آموزش و تعلیم و تربیت

بیان خاطرات به اندازه عمر از سر گذشته آدمی به درازا خواهد کشید پس بخشی از آن را در این نوشته و اینجا می‌آورم.

به گمانم نام ویلیام گلاسر (William Glasser) برایتان آشنا باشد، او نویسنده کتاب تئوری انتخاب (choice theory) است، در پاره‌ای از نوشته‌هایش از روانشناسی کنترل بیرونی و درونی سخن می‌گوید و توضیح می‌دهد که مقاومت آدمی در پذیرش، آنجایی شکل می‌گیرد که وزنه‌ی کننترل بیرونی (External Control Psychology) را احساس کند.

از چهار نیاز روانشناختی انسان نام می‌برد که هر یک از لحاظ ژنتیکی سعی در ارضای آن داریم، نیازهایی چون: عشق، تعلق خاطر، قدرت، آزادی و تفریح؛ قوت این نیازها باید در رابطه‌‍هایمان از یک توزیع نرمال برخوردار باشند. از دایره تفاهم و مصالحه سخن می‌گوید و توجه و تمرکز روی راه‌حل به جای تعارض. از اصطلاحی به نام دنیای کیفی نام می‌برد و رفتار کلی.

 

آموزش و تعلیم و تربیت

در ادامه برخی از عباراتی که برایم جالب آمد را می‌آورم، اما پیش از آن می‌خواهم به موضوعی بپردازم که با برخی از تجربیاتم همپوشانی دارد.

در قسمتی از کتاب به تفاوت عبارت آموزش (Schooling) و تعلیم و تربیت (Education) اشاره می‌کند که در اینجا تفاوت‌های این دو را می‌توانید بهتر فهم کنید.

تعلیم و تربیت تلاش پذیر و بهبود پذیر است در حالی که آموزش بهبود پذیر نیست و تلاش در آن جایی ندارد.

در آموزش نمی‌توانید چیزی را بهتر و بدتر بدانید شما وقتی می‌تواننید از قابلیت‌تان را نشان دهید که از دانش خود استفاده کنید. هدف تعلیم و تربیت کسب دانش نیست بلکه استفاده از دانش است درحالی که هدف آموزش و تحصیل کسب دانش است.

در فرهنگ لغت کلمه دانش (Knowledge) به معنای حقیقت یا دانستن چیزی است. من می‌دانم که برای استفاده از چیزی ابتدا باید آن را بدانید، ولی دانستن چیزی جز در مسابقات تلویزیونی یا بازی‌های گروهی ارزش چندانی ندارد، همانند دانشجوی تازه فارغ التحصیل (Graduation) شده (که عبارت فارغ شدن بنابر ترجمه ناصحیحش داستان تامل برانگیزی دارد، مگر می‌شود از علم آموزی و کسب دانش فارغ شد؟ تازه جشن هم برایش می‌گیریم!) که انتظار دارد به ازاء صرف داشتن مدرک تحصیلی فیش حقوقی برایش صادر شود و پشت میز مدیریت بنشیند. دنیای واقعی بهایی برای دانش و آموزش قائل نیست.

 

دوست داشتم کمی از تجربیات خودم بگویم، نقل از تصمیمی که در استراتژیک بودن آن تاکنون شک دارم و بر درست بود منطقی آن تردید اما حس و حالم گواهی‌ست بر درست بودنش و اکنون از آن رضایت دارم.

می‌‍خواهم به برهه‌ای از گذشته‌ام اشاره کنم که درگیری‌های شناختی زیادی را تجربه میکردم، به قول بزرگترها تکلیفم با خودم مشخص نبود (البته الان هم نیست و نمی‌دانم تا چه زمانی قرار است ادامه داشته باشد) و در باتلاق ندانستن مسیر رضایت بخش آینده‌ام و دیدن کور سوی امید دست و پا می‌زدم.

در آن زمان بعد از پذیرش در یکی از دانشگاه‌های ((University) که ترجمه فارسی آن هم جالب است در University ما قرار است هستی را بفهمیم، هر آنچه هست را بفهمیم اما دانشگاه بیشتر به انبار دانش شباهت دارد، چنان که دانشجو به حمال تکه‌هایی از دانش) شهرم و گذر چند ترم در آنجا احساس غریبگی و بیگانگی با مطالب ارائه شده و افکار حاکم بر محیط آنجا می‌کردم.

زیاد نگذشت که پدیدار شدن ویروس کرونا دانه‌ای در زمین انگیزه‌ام برای ادامه دادن کاشت و با آنلاین بودن تدریس و دور بودن از آن محیط به رشد موقت تحصیلی‌ام کمک کرد اما این هم نتیجه‌ای نداشت.

بعد گذشت مدتی فروکشیدن تب کرونا و نادیده گرفتن یک ترم و انتخاب واحد نکردن و نرفتن به دانشگاه تصمیم گرفتم دوباره به آنجا برگردم شاید احساس من اشتباه بود و موقتی، مدتی نگذشت که با تجربه مجدد، آن حس را دیگر موقتی و اشتباه نمی‌توانستم بدانم پس تحصیل و آموزش را بدون خداحافظی رها کردم، البته عواقب رها کردن تحصیل بر دوشم سنگینی می‌کرد و پشیمانی ادامه دادن آن بر سینه‌ام.

به یاد دارم که در فاصله بین دو کلاس تنها در حیاط دانشگاه مینشستم و نظاره‌گر دیگرانی بودم که با انگیزه و اشتیاقی که نمی‌دانم از کجا نشات می‌گرفت به آمد و شد و صحبت با دیگران مشغول بودند، دیگرانی که به دور از علاقه و یا صرف قوت داشتن عامل کنترل بیرونی (که شامل قضاوت های دیگران و خدمت اجباری و داشتن مدرک و …) در تقلای گرفتن نمره و دفاع از پایان نامه‌هایشان بودند اما من در کتابخانه به دور از دیگران مشغول نوشتن و خواندن بودم.

آموزش و تحصیل رسمی را به آن جهت که دیگر نظام آموزش و پروش و آموزه‌هایش در دنیای کیفی‌ام جایی نداشت رها کردم. از ناتمام کردن اضطراب داشتم و از ادامه دادن واهمه، من تحصیل و آموزش را ناتمام کردم.

 

شدت و حدت نیاز به آزادی در من بسیار است، اگر کمی احساس در تنگنا قرار گرفتن کنم همه چیز را رها می‌کنم، چرا که خیال ندارم در اندک فرصت محدود زندگی‌ام خود را لحظه‌ای در بند و اسارت مادی دیگران و غیر مادی خود ببینم، جبر را انکار نمی‌کنم از آن زیاد سخن گفته‌ام و در نوشته‌ای دیگر خواهم گفت اما اختیار و آزادی را هم نفی نمی‌کنم و طالب همیشگی آن هستم و خواهم بود.

خاطرم هست که با خود می‌گفتم چرا باید آموزه‌های این مولف و نویسنده را بر دیگری ترجیح دهم؟ چرا باید در این زمان و ساعت مطالبی که حسش نیست را بیاموزم؟ چرا باید تعالیم این استاد و معلم نصیبم شود و در کلاسش حاضر شوم و نه کس دیگر؟ چرا باید این واحدها را پاس کنم؟ چرا باید جزوه بنویسم و جزوه بخوانم؟ چرا باید تز بنویسم و از آن دفاع کنم و دیگران را مجاب و متقاعد کنم که مطالبم ارزشمند است؟ چرا باید …

اما همیشه در دل سوال‌هایم جوابی نهفته بود و آن باید بود و اجبار، دیگر نمی‌توانستم خود را در قید و بندی که تک تک میله‌هایش با اجازه خود ساخته شده بود نبینم.

پذیرش واقعیت دانشی که نمیتوانست همسو با خواسته‌هایم به بار نشیند سخت بود و اطلاعات تحمیل شده ی نظام آموزشی به دانش آموزان و دانشجویان تلخ، حفظیات و یادگیری مطالبی که برایم جز ترقی تحصیلی و گرفتن نمره قبولی ارزشی نداشت دشوار بود، مغز ما برای حفظ کردن اطلاعات بیفایده ساخته نشده است و مثل ماشین حساب نیست اما خب کمتر کسی به اصل و ریشه فکر می‌کرد؛ چرا باید معیار نامناسب و اشتباه این سیستم را مبنایی برای قضاوت خود قرار دهیم، قضاوتی که تماما با دیدگاه غیر مرتبط است و نه رضایت درون.

من عاشق علم و فلسفه‌ام و همه وقت خود را با ورقه‌های کتاب هم نشین می‌کنم و کاغذ و قلم همراهان همیشگی من‌اند، من تحصیل را رها کردم، نه تعلیم و تربیت را، چرا که باور دارم تا نفسی برای کشیدن هست باید طالب آگاهی بودن و همه وقت آموخت.

در زندگی مفید بودن را بر مهم بودن ترجیح دادم و اثر گذاری را بر به ارث گذاری، این شد که چنین تصمیمی گرفتم.

 

مطلب را به درازا نمی‌کشانم، یکی از نوشته‌های محمدرضا به دلم نشست گفتم در اینجا به آن اشاره کنم تا تلفیق و ترکیب پختگی مطالبش و خامی مطالبم موضوع را کمی متعادل کند و دیدگاهم در این نوشته کامل‌تر شود.

 

پاره‌ای از کتاب تئوری انتخاب

“نظریه انتخاب می‌گوید خود ما هستیم که تمام اعمال مان از جمله احساس بدبختی‌مان را انتخاب می‌کنیم، دیگران نه می‌توانند ما را بدبخت کنند و نه خوشبخت. تمام چیزی که از دیگران می‌توانیم بگیریم و تمام چیزی که می‌توانیم به دیگران بدهیم اطلاعات است.”

“اطالاعات فی نفسه نمی‌توانند ما را وادار به انجام کاری یا داشتن احساسی کنند.”

“هیچ دو نفری واقعیت را یک جور ادراک نمیکنند. قبول این حقیقت خصوصا برای کسانی که به عینی نگری خویش مباهات می‌کنند دشوار است ولی ما بخش قابل توجهی از واقعیت را آن گونه که دوست داریم ادراک می‌کنیم و خوشبین‌ها و بدبین‌ها در دنیای واحدی زندگی می‌کنند همان طور که عاقلان و دیوانگان در یک دنیا زندگی می‌کنند، ولی هر یک نگاه متفاوتی به آن دارند.”

“ما واقعیت را آنگونه تعریف می‌کنیم که برای ما بهتر است، صرف نظر از این که دیگران با تعریف ما موافقند یا مخالف.”

“اکثر ما دوست نداریم دیگران حتی نزدیکان خود را در دنیای کیفی خود سهیم کنیم چون می‌ترسیم طبق میل ما عمل نکنند، می‌ترسیم از چیزی که برای ما اهمیت دارد انتقاد کرده یا آن را مسخره کنند.”

“انسان‌ها نه تنها همیشه در حال رفتار کردن هستتند بلکه همیشه سعی می‌کنند به نحوی رفتار کنند که بیشترین و موثرترین کنترل را بر زندگی خود داشته باشند.”

“رفتار یعنی روش اجرا کردن خود، روش اجرا کردن چهار مولفه اصلی دارد: فعالیت، تفکر، احساس، فیزیولوژی؛ کلمه رفتار در نظریه انتخاب به دو کلمه رفتار کلی تبدیل میشود چرا که رفتار همیشه چهار مؤلفه فوق را داراست”

“حتی دیوانه ترین آدم‌ها نیز در طور روز کارهای عاقلانه زیادی انجام می‌دهند، آنها غذا می‌خورند، می‌خوابند، تلویزیون می‌بینند و …”

“ما فقط مشکلات فعلی داریم.”

“وقتی همزمان دو عکس متعارض در دنیای کیفی شما وجود دارد، دچار تعارض هستید.”

“ریاضی در دنیای واقعی فقط حل مسئله است، ریاضی یعنی رساندن مسئله به جایی که به محاسبه احتیاج داشته باشد و این کار را فقط انسان می‌تواند انجام دهد ماشین حساب‌ها نمی‌توانند مسئله طرح کنند بلکه فقط برای محاسبات پایانی مفیدند.”

 

 

پی‌نوشت: چهار وضعیت را می‌توان برای یک پروژه در نظر گرفت: معلق که بنابر مشخص نبودن وضعیت برای شروع می‌تواند رخ دهد، متوقف شده که می‌تواند با تغییر اولویت‌ها رخ دهد، تمام شده به وضعیتی گویند که در آن به هدف پروژه رسیده باشیم و دیگر چیزی برای ادامه نباشد و ناتمام شده به وضعیتی گفته می‌شود که در آن تصمیم به رها کردن پیش از اتمام و نپرداختن مجدد به آن گرفته ایم.

“در کل، من «پروژه‌ی ناتمام» رو یک اصطلاح منفی نمی‌دونم. ممکنه نشانه‌ی پشتکار کم و ناامید شدن یک آدم باشه. و ممکنه به هوش آدم‌ها و هوشمندی اونها در انتخاب‌هاشون برگرده. من (و تو و هر کس دیگر) یک انسان با تعدادی پروژه‌ی موفق و ناموفق و تمام شده و ناتمام نیستیم. من خودم “یک پروژه” هستم که در دلش ده‌ها و صدها خرده پروژه هست. این پروژه با تولد من شروع شده و با مرگ من، نیمه تمام رها می‌شه. ما همیشه در جایی در میانه‌ی راه، به عنوان یک پروژه‌ی نیمه تمام به خاک می‌افتیم. به نفع کل هستی که پروژه‌ی بزرگ‌تری هست و موفقیت اون، مهم‌تر از پایان موفقیت آمیز تک تک ماست. تمام شدن یا نشدن پروژه‌ها، از دید ناظرهای مختلف، متفاوت دیده می‌شه.

پی‌نوشت 2: لینوس در داستانی فکاهی می‌گوید: فرق دانش آموزان زرنگ و دانش آموزان تنبل این است که دانش آموزان زرنگ اطلاعات خود را پنچ دقیقه بعد از امتحان فراموش می‌کنند و دانش آموزان تنبل، پنج دقیقه قبل از امتحان.

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *