پینوشت صفر: تصمیم گرفتم به موضوعی که فکر (به معنای حدس و گمان) میکنم حرفی بیشتر برای گفتن بنابر دیدهها و شنیدههایم دارم بپردازم آنقدر که برای خودم دورنی و براساس هرم DIKW به خرد تبدیل بشه.
ناگفته نمونه که بخشی از نوشتههای این متن نقل قولهایی از دوستانیه که طبق قاعده و استثنا به نوشتههاشون سر میزنم، پس برخی از مطالبی که در اینجا میخونید برگرفته از گفتههای دیگران با ادبیات متفاوت هست.
گاهی زیاد تامل میکنم که مرز بین برخی از واژههای بر گرفته از اندیشههای ما کجاست؟ مرز بین درک کردن، فهمیدن، احساس کردن، دانستن و دیدن؟ همدلی و همدردی؟ شناختن، آشناییت، دوستی، صمیمیت و عشق کجاست؟
قبلا به این مطلب اشاره کردم که این روزها بیشتر به کلماتی که در طول روز برای انتقال مفاهیم به دیگران به کار میبرم دقت میکنم اما گاهی در تشخیص مرزها و تفاوتها به چالش میخورم و اونجا جاییه که دست به کتاب و سرچ و قلم میشم تا تعبیر مناسبتری از واژهها و کلمات به دست بیارم که در اینجا سعی کردم کلمات مناسب را در مکان مناسب ادا کنم.
در این نوشته میخواهم این را بگویم که آیا میدانی که در این دنیا من با همه و همه با من و با هم غریبهاند و غریبهایم؟ میدانی مرز بین آنچه که در او میگذر با پندار برخواسته از آنچه به واسطه دیدن ظاهر آن در من میگذرد کجاست؟ شاید دنیای ما امکان هم خانه کردن دیگری را خواه و ناخواه به ما نمیدهد یا نمیتواند دهد، اما کیست که از آن اطلاع داشته باشد؟ کیست که تفاوت دنیاها را در واقعیت بفهمد و نه در حقیقت؟ من من هستم و آن آن، اگر سعی کنم آن را در من بیاورم چیزی جز من باقی نمیماند، این میشود حقیقت من که باز هم با حقیقت آن، یکی نیست و هیچ گاه نخواهد شد.
ما در واقعیت زندگی نمیکنیم بلکه در ادراک خود نسبت به واقعیت زندگی میکنیم که زاییده فکر کردن ما است، فکر کردن معلول تجربیات ما نیست بلکه علت آن است. افکار و اندیشه و پندارهایی که در ذهن ما جریان دارند واقعیت نیستیند. اما آیا میشود واقعیت را دید؟ فهمید؟ احساس و درک کرد؟
آری میدانم و میدانی که قضاوت زخمی است که تاریخ انقضا ندارد مگر زیستن در دنیایی از مردگان و دیوانگان
به راستی با این زخمها چه کنیم؟
برای بعضی از زخمها به تو مدال افتخار میدهند!
ولی بعضی زخمها را باید از ترس طرد، طعن ، تحقیر و حتی مرگ پنهان کنی!
بعضی وقتها آدمهای زخمی ، برای التیام زخمهای سرباز کرده خودشان، دیگران را زخمی میکنند…
بعضی وقتها آدمهایی را میبینی که تک تک سلولهایشان درد را فریاد میزند ، اما آرامشی که در نگاهشان هست خبر از درد درونشان نمیدهد…
شاید بگویی دارم با حرفهایم ، زخمی را فریاد میزنم! اما میتوانی بگویی چه زخمی؟ چرا؟ کجا؟ چگونه؟
آدمها پیچیدهتر از آن هستند که بتوانی جواب این سوالها را با حرفها و نگاههایشان پیدا کنی…
آری …میفهمی دردی هست، اما برای اینکه آن آدم را بشناسی اول باید جواب تمام آن سوالها را داشته باشی و بعد زندگی آن آدم را از روزی که نطفهاش بسته شد تا امروز مرور کنی، بعد …شاید! بتوانیم آن آدم را ، زخمش و دردش را بفهمیم.
احساس استیصال از این که هرگز نخواهید توانست درد شخص دیگری را درک کنید بر ما همیشگی خواهد بود، ما تنها قادریم به امید تداعی ضعیفی از آن درد در چهرهی او دقیق شویم، سپس تجربیات خود را برای قیاسی نابخردانه مرور کرده و آرزو کنیم ای کاش میتوانستیم صادقانه به او بگوییم: «دقیقاً میدانم چه احساسی داری.» اما نمیتوانیم.
کافکا در این مورد تعبیر جالبی دارد: “ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩِ ﻣﺮﺍ ﻣﺠﺬﻭﺏ میکند ﺩﻟﯿﻠﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺫﺭﻩاﯼ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺗﻮ ﺍﺛﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ. ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻈﺮِ ﺗﻮ ﻣﻌﺼﯿﺖ ﺍﺳﺖ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﻧﻈﺮِ ﻣﻦ ﻣﻌﺼﻮﻣﯿﺖ ﺑﺎشد. ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻭﺧﺎﻣﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺣﮑﻢِ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ!”
ما به واسطه وراثت و تجربه زیستهمان پندار و رفتار میکنیم، به واسطه آن میاندیشیم و میبینیم، فردی همانند من میاندیشد و رفتار میکند که در ژنهای برگرفته از عامل وراثت و رفتار جهت پیدا کرده به واسطه محیط نه مشابه بلکه یکسان باشد انگاه میشود گفت او مرا درک میکند، اما کیست که در این دو با تو یکی باشد به جز خودت؟
تنها در این زمان است که میتوان به هم نوع خود پند داد که تلاشی برای شناختن دیگری نکند، خصوصا آنهایی که دوستشان داریم، آنهایی که برایمان ارزشمند، محترم و مهماند، این پند از آنجایی رنگ معنا به خود میبیند که بشریت در سیلاب ساخته شده با دستان خویش نمیتواند دست از سر صفات خوب و بد بردارد و به سمت رهایی از قید و بندها رود.
تنها در این زمان است که بزرگ اندیشان میگوند هر قدیسه ای گذشتهای دارد و هر گنهکاری آیندهای (اسکار وایلد)، اما قدیسه کیست و گنهکاری چیست؟
به راستی صحت کدامین یک از افکارمان قابل اثبات تمام هست و نه عوام، آنجایی که مطلق نگری بر اذهانمان چیره میشود غیر از قطعیت چیزی نمیبینیم، اگر چه خود هم سعی در نخواستن داریم، در دنیای برخواسته از احتمال، همیشه قطعیت من با تو متفاوت خواهد ماند.
این انسان خردمند ساخته شده از اجناسی که همه جا به فراوانی یافت میشود (گوشت و چربی و استخوان و کمی مخلفات دیگر) آنچنان با افکار و زبان خود به سلاخی هم نوع خود گام برداشته که قبل از انقلاب شناختی بیحاصل و فایده و نشدنی مینمود.
انسانی که با حقیقت عینی برگرفته از حواس ناقص خود از لحظه آغاز تا گور تیشه به ریشه واقعیت پدیدهها و رویدادها میزند.
ما نمیتونیم جهان را تنها بوسیله دو چشم و یک مغز و کالبد محدود فیزیکی انسانیمان فهم و درک کنیم، قضاوتهایمان همگی بیپایه و اساساند.
انسانی که میکوشد حقیقت اغراق گشته از سوی برداشتهای خود از ساز و کار دنیایی که به واقع نمیشناسد را به دیگران منتقل کند.
ما در فهم و تشخیص خود و کلمات برخواسته از اذهان خود ناتوانیم، آنچنان که نمیدانیم شیوه صحیح و مناسب زیستن چیست؟ نمیدانیم صحیح و مناسب چیست؟ درست و غلط چیست؟ خوب و بد چیست؟ چه کسی به چه دلیل برای کدامین منفعت این صفات را برای برخی کارها نهاده؟ این در حالی است که هر یک از ما در اقیانوسی از ندانستنها در امتداد مقصدی که نمیتوانیم درکش کنیم و بفهمیمش شنا میکنیم، سعی میکنیم دیگران را با پند و نصیحتهای برگرفته از اصول اساسی زندگی شامل تجربیات منحصر به فرد خود بینصیبت نکنیم.
چه زیبا جان اشتاینبک میگوید: “یک نوع خیال پردازی و یک نوع توهم و … و متناقض با واقعیت جهان بیرونی و عملگرایی و… کفشی که برای پاهایت مناسب است، شاید پای دیگری را زخم کند. اشتباه است که عقاید و راه و روش زندگی خود را برای دیگران مناسب بدانیم. آنچه در ذهن تو میگذرد اصل مطلق نیست.“
اما مگر میشود قضاوت نکرد؟ ما در دنیایی برگرفته از قضاوتهایمان زندگی میکنیم، ما نمیتوانیم قضاوت نکنیم تنها میتوانیم در سریع قضاوت کردن خساست به خرج دهیم چرا که انتخابهایمان میان سایر گذینههای موجود ریشه در قضاوت مناسبتر پنداشتن گزینه انتخاب شدهمان نهفته است، ما با انتخابهایمان قضاوت میکنیم که کدام خوب است و کدام بد، کدام بهتر و کدام بدتر، قضاوت میکنیم چه بپوشیم و چه بخوریم و کدامین سمت برویم؛ پس به جای قضاوت نکردن که ناشدنی است باید در قضاوت خساست داشت؛ شاید اینگونه بشود انسانیتر زیست.
نمیشود در دنیایی که اختلاف نظر و سلیقه دیگری به مزله بیبهره بودن از عقل قلمداد میشود و دیوانگی، نمیشود تفاوت منطقها و درک برخواسته از آنها را بدون گوش شنوا گوشزد کرد.
به باور دیگر گمانم روح، «کلیت جسم» محسوب میشود. وقتی یک کتاب به صد برگ تقسیم شود و نسیمی آن برگهها را در خیابانها پراکنده کند، جسم کتاب هنوز باقی است اما چون آن کلیت از بین رفته، روح از تن کتاب پر کشیده.
وقتی که من کشش جنسی به کسی پیدا میکنم، تنم عاشق میشود. اما وقتی کششی به کسی پیدا میکنم که میبینم دست و پا و مغز و قلب و جسم و تمام تنم به سمت آن آدم کشیده میشود، روحم عاشق شده (به دور از خوب و بد در نظر گرفتن و اذعان به صرف تفاوت). این روزها در دنیای اطراف ما فضا برای حضور «روح انسانها» خیلی تنگ است. کلیت انسانها دیده نمیشود. ما بر اساس یک حرف، یک رفتار، یک ویژگی، یک مدرک، یک نگاه، یک لباس، یک رنگ چشم و … قضاوت میشویم و قضاوت میکنیم. این در نگاه من یعنی اینکه روح از بین ما رفت است و تنها جسمهای سرگردانی باقی مانده که در سراسر شهر میچرخند و به هم برخورد می کنند و صدای نخراشیدهی برخورد دو استخوان میدهند، نه بیشتر. دو روح اگر به هم برخورد کنند، صداهایی بسیار بلندتر دارند و عمیقتر.
شاید در این دنیا، زبان بستن و حرف نزدن، کمی فضا برایمان باز کند تا راهی برای فرار از این سوء تفاهمها (تعبیر زیبای اگزوپری در شازدهکوچولو: زبان سرچشمهی سوء تفاهم است) و فرصتی کوتاه برای تنفس روح حتی اگر این تنفس، مصنوعی باشد، داشته باشیم.
مصداق دیگر قضاوت کردنهایمان از نوشتههای کسانی است که مینویسند، “وقتی حال و هوای یک متن را بررسی میکنیم، به نظر بیشتر باید در مورد خود متن قضاوت کنیم تا در مورد گویندهی متن. چون برای هر انسانی (خصوصاً یک نویسنده) هر یک از نوشتهها یک سطح مقطع کوتاه از زندگیش است (شاید فقط مربوط به لحظهی نگارش ان متن). فرض کن برای یک نفر از کل اشعار حافظ فقط این ابیات را بخوانیم: شرابی تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش … کمند صید بهرامی بیفکن جام می بردار که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
منصفانه نیست که بگوییم حافظ احتمالاً فردی بدبین یا پوچ نگر بوده است یا دنیا را تلخ می دیده و … چون همین حافظ است که جای دیگر، با قدرت در برابر همین جهان میایستد و میگوید که حاصل نیست زبونی چرخ فلک را بپذیرد و چرخ بر هم زند ار غیر مرادش گردد!”
انسانی که به جز جایگاه تایید و رد نمیتواند جایگاه دیگری را برای بودن خود متصور شود، انسانی که جایگاه پذیرش و سکوت و عبور و صرف بودن و حضور داشتن را به گور سپرده است، انسانی که به جای ذهن مصداقیاب، ذهن تناقضیابش را به تکامل اجباری برای نسلهای بعدی خود دعوت کرده.
”هرگز کسی را به عنوان دیوانه محکوم نکن, زیرا نمیتوانی یقین داشته باشی که : آیا دیوانگی او شکلی والاتر از عقل سلیم است؟ یا چیزی است که تو نمیتوانی آن را درک کنی. هرگز کسی را به عنوان انسان خیال پرداز قضاوت نکن زیرا اینکار تو نیست که مردم را قضاوت کنی. همیشه مفید است که بدون قضاوت باقی بمانی. مردمان با تجربه سعی میکنند مردم را درک کنند، شاید آنان ابعاد دیگر زندگی را تجربه می کنند، جنبه های دیگر زندگی را، و با درک آنان تو قویتر خواهی شد. قضاوت کردن تو را متوقف میکند. به کسی برچسب دیوانه میزنی و آنگاه نیازی به درک کردن او وجود ندارد. نگرش قضاوت کردن دائم تو چیزی نیست بجز بستن خود در دنیای کوچک خودت و دور نگه داشتن هر امکان دیگر از آن.
بیاموز که باز باشی. بیاموز که آسیب پذیر باشی. سعی کن که قرار گرفتن در جای دیگران را تجربه کنی. در این دنیا به تعداد مردم، دنیاهای مختلف وجود دارد. هر شخص برای خودش یک دنیا است. این پوست او نیست که او را از تو متفاوت میسازد، بلکه تجربەی درونی اوست. طوری که او به چیزها نگاه میکند. حتی اگر کسی خودکشی کند، مراقب باش که قضاوت نکنی.”
اشو
پینوشت: این داستان ادامه دارد …
نظرات کاربران