آناتومی دولت

پی‌نوشت:  آنچه که در ادامه این متن میخوانیم بخشی از نوشته‌های موری راتبارد (Murray Rothbard) اقتصاددان، تاریخدان و نظریه‌پرداز سیاسی امریکایی و از چهره‌های نامدار مکتب اتریشی است.

 

دولت چه چیزی نیست؟

دولت عموماً به عنوان یک نهاد خدمات اجتماعی شناخته می‌شود. برخی نظریه پردازان دولت را «نقطه اوجِ» (apotheosis) جامعه می‌دانند. برخی دیگر آن را سازمانی خوش طینت اما ناکارآمد برای رسیدن به اهداف اجتماعی می‌پندارند. اما تقریباً همگی بر این باورند که دولت، ابزاری ضروری برای دست یافتن به اهداف بشریت است؛ ابزاری که می‌بایست در برابر بخش خصوصی بسیج شود و اغلب هم در این مبارزه پیروز است.

با ظهور دموکراسی، این همان پنداریِ(identification) دولت با جامعه دو چندان شد، تا آنجا که شنیدن احساسات بروز یافته‌ای مثل «ما حکومت هستیم»، که در واقع هر انگاره خرد و عقل سلیم (به معنای عرف آن) را نقض می‌کند، امری عادی است.

 

نه ما حکومتیم و نه حکومت ما

عبارت جمعی و کارآمد «ما»، یک استتار ایدئولوژیک (ideological camouflage) برای پوشاندن واقعیت زندگی سیاسی فراهم کرده است. اگر «ما حکومت هستیم»، بنابراین هرچه یک حکومت در حق یک فرد انجام دهد نه تنها عادلانه و غیرجبارانه است بلکه از جانب فرد موردنظر داوطلبانه است.

اگر حکومت با بدهی عمومی عظیمی مواجه شود که می‌بایست از راه مالیات یک گروه به نفع گروهی دیگر پرداخت گردد، حقیقتِ این بارِ سنگین با گفتن این که «ما به خودمان بدهکاریم»، پوشیده می‌شود؛ اگر حکومت فردی را مشمول سربازی کند یا به خاطر عقاید مخالف به زندان بیندازد، در این صورت آن فرد این کار را به خاطر خودش انجام می‌دهد؛ در نتیجه اتفاق ناگواری نیفتاده است. بر اساس این استدلال، تمامی یهودیانی که توسط حکومت نازی کشته شدند در واقع کشته نشدند، بلکه آنان بایستی خودکشی کرده باشند، زیرا آنان خود، حکومت بودند (حکومتی که به گونه ای دموکراتیک انتخاب شده بود). پس هرچه توسط حکومت علیه آنان انجام شد، از جانب یهودیان داوطلبانه بود. این طور به نظر نمی‌رسد لازم باشد روی این نکته زیاد بحث شود، با این حال اکثریت عظیمی از مردم کم و بیش این سفسطه را پذیرفته اند.

بنابراین باید بگوییم که «ما حکومت نیستیم»؛ و همین طور حکومت، ما نیست. حکومت به هیچ معنا بازنمای اکثریت مردم نیست. با این حال، اگر هم باشد، حتی در صورتی که 70 درصد مردم تصمیم بگیرند 30 درصد دیگر را به قتل برسانند باز هم این یک قتل است نه یک خودکشی داوطلبانه از سوی اقلیت قربانی شده. هیچ استعاره انداموارگرایانه‌ای (organicist metaphor)، هیچ حرف مبتذلی از این قبیل که «ما همه عضوی از یکدیگریم»، نباید اجازه خدشه وارد کردن به این واقعیت را داشته باشد.
پس اگر دولت «ما» نیست؛ اگر دولت یک خانواده بشری برای دور هم جمع شدن و تصمیم گیری درباره مشکلات مشترک و یا یک سالن ملاقات یا یک کلوب نیست، پس چیست؟

 

به اختصار، دولت سازمانی است در جامعه که می کوشد انحصار به کار بستن زور و خشونت را در یک سرزمین مشخص حفظ کند؛ به طور دقیق تر، تنها سازمان جامعه است که منافع و عواید خود را نه از طریق اعانه داوطلبانه یا حق پرداخت برای خدمات، بلکه از راه تهدید و اجبار به دست می آورد. در حالی که دیگر افراد و نهادها درآمد خود را از راه تولید کالاها و خدمات و مبادله مسالمت آمیز و داوطلبانه آنها به دست می‌آورند، دولت عوایدش را با استفاده از زور غصب می‌کند؛ اجباری که از طریق کاربرد و تهدید زندان و سرنیزه به کار بسته می‌شود. با استفاده از زور و خشونت برای کسب عواید، دولت عمومآً به تنظیم و دیکته کردن سایر کنش‌های افراد تحت سلطه‌اش ادامه می‌دهد. به نظر من، مشاهده همه دولت‌ها در طول تاریخ و در سطح جهان، اثبات کافی این ادعا خواهد بود؛ لکن غبار مسموم افسانه پردازی آنچنان روی فعالیت دولت سایه افکنده است که توضیح جزئیات، ضروری است.

 

تولید تنها راه خلق ثروت

انسان، برهنه پا به این دنیا گذاشته است و به ذهن خود نیازمند است تا بیاموزد چگونه از منابعی که طبیعت به او عطا کرده است بهره ببرد و آن را به اشکال و صورت‌ها و مکان‌هایی تبدیل کند (برای مثال با سرمایه گذاری به شکل سرمایه) که این منابع بتواند برای ارضای نیازها و بالا بردن استانداردهای زندگی او به کار بسته شوند. تنها راهی که انسان از طریق آن می‌تواند به این هدف برسد، به کار بستن ذهن و انرژی خود برای تغییر شکل دادن منابع (تولید) و مبادله این محصولات با محصولات تولید شده توسط دیگران است.

انسان دریافته است که از راه فرایند مبادله دوجانبه داوطلبانه، بهره وری و در نتیجه استاندارد زندگی همه مشارکت کنندگان در مبادله به شدت افزایش می‌یابد. بنابراین، تنها مسیر طبیعی که از طریق آن انسان می تواند بقا یابد و به ثروت دست پیدا کند، به کار بردن قوه ذهن و انرژی خود برای شرکت جستن در فرایند تولید-مبادله (production-and-exchange) است.

وی این کار را در ابتدا با کشف منابع طبیعی و سپس با تغییر شکل آنها (آن طور که لاک می گوید با ترکیب کار خود یا آنها) به منظور اینکه آنها را دارایی فردی خود کند و در نهایت با مبادله این دارایی با دارایی دیگران که از همین راه به دست آمده، انجام می‌دهد. در نتیجه، مسیر اجتماعی‌ای که توسط ملزومات طبیعت انسان دیکته می‌شود، همان مسیر حقوق مالکیت و بازار آزادِ موهبت‌ها و مبادله چنین حقوقی است.

انسان‌ها در طی این مسیر آموخته‌اند چگونه از شیوه‌های جنگلیِ مبارزه بر سر منابع کمیاب، به این صورت که A تنها به قیمت محرومیت B می‌تواند به منابع دست یابد، پرهیز کنند و به جای آن، در فرایند تولید و مبادله مسالمت آمیز و متوازن، منابع را تکثیر کنند.

 

جامعه شناس بزرگ آلمانی، فرانتز اوپنهایمر (Franz Oppenheimer)، ذکر کرده که دو راه متضاد کسب ثروت وجود دارد؛ یکی همان راه بالا یعنی راه تولید و مبادله است که وی آن را “شیوه اقتصادی” (economic means) نامید.

راه دیگر راه ساده‌تری است، به این خاطر که به خلاقیت نیازی ندارد و آن ربودن کالاها یا خدمات دیگران با استفاده از زور و خشونت است. این شیوه ی غصب یک جانبه و دزدیدن دارایی دیگران است.

این راهی است که اوپنهایمر از آن تحت عنوان “شیوه سیاسی” برای رسیدن به ثروت یاد کرد. باید روشن باشد که استفاده مسالمت آمیز ار عقل و انرژی در تولید، مسیر طبیعی انسان است: مسیر بقا و سعادت وی در زمین.

این نیز باید به همین میزان روشن باشد که راه های قهرآمیز و استثمارگرایانه، در تضاد با قانون طبیعی هستند و همینطور انگل وار (parasitic) بوده و به جای افزودن به تولید، از آن می‌کاهد. «شیوه سیاسی»، تولید را به یک فرد یا گروه انگل گون و مخرب انتقال می‌دهد و این انتقال نه تنها از تولید کمّی می‌کاهد، بلکه انگیزه تولیدکننده برای تولید فراتر از حد معیشتش را کاهش می‌دهد.

 

در طولانی مدت، سارق دوام خود را با کاهش دادن یا نابود کردن منبع تغذیه خود، از بین می‌بَرد. اما تنها این نیست؛ در کوتاه مدت، غارتگر در تضاد با طبیعت حقیقی خود به عنوان یک انسان عمل می‌کند.

 

دولت چیست؟

اکنون ما در موقعیتی هستیم که پاسخ کامل‌تری به این سوال بدهیم: در کلام اوپنهایمر، دولت «سازمان وسایل سیاسی» (organization of political means) و نظام مند کردن فرایند غارتگری (systematization of predatory process) در یک سرزمین مفروض است. به علت اینکه جرم، در بهترین وجه، گاه و بیگاه است، انگل گونگی بی‌دوام بوده و خط سیر زندگیِ قهرآمیز و انگل‌وار را می‌توان با مقاومت قربانیان قطع کرد.

دولت، یک مجرای قانونی، منظم و سیستماتیک برای چپاول مالکیت خصوصی فراهم کرده و خط زندگی دسته انگل جامعه را مطمئن، ایمن و نسبتاً آرام می‌کند. از آنجایی که تولید می‌بایست همواره مقدم بر غارتگری باشد، بازار آزاد بر دولت مقدم است.

دولت هیچگاه بر اساس یک قرارداد اجتماعی (social contract) بنا نشده بلکه همواره مولود فتح و استثمار بوده است. الگوی کلاسیک این بود که قبیله فاتح، شیوه قدیمی و محترمانه چپاول و کشتار قبیله مغلوب را متوقف می‌نمود تا مدت زمان چپاول طولانی تر و ایمن‌تر شود و البته اوضاع مطلوب‌تر می‌شد اگر قبیله مغلوب اجازه حیات و تولید می‌یافت و در ازای آن فاتحین به عنوان حاکمانی که خراج سالیانه ثابتی تحمیل می‌کنند در میان مغلوبین اقامت می‌گزیدند.

ممکن است یک شیوه زایش دولت این گونه شرح داده شود: در تپه های «روریتانیای»جنوبی (Southern Ruritania)، یک گروه راهزن موفق به قبضه کردن کنترل سرزمین می‌شود و در نهایت سردسته راهزنان خود را «شاه سرزمین و حکومت مستقل روریتانیای جنوبی» می‌نامد؛ و اگر او و مردانش نیروی برقرار داشتن این فرمانروایی را برای مدتی داشته باشند، چه شود! یک دولت جدید به خانواده ملل می‌پیوندد و رهبران راهزن سابق به نجبای قانونی قلمرو تبدیل می‌شوند.

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *