این دو واژه باید تا حد ممکن عمیقاً فهمیده شوند: یکی کمال perfection است و دیگری تمامیت totality
تاکید من هرگز روی کمال نیست. بلکه روی تمامیت است. مذاهب قدیمی برای قرنها به شما گفتهاند که کامل باشید.
تو نمیتوانی کامل باشی؛ هیچکس نمیتواند، زیرا کامل بودن یعنی مُرده بودن، اگر چیزی کامل باشد آنوقت دیگر هیچ تکاملی ممکن نیست.
کاملشدن یعنی که نقطهی پایان فرارسیده، cul-de-sac و جاده به آخرش رسیده است. حالا گیر کردهای؛ جایی برای رفتن نیست نمیتوانی به عقب برگردی. زیرا یک انسان کامل چگونه میتواند بازگشت کند؟ این یعنی دوباره ناقص شدن. به جلو هم نمیتوانی بروی، زیرا کامل شدهای؛ چیزی در پیش رو وجود ندارد. جهانهستی هرگز کامل نیست و همیشه غیرکامل باقی خواهد ماند.
من کاملبودن را آموزش نمیدهم مفهوم کمال در مردم تولید عصبیت میکند. مردمان کمالگرا مردمانی روانپریش هستند؛ آنان در کوشش برای کامل بودن خودشان را به جنون میکشانند؛ زیرا سعی دارند کاری غیرممکن را انجام دهند. من تمامیت totality را آموزش میدهم؛ تمامبودن wholeness را میآموزم، نه کمالگرایی را؛ در هرکاری که میکنی، تمامیت داشته باش. تمام باش.
اگر خشمگین هستی، پس با تمامیت وجود خشمگین باشد. اگر عاشق هستی، پس با تمامیت عاشق باش. اگر غمگین هستی، پس تماماً غمگین باش. در هیچکاری دو دِل halfhearted نباش! این یک رویکرد کاملاً متفاوت نسبت به زندگی است.
فرد کمالگرا خواهد گفت: “هرگز خشمگین نشو، هیچوقت غمگین نباش!”
کسی که تمامیت را باور دارد میگوید، “هر احساسی که داری در آن تمامیت داشته باش. دو دِل نباش، خودت را پس نگه ندار. تماماً واردش بشو.”
آنگاه زندگی یک ماجراجویی واقعاً بزرگ میشود، آنوقت حتی اندوه نیز وقتی که تمامیت داشته باشد زیبا است. اگر بتوانی تماماً گریه و زاری کنی، آنوقت حتی گریهو زاری هم زیبایی خاص خودش را دارد. تو را تازه خواهد کرد، تو را دوباره جوان خواهد کرد؛ تو را سبکبار خواهد کرد. اگر بتوانی با تمامیت اندوهگین باشی چیزی بسیار زیبا را در اندوه خواهی یافت که هرگز آن را در خوشی و شادی نخواهی یافت، زیرا اندوه عمق دارد، ولی خوشی و شادی سطحی است. شخصی که اندوه تمام را تجربه نکرده باشد یک تجربهی بزرگ در زندگی را از کف داده و خشمی که تمامیت داشته باشد نیز زیبایی خودش را دارد. تجربهی جوشیدن در صددرجه را خواهی داشت یک تجربهی پرشدت، از آتش و شعلهور شدن. و معجزه در این است: کسی که بتواند تماماً خشمگین باشد، همچنین میتواند تماماً نیز مهر بورزد، زیرا خشم به او مهربانی را نیز آموزش میدهد و اندوه تمام نیز راههای سرور و شعف را به فرد خواهد آموخت.
رویکرد من کمالگرایی نیست؛ من کاملاً با آن مخالف هستم. این رویکرد بشریت را نابود کرده است. تمامی بشریت را به سمت نوعی جنون کشانده است. تمام این مفهوم باید دورانداخته شود. باید زبانی جدید را بیاموزیم، زبان تمامیت، من کسی را “مقدس” میخوانم که در هر کاری که انجام میدهد تمامیت داشته باشد.
اگر نظافت میکنی، با تمامیت وجود انجامش بده. آنوقت کاملاً در آن کار گم بشو و این کار همان مقدار سرور به تو خواهد داد که یک موسیقیدان از گم شدن در موسیقیاش لذت میبرد و یا یک رقصنده تماماً در رقص خودش گم میشود…. حتی وقتی زمین را میشویی یا آشپزی میکنی یا حمام میگیری یا برای پیادهروی بامدادی میروی، هر چیزی.
بگذار این اساس زندگی تو باشد:
که هرکاری که در لحظه انجام میدهی، تماماً در آن گم بشو. هیچ چیزی از تو نباید پشت سر باقی بماند. هیچ چیز را در پشت خودت نگه ندار. و بیدرنگ سود خواهی برد و غنی خواهی شد.
من همانقدر خطا میکنم که هرکس دیگری اشتباه میکند فقط با یک تفاوت
من یک اشتباهکنندهی تمام هستم!
اشو
برگردان: محسن خاتمی
پینوشت: جملهای که در ادامه میخوانید برخی از گفتههای دوست خوبم کوروش است:
شما چه بخواهید و چه نخواهید تا این حد مسئول خود و اعمالتان هستید
در عین حال در مقام تحقق می بایست ببینید که چقدر توانایی رو در رویی با هزینه های زندگی را دارید
و خروجی باورها و عملکردها و شرایط بیرون شما همان چیزی خواهد شد که خواهبد دید
و از آن گریزی ندارید
متاسفانه اکثر انسانها هزینه یک پراید را می پردازند
و از دنیا خروجی ماشین آخرین سیستم را می خواهند
آنچه بنده می گویم اینست
دیدن بهترین شرایط
و برداشت حداکثر شما از این حالت مطلوب
هیچ کسی کامل نیست
و هیچ شرایط کاملی هم محقق نخواهد شد
بلکه بقول جیم ران:
مدیریت یعنی تحقق یک امر در بیرون
و رهبری یعنی به ورای محدودیت های درون و بیرون رفتن
یعنی اینکه ما بعنوان یک رهبر می بایست به ورای توانایی های ظاهری و منطقه امن خودمان در زندگی برویم
و در مقام تحقق بتوانیم آن را بصورت مصداقی در حد خودمان سامان ببخشیم
و این کار را پیاپی رصد کنیم و رشد کنیم
و این دو هر دو بر همدیگر هم پوشانی دارند
امری که در اکثریت انسانها انجام نمی دهند
وقتی که از امری کامل سخن به میان
می آید از واقعیت ها دور می شوند( تحقق در حد خود از مطلوب)
و وقتیکه از واقعیت ها سخن به میان می آید از به ورای منطقه امن خود رفتن باز می مانند( بخش رهبری خود)
خودکشی بنظر بنده دو بخش دارد
آگاهانه و ناآگاهانه
آگاهانه آنست که خودتان بخاطر یک آرمانی که در ذهن دارید برای رشد بشریت و یا حس کردن اینکه زندگی در حد شما نیست و شما میتوانید که انتخابگر باشید و ترسی از مرگ نداشته باشید و به سوی مرگ با پای خود در عین ترس حمله ببرید
که بعضی نامش را در در نورد اول شهادت
و دیگری را شکم سیری و روانی بودن و… می دانند و من هر دو مفهوم را غلط می دانم و هر دو عمل را مثبت و درست( اگر چه خودم به هیچ کدام در زندگی ام نرسم یا شهامت بودنش را نداشته باشم)
و دیگری ناآگاهانه است
واز روی رو در رو نشدن با زندگی و خودشیفتگی و جهالت و کمبود عزت نفس و هوش هیجانی و مشکلات روانی و … می دانم که مرگی بیهوده و مزخرف و پوچ است
طبق فرمایشات شما یک انسان کمال گرا می رود تا با خودپنداره ای که از “تمامیت خود” دارد را
با کامل بودن و با بی نقص بودن و عدم ضعف داشتن از بین ببرند
همان کاری که در نگاههای مطلق گرایانه اخلاقی و سنتهای مطلق گرا از انسان میخواهند ( انسان آرمانی)
در حالیکه انسان یک موجود متناقض نماست
و دارای دو بخش ضعف و قوت است
و هرگز او نه توانایی رهایی از آنها را دارد
و نه رهایی از آنها مطلوب بشر است
زیرا تمام خصلت هایی که ما انگ ضعف و یا حتی قدرت را به آن می زنیم یک نوع نگرش است
همه مفاهیم مطلقا نسبی هستند
و کارکرد آنها در زندگی و هستی بر اساس موقعیت و موضع انسان قابل تعریف و بازیابی است
به بیان دیگر ضعف های ما
ما را قوی تر می کنند در صورتیکه جایگاهشان نسبت به قدرت هایمان مشخص و در حایشان قرار بگیرند
مثل ترس که باعث احتیاط= ضربه نخوردن=حداقل هزینه=حداقل اصطحکاک=حداکثر آرامش=قدرت
و…
ضعف های ما آنجایی ما را ناتوان می کنند که ما ندانیم و یا نپذیریم و یا نخواهیم آنها را وارد پروسه رشد و شکوفایی خود کنیم
کمال و کامل بودن در نظر بنده یعنی بودن انسان با تمام خضائل انسانیاش:
مثل:
ترس در عین شجاعت
ضعف در عین قدرت
تعلیق در عین ثبات
شدن در عین بودن
رهایی در عین کنترل
خساست در عین سخاوت
حرص در عین بخشندگی
پوچی در عین معنا
و…
بنظر بنده در این دنیایی که ما در آن زیست می کنیم نقصی وجود ندارد
همانطور که کمالی در آن وجود ندارد
نقص و کمال ریشه در مفاهیم ذهن ماست که از موضع انسانی
جهان را مفهوم سازی می کنیم
تا بتوانیم از طریق این مفاهیم با جهان سخن بگوییم
و با او هم کلام گردیم
و بتوانیم با خودمان از این طریق رابطه برقرار کنیم
زبان واسطه وجودیِ ماست با خود و دیگری ( که حتی همان خودمان نیز هست)
ما از طریق این مفاهیم چشم اندازی در این جهان بی جهت و بی زبان و بی معنا و بی نور خلق میکنیم تا در تنهایی نابود نگردیم
تا در کامِ تاریکیِ گنگ بودن جهان نمیریم
جهانی که در آن زیست میکنیم در اوج نقص
و هر نقصی در خود، اوجِ کمال را داراست
مساله اینجاست که ما برداشت و چشم انداز و معنای درستی از مفاهیم را نسبت به وجود خودمان یا نداریم و یا نمیتوانیم داشته باشیم
یا نمی خواهیم داشته باشیم
یا…
نظرات کاربران