پینوشت صفر: قبلا گفتهام که روزنوشتههای شعبانعلی مکانی است که طبق عادت به آن سرمیزنم و برخی مطالب آنچنان بر دلم مینشیند که دوباره آن را مینویسم و برای خود میخوانم؛ نوشتههای داخل ““ گفتههای اوست.
شاید بگویید که در نوشته قبلی موضع خود را نسبت به موضوع جبر و اختیار مشخص کردم و دیگر حرفی برای زدن و جوهری برای نگاشتن باقی نمیماند اما باید بگویم اینگونه نیست، گمانم همیشه برایم پاردوکسی در جبر و اختیار پوشیده باقی خواهد ماند، ما اختیار داریم از میان تعدادی گزینه تصمیم بگیریم و یکی را برگزینیم اما خود عمل تصمیم گرفتن و انتخاب مگر از جبر سخن نمیگوید و دم از محدودیت نمیزند؟ ما نمیتوانیم تصمیم نگیریم چرا که تصمیم نگرفتن هم خود به نوعی تصمیم است. گویی تنها در انتخاب گزینه از میان سایر گزینههای موجود اختیار داریم، نمیدانم.
نوع نگاه چارلزبوکفسکی در جبر انسان در انتخاب و انتخاب گزینه بد در مسیر زندگی فردی را دوست میدارم، زمانی که میگوید: مشکل اینجاست که همیشه انتخاب تو از بین دو تا بد است. مهم هم نیست که کدام را انتخاب کنی، هر کدام شان ذره ای از تو را میخورند تا آنجا که دیگر چیزی باقی نماند. بیشتر آدمها در بیست و پنج سالگی تمام میشوند. و بعد تبدیل میشوند به ملتی بیشعور که رانندگی میکنند، غذا میخورند، بچه دار میشوند، و هر کاری را به بدترین شکلاش انجام میدهند. مانند رای دادن به کاندیدای ریاست جمهوریای که آنها را یاد خودشان میاندازد.
یکی دیگر از جبرهای زندگی سوء برداشت هایی است که از جانب دیگران شامل حالمان میشود، درباره ادیان بر روی یکی برچسب مسیحی را میگذاریم و بر دیگری مسلمان، اگر هم هیچ یک را قبول نداشته باشد برچسب آتئیست (Atheism) را به جان میخرد.
آگزیستانسیالیسم و سائق آزادی
حیطه اختیار ما در این است که برچسب را خودمان انتخاب کنیم و جبرش در این است که نمیتوانیم بدون برچسب باشیم! در بسیاری از مسائل (شاید همه مسائل) جبر و اختیار با هم تلفیق شدهاند. به نظر میرسد اگر جبر نبود شاید این اختیار هم کاربردی نداشت و انسانها سعی میکردند تا حد امکان بدون برچسب با خیال راحت زندگی کنند اما جبری در کار است که به او گوشزد میکند که اگر قرار است برچسبی بر رویت گذارده شود از اختیارت استفاده کن و بهترین برچسب را انتخاب کن. گویی جبر باعث میشود که انسان مسئولیت اقداماتی را که بر اساس اختیار انجام داده را برعهده گیرد. سلب مسئولیت میوه سلب اختیار است.
در جهان بینی اگزیستانسیالیسم (Existentialism) سائق آزادی (از نوع وجودی و نه اجتماعی) یکی از 4 (آزادی، تنهایی، مرگ، پوچی) اضطراب انسانی (کشمکش درونی با مفروضات مسلم هستی) است که اریک فروم در کتاب گریز از آزادی به خوبی از آن نقل میکند و مینويسد كسانی كه تحمل آزادی را ندارند بيشتر به ايمان رو ميآورند. شايد انسان از بعضی آزادیهای سطحی و كم عمق خوشش بيايد اما تحمل آزادی به معنای دقيق كلمه بسيار مشكل است. چرا كه آزادی مطلق به معنای مسئوليت مطلق است.
انسانی که مسئولیت انتخابهایش را به دوش مشیت الهی، حکمت و سرنوشت میگذارد را نمتوان گنه کار دانست
در اینجا منظور از آزادی همان حسی است که شما را “در” جهان و “از” جهان بیگانه میکند و شما با همه چیز و همه کس غریبه و تنها میشوید و هیچ ارتباط و سنخیتی با خود و جهان هستی نمیتوانید بالضروره برقرار کنید مگر مفاهیم طوطی وار و تقلیدی و وراثتی.
شما مسئولیت معنا دادن به زندگی خود هستید و تنها تعیبیر و تفسیرگر دنیای خود، شما مسئولیت ساختن سرنوشت خود هستید و ایجاد کننده فرصت ها و تهدیدهای خود هستید، شما مسئول حال خوب و زندگی مطلوب خود هستید.
ما در محدوده سرنوشت قدرت انتخاب داریم این قدرت به ما امکان میدهد که با سرنوشت روبرو شویم با اینحال به ما اجازه نمیدهد تا آنگونه که میخواهیم تغییر کنیم. ما نمیتوانیم در هر کاری موفق شویم بر هر بیماری چیره شویم از رابطه با هر کسی لذت ببریم ما نمیتوانیم سرنوشت خود را پاک کنیم. ولی میتوانیم تصميم بگیریم چگونه پاسخ بدهیم چگونه با تواناییهای خود زندگی کنیم انسان در محدوده سرنوشت خود توانایی تصمیم دارد هر تصمیمی مرزهای جبرگرایی را پس میراند و انتخاب را امکانپذیر میکند.
ممکن است این باور که ما آزاد هستیم، آرامشبخش باشد. برای اگزیستانسیالیستها آزادی آنقدر زیاد است که بخشی از وجود ماست، ویژگی تعیین کننده ماست. مسئولیت عظیمی که با آزادی همراه است میتواند یک «ترس و لرز» و «بیماری تا سر حد مرگ» و حتی «تهوع» را در ما ایجاد کند. اعتقاد اگزیستانسیالیستی به آزادی انسان مبتنی بر توصیفی از زندگی روزمره ما است، در مواجهه با موقعیتهایی که باید انتخاب کنیم خود را با طیف باز از مسیرهای عملی ممکن مواجه میشویم که در آن هیچ چیز مرا وادار نمیکند که یکی از راههای ممکن را نسبت به سایرین انتخاب کنم به غیر از خودم.
احکام و رهنمودهایی ادیان ابراهیمی از آزادی و انسان آزاد سخن میگویند و بشارت دنیایی فراخ تر از دیدگان محدودمان میدهند اما دین دار بودن هم خود نوعی محدودیت دیگر نیست؟ دین شما را تا آنجایی آزاد میگذارد که در بستر مفاهیم او میاندیشید زیرا مدعی است که جوابها را در چنته دارد و دانستن آنها یا زمانش فرا نرسیده و یا شما درکتان محدود است و یا … . در عین حال در نگاه اگزیستانسیالیسم پذیرش سوالهای بیجواب و اینکه میتواند تمام پاسخها یک توهم باشد و… به رسمیت شناخته میشود و حداقل شما را از جوابهای توهمی ناامید میکند و امیدهای واقعیتر را به شما نزدیکتر میکند( البته شاید هرگز امیدی به رسیدن هم نباشد).
این گفته مهدی خلجی برگرفته از همین نوع نگاه به صحنه نمایش انسان آزاد در تئاتر زندگی است که میگوید: در فیلم«قفس غواصی و پروانه» مرد جوان سکته کرده، همهی بدناش فلج شده و تنها پلک چشم چپاش قادر به حرکت است. با کمک پرستار و روش رمزگذاری او، داستان زندگیاش را با باز و بسته کردن یک پلک روایت میکند. آدمی همان باز و بسته کردن یک پلک است؛ تن ندادن به چیرگیِ بیرحمانهی بیماری، ایستادن در برابر باد زمان، آنچه جبر جغرافیا، ضرورت تاریخ یا مشیّت الاهی میخوانند. مساحتِ انسان بودن هر کس به اندازهی آگاهی و باور او به اختیار و مسئولیتِ خود است. زندانی حبسِابد در سلول تنهایی که یک نفس با مرگ فاصله دارد، به اندازهی یک نفس آزاد است؛ میتواند دم را فروبرد یا نه، و اگر فرو میبرد با چه خیال و خاطرهای آن کشیدهترین شعلهی شمع جاناش را تماشا میکند. قربانی، چه فرد یا گروه، واقعیتی در بیرون نیست؛ بلکه تعریف خود به مثابهی قربانی است؛ کسی قربانی نیست؛ خود را قربانی میپندارد. گفتن ندارد که هرگز ستمگر و ستمدیده در یک رده نیستند، ولی ستمدیده نیز میتواند از تختهبند کردن خود در چارچوب «قربانی» بپرهیزد. قربانی یعنی آن گوشت و چربی کریه و کرختِ وادادهای که سطری از سرنوشتِ خویش را ننوشته است. فکر قربانی بودن، البته که التیامی برای رنج است؛ نشستن به کینهی دیگری بسی آسانتر است از برخاستن به مسئولیتِ خویش. به میزانی که از تصویر خود در مقام قربانی دور میشویم، آدمیتِ ما غنیتر و واقعیتر میشود. انسان یعنی آگاهی و آزادی.
گریزی از بودن نیست
ما سال هاست که از آزادی و اختیار و اراده و انتخاب سخن میگوییم و انسان را محکوم به مسئولیتی میکنیم که شاید تنها فقدان آن را دارا باشد. گویی در این خانه هیچ نیست که مهر یکی از آنها برای متهم ساختن بر پیشانیاش نخورد. ما متهم به آزادی نیستیم ما متهم به بودن هستیم، متهم به بحث گذاشتن همه وقت جبر و اختیار و این که کدامین یک به کدامین وجه نصیبمان میشود، متهم به فعلیت در آوردن و در نیاوردن، متهم به دانستن و ندانستن، خواستن و نخواستن.
ما متهم زاده شدیم و متهم از دنیا میرویم، کافیست بگویی اتهام خوردنی است و تو تعیین کننده چیستی خوردنت هستی تا تو را به اتهام نخوردن محکوم کنند. گویی ناتوانی انسان در تجربه (همیشه در معرض بودنش) او را بازیچه روزگار قرار داده او نه در جایگاه رد میتواند خود را تصور کند و نه در جایگاه قبول.
آیا کسی در این دنیا هست که بخواهد با خوبی کردن به جهنم رود و با بدی کردن به بهشت؟ بتواند در داشتن هیچ چیز، همه چیز را ببخشد و دنیا را به خدا ارزانی دهد؟ کیست که در عشق نفرت و کینه را تجربه کند و در روز تاریکی را؟ کیست که با نپذیرفتن عمر، زمان را به زانو در آورد و با پذیرش مرگ نبودن را؟ کیست که بخواهد نخواستن را و تنفس کند هوای بی اکسیژن را؟ کیست که مردن را در دنیای مردگان طلب کند و زنده بودن را در دنیای زندگان؟ کیست که از داشتن آزادی به تنگ آید و بداند سرنوشت را و همچنان بخواهد زندگانی را؟ کیست که از اعتقاداتش چشم پوشد و پیری را بر کودکی ترجیح دهد؟ انسانها بیش از همه سهمشان را میدانند و به میزان آن اکتفا میکنند اما من میخواهم برای کسی که برایم مقدر کرده مقدر کنم چرا که این عین برابری است و عدالتی که غیر از نام، گذشتهای در تاریخ بشری ندارد.
این انسان حتی در به بحث گذاشتن آزادی هم آزاد نیست، وقتی اندیشههای ما ریشه در نگرشهای نیاکانمان و باورهای اجتماع و ترس و گریزهای محیطی دارد و الگوهای از پیش ساخته شده و خطاهای شناختی مگر میشود در بیان دیدگاه و نظرات و استدلالهای خود در مورد آزادی، آزاد بود؟ انسان همه عمر پیش برنده الگوریتم ساخته و پرداخته شدهی ذهن خود است، او بازیچهی توهمِ بازیچه نبودن خود است.
با کمی بینش جبر بی اختیار و اختیار بیجبر و معنا داشتن هر یک به تنهایی ناممکن میشود، چرا باید از جبر سخن گفت وقتی چیزی جز جبر نمیتواند در حقیقت فردی و واقعیت غیر فردی وجود داشته باشد، چرا باید از اختیار سخن گفت در دنیایی که پایههای وجودیتش با آن بنا شده است؟
ما با زنده کردن واژهای معادل آن را هم بیاختیار زنده میکنیم، جبر با اختیار معنا میشود، چنان که آزادی برای زندانی و روشنایی برای تاریکی.
جبر و اختیار، سرگرمی تمام نشدنی
“یکی از بزرگترین سرگرمیهای تاریخ بشر، بحث و جدال بر سر جبر و اختیار بوده است.
مطمئنم که برخی خواهند گفت که: «سرگرمی؟». این یکی از بزرگترین دغدغههای نوع بشر بوده و هست و خواهد بود!
اما حداقل در باور من، دغدغهای که هر دو سوی آن، تغییری در رفتار من ایجاد نکند، دغدغه نیست، سرگرمی است.
به شکلی از جبر حرف میزند که انگار اگر الان بتواند اثبات کند که همه چیز جبری است، میتواند از فردا صبح با عذر موجه به قتل و تجاوز و تعدی بپردازد.
یا به شکلی از اختیار حرف میزند که انگار اگر الان بتواند اختیار مطلق را ثابت کند، حق دارد همین الان من را به خاطر تمام تصمیمات گذشتهام، توبیخ و اعدام کند!
باور نمیکنم کسانی که شبها تا دیرهنگام، این بحثهای عجیب را راه میاندازند، نتیجهی بحثشان، بر روی رفتار صبح فردایشان تاثیر جدی داشته باشد. البته جز آنها که چنین بحثهایی ممکن است برایشان منبع درآمد باشد و روزها در مورد این دغدغهها بحث میکنند تا از درآمدش، شبهای بهتری برای خود بسازند!
نهایتاً هر کس بحث را برای خودش به شکلی حل میکند و قطعاً این نوع از نگرشها، با توصیه و تجویز و به شکل دستوری، تغییر نمیکنند.
اگر کسی در این حوزه حرفی میزند، در بهترین حالت، توصیف است. آن هم با نگاه خودش و محدویتهای خودش و تمام عقدهها و عقیدههایی که همچون کلافی در هم، به هم گره خوردهاند و جدا کردنشان، از حیطهی توانمندی انسان، خارج است.
اما اصل بحث
در باور من، بازی زندگی بسیار شبیه ورق بازی است. ورقها را توزیع میکنند و بازی انجام میشود. بخشی از زندگی خارج از اختیار من است. همهی آن برگهها که در بازی دنیا، به دستم دادهاند. محل تولدم. سطح خانوادهام. هوش من. استعدادهای من. فقر و غنای من و همهی آنچه که وقتی پا بر روی خاک گذاشتیم، روی میز بازی، روبروی ما نهاده شده بود.
و طبیعتاً باقی هر چه هست، بازی است.
میشود در بازی زندگی باخت. اما باختن با بازنده بودن فرق دارد. بازنده کسی است که وقتی به چهره و نگاه و تجربه و رفتارش نگاه میکنی، میدانی که هر ورقی در دست او بگذاری میبازد. یا بازی با برد مطلق را به بازی با برد لب مرزی تبدیل میکند. «بازنده بودن» یک ویژگی رفتاری و شخصیتی است. اما «باختن» یک اتفاق است.
تا اینجا هم حرفهای کلی و تشبیه و استعاره بود که به درد خودم هم نمیخورد. چه برسد به خوانندهای که امروز این نوشته را میخواند.
اما آنچه که باعث میشود جبر و اختیار برای من «سرگرمی» نماند و به یک «دغدغه» تبدیل شود:
ما نمیدانیم که چه سهمی از بازی زندگی ما به جبر و چه سهمی به اختیار، واگذار شده. به عبارتی وضعیت فعلی را به طور مطلق نمیشناسیم. اما میدانیم که هر تصمیم و هر رفتاری، میتواند دامنهی اختیار ما را کمتر یا بیشتر کند.
من به نوبهی خودم، در تمام تصمیمهایم به این مسئله فکر میکنم که بعد از این تصمیم، دامنهی اختیار و جبرم چه تغییری خواهد کرد؟
از میان علوم، علمی را دوست دارم که احساس کنم دامنهی اختیارم را افزایش داده. فیزیک را دوست دارم. روانشناسی را. هنر را و تکنولوژی را. همهی اینها، در هر لحظه، حوزهی اختیار مرا گسترش میدهند و زمین جبر را کوچک میکنند.
اخلاق را دوست دارم. چون شاید در کوتاه مدت، مرا از حرکت به کنارههای مسیر بازدارد، اما در بلندمدت، فضای بزرگتر و جادهی مطمئنتری را در مسیر زندگی پیش روی من قرار میدهد. و اگر چیزی به نام اخلاق به من تحمیل کردند که دیدم در کوتاه مدت و بلندمدت، دامنهی اختیارم را کوچکتر میکند، با تردید به گفتههای گوینده فکر میکنم. تا کنون هر زمان کسی چنین حکمهایی داده، بعدها فهمیدهام که در تلاش برای گسترش دامنهی اختیارات خود، محدود کردن اختیار را برای من موعظه کرده است.
خدا، برای کسی ممکن است حوزهی اختیار را گسترش دهد. همان خدایی که آسمانها و زمین را به تسخیر انسان درآورده و از او خواسته تا بر گونهی او، بر کائنات خدایی کند.
خدا برای دیگری ممکن است حوزهی اختیار را محدود کند. همان تصویر شرک آلود خداوندی که همچون پیرمردی عصا در دست، بر تخت کبریایی نشسته و خشم و غضبش را – به تقلید از خدایان المپ – در قالب سیل و زلزله بر سر بندگان فرود میآورد.
یادگرفتن زبان را دوست دارم. چون دامنهی اختیارم را افزایش میدهد. همینطور کتاب خواندن را. مسافرت رفتن را دوست دارم چون دنیای اختیارم را بزرگتر میکند و یادآوری میکند بسیاری از دشواریها و محدودیتها، جبر کائنات نیست. بلکه جبر جغرافیایی و سیاسی است. چیزی که با خریدن یک بلیط هواپیما، مرتفع میشود!
حضور در جمعهای بزرگ مردمی را که نمیشناسم، دوست ندارم. چون دیدن آنها و باورهایشان و انتظارات و دیدگاههایشان، زمین اختیار مرا کوچک میکند.
حضور در جمعهای دوستانهی کوچک را دوست دارم. چون به من این باور را میدهد که دوستانم میتوانند مرزگشای سرزمین اختیار من باشند.
عنوان دکتر و مهندس را دوست ندارم. چون دامنهی اختیارم را محدود میکند و دستم را برای تجربهی عمیق کار و زندگی بسته.
و میفهمم کسانی که عاشق عنوانشان هستند. چون تمام زمین اختیارشان را با آجر عناوین رسمی مرزکشی کردهاند و اگر آن را از او بگیرند، چیزی برایش نمیماند.
میفهمم چرا دختری ممکن است برای رهایی از فضای تنگ فرهنگ سنتی خانه ازدواج کند و میفهمم چرا دختری دیگر، ازدواج را تنگ شدن قلمرو اختیار خود میفهمد و از آن دوری میگزیند.
باورم این است که کوچک کردن زمین اختیار، یا باور بردگان است یا مردگان.
و میدانم که آنها که فراتر از عرف و سنت، میکوشند زمین اختیار خود و جامعهشان را گسترش دهند، مجنون نامیده خواهند شد.
برای انسان، آنطور که من میفهمم، گسترش حوزهی اختیار، عادتی ترک نشدنی است. وعدهای که همهی مذاهب هم از روز نخست دادند. رهایی از بردگی و بندگی.
اما به تعبیر زیبای شاملو. دریغا که انسان، به درد قرونش خو کرده است. دریغا…
میگویند یقین بعد از تردید، مقدسترین یقین است. احتمالاً هم چنین است. اما سمت دیگر این گزاره هم، شاید به همان اندازه درست باشد: تردید بعد از یقین، مقدسترین تردید است! این مسئله در مورد پول هم وجود دارد. در مورد رابطه هم هست. در مورد مطالعه هم هست. در مورد قدرت هم هست. در مورد نعمت هم هست. اینکه میگویم باور شخصی است. هیچ استدلالی برای آن ندارم. اما من به آن ایمان دارم: کسانی که اختیار حداقلی خود را به شیوهای هوشمندانه و آگاهانه مدیریت میکنند، به تدریج حوزه اختیارشان گسترش مییابد و اثر جبر محیطی بر روی آنها کمتر و کمتر میشود.”
تقدیر و سرنوشت
به گذشته خود بنگر و سهم خود را در طراحی نقشه زندگی برای خود به نمایش گذار تا همه چیز بر تو آشکار شود، تو شرایط را رقم نزدی، شرایط رقم زننده، رقم زندن تو بوده اند، محیط انتخاب کننده انتخابهای تو بودهاند، غریزه و بقا تصمیم گیرنده، تصمیمات تو بودهاند، سهم تو در این طراحی هیچ است.
انسان توهم اختیار و انتخاب دارد چون از انتخاب شدن میترسد، انسان نمیخواهد بداند که او برای نمایش نامهای که به زمان موجودیتش به درازا خواهد کشید به عنوان بهترین بازیگر برای این نقش انتخاب شده است، او بازیگر نمایش نامه از پیش تدوین شدهی هستی است، او تو را برگزید، تو بهترین کسی بودی که میتوانست این نقش را بازی کند،، هیچ کس تا این اندازه نمیتوانست در نقش خود فرو برد، آنقدر که دیگر جایی برای تنفس در هوای نبودن باقی نگذارد، آنقدر که دیگر سهم کوچک خود را از زندگی و هستی از یاد برد.
انسان از کنترل نداشتن و مورد تسلط واقع شدن واهمه دارد آنقدر که بر بودنش چنگ میزند تا مبدا خالی از این توهم به سر برد. اما اگر هستی من را برگزیده و من بخشی و جزوی از آنم، دیگر چه تفاوتی دارد که خود تصمیم گیرم یا هستی به جای من؟ آیا هستی در پنداشت من به معنای تقدیر و سرنوشت است؟
تقدیر یا سرنوشت؟ تقدیر میتواند بدون هدفمندی و در راستای پوچی باشد یا در راستای یک معنای یک موجود هوشمند خالق باشد، تقدیر بمعنای قدر و اندازه است که در مدیریت همان محدودیتهایی است که ریشه در ضعفها و حد قدرتهای ماست که در فلسفه ریشه در حق انتخابهای ماست که آزادی ما در آینده را تحت تاثیر خود قرار میدهد و آزادی مطلق یک امر بشری و انسانی محسوب نمیگردد و اصولا عقلانی هم نیست که این موضوع در علم و روانشناسی هم مورد بحث و بررسی جدی قرار گرفته است.
تدبیر را جدا از تقدیر به معنایی که گفتم نمیدانم و آنها را در هم تنیده میدانم اما سرنوشت و جبرگرایی را حداقل در مقام عمل بیهوده و حتی ضدارزش میدانم زیرا نه کمکی به من میکند و هم به طرف خمودگی و سردرگمی و افسردگی انسان میگردد و…
آیا زندگی برای تو آنقدر ارزشش را ندارد که بدانی چگونه دارد سپری میکنی …
آیا زمان برای تو آنقدر ارزشش را ندارد از آن در راستای اهداف بلندمدتت از آن بهره ببری …
آیا خانواده برای تو آنقدر ارزشش را ندارد که از کار و پول و شهرتت و لذتهای شخصیات بزنی تا بهشت خاطراتی را با هم بسازید …
آیا خودت و سهم خودت از زندگیات برای تو آنقدر ارزشش را ندارد که چشم و دلتان را برای گدایی نوازش و تایید دیگران هدر بدهی و حسرت به دل بمانی …
آیا دوستی برای تو آنقدر ارزشش را ندارد که بخشی از وجود ناب تان را برای آن سرمایه گذاری کنید تا میوه صمیمیت و همدلی و رشد را در زندگیتان برداشت کنید …
آیا سلامتی جسمانی و روانی و روحی برای تو آنقدر ارزشش را ندارد که از همین حالا به پس انداز و سرمایه گذاریهای بزرگی را در آن آغاز کنی تا یک زندگی با کیفیت و کمیت بالایی در معبد وجودتان داشته باشید …
آیا شادی برای تو آنقدر ارزشش را ندارد که از همین حالا به دانش و بینش و منش آن همت بگمارید تا زندگی خود و اطرافیان خود را به لحظاتی ماندگار و خاطره انگیز و دل انگیز تبدیل کنید. ..
آیا رویاهایتان و خواستههای قلبی تان و تحقق استعدادهایتان برای تو آنقدر ارزشش را ندارد که همین حالا با هر چه دارید و هر کاری که میتوانید آستین هایتان را بالا بزنید و دستهایتان را به زانوی خود بگیرید و بلند شوید و به یک تنه به دل مشکلات بروید و با تعامل با جهان بهشت خود را نقاشی کنید و وارد آن شوید …
سرنوشت اگر از دید یک داستانی که جهان هستی در آن قرار داده شده و یک موجود ماورایی آن را نوشته و در حال تحقق است و ما در آن فقط نقش یک عروسک خیمه شب بازی را داریم یا برعکس…
نه قابل تحقیق است نه قابل رد است، نه قابل اثبات است، نه همچنین راه شناختی وجود دارد و نه ما احتیاجی به این دانش و تحقیق داریم و نه سود و زیانی برای زندگی ما برای آن وجود دارد و یک بازی ذهنی و یک سرگرمی بیهوده و یک مانع روانی برای رشد شخصی ما و دیگران و یک هدر دهنده عمر گرانبها و اعتقاد بیارزش و حتی ضدارزش و… است زیرا من برای برنامه ریزی و حرکت چه آزاد باشم یا نباشم و به هر دلیلی آزاد باشم یا نباشم و در هر امری آزاد باشم یا نباشم و در هر چگونه انسان بودنی محدود باشم یا نباشم، راهی جز تجربه و رویارویی خود با آن هدف و خواسته ندارم حالا چه این تجربه در سرنوشت من باشد یا من آن را ساخته باشم. در هر دو صورت این کار انجام شده است و در نتیجه هم باز هر اتفاقی بیفتد (سرنوشت یا اختیار ما) باز هم در هر دو صورت اتفاق افتاده است نه با شناخت جبری بودن آن باز در ایجاد حرکت و نتیجه تاثیر میگذارد و نه اثبات آزاد بودن ما در آن امر …
تقدیر با جبر هم متفاوت است، تقدیر بمعنای محدودیتهای ماست و همینطور حد اختیارات ما و تعامل این دو با هم به بیان دیگر ما از بین آنچه هستیم یا نیستیم و داریم و نداریم حق انتخاب داریم اما جبر بمعنای عدم اختیار محض.
پس نتیجه این میشود که تقدیر با اختیار بشر در تضاد نیست اما با جبر متناقضاند و پذیرش هر کدام بمعنای رد دیگری است. تقدیر از ریشه قدر میآید و با قضا (حکم و قسمت) متفاوت است. به بیان دیگر ما برای داشتن اختیارات بیشتر از قضای زندگی به قدر (محدودیت های انتخابی) های خود پناه میبریم. همان محدودیتهای انتخابی هم توسط همین قضا و قدر برای شما تعیین شده است.
چه چیزی یا چه کسی پدید آورندهی گزینههای روی میز است؟ تقدیر
چه کسی شما را در معرض انتخاب قرار میدهد؟ تقدیر
شما چه کسی هستید؟ تقدیر
چه کسی این مطالب را مینویسد؟ تقدیر
معنای درست « بل امر بین الامرین » اینه
در تقدیر نقش من محفوظ است
به بیان دیگر من در تقدیر خودم نقش دارم و این من به دو بخش نقاط ضعف و نقاط قوت من و نوع برخورد من با آنچه هستم و دارم یک بخش از سرنوشت من تعیین میگردد بعلاوه بازخوردی که در راستای این وزن بودنِ من در جهان ایجاد می گردد که میشود که بخش دیکر پازل کامل می گردد به بیان خلاصه میتوان اینگونه نتیجه گرفت که سرنوشت از آستین من خودش را پدیدار میکند و یا من در آستین سرنوشت خودم را پدیدار میکنم پس من دنیایی را میسازم که مرا ساخته است من آنگونه “هستم” که میاندیشم و “اندیشه” من آنگونهای است که هستم …
مهم همین است که پدیدار کننده و پدیدار شونده و پدیدار از یک مصدر آب میخورند به اسم «وجود»، طبق این قاعده نه از اخلاق میتوان حرفی زد و نه اراده و نه مسئولیت و نه لا “جبر” و نه لا “تفویض” معنای اصلی بین الامرین یعنی همینکه نه همه چیز در اختیار شماست و نه شما هیچ کارهاید و نه همه کاره وجود هم یک امر تفکیکی است و بصورت امری با شدت و ضعفهای متفاوت در جهان پدیدار میشوند و انسان نیز دارای همین خصلت وجودی است
لمس جبر و اختیار در زندگی
“داستان تاریخی جبر و اختیار، ماجرایی نیست که به سادگی پایان داشته باشد. باور قلبی من این است که بحثهای سطحی، پایان قطعی دارند و بحثهای عمیق برای همیشه باز میمانند. در این میان جمله امام بزرگوارمان را هم به خاطر داریم که از «چیزی در میانهی این طیف» (لا جبرو لا تفویض، بل امر بین امرین) میگفتند.
هر بحثی را میتوان در لایههای مختلف تحلیل کرد. از سطحی تا عمیق. جبر و تفویض هم قاعدتاً مستثنا نیست. به سطحیترین لایهها فکر کنید: به اینکه امروز شما نمیتوانید سر کار نروید یا اگر بخواهید نروید مجبورید که برگه مرخصی ببرید و تایید بگیرید. از سوی دیگر به صورت مطلق هم مجبور نیستید و حتی ممکن است استعفا بدهید و امروز و هر روز در خانه بمانید. یا در شرایط خاص و اتفاقهای ناگوار مثل فوت نزدیکان، مجبور به پر کردن فرم مرخصی و طی کردن نظام بروکراتیک نخواهید بود. اینجا هم جایی در میانه جبر و اختیاریم.
لایههای بعدی همین مسئله نگارش است: من در نوشتن آزادم و هر چه میخواهم مینویسم. اما به صورت مطلق آزاد نیستم. من به دامنه واژگان فارسی و به دامنه واژگانی که میدانم و به دامنه واژگانی که مخاطبم میداند محدودم. نه اسیرم و نه آزاد. بلکه به تعبیر زیبای احمد شاملو در باغ آیینه، این میان خوش دست و پایی میزنم! در لایه بالاتر به تصمیمهای فردی میرسیم و بعد تصمیمهای اجتماعی. بعد به مسیر یک جامعه و در بالاترین لایهها شاید به مسیر تاریخ و مسیر تکوین عالم هستی و بحثهای دیگری که من نمیدانم و نمیفهمم. اما من در این میانه میخواستم به نکتهای در سطحی ترین لایه جبر و اختیار، یعنی به جبر و اختیار در زندگی روزمره اشاره کنم.
از بس که تکرار کردهام خسته شدهام. اما باز هم میگویم که آنچه در اینجا میگویم صرفاً تجربه شخصی است و چون در زندگی شخصی من مفید بوده گفتم شاید برای زندگی دیگران هم مفید باشد. بنابراین اگر خواندید و آن را اثربخش نیافتید، لطفاً ما را معذور دارید و بیآنکه شرمسارمان کنید عبور کنید. اگر هم مفید یافتید که من خوشحال میشوم که این حرف، جایی هر چند کوچک به کار آمده و بیتاثیر نمانده است. بعضی وقتها میبینم که دوستانم میگویند: دلت خوش است. کتاب خواندن کجا. ما تا ساعت یازده شب سر کاریم. میآییم مثل جنازه میافتیم تا صبح هم دوباره سر کار برویم. جبر زمان است. زندگی خرج دارد. اجاره داریم. بدبختی داریم. خرج غذا و پوشاک را میدانی؟ هزینه ثبت نام مدرسه را میدانی؟ دوست دیگری که فرزندش از بیتوجهی پدر و مادرش گله داشت به من میگفت: خودت انصاف بده.
من با این خستگی کی میتونم وقت برای اینها بگذارم؟ از بیست و چهار ساعت شبانه روز، تقریباً بیست و دو ساعتش در اختیار من نیست. ساعت کار معلومه. ساعت کار دوم معلومه. حداقل ساعت مورد نیاز برای خواب معلومه. کی بشینم با این فیلم ببینم؟ دوست دیگری که دانشجوست به من میگفت: همیشه دوست داشتم مطالعه خارج از درس و حتی مطالعه تکمیلی در کنار درس داشته باشم. اما نمیشود. درسها خیلی زیاد است. جزوهها خیلی زیاد است. همینطوری هم همیشه و هر شب بیدارم و تازه بهترین نمرهها را ندارم. نمرههای متوسط دارم. دوست دیگری در رابطه عاطفیاش شبیه همین بحثها را مطرح میکرد. خلاصه ماجرا این است که: همه معتقد هستند که تا حدی گرفتار جبر هستند (نه به معنای فلسفی آن. به معنای لغوی آن). از یک سو احساس میکنند شاید در هزینه کردن ۹۰% درآمد خود اختیاری ندارند.
نمیشود لباس نخرید. نمیشود قبض آب و برق نداد. نمیشود اجاره نداد. از یک سو معتقدند که در تخصیص زمان خود دست باز ندارند و شاید هشتاد تا نود درصد از وقتشان عملاً خارج از اختیار آنهاست. از زمان خواب که اجبار فیزیولوژی است و از زمان کار که در اختیار قانون کار است و از زمان ترافیک که در اختیار هیجکس نیست بگیر و بیا تا برسی به زمانهای دیگر. میماند شاید شبی یکی دو ساعت. این مثال را در حوزههای دیگر هم میتوان مطرح کرد و مطئنم که موارد مشابهی هم در ذهن شما وجود دارد. خود من هم مدتها گرفتار همین مسئله بودهام و هنوز هم هستم. فلان دوست که مدیر یک سازمان بزرگ یا مسئول یک نهاد مهم است، تماس میگیرد که بیا با تو کار داریم. تمام شد! من که برای صرفه جویی در وقتم از تعداد دستشویی رفتن و غذا خوردن کم میکنم، هفت ساعت روزم به یک جلسه میگذرد که خبری هم در آن نیست و همه یکدیگر را نگاه میکنند و همین که وقت میگذرد خوشحالند! مادرم همیشه به من میگوید کمتر رفت و آمد کن به خانه ما. همین تلفنی حرف میزنی خوب است. چهار تا کامنت جوانترها را جواب بده مردم خوشحال شوند شاید به کار کسی بیاید (خودشان هم اخیراً اسمارت فون خریدهاند و میخوانند!).
من که از وقت خانوادهام زدهام و نشستهام کامنت جواب میدهم میبینم یکی ایمیل زده آقا ما فلان جا وام گرفتیم. خوردیم تموم شده. الان نمیخوایم پس بدیم. میشه ما رو راهنمایی کنید؟ چون شنیدیم کارتون مذاکره است! بعد هم همه جا پیغامهای جورواجور که زکات علم نشر آن است و تو خسیس شدهای! (ما هم جلوی مردم عذرخواهی میکنیم و خجالت میکشیم که صورت مسئله را بگوییم!). بگذریم. همه از این ماجراها داریم. خلاصهاش میشود که قسمت عمدهای از وقت روزانه ما صرف سر و کله زدن با دیگرانی میشود که بخش قابل توجهی از آن اجتناب ناپذیر است (یا حداقل در کوتاه مدت قابل حذف نیست و در بلندمدت هم حتی اگر اینها را مدیریت کنی، چالشهای جدیدی برایت وجود خواهد داشت). چند ماهی است که برای زندگی خودم به یک نتیجه جالب رسیدهآم و خیلی هم تاثیر خوبی داشته.
من (در افق زمانی کوتاه مدت) به اینکه این چه وضعی است و چرا بخش عمدهای از زمان من در اختیار خودم نیست و به کارهایی که دوست ندارم صرف میشود فکر نمیکنم و اعتراض نمیکنم. به آن ۵% یا ۱۰% یا ۱۵% از زمان که در اختیار خودم است و جبری روی آن وجود ندارد فکر میکنم و تلاش میکنم آن زمان را بهتر مدیریت کنم. چون به نظرم همه بزرگانی هم که ما میشناسیم بخش عمدهای از زمانشان در اختیار خودشان نبوده و به شیوههای مختلف هرز رفته است. تفاوت آن بزرگان با ما کوچکان در این است که از آن حداقل اختیاری که داشتهاند چه استفادهای کردهاند. باشه. بیست و دو ساعت وقت تو اسیر جبر اجتماعی است. دو ساعت برای خودت داشتی و ده دقیقه آن را سرگرم واتس آپ و تلگرام بودی.
نمیگویم چرا. فقط سوالم این است: آیا میتوانی بیست گزینه مختلف برای صرف آن ده دقیقه فهرست کنی؟ و آیا به نظرت این گردش مجازی بهترین گزینه بوده؟ باور من بر این است که در اکثر موارد ما بهترین گزینه را انتخاب نمیکنیم. به عبارتی ما در مدیریت این اختیار حداقلی هم ناشایسته و ناتوانیم و بعد میگوییم که اگر به من به جای دو ساعت آزاد چهار ساعت آزاد یا چهل ساعت آزاد میدادند چهها که نمیکردم.
حسابداری داشتیم که همیشه میگفت: من میخواهم تمام سن بازنشستگی را مطالعه کنم. مدیرم به شوخی میگفت: آقای فلانی. شما شماره تلفن این تخلیه چاه و لوله بازکنی که روی در هست را هم تا حالا نخواندهای. آخر ده کلمه بخوان که من باور کنم علاقه ذاتی به خواندن داری!”
پینوشت 1: دو پسر مادری فرانسوی در جنگ جهانی اسیر نازیها شدند افسر نازی به مادر قول داد یکی از آنها را اعدام نکند به شرطی که مادر انتخاب کند کدام زنده بماند اگر هر کدام از ما جای مادر بودیم چه میکردیم؟
پینوشت 2: مدتی قبل از تقدیر و سرنوشت و تصادف و میزان سهم و نقش آن در زندگی گفته ام، میتوانید در اینجا بخوانید.
پینوشت 3: این داستان ادامه دارد …
نظرات کاربران