پروتئین از سفرهی روزانه مردم باشد، میتواند داشتن تورم بالای 40 الی 50 درصد در طی یک سال یا دههها باشد که این هم متاسفانه برای کشوری که در آن زندگی میکنیم دور از انتظار نیست، میتواند نابودی بسیاری از شرکتهای خصوصی و چاق شدن دولت و رسیدن به 10 میلیون کارمند حقوق بگیر دولت باشد، میتواند کاهش امید به زندگی، رشد 50 درصدی مهاجرت سالانه و کاهش 20 درصدی اشتغال باشد.
نقطهی شکست را در اقتصاد، محیط زیست، مسائل فرهنگی، اجتماعی، شیوهی حکمرانی و تقریبا هر سیستم دیگری میشود تعریف کرد.
در تمامی مثالهای فوق، شکست و نقطهی شکست چیزی نیست که در خارج از سیستم تعریف شود. عملا با فرض تعیین نقطهی شسکت در خارج از یک سیستم، عاملیت را به جایی دیگر حواله میکنیم، در جایی که هیچ یک از اجزاء سیستم از تمام قواعد و چارچوب و نظامهای تصمیمگیری و اجرایی آن دسترسی و اطلاع ندارد.
وقتی میگوییم اسرائیل شکست خورد.
آمریکا در تحقق اهدافش شکست خورد.
تروریستها (از زبان حکومت) در واقعه 18 و 19 دی ماه شکست خوردند.
یعنی نفهمیدیم داستان چیست. این که تعیین نقطهی شکست در خارج از یک سیستم صرفا یک توهم است، یک بازی کلامی که زمامداران سیاست و عاملین حکمرانی در این حکومت به صورت عامدانه یا غیرعامدانه (غیرعامدانه بودن محتملتر است) تقریبا همه وقت به کار میگیرند.
جبهی مقاومت یعنی چه؟ یعنی یک نفر هم زنده بماند و مقاومت کند یعنی شکست دشمن و پیروزی تو. در انتخابات نمیشود نقطهی شکست را به اسم افرادی که پای صندوق رای میآیند تمام کنیم، اینگونه است که اگر یک نفر هم به پای صندوق آید میگویم پروز شدهایم و شکست نخوردهایم، چرا که بالاخره یک نفر آمد (ولو اگر آن یک نفر خودمان باشیم).
شکست هم همانند پیروزی چارچوب و تعریفی دارد، متر و معیاری برای تشخیص دارد، تنها ایدئولوژی موهوم است که مرگ را شهادت میداند و به آن لیبل پیروزی میزند، سفرهی خالی را تورم و اقتصاد بیمار نمیداند و به آن لیبل مقاومت میزند، معترض را جای تروریست مینشاند و میل به رشد و توسعه را غرب زدگی، تحریم را نعمت، سایپا و ایرانخودرو را خودکفایی میداند، در این سیستم جایی برای شکست وجود ندارد و شکست تعریف نشده است، معنا ندارد، وجود ندارد و بر هر کجا انگشت اشارهای فرود آید جز نشانی از پیروزی نشان دیگری نیست.
شکست مفهومی درونسیستمی است و وقتی بیرونی تعریف شود، به توهم و بازی زبانی تبدیل میشود. هر گاه نقطهی شسکت خارج سیستم تعریف شود در داخل گم میشود، تعریف نمیشود، مبهم میماند و این مسئله تشخیص مرز وجود و عدم وجود، پیروزی و نابودی واقعی را ناممکن میکند.
این گونه است که چشم و گوش خود به خارج از سیستم میدوزیم و چشمان خود را در داخل کور میکنیم و در گوشهایمان پنبه فرو میکنیم و کسی نمیتواند بگوید که امکان وجود و جولان دادن ترورسیت (از زبان حکومت) در تمام شهرها و شهرستانهای مرزهای این سیستم آن هم با این تعداد و ابعاد، شکست مفتضحانهی شیوهی حکمرانی توست و نه شکست دشمن.
میگوید «آنها فکر میکردند که ظرف دو یا سه روز میتوانند تغییر رژیم ایجاد کنند»، خب این یعنی چه؟ یعنی اگر روز چهارم، پنجم و الی آخر، تغییر رژیم ایجاد شد یعنی آنها شکست خوردهاند و ما پیروز شدهایم.
ما با تعیین نقطهی شسکت در خارج از مرزهای یک سیستم، عملا نقطهی پیروزی را دو دستی تقدیم دیگر سیستمها کردهایم و هر طور که میلشان کشد میتوانند خودشان را بر خلاف اظهارات متوهمانهی ما پیروز اعلام کنند.
به عنوان مثال اگر این امر بعد از گذشت 7 روز میسر شود و فرد یا حکومتی دیگر بگوید برنامه ریزی ما برای نابودی یا تسلیم دشمن 7 روزه بوده است و دقیقا طبق برنامه پیش رفتهایم، چه میگویی؟ در اینجا تنها گزینهی موجود روی میز پافشاری بر موضع (پیروزی ما) و دروغ گو خطاب کردن آنها است.
دیگر نمیتوانی این را ببینی و بفهمی که تو نابود شدهای، نیروهایت از بین رفته است، زیرساختهای کشورت آسیب دیده، منابع کشورت به تاراج رفته است و تو تنها در توهم بازی کلامی پیروزی و شکست دشمن گیر افتادهای، حال آنکه واقعیت چیز دیگری است.
دگیر برایمان میزان خسارت وارده به خودمان معنایی ندارد و تنها معنایی که مییابیم و میبینیم میزان خسارت وارده به دشمن است.
در یک سیستم عملا کارکردِ ایجاد و تعیین نقطهی شکست، محافظت از خود سیستم است، جلوگیری از collapse کردن و نابودی «کامل» سیستم است، تلاشی برای تغییر سازوکار، رویه و رویکردهای منتهی شده به نقطهی شکست است لذا زمانی که نقطهی شکست در خارج از مرزهای یک سیستم و برای دیگر سیستمها تعریف میشود عملا نقطهی شکست خود سیستم معادل «نابودی کامل» است و هر موقعیتی خارج از حیطهی نابودی کامل پیروزی است.
در جایی که قواعد حاکم بر سیستم در دستان ما نیست نمیشود نقطه شکست را برای آن سیستم تعریف کرد چرا که آن سیستم میتواند طوری قواعد را تغییر دهد که خود را پیروز بداند ولو اگر این پیروزی از دید تو شکست تلقی شود که این صرفا تلقی توست.
من میتوانم بگویم من شکست خوردهام اما نمیتوانم بگویم تو شکست خوردهای، تنها در صورتی شکست سیستمی دیگر قابل تایید است که هر دو زیرسیستمی در سیستمی کلانتر باشیم و طبق قواعدی مشخص و یکسان عمل کنیم. مثال بازی را میشود در اینجا به کار گرفت که در هر بازیای (از بورد گریم گرفته است تا مسابقات المپیک) تعدادی قواعد و ضوابط وجود دارد که چگونگی فعالیت حول آن باعث میشود به شکست یا پیروزی برسیم، در اینجا باز هم ما شکست را تعریف نمیکنیم و صرفا با توجه به قواعد حاکم بر بازی و نحوه فعالیت خودمان متوجه میشویم که شکست خوردهایم یا پیروز شدهایم.
شخصی دیگر دست ما را بالا میبرد یا پایین نگه میدارد و دست فردی دیگر را بالعکس، من و حریفم در سیستمی بزرگتر فعالیتی مشخص انجام میدهیم و آن سیستم است که تعیین میکند که پیروز شده است و که شکست خورده.
در جایی که قواعد یکی نیست، قابل تشخیص نیست، وضع شده توسط ما نیست، تعریف شکست و پیروزی توهمی بیش نیست، در این باره بهتر است به جای تعریف و تعیین شکست و انتصاب گاه و بیگاه شکست به دشمن به شکست خود فکر کنیم و حواسمان باشد که صرف نگاه به خارج، ما را در داخل کور نکرده باشد و آنقدر چشم به بیرون بدوزیم که دیگر چشمی برای دوختن باقی نمانده باشد و بدنمان از توان و امکان دیدن برای همیشه محروم بماند.
نظرات کاربران