قضاوت با چاشنی ابهام و طبقه‌ بندی (تم ادبی)

پی‌نشوت صفر 1: بله، باز هم ادبیات، می‌خواستم بر اساس گفته‌های قبلیم برم سروقت بخش علمی ماجرا و موضوع مطرح شده اما دیدم هنوز حرف‌های نگفته زیاد هست، این شد که باز هم نوشتم.

پی‌نوشت صفر 2: مدتی می‌گذرد که روز نوشته‌های شعبانعلی را دنبال می‌کنم، برخی از نوشته‌هایش آنچنان بر دلم می‌نشیند که دوباره آنچه را که گفته کلمه به کلمه برای خود می‌نوسیم و تکرار می‌کنم تا سهمی بیشتر از این نگرش و بینش و مدل ذهنی نصیبم شود؛ در این نوشته تصمیم گرفتم برخی از نوشته‌هایش را برای خود دوباره نویسی کنم (“مطالب داخل”).

 

 

چند روزی می‌شد که در دریای خود و افکار تسلسلوار منشعب شده از هیچ به دنبال راهی برای نفس کشیدن بودم اما به هر چه چنگ می‌زدم همچون سرابی بود که نه پایان داشت و نه واقعیت و نه قطعیت.

زمان زیادی نبرد که تمام تکه‌های وجودم را ابهام بلعید، دیگر با خود و دنیای خود غریبه بودم، نمی‌دانم کیستم، نمی‌د‌انم چه باید کرد و به کدامین سمت باید رفت و برای کدامین معنا زنده بود و زندگی کرد.

ندانستن مرا آزار می‌داد، این که برای من چه درست است و چه غلط، چه خوب است و چه بد، چه مبدا است و چه مقصد، چه آغاز است و چه پایان، چه مسیر است و چه هدف، چه بینش است و چه باور، چه ارزش است و چه هنجار، … ، ندانستن مرا آزار می‌دهد.

انسان اگر بداند تک درخت خود با تمام شاخ و برگ‌های باور ها و ارزش‌ها و هنجار و اعتقاداتش بی ریشه است چه می‌کند؟ اگر بداند که تمام ارزش‌ها و باورهایش همچون ساختمانی بدون زیربنا است چه می‌کند؟ اگر بداند که تمام معنای هستی و بودنش ساختگی بوده است و هیچ دلیلی ما قبل و ما بعد از بودنش بر بودنش نیست چه می‌کند؟ اگر بداند که در این تنها دنیا او در میان باور و اندیشه هایش تنهاست چه می‌تواند کند؟ نمی‌دانم و همین ندانستن است که مرا آزار میدهد.

 

می‌گویند روزی جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند به لستر گفت:

یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با “زرنگی” آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ تا …

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به…

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو.

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به آواز خواندن و پای کوبیدن.

جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر و بیشتر و بیشتر و آرزوها روی هم تلنبار شد.

در حالی که دیگران می خندیدند و می گریستند و عشق می ورزیدند و محبت می کردند

لستر وسط آرزوهایش که چون کوه از دور و برش بالا رفته بود نشست، نشسته بود و می‌شمرد و می‌‎شمرد و هی پیر‌تر و پیر‌تر می‌شد تا سرانجام یک شب وقتی به سراغش رفتند او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده.

آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود هم‌شان نو بودند و برق می زدند.

بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب‌ها و بوسه‌ها و کفش‌ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر تباه کرد. (شل سیلور استاین)

آری انسان‌ها اگر نیاموزند که به ابزارها مسلط شوند، در زیر دست و پای سن تورها، له خواهند شد. دنیای جدید دنیای آن‌هاست، امان از دست این انسان‌ها، وای که چقدر انسان ها زرنگند!

انسان‌ها در تمام طول تکاملشان بی‌وقفه به ساختن ابزار مشغولند، انسانی که جدای از تیر و تبر و تخته و طناب، ابزارهای بسیار پیچیده‌تری هم ساخته‌.

از شبکه‌های مخابراتی تا شبکه‌های اجتماعی؛

از دارو تا دستگاه‌های پیچیده‌ی پزشکی؛

از سکه تا سهام؛

از تلسکوب تا ایستگاه فضایی؛

بخش عمده‌ای از کارکرد این ابزار ها کاهش ابهام تسخیر کننده دنیایمان است، می‌خواهیم تنها گونه احاطه شده از معلومات برپایه توهمات و خیالات و خرافات خود باشیم، ما می‌سازیم تا بیشتر بدانیم، زیرا دانستن به ما قدرت می‌بخشد، قدرت تسلط بر خود و دنیای خود، انسانی که نمی‌تواند عطش پیش‌بینی آینده‌ی پیش‌بینی ناپذیر را در خود مهار کند، از دام هر خرافه‌ی سطحی که بگریزد در دام خرافه‌ی عمیق‌تری خواهد افتاد و شاید، بهتر آن باشد که هر زنجیری که بر پای خود پسندیده است، بر پایش بماند.

“اگر این مفروضات من را بپذیرید، می‌توانیم فرض کنیم که یکی از علت‌های اینکه ابهام برای ما دوست داشتنی نیست، این است که ابهام این پیام را برایمان دارد که: تو آن قدرها هم که فکر می‌کنی، بر محیط خود و زندگی خود و دنیای خودت تسلط نداری. اگر هم مفروضات من برایتان چندان پذیرفتی به نظر نمی‌رسد، می‌توانید در مورد مفهوم Intolerance of Uncertainty در گوگل جستجو کنید و مطالعاتی که در زمینه‌‌ی سنجش و اندازه گیری آن انجام شده و پرسشنامه IUS و چیزهای دیگر را بخوانید، امیدوارم بعد از آن، مفروضات من را بپذیرید.”

 

 

ریسک و ابهام

بهتر است کمی بیشتر با این دو واژه و تفاوت‌های آن آشنا شویم. “مهم‌ترین تفاوت این دو واژه، در قابل سنجش بودن آنهاست. وقتی می‌گویند در این تصمیم ریسک وجود دارد، یعنی می‌دانم سرنوشت این تصمیم گزینه‌های الف و ب و ج و … است و احتمال وقوع هر کدام را هم می‌دانم. اما طبیعی است که نمی‌دانم چه روی خواهد داد.

سرمایه‌گذاری در بورس در شرایطی که اقتصاد کلان کشور، خیلی آشفته نباشد، بیشتر چیزی از جنس ریسک است. می‌دانم که با چه احتمالی سود خواهم برد و با چه احتمالی ضرر خواهم داد. ازدواج تصمیمی از جنس ریسک است. همان لحظه که ازدواج می‌کنم می‌دانم که به احتمال مثلاًُ یک سوم (از نظر آماری) این زندگی به جدایی منجر خواهد شد و به احتمال مثلاً دو سوم ادامه خواهد یافت. وقتی در مورد ایمنی خودروها حرف می‌زنیم از ریسک حرف می‌زنیم. همینطور وقتی که در مورد قمار کردن!

اما ابهام، ماجرای متفاوتی دارد. من تعدادی از گزینه‌های محتمل را می‌دانم. تعداد دیگری را نمی‌دانم. ممکن است بعداً بتوانم حدس بزنم یا نتوانم حدس بزنم. احتمال آنها را هم نمی‌دانم. وقتی تصمیم می‌گیرم که وارد یک غار تاریک بشوم، ریسک نکرده‌ام. بلکه در فضای ابهام تصمیم گرفته‌ام. وقتی برای اولین بار یک فروشگاه یا مغازه جدید با تعریف جدیدی از کسب و کار راه‌اندازی می‌کنم، یک تصمیم ابهام آمیز گرفته‌ام. اما وقتی شعبه‌ی جدیدی از یک رستوران قدیمی را افتتاح می‌کنم، ریسک کرده‌ام.

بدیهی است که ماجرای ریسک و ابهام هم، صفر و یک نیست و یک طیف است. سهم ریسک در ازدواج بیشتر است و سهم ابهام در تربیت فرزند بیشتر (چون خیلی از عوامل خارج از اختیار ماست و تعداد عوامل تاثیرگذار بیرونی و قدرتشان بیشتر است). سهم ریسک در یک مدل اقتصادی مشخص است و سهم ابهام در یک جهان‌بینی اقتصادی بیشتر. سهم ریسک در مهاجرت از شهری به شهری بیشتر است و سهم ابهام در مهاجرت از کشوری به کشوری بیشتر.

دنیای اطراف ما دنیای ابهام است. مسائل کمی هستند که از جنس ریسک باشند. اساساً انسان در زندگی با ابهام مواجه است. در مورد سرنوشتش. در مورد اعضای خانواده‌اش. در مورد درک بسیاری از پدیده‌های طبیعی. در مورد بلایای طبیعی. در مورد خودش. در مورد محیطش و در هزاران مورد دیگر…”

ابهام ویژگی هنر است، ابهام باعث می‌شود هر فرد برداشت شخصی از هنر داشته باشد و از آن لذت ببرد، بخش عمده‌ای از تفاوت من با دیگری ریشه در تفاوت در نوع نگاه به دنیای‌مان دارد. شاید می‌شود گفت عشق تفاوت نوع نگاه من به یک فرد در مقایسه با دیگران است (آنگاه که می‌گوید: تو مو میبینی و من پیچش مو).

ما انسانها دو ویژگی داریم. اول اینکه برای دانستن و قضاوت‌کردن شتاب‌زده هستیم و دیگر اینکه از ابهام می‌ترسیم.

تمام خرافات و باورهای شگفت‌انگیزی که بشر در طول تاریخ خود به سراغشان رفته است، در بستر «گریز از ابهام» شکل گرفته اند. یکی از انگیزه های انسان ها از شایعه پراکنی هم کاهش ابهام است.

بزرگ‌ترین کسب و کارهای تاریخ انسان، پول و ثروت و قدرت را از ما گرفته‌اند و به جایش، بار سنگین ابهام را از دوش ما برداشته‌اند.

تمام تاریخ جادو همین بوده. تمام منجمان دربارهای بزرگ، کارشان این بوده که بار سنگین ابهام را از دوش پادشاهان بردارند.

و امروز هم شبه علم، همین است. علاقه‌ی ما به اینکه در مورد خودمان و دیگران، بر اساس ماه‌های تولد و شکل چهره و حالات بدن قضاوت کنیم. شاید کمی از بار ابهام کاهش یابد.

علاقه ما به اینکه با شرکت در کلاس‌ها و دوره‌های مختلف، احساس کنیم که خودمان و دیگران را بهتر و بیشتر شناخته‌ایم. غافل از اینکه دانستن نیمه کاره‌ی یک علم،‌ بسیار خطرناک‌تر از ندانستن آن است. اما برای ما مهم نیست. برای ما مهم است که ابهام برایمان کمتر شده. حالا فکر می‌کنیم دیگران را می‌فهمیم. حالا فکر می‌کنیم تحلیل‌گر شده‌ایم. حالا فکر می‌کنیم عالم هستی برایمان مشخص و شفاف است و کروکی وجب به وجب آن را می‌دانیم و می‌توانیم ترسیم کنیم.” دیگر احساس می‌کنیم تصویر کاملی از هستی داریم.

 

 

توانایی طبقه بندی

“هیچ‌کس مدعی نیست که چیزی بیش از «حدس و گمان» درباره‌ی دنیا می‌داند. اما این «حدس و گمان‌»ها در علم نوین، نام دارند: «مدل». مدل باید قابل دفاع،‌ قابل استفاده، قابل آزمودن، و قابل رد کردن باشد. وگرنه به آن می‌گویند: ادبیات یا شعر یا fiction.”

یکی از توانایی‌هایی که انسان برای کاهش ابهام به کار می‌گیرد توانایی مدل‌ سازی است. مدل سازی به ما کمک می‌کند تا با ذهن محدود خود دنیایمان را قابل فهم کنیم، کمک می‌کند تا از پیچیدگی دنیا کم کنیم چرا که هدف مدلسازی، ترسیم شکلی ساده از جهان است.

پس کسی در توصیف جهان اطراف خود توانمندتر است که به مدل‌های بیشتری مجهز باشد. اما با در نظر گرفتن ذهن و زمان محدودمان چگونه میشود دنیای پیچیدمان را فهمید؟

همیشه “دو چیز من را می‌ترساند: پاسخ‌های ساده به پرسش‌های پیچیده، و پاسخ‌های پیچیده به پرسش‌های ساده. خرافه‌گرایان در هر دو خبره‌اند.”

دنیای‌ما توسط انسان‌ها ساده انگاشته می‌شود، سادگی برای ما انسان‌ها قابل فهم و تشخیص و شناخت است، اما ساده انگاریمان همیشه موقتی است و آزاردهنده، ما با خرافات و نخواستن دانستن‌های‌مان دنیای‌مان را ساده می‌دیدیم اما با انقلاب علمی چیزها را کم‌تر ساده می‌انگاشتیم به این جهت که آزمایش و پژوهش را آغاز کردیم.

“کارکرد مهم علم این بوده است که ابهام را از ما بگیرد. اما همیشه و همه جا موفق نبوده. علم به زمان نیاز دارد. شاید هزاران و صدها هزارسال زمان بخواهد تا پاسخ تمام سوالاتی را که ما داریم، دقیق و روشن برایمان شرح دهد.”

 

سال‌ها گذشت تا فهمیدیم سرزمین‌های دیگری در این دنیا وجود دارد، فهمیدیم که ما تنها گونه انسانی رانده شده از بهشت نیستیم، فهمیدیم چگونگی پیدایش و روند تکاملی‌مان را، فمیدیم که دیگر ما مرکز عالم هستی نیستیم و … همیشه دانستن یک رکن اساسی دارد آن هم وجود ندانستن قبل از آن است، وجود چیزی خارج از درک و فهم و کنترل و سیطره ما، بی اطلاع یا با اطلاع.

شعور و درک و فهم ما توسعه پیدا کرد اما یکی از چیزهایی که تغییر پیدا نکرد ذهنیت‌مان در طبقه بندی کردن چیزها است.

مغز ما در لحظه با حجم زیادی از اطلاعات روبه‌روست و باید بتواند آن‌ها را به سرعت و با کمترین مصرف انرژی، درک و تحلیل کند. عملاً غیرممکن است که مغز بتواند تک‌تک انسان‌ها را جداگانه و بر اساس اطلاعاتی که از آن‌ها دریافت می‌کند، تحلیل کند. میان‌بُری که مغز در این‌جا استفاده می‌کند، طبقه‌بندی است. ما انسان‌ها را به شیوه‌های مختلف طبقه‌بندی می‌کنیم و پس از این‌که متوجه شدیم هر فردی به کدام گروه‌ها و دسته‌ها تعلق دارد، پیش‌داوری‌هایی را که درباره‌ی آن گروه‌ها داریم به آن فرد نسبت می‌دهیم.

اغراق نیست اگر بگوییم یکی از کارکردهای اصلی مغز، همین طبقه‌بندی است و اگر آن را از مغز بگیریم، از پردازش ساده‌ترین تصمیم‌های روزانه هم ناتوان می‌شود.

به واقع شاید هیچ گاه نتوانیم از طبقه بندی دنیایمان بگریزیم، بیشتر دانستن‌ها و فهمیدن‌ها پیش از آن که به ما کمک کند ما را به نوعی در دام خرافه‌ای دیگر می‌اندازد، دانستن بیشتر صرفا تعداد دسته و طبقه‌های موجود در ذهنمان را افزایش می‌دهد، شاید بدون دسته بندی تنها می‌توانیم دریافت کنیم نه تحلیل و سنتز، شاید با دسته بندی است که می‌شود ایده‌ای جدید آفرید، ما سیارات، حیوانات (به غیر از انسان)، گیاهان، عناصر و … را با ذهنیت انسانی خود دسته بندی می‌کنیم و آنقدر به این کار ادامه دادیم که دامن خودمان را هم گرفت و به دسته بندی جنسیت و موقعیت جغرافیایی و اجتماعی و فرهنگی و نژادی و زبانی و … پرداختیم.

 

“هر وقت میگن: احترام به هم نوع یا خدمت به هم نوع. خنده‌ام می‌گیره. اینها هنوز به جای سنجش و طبقه بندی گونه‌ها بر اساس محتوای اطلاعاتی اونها، موجودات رو بر اساس تعداد دست و پا و محل قرار گرفتن سر و اندام تناسلی طبقه بندی می‌کنند. اینطوری میشه که تو و یک تروریست آدمکش، میشین هم نوع. اما گربه‌ی آروم دیوار روبروی خونه، میشه غیر هم نوع! مردم، هر وقت یه چیزی رو نمی‌فهمن، می‌گن عمیقه! اما عمیق بودن،‌ ربطی به شعور من و تو نداره. عمیق بودن، یعنی اینکه وضعیت امروز این سیستم، طی چه مدت زمانی و طی چند مرحله از تعامل و تکامل شکل گرفته.”

“پذیرش ابهام به عنوان واقعیت انکارناپذیر جهان هستی، دشوار است.” به همین جهت ذهن ما به کمکمان آمد تا با ساخت ابزار بخشی از ابهام موجود در دنیایمان را کاهش دهیم؛ یکی از انواع ابزارهایی که بشر دست به ساخت آنها زنده ابزار های شناختی است.

 

دسته بندی انسان‌ها شاید به شناخت تفاوت‌ها کمک کند اما به شناخت منحصر به فرد بودن کمکی نمی‌کند، ما دیگری را خاص نمی‌بینیم بلکه متفاوت می‌بینیم، او یا در دسته ماست یا دیگری، نمی‌تواند (در واقع ذهن ناقص ما نمیتواند) بدون دسته در ذهنمان شروع به پرسه زدن کند، باید در یکی از دسته‌ها جای گیرد یا برایش یک دسته جدید بسازیم.

ما ابزار ساختیم ابزارهایی برای شخصیت شناسی و رفتار شناسی و انسان شناسی و هرچه شناسی (TA، DISK، MBTI، Big Five، Archetype و ….) با کمی مطالعه کردن و شناخت این ابزارها ذهن دیگر نمی‌تواند دسته بندی نکند دیگر نمی‌تواند خارج از این دسته ها ببینید، دگیر نمی‌تواند ترکیبی غیر از مطالب گفته شده را فهم کند، او می‌ماند و چند میلیارد انسان چپانده شده در 4 دسته D I S C.

دیگر زمین و زمان را به شخصیت ربط می‌دهیم و تاثیر محیط را به صفر می‌رسانیم، دیگر با ماه تولد و سال تولد و گروه خونی (نبود شواهد علمی) و افزایش جمعیت و گرم شدن کره زمین و شکافته شدن لایه اوزون به تشخیص شخصیت می‌پردازیم تا مبدا شناخت طرف از دستمان در برود.

هر موقع با انسانی مواجه می‌شویم سعی می‌کنیم یکی از برچسب‌های موجود در کیف ذهن‌مان را روی آن بگذاریم، دیگر تمام برداشت‌هایمان وابسته به دسته ایست که او را در آن چپاندیم، این گونه می‌توانیم با او تعامل کنیم، با او حرف بزنیم، چرا که دیگر خیال می‌کنیم که او را می‌شناسیم، دیگر می‌دانیم او چگونه می‌اندیشد و به چه می‌اندیشد، چه می‌خواهد، چه علایق و اهداف و باور و نگرش و رفتاری و … دارد، دیگر می‌دانیم او چگونه فردیست، دیگر می‌دانیم حقیقت او چیست اما کدام حقیقت؟ مگر حقیقت یک ابژه بیرونی است که قابل تحقیق و دریافت باشد؟ مگر حقیقت یک امر نسبی است که انسان به آن دست بیابد ( انسان نسبیت گرا)؟ و مگر حقیقت یک امری است که می‌توان در آن به نتیجه واحدی رسید؟ و مگر حقیقت چیزی جز یک مفهوم در پستوی لایه‌هایی تو در تو در پیش فرض‌های متعدد نگرشی به جهان هستی بیش از تمام مفاهیم پیچیده تر و غامض‌تر نشده است؟

اما انسان نمی‌داند و نمی‌تواند بار سنگین ندانستن‌هایش را به دوش کشد، پس گمان می‌کنیم که می‌شناسیم، می‌شناسیم گذشته و حال و آینده‌اش را، دیگر می‌دانیم تمام ورق‌هایی که زندگی برای بازی کردن به او داده چیست و اکنون قرار است کدام را رو کند، او دیگر در مشت ماست.

دستانی که آنقدر به هم فشرده می‌شود که دیگر توانایی نفس کشیدن را برایش سلب میک‌ند و ذره‌ای ابراز وجود را از او می‌گیرد، دستانی که مدام آن را با خون بدون رنگ قضاوت و سوء برداشت‌هایمان آلوده می‌کنیم و هیچ وقت نمی‌گذاریم پاک بماند.

 

“آﺩﻣﻬﺎ ﺩﻭﺩﺳﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ: ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺭ! ﯾﺎ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﮔﺪﺍﮔﺸﻨﻪ! ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﺎﺭ می‌کنند ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ میگیم ﺧﺮﺣﻤﺎﻝ! ﯾﺎ ﮐﻤﺘﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﺗﻨﺒﻞ! ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﮐﻠﻪ ﺧﺮ! ﯾﺎ ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﻣﺸﻨﮓ! ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻫﻮﺷﯿﺎﺭﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﭘﺮﺍﻓﺎﺩﻩ! ﯾﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﻫﺎﻟﻮ! ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﻭﻟﺨﺮﺝ! ﯾﺎ ﺍﻫﻞ ﺣﺴﺎﺏ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﻦ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﺧﺴﯿﺲ! ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﮔُﻨﺪﻩ ﺑَﮏ! ﯾﺎ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﻓﺴﻘﻠﯽ! ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡدﺍﺭﺗﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ ﺻﻔﺖ! ﯾﺎ ﺭﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﺗﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﺍﺣﻤﻖ! ﮐﻼ ﻣﻌﯿﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻴﻢ؛ ﻧﻪ واقعیت! ﻭﺍﯼ ﺑﺮ ﻣﺎ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺕ… (نمیدانم این جمله از کیست)”

در اینجاست که آتش فشان انتظاراتمان از دیگری و دنیای خود فوارن می‌کند، ما انتظار داریم دنیایمان در جارچوب ذهنی‌مان گام بدارد، انتظار داریم محیط با توجه به دسته‌ای که در آن قرار دارد با ما برخورد کند، ما از دوستان خود انتظار نوع رفتار متناسب با دسته‌هایشان را داریم. “برچسب‌زدن به افراد زمینه‌ را آماده می‌کند تا آن‌ها همان‌طور که برچسب می‌گوید رفتار کنند، و ما هم هر آن‌چه را انجام می‌دهند، تأییدی بر تشخیص‌مان بدانیم”(مارشال_روزنبرگ). مشاهده عمل به وقوع پیوسته خارج از دسته دوباره ابهام را به جانمان می‌اندازد، دیگر احساس میکنیم هیچ تسلطی بر خود و جهانمان نداریم و این ترسناک است، رسالت اشرف مخلوقات برتری است و برتری تنها با بیشتر دانستن تحقق می‌یابد پس تنها راه ساختن دسته ای دیگر است.

 

ذهن ما علاقه شدیدی به منطق دیجیتال (صفر و یک) دارد، او را یا می‌شناسم یا نمی‌شناسم، حرف‌هایش یا درست است یا غلط، روز است و شب، گرم و سرد، تاریکی و روشنایی، عاقل و مجنون، آشکار و نهان و …، منطقی که پا در دایره توصیفات ما هم نهاده و به بیشتر آن‌ها جهاتی خیالی و نسبی داده، خوب و بد، زشت و زیبا، توانا و ناتوان و … به راستی چه می‌شد اگر صفات خنثی می‌بود؟ همانند رنگ‌ها و بوها و طعم‌ها و … دیگر کم و زیاد‌ها از میان می‌رفت و جای خود را به سطوح هم تراز و متنوع می‌داد.

“وقتی وارد حوزه علوم انسانی می‌شویم، هیچ چیز با مثال نقض حل نمی‌شود. حالت اول: یک نفر می‌گوید افزایش حقوق انگیزه کارکنان را بالا می‌برد. شما مثال می‌زنید که: نه. نمی‌برد. من مثال دارم. نه اولی درست است و نه دومی. مهم این است که کدام مصداق‌های بیشتری دارند. شما بگویید فلان کس رفت در فلان مکان مقدس، نابینا بود و بینا شد. من بخواهم توهین کنم و بگویم: شما دروغ می‌گویید و خرافاتی هستید. چون من نابینا بودم و رفتم و بینا نشدم! این نوع استدلال من غلط است. باید برویم ببینیم ادعای من چند مصداق دارد. ادعای شما چند مصداق دارد. آن وقت می‌فهمیم که هر دو حرف می توانند درست باشند. یکی کمتر و دیگری بیشتر. روبروی منطق صفر و یک، منطق فازی نیست. این نوع تحلیل شما هم ناشی از همان تفکر به سبک علوم دقیقه است. من منطق ابهام را دوست دارم. با دو منطق قبل هم فرق دارد. منطق دیجیتال می‌گوید: سیاه و سفید منطق فازی می‌گوید: خاکستری منطق ابهام می‌گوید: هزاران رنگ دیگر هم وجود دارند که می‌بینیم و هزاران رنگ دیگر که نمی‌بینیم. اصلاً در حوزه‌های انسانی و رفتاری، برعکس ومتضاد هیچ چیز معلوم نیست. متضاد جنون، عقل نیست. نوع دیگری از جنون است. به همان اندازه بی منطق! همچنانکه متضاد عقل، جنون نیست. نوع دیگری از عقل است. به همان اندازه منطقی! برعکس خداپرستی، کفر نیست. برعکس کفر، ایمان نیست. حتی خداپرستی و کفر، طیف نیست. خداپرستی و کفر دو نوع نگاه است از میان میلیون‌ها نگاه دیگر که امروز وجود دارد و میلیاردها نگاه دیگر که بعداً به وجود خواهد آمد. من اگر از مثال نقض می‌ترسم به دلیل این است که وقتی شما می خواهید در مسیر مخالف یک تفکر حرکت کنید و آن را نقض کنید، محوری را برای حرکت به سمت آن و محوری را برای دور شدن از سوی آن در نظر می‌گیرید. خارج از فضای هندسه، چنین محوری وجود ندارد. چنانکه، چون من منطق صفر و یک را رد کردم، شما با منطق جستجوی نقض منطق دیجیتال، بر این باور شدید که من به منطق فازی معتقدم. در حالی که من هر دو منطق دیجیتال و فازی را به یک اندازه درست (یا نادرست) می‌دانم و باور نمی کنم که رد یکی منجر به پذیرش دیگری شود. نقض و تناقض، متعلق به تفکر خطی است. دنیای واقعی، هیچ تناقضی را پذیرا نیست. هر چه هست، وجود و هم زیستی است…”

 

دنیای ما در تاریکی محض غوطه‌ور است، تاریکی یعنی ابهام، یعنی ندیدن، یعنی ندانستن، یعنی ترس، ما از آغاز، ابهام و ندانستن برایمان ترسناک بود.

آینده ما و دنیایمان مبهم است همچون مسیری که نمی‌دانیم قرار است به چه منتهی شود، برای فرار از آن ذهنمان چراغ توهم و خیال و تصور و حدس و گمان را روشن می‌کند، حال دیگر فکر می‌کنیم می‌دانیم رهسپار کدامین سمت هستیم، دیگر مرز‌های دانسته‌های خود را می‌بینیم، دیگر می‌دانیم که قلمروی‌مان تا کجا گسترانده شده، آگاهی یعنی سلطه و بشر تماما سعی دارد تا مرزهای آگاهی و دانش و شناخت را افزایش و مرزهای ندانستن و ابهام و تردید را کاهش دهد، دیگر می‌توانیم ثابت کنیم که ما یکه تاز عالم هستیم و من مرکز این عالم هستم.

 

 

پی‌نوشت: این داستان ادامه دارد …

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *