چند روز گذشته یکی از تامل بر انگیزترین فیلمهای عمرم رو دیدم که میشه خیلی تفاسیر ازش استنباط کرد که دوست داشتم چند مورد از اونها رو در اینجا بنویسم:
پینوشت صفر: قبل از خوندن متن پیشنهاد میشه ویدئو رو ببینید تا برداشت شفافتری از نوشتهها داشته باشید.
<iframe title=”YouTube video player” src=”https://www.youtube.com/embed/WJj_NMhYwf0?start=7″ width=”560″ height=”315″ frameborder=”0″ allowfullscreen=”allowfullscreen”></iframe>
خب بریم سراغ برداشتهای من از این فیلم کوتاه:
این فیلم قصه آزادی بشر از حتی آزادی است و اینکه بسیاری از روایتهایی که ما از آزادی داریم در وادی سنت و دین و عقل ریشه در هل دادن ما به سوی دربند شدن زندان جدیدی است، گویی قرار است در پسِ تمام این تحریکات و دست گذاشتن روی عقدهها و کمبودها و نقاط ضعف بشری انسان را به زندانی عمیقتر و تنگتر و سختتر بفرستند.
قصه این فیلم کوتاه قصه آزادی است، آزادی نوع بشر؛ به بیان دیگر انسان آزاد، انسان رها حتی از خود آزادی است و نه دربند آزادی، انسانی که میداند که آزادی کالایی است که در طول تاریخ به فروش میرسیده است، برای تقاضاهایی که انگشت روی نقاط ضعف ما داشتند و آنهم خواستن و نخواستن بود که هر دو چنانچه خودانگیخته نشود و برآمده از نهاد وجودی ما نباشد و صرفا یک ابژهای در بیرون از سوی نیروهایی از بیرون برای رسیدن به مقامی معلوم چیزی جز یک بند بزرگتر و خواستهای ناخواسته و ناخودآگاه و یک بازی پوچ کثیف برای خودفریبی بیشتر ما نیست و… .
این فیلم روایت گر جبر انسان برای ماندن در زندان تن و تنها است، حقیقتا چه چیزی به غیر از این ماده ساخته شده از گوشت و استخوان خواهند ماند؟ انسانی تنها در هستی، گمگشتهای در ورای دنیایی نامحدود و تاریک؛ رهایی و فرار از تنگنای مسئولیت آزادی خود خواسته و برخواستهی انسانیِ ما از هستی، فرار از قید و بند پوچی در هستی؛ تقلای همه وقت انسان برای رسیدن به قطعیت در هر امری، در دنیایی بدور از قطعیت؛ تلاش انسان در باور به داشتن اراده آزادِ خفته در سایهی تقدیر و جبر، انسان اسیر شده در زمان؛ قلمداد شدن زندگی به مقصدی معلوم، به جای یک مسیر بیمقصد؛ تلاش انسان در رسیدن به یک من واحد، من حقیقی که توان دیدن خود را نداشته باشد چون به غیر از خود هیچ است.
روایتگر یک انسان سرگشته، کسی که به هر دستاویزی چنگ می زند تا از حقیقت خود بگریزد، از حقیقت آزادی و حقیقت مسئولیت او در برابر محدودیتهای خویشتن و پذیرش محدودیتهای ساختگی دیگران بنام آزادی و به قدرت خلاقیت آزادیِ دربند بودن ظاهری و دریدن امیدهای واهی با ناامیدی های حقیقی که اولین قدم آزادی است تا حداقل اگر به آزادی عمیقتر و حقیقیتری نمیرسی خود را در یک هچل مزخرف عمیقتری نیندازی؛ در یک کلام این فیلم قصه و روایت این است که ما آزادیم مگر به شرط اندیشیدن آکاهانه، مگر نه بنام تفکر و آزادی دربند زندانی پیچیدهتر و تنگتر در میغلتیم، گاهی کاری نکردن بهترین کار است و گاهی کاری کردن، بدترین کار است و گاهی باید به جای کار کردن، کاری کرد کارستان اما در قالب آگاهی هوشمندانه؛ انسانی که با لمس خود، خود را خدای خویش میداند.
اینکه ما زندان های محدود کننده را بخشی از من خود تصور کنیم این سوال پیش میآید که زندان چیست و فرار چیست و آزادی چیست؟ چنانچه منظور شما آگاهی از آزادی ما در مواجهه با سرنوشت و تقدیر ماست که ما خود را یک زندانی ببینیم اگر انسان خودش را زندانی سرنوشت و تقدیر بداند این سوال پیش میآید آیا همین نگاهی که ما زندانی هستیم و یا میتوان زندانهای خودخواسته و خودساخته آگاهانه و ناآگاهانه را بقول مولوی قفلهایش را بشکنیم و تا زبونی نکشد از چرخ و فلک) خودش باعث تحریک فرار او از این زندان نمیشود؟ و آیا ما میتوانیم از بند این زندانها ( خودساخته و برساخته اجتماع بیرون و یا با آنها مواجهه آگاهانه داشته باشیم) نه اینکه فرار کنیم مثلا از پایه این مفهوم را نپیریم که ما زندانی هستیم، آیا وادی خیال راه برون رفت از همین زندانها نیست و آیا همین خیال ما را از بسیاری بندها در درون و بیرون بمرور آزاد نکرده است… .
نظرات کاربران