درخت زندگی

این روز‌ها سطحی‌تر نفس می‌کشم طوری که واژه مرگ برایم محتمل‌تر شده است، گاهی تنگنای شدیدی در قفسه سینه‌ام احساس می‌کنم آن چنان که نفس کشیدن به عملی دشوار برایم بدل می‌شود.

سوال این است که این داستان از چه زمانی و برای چه آغاز شد؟

در طول عمر خود سال‌ها نظاره‌گر شخصی بودم که هرگز نبودن را تجربه نکرد، کسی که در این دنیا محصور شده و هیچ گونه مرگی نمی‌تواند او را از این تنها قفس آزاد کند.

می‌دانم که او هرگز مزه تلخ و شیرین نبودن را تجربه نکرده و نمی‌تواند کند.

 

تداعی بودن با او برایم تلخ‌تر از آسان بودنش است و گذر از خاطرات قدم زدن‌هایم در کنارش سخت‌تر از تلخ بودنش. نمی‌خواهم کوتاهی عمر مرا از خاطرات بودن در کنارش تهی کند، در حالی که بلندترین سال‌ها در کنارش به سرعت ثانیه‌ها می‌گذشت.

 

مرگ اتفاقی بود که او را از من دور کرد، آنقدر که دیگر نمی‌دانم کجا است، آنقدر که دیگر نمی‌توانم دستانش را لمس کنم. مرگ اتفاقی بود که تمام تجربیات مشترکی که می‌توانست ادامه داشته باشد را از بین برد.

اگر چه عمر انسانی او کوتاه‌تر از عمق زندگی‌اش بود؛ اما او همچنان هست، می‌دانم که هست، شاید دیگر نتوانم در خیسی هوا و تاریکی آسمان و تنهایی شب و بی‌انتها بودن خیابان هم آغوشش قدم بزنم و با حرارت وجودش گرم عمیق بودن زندگی شوم؛ اما می‌دانم که او همچنان هست.

او بخشی از این دنیا است، دنیایی که بودنش دلیلی بر ادامه داشتن دم و بازدم‌های سطحی‌ام است.

 

پس از مرگش دانه‌ای بر روی مزارش کاشتم، روزها گذشت تا آن دانه با تغذیه از او شروع به جوانه زدن کند، در حالی که وجودش به ریشه‌های نهال که در تقلای گسترده شدن برای ساخت درختی تنومند بودند کمک می‌کرد او رهسپار کالبدی به کالبد دیگر بود، سال‌ها گذشت تا آن دانه سهمی وسیع از پهنه فراخ آسمان نصیب خود کند.

آن درخت بعد از شکوفه دادن به بار نشست، پرنده‌ای میوه‌ای نصیب عمر خود کرد و او دوباره در جانی دیگر متولد شد. اکنون اطمینان دارم که او همراه با آن پرنده در حال در هم شکستن مرزهایی است که در واقعیت‌های تخیلی خود پذیرفته‌ایم، اطمینان از این که در هر کجای این کره خاکی سایه‌اش نثار زمین می‌شود.

آری او بخشی از این دنیا است.

 

روزها است که به هوای آن پرنده خیره به پنچره در سکوت تنهایی خویش بر روی نیمکت خود می‌نشینم به امید آنکه او دوباره برگردد، آنگاه می‌فهمم دلیلی برای عمیق‌تر نقس کشیدن می‌تواند هنوز برایم وجود داشته باشد.

 

 

پی‌نوشت: “واقعیت این است که گذشت زمان مرا به تو نزدیک می‌کند. دیروز در جاده به تو فکر می‌کردم و با خودم می‌گفتم که اگر تو اینجا بودی چقدر باهم می‌خندیدیم. خوب می‌دیدم که تا کجا زندگی روزمره‌ام را پر کرده‌ای، مو به مو به درونم خزیده‌ای!”
آلبر کامو

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *