جبر و اختیار، موضوعی بدون تاریخ انقضا

پی‌نوشت 1: با نگارش این سری متن‌ها و مطالب کمی سعی کردم ذهنم را با بازی که نتیجه‌ای ندارد سرگرم کنم، ممکن است در هنگام مطالعه این متن با تناقض‌هایی در میان گفته‌هایم مواجه شوید دلیلش کم بودن دانش است و ذهنی سرشار از تشویش و ابهام و سوال.

پی‌نوشت 2: ابتدا گمان می‌کردم که پرداختن به این موضوع آنقدر ها نباید طولانی باشد اما از آنجایی که میخواهم برای مدت طولانی این پرونده و پرداختن به آن را برای خود مختومه اعلام کنم تصمیم گرفتم عمیق تر و گسترده تر به آن بپردازم پس مطالب استخراج شده از این موضوع و پرداخته شده در اینجا بسی طولانی و سلسله وار خواهد بود.

 

دوست دارم در پرداختن و تشریح این موضوع به گذشته‌های دور بروم، این سوال از چه زمانی در ذهن پدیدار گشت و با گذر از هوشیاری بخش بزرگی از آرامش ما را به تصاحب خود درآورد؟

 

انسان پیشانوین

اغلب فرهنگ‌ها تا مقطع عصر نوین بر این باور بوده‌اند که انسان‌ها در نقشه‌ی بزرگ جهانی جایگاهی دارند. این نقشه توسط خدایان مقتدر یا توانین ازلی طبیعت طراحی شده که بشریت قادر به تغییر آن نیست این نقشه‌ی جهانی به زندگی انسانی معنا می‌دهد، اما نیروی انسانی را محدود میک‌ند، انسان‌ها در این عصر دیگر به بازیگران یک نمایش شباهت دارند که نمایش نامه مفهوم و واژه، اشک و حرکتی را تعیین میکند، و محدودیت های دقیقی بر شیوه اجرای نمایش می‌گذارد پس انسان‌ها نمی‌توانند تا ابد زنده بمانند و از تمام بیماری‌ها در امان باشند و آن طور که می‌خواهند رفتار کنند زیرا این‌ها در نمایش‌نامه قید نشده‌اند (انسان بازیگر).

انسان پیشانوین معتقد بودند که زندگی‌شان در ازای از دست دادن قدرت معنا خواهد یافت، این باورها تاثیر خود را بر تصمیماتشان می‌گذاشت (بعد ها مدرنیته یک قرارداد بسیار ساده که می‌توان در یک جمله خلاصه کرد را وضع کرد: انسان‌ها در ازای کسب قدرت از معنا دست برمی‌دارند).

این امر البته وقایع ناخوشایند خود را به دنبال داشت اما انسان‌ها از نظر روحی برای مقابله با فجایع آماده می‌کرد. اگر فاجعه‌ای وحشتناک مثل جنگ طاعون و خشک سالی روی می‌داد مردم خود را با این باور تسلی می‌دادند که همه ما نقشی در این بازی عظیم داریم.

اما فرهنگ نوین اعتقادی به نقشه ی بزرگ جهانی ندارد، ما بازیگران یک نمایش ماورا طبیعی نیستیم زندگی نه نمایش نامه‌ای دارد نه نمایش نامه نویس و نه مدیر و نه تولید کننده و نه معنایی.

تا آنجا که دانش علمی به ما نشان می‌دهد جهان فرآیندی کور و بی هدف است که علیرغم سروصدای زیاد فاقد معنا است. ما طی حضور بسیار کوتاه خود بر روی زمین، فریاد می‌کشیم و نخوت و رشک می‌ورزیم و بعد همه چیز خاموش می‌شود.

اگر چه دست نوشته‌ای وجود ندارد در این باره وجود ندارد سوا از الزام داشتنش انسان‌ها نقشی در نمایش بزرگ ندارند، حوادث وحشتناکی بر ما می‌گذرد و هیچ قدرتی وجود ندارد تا ما را نجات دهد یا به رنج ما معنا بخشد، نه پایانی خوش و نه پایانی شوم چرا که هیچ پایانی در انتظار ما نیست. حوادث یکی پس از دگیری رخ می‌دهند. دنیای نوین به هدفی اعتقاد ندارد و فقط رخداد را می‌شناسد. اگر مدرنیته شعاری داشته باشد این است: اتفاق می‌افتد.

 

از طرف دیگر اگر همه چیز بدون پیروی از یک نمایش نامه یا هدفی معین رخ می‌دهد پس انسان‌ها در هیچ نقش از پیش تعیین شده‌ای محصور نیستند لذا ما می‌توانیم هر کاری که می‌خواهیم انجام دهیم، به شرط این که راهی برای انجامش بیابیم.

تنها چیزی که ما را محدود می‌کند نادانی ما است. هیچ معنایی فراگیری در طاعون و خشک سالی نیست، اما ما می‌توانیم آنها را ریشه کن کنیم. جنگ‌ها برای آیندهی بهتر ضرورتی ندارند، زیرا ما توانایی بر قراری صلح را داریم. بعد از مرگ بهشتی در انتظار ما نیست، اما ما می‌توانیم بهشت را اینجا بر روی زمین ایجاد کنیم، زندگی نوین در بعد عملی، در بردارنده‌ی جست و جوی بی‌وقفه برای قدرت در جهانی خالی از معنا است.

همچنان که مسیحیان و مسلمانان، که هر دو به بهشت باور داشتند اما در چگونگی رسیدن به آنجا اختلاف داشتند عاملان سرمایه و کمونیست‌ها هم در طی دوران جنگ سرد به ساختن بهشت روی زمین دل بسته بودند اما در مورد روش رسیدن به آن با هم اختلاف داشتند.

با گذشت سال ها این نگرش رو به انحطاط و زوال رفت، اما چه چیزی بود که جامعه نوین را از زیاده خواهی و مصرف گرایی و درنهایت فروپاشی نجات داد؟ بشر نه با قانون عرضه و تقاضا، بلکه با ظهور یک دین انقلابی جدید به نام انسان گرایی نجات یافت.

 

انسان گرایی

بر اساس انسان گرایی، انسان ها باید با اتکا به تجربیات درونی خود، نه تنها برای زندگی خود، بلکه برای تمامی هستی معنا بیابند. این فرمان اولیه انسان گرایی به ما است: برای یک جهان بی معنا معنا بی‌آفرین که البته فلسفه اگزیستانسیالیسم هم بر همین پایه و اساس استوار است.

بدین ترتیب محور انقلاب دینی مدرنیته نه کنار گذاشتن اعتقاد به خدا بلکه بدست آوردن اعتقاد به انسانیت بود.

انسان گرایی طی صدها سال ما را متقاعد کرده است که ما سرچشمه نهایی معنا هستیم و از این رو ارائه آزاد ما از بالاترین اعتبار در دنیا برخوردار است. به جای این که منتظر یک موجودیت خارجی باشیم تا صلاح ما را تعیین کند کافی است تا فقط به احساسات و امیال خود اتکا کنیم.

برخی از شعارهای انسان گرایی چنین است: به درون خو گوش کن، از دل خود پیروی کن، با خود صادق باش و به خود اعتماد کن و هر آنچه به تو احساس خوب می‌دهد انجام بده.

احساسات ما نه تنها به زندگی خصوصی ما، بلکه همچنین به فرآیند های سیاسی و اجتماعی ما معنا می‌دهد، وقتی می‌خواهیم بدانیم که چه کسی باید بر کشور حکومت کند چه سیاست خارجی‌ای اتخاذ کند و چه گام‌های اقتصادی بردارد در متون مقدس به دنبال پاسخ نمی‌گردیم و از فرامین پاپ یا پیامبران و برنده جایزه نوبل پیروی نمی‌کنیم، بلکه در اکثر کشور ها انتخابات دموکراتیک برگزار می‌کنیم و درباره موضوع مشخص نظر مردم را می‌پرسیم، ما بر این باوریم که رای دهندگان از همه بهتر می‌دانند و انتخاب آزاد آحاد انسانی مرجع نهایی سیاسی است.

محققین قرون وسطی به نظریه باستانی یونانی باور داشتند که می‌گفت حرکت ستارگان در آسمان‌ها آهنگی ملکوتی می‌آفریند که در سراسر هستی منتشر می‌شود. وقتی این آهنگ ملکوتی آفریده شد توسط ستارگان به حرکات درونی جسم_روحی انسان‌ها هماهنگ می‌گردد، انسان از سلامت جسم و روح بهرهمند می‌شود، از این رو آهنگ انسانی باید طنین آهنگ ملکوتی کهکشان‌ها باشد نه بازتاب اندیشه و هوس و آهنگ سازی که از جنس گوشت و خون است.

چنین اندیشه‌هایی دیگر رواج ندارند، امروزه انسان گرایان معتقدند که تنها منبع فرینش و ارزش هنری، احساسات انسانی هستند، موسیقی توسط ندای درونی ما آفریده می‌شود و مورد داوری قرار می‌گیرد و این نیازمند پیروی از اوزان ستارگان و الهه یا فرشتگان شعر و موسیقی نیست چرا که ستارگان خاموشند و فرشتگان شعر و موسیقی تنها در تخیلات ما وجود دارند.

وقتی نیچه مرگ خدا را اعلام کرد می‌شود گفت منظورش همین بود. خدا حداقل در غرب، به اندیشه ای انتزاعی تنزل یافت که کسی آن را قبول دارد و کسی هم قبول ندارد، اما در هر حال این دو، تفاوت چندانی با هم ندارند. فرد در قرون وسطی بدون وجود خدا، فاقد منبع اقتدار سیاسی، اخلاقی و زیبایی شناسانه بودو قادر به تشخیص درست و خود و زیبا نبود. چه کسی می‌توانست بدون وجود خدا زندگی کند؟ اما امروزه بسیار آسان است که وجود خدا باور نداشته باشیم، زیرا بهایی برای این بی‌اعتقادی خود نمی‌پردازیم.

ویلهلم فون همبولت (Wilhelm von Humboldt) در ابتدای قرن نوزدهم گفت: هدف هستی، تبدیل وسیع‌ترین تجارب زندگی به دانایی است. تنها یک نقطه اوج در زندگی وجود دارد و آن هم رسیدن به معیار حس کردن هر آنچه که انسانی است می‌باشد.

احساسات هم همانند هر منبع اقتداری نقایص خود را دارد (تجربیات و احساسات). انسان گرایی معتقد است که هر انسانی یک ضمیر درونی خالص دارد، اما وقتی سعی می‌کنیم به آن گوش کنیم، اغلب یا با سکوت مواجه می‌شویم و یا با ملغمه‌ای از صداهای ناخوشایند.

 

لیبرالیسم (انسانی با اراده‌ی آزاد)

بعد ها انسان گرایی به سه شاخه اصلی تقسیم شد، انسان گرایی لیبرالیسم (Liberalism)، انسان گرایی سوسیالیستی (socialism) و انسان گرایی ناسیونالیسم (Nationalisme) یا تکاملی.

شاخه اول می‌گوید هر انسانی یک فردیت منحصر به فرد دارد که دارای ندای درونی و تجربیات خودویژه است. هر انسانی جهان را از چشم متقاوتی می‌بیند و به آن رنگ و عمق و معنا می‌بخشد. خواست این شاخه نهایت آزادی فردی است برای تجربه جهان و پیروی از ندای درونی.

انسان گرایی به اعتبار تاکید خود بر آزادی، لیبرالیسم لقب گرفت. سیاست مداران لیبرال معتقدند که رای دهنده از همه بهتر می‌داند، هنرمند لیبرال معتقد است که زیبایی در چشمان بیننده است، اقتصاددانان لیبرال معتقدند که حق همیشه با مشتری است و اخلاق لیبرالی به ما توصیه می‌کند که به خودمان فکر کنیم زیرا تمام پاسخ ها در درون خودمان است.

هم اکنون هیچ گزینه جدی در مقابل منظومه لیبرالی، متشکل از فردگرایی، حقوق بشر، دموکراسی و یا اراده آزاد وجود ندارد.

 

زندگی نه جبری است و نه تصادفی. انسان‌ها طبعا تحت تاثیر عوامل خارجی و موقعیت های اتفاقی هستند اما در آخر این فرد است که می‌تواند عصای جادویی خود را به حرکت درآورد و در مورد سرنوشت خود تصمیم بگیرد. به این دلیل است که لیبرالیسم تا به این حد به رای دهندگان و مشتریان اهمیت می‌دهد و به ما توصیه می‌کند تا از ندای دورن خود پیروی کنیم و کاری را انجام دهیم که احساس خوبی به ما می‌دهد.

این ارائه آزاد ما است که هستی را ملهم از معنا می‌کند، و از آنجا که هیچ کس از بیرون نمی‌تواند بگوید که شما در درون خود واقعا چه احساسی دارید و با قطعیت انتخاب های شما را پیش بینی کند پس شما نباید به قیم ها اعتماد کنید.

وقتی انسان ها طی قرون اخیر جعبه سیاه انسان را باز کردند، نه روح در آن یافتند، نه اراده و نه خویشتن. بلکه به جای این‌ها ژن، هورمون و نورون‌هایی را یافتند که از همان قوانین فیزیکی و شیمیایی واحدی پیروی می‌کنند که بر سایر عرصه‌های واقعیت حاکم است.

 

کیست که دست به انتخاب می‌زند؟

امروزه محققین با پاسخ گذشته، که او با ارائه و خواست خود آن فرد را کشت اکتفا نمی‌کنند، ژن شناسان و محققین مغز توضیح بسیار مفصل تری دارند: او این کار را به دلیل وجود فلان و فلان فرآیند الکتروشیمیایی در مغز انجام داد، که توسط یک نظم ژنیتیک معین شکل گرفته است و به دنبال یک پشتوانه تکاملی کهن ناشی از موقعیت های جهشی به وجود آمده است.

بر اساس دستاورد‌های علم کنونی، جبر و تصادف تمامی کیک را بین خود تقسیم کردند و حتی ذره‌ای هم برای آزادی نگذاشته‌اند.

واژه مقدس آزادی می‌تواند خویشتن فرض شود، یعنی یک واژه توخالی که معنای مشخصی ندارد. اراده آزاد تنها در حکایت‌های تخیلی ما انسان‌ها ابداع شده است.

تکامل آخرین میخ را بر تابوت آزادی کوبید. درست همان طور که نمی‌توان روح را با فرآیندهای تکاملی توضیح داد، اندیشه‌ی اراده آزاد هم با تکامل سازگار نیست. زیرا اگر انسان‌ها آزاد می‌بودند، انتخاب طبیعی نمی‌توانست به آنها شکل دهد. بر اساس نظریه تکامل، تمام انتخاب‌های که حیوانات، مثلا برای یافتن محل سکونت، خوراک یا جفت خود می‌کنند، بازتابی از رمزهای ژنتیک آنها است.

بسیاری انسان‌ها اظهار می‌کنند که خود را آزاد احساس می‌کنند و بر اساس خواست‌های خود عمل می‌کنند و تصمیم می‌گیرند این حقیقت دارد. انسان‌ها بر اساس میل خود عمل می‌کنند و اراده آزاد دارند اما سگ‌ها طوطی‌ها و شامپانزه‌ها هم همینطورند.

وقتی پژمان یک شیرینی می‌خواهد، پژمان یک شیرینی می‌خورد. اما سوال مهم این نیست که طوطی‌ها و انسان‌ها می‌توانند بر اساس امیال درونی خود عمل کنند، بلکه این است که آیا این یک انتخاب درجه اول است؟ چرا پژمان به جای خیار، شیرینی می‌خواهد؟ چرا من تصمیم می‌گیرم این متن را در اینجا به این شیوه منتقل کنم؟ و نه در مکان و شکل دیگر؟ چرا می‌خواهم خودرو قرمز رنگ بخرم و نه مشکی؟ چرا ترجیح می‌دهم به جمهوری خواهان رای بدهم نه حزب کارگر؟ من هیچ کدام ای این امیال را انتخاب نمی‌کنم. من احساس می‌کنم که این خواسته‌ی معین در دورن من می‌جوشد، زیرا این احساسی است که توسط فرآیندهای زیست شیمیایی در مغز من به وجود آمده است. این فرآیند ها قاعدا یا جبری هستند و یا تصادفی اما آزاد نیستند.

 

این ها فقط فرضیه یا گمان فلسفی نیستند ما امروزه می‌توانیم با پرتونگاری از مغز امیال مردم را، قبل از آنکه خودشان از آن آگاه باشند پیش بینی کنیم. در یک آزمایش گروهی را در مقابل یک دستگاه عظیم پرتونگاری مغز قرار دادند و دو دکمه در دستان چپ و راست آن‌ها گذاشتند و از آن ها خواسته شد تا هر وقت خواستند یکی از دکمه‌ها را فشار دهند. محققین، که مشغول نظاره کردن فعالیت های نورون‌های مغز آنها بودند می‌توانستند (قبل از اینکه افراد مورد نظر دکمه‌ای را فشار دهند و حتی قبل از اینکه از قصد خود آگاه باشند) پیش بینی کنند که آن‌ها کدام یک از دکمه‌ها را فشار خواهند داد. رخداد‌های نورونی در مغز آن افراد نشان می‌داد که تصمیم گیری فرد از صدها میلیونیوم ثانیه تا چند ثانیه قبل از اینکه او از تصمیم خود آگاه شود شروع می‌شود.

 

تصمیم برای فشار دادن راست یا چپ طبعا بازتاب انتخاب خود فرد است. اما این یک انتخاب آزاد نبود. باور ما به اراده آزاد در حقیقت نتیجه‌ی یک منطق نادرست است. وقتی یک سلسله بازتاب زیست شیمیایی مرا وامی‌دارد تا فشار دادن دکمه راست احساس رضایت کنم، آنگاه احساس می‌کنم که می‌خواهم دکمه راست را فشار دهم. اما مردم به نادرستی به مرحله آخر می‌پرند و نتیجه می‌گیرند که هر دکمه‌ای را که بخواهند فشار می‌دهند که این طبعا نادرست است. ما امیال خود را انتخاب نمی‌کنم، بلکه فقط آن ها را احساس می‌کنم و بر آن اساس عمل می‌‎کنم.

با اين وجود مردم به بحث دربارە‌ی ارادەی آزاد ادامه می‌دهند، زيرا حتی دانشمندان اغلب به استفاده از انديشه‌های منسوخ خداشناسانه ادامه می‌دهند.

خداشناسان مسيحی و يهودی طی قرن‌ها درباره ی رابطەی ميان روح و اراده موعظه کرده‌اند. آن‌ها فرض می‌کردند که هر انسانی يک ذات درونی دارد، که روح خوانده می‌شود و روح خويشتن واقعی من است. آن‌ها علاوه بر اين معتقد بودند که «خويشتن» دارای اميال متفاوت است، مثل ميل داشتن لباس، وسيلەی نقليه و خانه. من چنين ادعا می‌کنم، که به همان شکل که لباسم را انتخاب می‌کنم، اميالم را هم انتخـاب می‌کنم و سرنوشـت من بستگی به انتخاب من دارد. اگر آرزوهای خوبی را انتخاب کنم، به بهشـت خـواهم رفت. اگر آرزوهای بدی را انتخاب کنم، به جهنم خواهم رفت. پس اين سؤال مطرح می‌شود که من دقيقا چطور اميال خود را انتخاب می کنم؟ برای مثال، چرا حوا ميل داشت تا ميوە‌ی ممنوعه‌ای را بخورد که مار به او پيشنهاد کرده بود؟ آيا اين ميل، بــه او تحميل شده بود؟ آيا اين ميل فقط از درون او اتفاقی به بيرون جهيد؟ يا اين که او آن را «آزادانه» انتخاب کرد؟ اگر او اين انتخاب را آزادانه انجام داد، پس چرا به خاطر اين انتخاب خود تنبيه شد؟ اگـر بپذيريم که روحی در کار نيست و انسان‌ها يک ذات درونی، بـه اسم «خويشتن» ندارند، پس ديگر اهميتی ندارد که سؤال کنيم چطور خويشتن، اميال خود را انتخاب می کند؟ اين سؤال شبيه به اين است که از يک فـرد مجرد بپرسيم، همسرت چطور لباس خـود را انتخاب می‌کند؟

 

خویشتن حقیقی

فرد بودن individual به معنی تقسيم پذير بودن in-dividul است. بله، جسم من از تقريبا ۳۷ تريليارد سلول تشکيل شده است، و جسم و ذهن من برای هر روز دسـتخوش استحاله های بی شماری می شود. اما اگر من واقعا بخواهم به خودم توجه کنم و با خود ارتباط برقرار کنم، مقيد خواهم شد تا با يک جست وجوی عميق در درون خود بـه دنبال تنها يک ندای واقعی شفاف بگردم، که خويشتن واقعی من است، و منشأ تمامی معناها و اقتدار هستی است. اگر ليبراليسم بخواهد منطقی جلوه کند، من بايد يک، و فقط يک خويشتن حقيقی داشته باشم. زيرا اگر بيش از يک ندای حقيقی داشته باشم، چطور می‌توانم بفهمم که از کدام ندا در محل انتخابات، در فروشگاه‌ها و يا در بازار ازدواج پيروی کنم؟ بنابر اين علوم زيستی طی دهه های اخير به اين نتيجه رسيده‌اند که اين حکايت ليبرالی يک افسانەی محض است. خويشتن واقعی يگانـه بـه همـان انـدازه‌ی روح جاويد مسيحی و بابا نوئل واقعی است. اگر من بـه درون واقعی خـود نگـاه کنم، آن يگـانگی ظاهری که من با اطمينان از آن ياد می‌کنم، يک همهمەی متضاد از صداها است، که هيچکدام «خويشتن واقعی من» نيست.

آنچه که در حقيقت وجود دارد جريانی از هشياری است و اميال از درون اين امواج ظهور، و عبور می‌کنند، اما يک خويشتن دائمی وجود ندارد که مالک اميال باشد، پس اين سـؤال کـه آيا من اميال خود را به طور جبری انتخاب می‌کنم، يا تصادفی و يا آزادانه، معنايی ندارد. اين مسئله ممکن است بسيار پيچيده به نظر آيد، اما آزمايش کردن آن بـه طرز غافلگير کننده ای ساده است. دفعۀ بعد وقتی فکری از ذهن شما بيرون جهيد، مکث کنيد و از خود بپرسيد: چرا اين فکر خاص به ذهن من آمد؟ آيـا من لحظه‌‍ای قبـل تصميم گرفتم که اين طور فکر کنم و فقط به اين دليل است که اين فکر به ذهن من رسيد؟ يا اين که اين فکر بدون اجازه يا دستورالعمل من در ذهنم پديدار شد؟ اگر من به واقع حاکم بر افکار و تصميمات خود هستم، آيا می توانم تصميم بگيرم که در شصت ثانيەی آينده به هيچ چيزی فکر نکنم؟ فقط اين کار را انجام دهيد و ببينيد چه اتفاقی خواهد افتاد.

 

اگر می‌‎خواهيد شاهد فلسفه در عمل باشيد، از يک آزمايشگاه موش مصنوعی ديدن کنيد. يک موش مصنوعی موشی است که محققين رفتارش را کنترل می‌کنند: محققين الکترودهايی در گيرنده‌ها و مناطق مربوط بـه پاداش در مغـز يک مـوش نهادند. اين کار محققين را قادر ساخت تا با دستگاهی بر رفتار موش از راه دور اعمال کنترل کنند. محققين پس از چند بار تمرين توانستند موش‌ها را بـه چپ يا راست هدايت کنند، و آن‌ها را وادارند تا از نردبانی صعود کنند، در اطـراف ظرف زباله بو بکشند و کارهايی که موش ها معموال مايل به انجام شان نيستند، انجام دهند، مثـل پريدن از يک ارتفاع بلند. ارتش‌ها و شرکت‌ها علاقه ی وافری به آزمايش موش مصنوعی نشان می‌دهند و اميدوارند که اين آزمايشات بتوانند موش‌ها را وادارند تـا وظـايف معينی را در شرايط دشوار انجام دهند. موش‌های مصنوعی، برای مثال، می‌توانند بــه دنبال بازماندگانی که در زير آوار مدفون شده‌اند بگردند، جای بمب‌ها را شناسايی کنند و تونل‌ها و غارها را بازشناسی کنند.

فعالين حقوق حيوانات در بارەی زجرآور بودن اين آزمايشات برای موش ها هشدار داده‌اند. پروفسور سانجيو تـالوار، يکی از مسئولين اين تحقيقات، اين هشدارها را بی اساس خواند و توضيح داد که موش‌هـا در حقيقت از اين آزمايشات لذت می‌برند. با اين همه، تالوار توضيح می‌دهد کـه موش‌ها برای لذت بردن تلاش می‌کنند و وقتی الکترودها مرکز دريافت پاداش در مغز آن‌ها را تحريک می‌کنند، موش‌ها غرق در لذت می‌شوند. تا جايی که می‌دانيم، موش مورد آزمايش احساس نمی‌کند کـه کسی او را از بيرون هدايت می‌کند و او مجبور است کاری را بر خالف ميل خود انجام دهـد. وقـتی پروفسور تالوار دستگاه از راه دور را به کار می‌اندازد، مـوش می خواهد بـه طـرف چپ برود و اين خواستەی موش است که او را به طرف چپ می‌راند. وقـتی بروفسور روی دکمەی ديگری فشار می‌دهد، موش می‌خواهد از نردبانی صعود کند، و همين دليل او برای صعود کردن است.

پس بنابراين اميال موش چيزی به جز الگوهايی که موجب تحريک نورون‌ها می‌شوند، نيستند. حال چه اهميتی دارد که نورون‌ها در اثر تحريک نورون‌های ديگر فعال شوند، يا توسط امواج اکترودهای متصل به دستگاه کنترل از راه دور پروفسور تالوار فعال شوند؟ حال اگر شما از موش سوال کنيد، جواب خواهد داد، بلــه، من ارادەی آزاد دارم! ببينيد! من الان بــه طرف چپ می‌گردم، زيرا اين طور می‌خواهم. الان می‌خواهم از نردبان باال بروم و اين کار را هم انجام می‌دهم. آيا اين ثابت نمی‌کند که من ارادەی آزاد دارم؟

آزمايش های انجام شده بر روی انسان خردمند نشان می‌دهد که انسان ها هم، مانند موش‌ها، می‌توانند هدايت شوند و اين امکان وجود دارد کـه بتوان، بـا تحريک قسمت‌های معينی از مغز انسان، احساسات پيچيده‌ای، مثل عشق، عصبانيت، ترس و افسردگی، را به وجود آورد يا از بين برد. علم نه تنها باورهای ليبرالی به ارادەی آزاد، بلکه همچنين باور به فردگرايی را بی اعتبار می‌کند. ليبرال‌ها گمان می‌کنند که ما يک خويشتن نامرئی و يگانه داريم حال آنکه این گونه نیست.

 

 

پی‌نوشت 3: این داستان ادامه دارد …

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *