دلبستگی بودا

بودا با صدایی شمرده حرف می‌زد. آرام و مطمئن.

تو گویی راز هستی را یافته است و می‌کوشد در قالب ساده ترین کلمات آن را بیان کند.

مردم پشت به پشت ایستاده بودند.

گفت: دنیا یعنی رنج. هر لذتی رنجی در پی‌دارد. شادی دل سپردن، عذاب دل بریدن را به همراه دارد و چنین است هر دلبستگی: دل نبندید تا طعم رنج را نچشید.

سنگریزه‌ای را برداشت و بر روی زمین حک کرد:

به هیچ چیز دل نبندید. به هیچ انسانی. به هیچ چیز. حتی یک شی بی‌جان.

بلند شد. آرام آرام گام برمی‌داشت و در میان بهت مردم دور می‌شد. ناگهان ایستاد. بازگشت. سنگریزه‌ای را که با آن جملات حکیمانه‌اش را نوشته بود، برداشت و در جیب نهاد. به یادگاری سخنرانی مهمی که برای مردم در آن مکان داشت…

 

 

وقتی بودا سخن می‌گفت، کسی در میان جمعیت به دقت ولی با تعجب به سخنانش گوش داده بود …

پیشتر‌ها با خود اندیشیده بود که روان ما انسان‌ها چرا و چگونه است که سرشار از تضادها است. نیروهایی که گاهی کاملاً روبروی هم‌اند.همیشه با خود می‌گفت با این ملغمه چه باید کرد … آیا رهایی ممکن است؟ آیا رهایی ارزش است؟ آیا رهایی فرار است؟ آیا می‌توان هم بود و هم داشت و هم دل بست، اما رها بود؟

وقتی بودا سخنانش را پایان داد هنوز او را باور نکرده بود، هنوز در عمق وجود “انسانیش” به او شک داشت …

وقتی بودا برگشت و آن سنگریزه را برداشت و با خود برد، تازه او را باور کرد، تازه با او احساس نزدیکی کرد …

با خود گفت: ”بودا، تو راست می‌گفتی؛ اما اگر آن سنگریزه را بر نمی‌داشتی تو را باور نمی‌کردم، انسانیتت را باور نمی‌کردم”

 

 

پی‌نوشت: عباراتی که با دل شروع می‌شوند زیبایی خاصی را در خود پنهان کرده‌اند، حتی اگر آن عبارت همچون دل‌زدگی بار معنایی منفی داشته باشد. عباراتی نظیر دل‌بستگی، دل‌دادگی، دل‌سپردگی، دل‌باختگی و … .

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *