چند میلیارد بازیگر

همیشه سعی می‌کنم اوقاتی را در ماه با خود در جایی به دور از دیگران خلوت کنم، جایی که افق دیدگانم به هیچ کدام از سازه‌های همنوعان خود نرسد، می‌دانم سخت است که در این زمانه خود را در تاریکی شب به دور از روشنایی چند صباحی هضم کنی، اما برای خود راه و مکانی پیدا کرده‌ام که البته برای رسیدن به این مکان نیاز است مسیری طولانی را طی کنم.

 

خاطرم هست روزی بعد از گذشت اوقات توصیف شده در بالا در راه برگشت از سفر کوتاه خود بودم که کمی در بالای کوه ایستادم و نظاره‌گر منظره‌ی زیر پاهایم شدم، آمد شد ساقه‌ها و برگ‌های درختان در تاریکیِ شب تمام سهم دیدگانم را ربوده بود که ره‌گذری توجه مرا به خود جلب کرد، آشنا به نظر می‌رسید، از همان مسیری که چند ساعت پیش گذشته بودم در حال گذر بود، طرز راه رفتن و قدم زدن‌هایش آشنا بود، می‌توانستم حدس بزنم قدم بعدیش را چگونه برمی‌دارد و مجموع قدم‌هایش قرار است او را با خود به کجا بکشاند، در آن هنگامی که چشمانم او را دقیق‌تر و دقیق‌تر دنبال می‌کرد در او عمیق و عمیق‌تر شدم، دیگر می‌دانستم چرا به اینجا آمده و چه افکاری بر سر دارد، دیگر او را می‌شناختم شاید بیشتر از خودش؛

آری او خودم بودم، خود گذشته‌ام، خاطره‌ای گذر کرده از خود اکنونم.

 

فهمیدم که او همان غریبه ایست که سعی می‌کند گاهی تنها باشد و با خودش خلوت کند، همانی که قسمتی از وجودش همیشه با دیگران غریبه خواهد ماند.

زمانی که تداعی خاطراتم را از سرگذراندم و مسیر گذر عمرش در برهه کوتاهی از زمان برایم آشکار شد، بیشتر بر بازیگر بودنش در زندگی واقف شدم، تلاش کردم صدایش بزنم، فریاد بزنم که تو تنها یک بازیگری، بازیگری گم گشته در صحنه‌ی نامحدود از نمایش‌نامه زندگی، اما تقلایم برای رسیدن فریادهایم به باورهایش بی‌نتیجه بود، او صدایم را نمی‌شنید چرا که خیلی وقت می‌شد که از آن مسیر گذر کرده بود و دیگر آنجا نبود، او تنها یک خاطره بود.

شاید هیچ وقت نتوانم به او بگویم که در سراسر زندگی‌اش نقش بازی می‌کند، شاید هیچ وقت فرصتش پیش نیاید به او بگویم که او بازیکن ناآگاه زمین بازی زندگی است، بازی‌کنی محکوم به بازی کردن.

تنها چیزی که می‌دانم این است که چیستی و چگونگی نقش‌هایمان بر ما همیشه پوشیده خواهد ماند، شاید تا پایان عمر از وجود آن بی‌اطلاع باشیم، موجودی احاطه شده در دنیایی مملو از بازیگرانی که تنها از نقش خود آگاه‌اند نه بازی نقش بر آنها.

در این دنیا مدام در حال جلب و جذب بازیگرانی به دور خود هستیم و دفع و نفی بازیگرانی از دور خود، آن‌هایی که نقش‌هایی مشابه ما دارند و یا نقشی دارند که آرزویش را داریم را جذب و آن‌هایی که نقش مخالف و به دور از انتظارمان دارند را دفع.

 

در داستان زندگی نقش تو به عنوان اشرف مخلوقات چیست؟

در دنیایی که در هر لحظه از زندگی نقشی برچهره‌ی خود می‌گذاریم و به بازیگری مشغولیم، بازیگری که کارش همه روزه گذاشتن نقاب بر چهره خویش است و بی‌وقفه در مسیر نامشخص زندگی پرسه می‌زند و نقش‌های گوناگون بر چهره‌ی خویش می‌گذارد، نقش فرد به دنیا آمده در این عالم، نقش آن‌کس که وجود دارد و در این شهر و این کشور زاده شده و روزگارش سراسر پرسش بی‌جواب است، فردی که با دنیای خود بیگانه است.

در دنیایی که ما مدام نقش بازی می‌کنیم، گاهی نقش یک پدر، گاهی نقش یک مادر، گاهی دانشجو، گاهی کودک، گاهی غنی و گاهی تهی، گاهی آگاه و گاهی نادان، گاهی کارفرما و گاهی کارمند، گاهی مکانیک و گاهی برنامه‌نویس، گاهی بی‌کس و گاهی با همه کس، گاهی مطئمن و گاهی مشکوک، گاهی فرد توام با احساس ترس گاهی فرد توام با احساس یاس، گاهی ناامید از زندگی و گاهی امیدوار به زندگی، ….

انسان در این دنیا سرگشته و حیران است، تفاوت چیزی که در وجود است و چیزی که به کار می‌برد او را به فردی گم گشته در دنیایش مبدل کرده، فردی بی‌اطلاع از مسیر و مبدا و مقصد، این انسان رهگذری است از کجا و به کجا؟ انسانی که همیشه بی‌اطلاع به دنبال خود می‌گردد اما در روزگاری که همه وقت نقاب برچهره خویش داری چگونه می‌توانی به آینه نگاه کنی و انتظار دیدن خود واقعیت را داشته باشی؟ البته اگر این واقعیت برپایه توهم نباشد.

 

در بازی‌هایی که آگاهانه اجرا می‌شوند جمعی از افراد به دنبال پیدا کردن نقش منفی داستان و پایان بازی‌اند اما در داستان زندگی چه کسی نقش منفی را بازی می‌کند؟ من می‌گویم هر آن کس که نقش بازی می‌کند.

در دنییایی که همه نقش بازی می‌کنند، می‌شود نقش بازی نکرد؟ شاید بشود نقش فردی را بازی کرد که دیگر نقشی بازی نمی‌کند.

در این دنیا تنها می‌شود طغیان کرد و به انکار نقش پرداخت، شاید اینگونه بتوان تسلایی بر ابهام وجودی انسان نهاد.

اما بدون نقش هایی که زمانه و زندگی به تو داده اند چه گونه خود را تعریف خواهی کرد؟ بدون والدین و فرزند بودن، بدون کارمند و کارفرما بودن، بدون حضور و وجود داشتن؛ تو کیستی؟ (قبلا اشاره‌ای به پرسش کیستی بی‌پاسخ انسان کرده‌ام).

می‌شود گفت تفاوت من با بازیگر دیگری تنها در اختلاف پذیرش نقش‌هایمان است؟ من پذیرفتم که قلم در دستان خود بگیرم و تاریکی افکارم را نصیب تن خسته‌ی کاغذ کنم و تو پذیرفته‌ای که سهم بیشتری از افکار نقش بسته بر این کاغذ داشته باشی.

 

جالب آنجایی است که هر کس در این دنیا در نقش خود بیشتر فرو رود بیشتر توسط سایر بازیگران پذیرفته می‌شود، افرادی که تاکنون نام هایشان را بیشتر شنیده‌ایم گویی غرق شده در نقش خود بوده‌اند و به بهترین شکل ممکن آن را بازی کرده‌اند، افزایش مهارت در پذیرش نقش ارتباط مستقیمی با میزان شهرت افراد در اذهان عموم مردم دارد.

 

انسانِ همیشه بازنده به زندگی

در این روزها آنقدر فاصله تولد و مرگ در من به هم نزدیک شده‌اند که گویی معنای آنها برایم یکی است، مشابه بندبازی که با پاهایی خسته رغبتی به تمام کردن مسیر ناتمام خود ندارد چرا که می‌داند مقصد در هرلحظه از زندگی چیست و کجاست.

در این بازی که آغاز و پایان آن مشخص نیست می‌شود برنده و بازنده بودن را لااقل خود مشخص کرد؟ سخت است بگویم در این بازی هیچ کس مزه گنگ برنده بودن را نچشیده است چرا که از لحظه آغاز، تمام انسان‌ها بازنده به مرگ بوده‌اند، ما از زمان تولد بازنده و محکوم به مرگ هستیم اما لااقل می‌شود با اقتدار گفت که مرگ عادل است چرا که عدالت تنها با مرگ معنا می‌شود.

 

در این روزها بیشتر احساس میکنم نفش یک فرد سالخورده‌ای را بازی می‌کنم که بیشتر پذیرش نبودن است یا تقلایی برای باقی‌ماندن ندارد.

اکنون که دارم این متن را می‌نوسم نقاب فردی را بر وجود خود زده‌ام، نقاب فردی تکیه زده بر صندلی تنهایی ایستگاه زندگی خویش در سیاهی شب، در انتظار مترویی که در نقش عمر قرار است با روشنایی خود قلب تاریکی را سوراخ کند و به اجبار مسافری غریبه با دنیا را به پیش برد، بی اطلاع از آنکه تاریکی نامیراست و جاودان.

من تنها یک بازیگر در نمایش نامه کوتاه زندگی‌ام بودم، در نقش کسی که وجود داشت و در برهه‌ای از زمان می‌زیست، پذیرش نبودن سخت است، اما سخت‌تر از آن پذیرش این است که بگویی هیچ چیز ییشتری قرار نیست باشد، دیگر زمانش رسیده که تمام شوی و نقشت را با خود به خاک بسپاری.

راستی تو نقش چه کسی را در این دنیا بازی می‌کنی؟

 

 

پی‌نوشت: چند هفته‌ای می‌شود که فیلم‌نامه پرسونا از اینگمار برگمان (Ingmar Bergman) را خوانده ام، اما افکار حاصل از برداشتم چند وقتی است که ذهنم را تسخیر کرده، افکاری که سخت میشود از دستانش رها شد.

این فیلم نامه از جایی مرا به فکر فرو برد که بازیگر اصلی فیلم نامه (خانم واگلر) با خود اندیشید شاید بی اطلاع نه تنها بر روی سن و زمان محدود و تحت کنترل خود بلکه در تمام طول زندگی‌اش نقش بازی می‌کند، جایی که دیگر برایش مرز بین واقعیت و خیال قابل تشخیص نیست (البته اگر مرزی وجود داشته باشد).

فیلم پرسونا دو روی یک چهره‌اند در دو نقاب بظاهر متناقض یا سرکوب شده است؛
به بیان دیگر ما در نقابهای سرکوب شده خود
بطرف کسانی کشیده می شویم؛
که آن را دارا هستند…

و نیمه گمشده ما چیزی جز بخش سرکوب شده ما در زندگی نیست؛
و ما در دیگران آن چیزی را مورد نقد و مطلوب می‌بینیم که در خود سرکوب کرده‌ایم؛
و توان رویارویی با آن بخش از وجودمان را نداریم…

البته پرسونا نقدی هم بر انسان مدرن و از خود بیگانه ایست که هویت و وجود و بودن خود را در رسانه‌ها و سنت‌ها و زبان زیستی هژمونی قالب می‌بیند؛ نیز هست…

انسانی که قالب بندی شده
و در عین حال یکسان سازی شده
و به تولید انبوه رسیده شده است…

انسانی که زبان ندارد…

نظر ندارد…

حتی وجود ندارد…

و یک خمیری در دستِ هستیِ “نمود” یافته تاریخ مصرف زده مدرن است، او خود را مصرف می کند و در توهم بودن در کلبه الکترونیک در انبار اطلاعات می چَرَد.

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *