هوش و آگاهی (قسمت اول)

پی‌نوشت 1: قبل از پرداختن به اصل مطلب مناسب دانستم به تفاوت های برخی از واژگانی که همپوشانی زیادی با عنوان این نوشته دارند بپردازم تا در بکارگیری عبارات دقت بیشتری به خرج دهیم.

پی‌نوشت 2: دوست داشتم برای هر عبارت یک تیتر و عنوان در نظر بگیرم و بعد به توضیح آن بپردازم اما همپوشانی زیاد آن‌ها این اجازه را نمی‌داد، بنابراین همه تعاریف را در یک ظرف بی‌عنوان ریختم.

 

موضوع را از مغز (Brain) شروع می‌کنم که ما به ازاء فیزیولوژیک دارد همان توده‌ی نورونی که کمی کمتر از یک و نیم کیلوگرم وزن دارد و در ظرفی پر از مایع (CSF یا Celebrospinal Fluid) به نام جمجمه شناور است.

 

مدت ها بود که مغز و ذهن (Mind) را به اشتباه یکی قلمداد می‌کردم اما کمی کاوش مرا در معرض تعریف دیگری قرار داد، ماروین مینسکی (Marvin Minsky) ذهن را اینگونه تعریف می‌کند: ذهن، نامی است که ما بر فعالیت مغز می‌گذاریم، پس می‌شود گفت که: آنچه به عنوان رفتار مغز یا ویژگی مغز ظهور می‌کند را ذهن گویند.

 

عبارت دیگری که به نظرم بهتر است برای خود تعریف کنیم عقل (Intellect) است؛ احتمالا متوجه شباهتش با عبارت هوش (Intelligence) شده‌اید، عقل به عنوان شاخه‌ای از هوش به کارکردهای منطقی و عقلانی ذهن انسان مربوط می‌شود و معمولاً محدود به حقایق و دانش است اما عقل توانایی ذهن انسان برای رسیدن به نتایج صحیح در مورد حقیقت و نادرست بودن واقعیت است یعنی همان جنبه‌های منطقی و عقلانی ذهن.

البته در نظریه هوش‌های چندگانه از اصطلاحات هوش (Emotion یا عاطفه) و عقل (Mind یا ذهن) برای توصیف چگونگی درک مردم از جهان و واقعیت استفاده می‌کند که به گمانم بنابر تعاریف فوق چندان تقسیم بندی مناسبی نیست (هوش هیجانی (Emotional intelligence) مشتق شده همین نوع نگاه است).

بعد از مطالعه کوتاه مطالب بیان شده اکنون می‌دانید عبارت بعدی که به تعریف و تشریح آن خواهیم پرداخت هوش (Intelligence) است. دنیل رابینسون هوش را این گونه تعریف می‌کند: “هوش، میزان توانایی سیستم‌ها در حل مسائل و چالش‌هایی است که در بطن خود با آن مواجه هستند.”

مهارت حل مسئله موضوعی است که مدت‌ها است که با هوش و هوشمندی گره خورده اما این موضوع بهتر است به صورت هوش ریاضی به کار برده شود.

به گمانم خالی از لطف است زمانی که از هوش و مغز سخن بگوییم و به نام جف هاکینز (Jeff Hawkins) (بنیانگذار موسسه علوم اعصاب Redwood و همچنین شرکت Numenta و نویسنده کتاب هزار مغز (A Thousand Brains)) اشاره‌ای نکنیم.

هدف دوگانه‌ی او در زندگی دستیابی به درک درستی از نحوه عملکرد مغز انسان و سپس توسعه نرم افزاری برای تقلید از عملکرد آن و ارائه هوش مصنوعی واقعی است.

او درباره هوش دیدگاه جالب توجهی دارد؛ مطمئنا رفتاری را در این سالیان از خود بروز داده‌اید که به پاس هوشمندانه و یا غیر هوشمندانه تلقی شدن آن خروجی از نوع تنبیه و یا تشویق نصیبتان شده است، ما به خاطر نحوه‌ی انجام کارهایمان و نحوه رفتار هوشمندانه، عبارت و صفت باهوش را با خود حمل می‌کنیم، پس هوش به نحوی به وسیله‌ی رفتار تعریف می‌شود.

با این تعریف می‌توان آزمایش تورینگ (Turing test) که یکی از رایج‌ترین روش‌های ارزیابی هوش و هوشمندی است را از خاطر گذراند که طی آن انسان چیزی را هوشمند می‌داند که همانند خود رفتار کند (که گمان میکنم عبارت بازی تقلید (Imitation Game) ریشه در همین اساس دارد). آلن تورینگ (Alan Turing) یک معیار رفتاری را برای هوش و هوشمندی در نظر گرفته بود.

بنا بر دیدگاه جف هاکینز این نوع تعبیر و تفسیر از عبارت هوش و هوشمندی نادرست است، به بیان او هوش با پیش بینی تعریف میشود و نه رفتار انسان گونه.

هر یک از ما دنیایمان را از طریق یکسری سلسله الگوها تجربه می‌کنیم و آنها را در چیزی که حافظه (که بعدا به آن خواهم پرداخت) می‌خوانیم ذخیره می‌کنیم و طی زمان به بازیابی آن‌ها می‌پردازیم.

در هنگام بازیابی، الگوهای ذخیره شده را با واقعیت کنونی‌مان تطبیق می‌دهیم، ما دائما در حال پیش بینی هستیم، این یک معیار دائمی است که مدام با خود می‌گوییم آیا من این دنیا را می‌فهمم (پیش بینی می‌کنم) یا خیر؟ (درباره عبارت فهم در ادامه خواهم گفت)

کسی که این متن را می‌خواند هوشمند است چرا که در هنگام خواندن رفتاری که نمود بیرونی و قابل دریافت و بازتعریف برای دیگری باشد را انجام نمی‌دهید (به گمانم این گونه باشد)، اما می‌فهمید که پیام این نوشته چیست.

این پیش بینی، محصول برون داد (اگر مغز را به مثابه سیستم در نظر گیریم) نئوکورتکس است و این پیش بینی منجر به رفتار هوشمندانه می‌شود.

نئوکورتکس از دیدگاه هاکینز لایه پوشاننده مغز قدیم است که به آن نوقشر و یا لایه نوین میگویند. (برای کسب اطلاعات بیشتر پینشهاد می‌کنم کتاب هزار مغز را مطالعه کنید)

این بخش دوست داشتنی (نئوکورتکس) در همه حال در حال به خاطر سپاری (Memorising) است و اگر در آینده چیزی مشابهی ببیند و یا محیط و شرایط یکسانی را تجربه کند شروع به بازپخش اطلاعات ذخیره شده می‌کند؛ قابلیتی که امکان پیش بینی آینده را برایمان فراهم می‌کند، قابلیتی که اجازه می‌دهد بفهمیم رخداد بعدی چیست، این پیشبینی باعث می‌شود که تصمیماتمان هوشمندانه به نظر رسند.

شما بعد از حل کردن یک معما و مجدد پرداختنن به آن رفتار هوشمندانه تری از خود بروز می‌دهید، شما باهوش‌تر شده‌اید، دیگر می‌توانید با شناخت، آینده را پیش بینی کنید.

بعد از سال‌ها قدم زدن و گام برداشتن اگر در یکی از گام‌هایمان چند اینچ اشتباه صورت گیرد، متوجه می‌شویم چیزی تغییر کرده است؛ ما همواره در حال پیش بینی کردن محیط خود هستیم.

چگونه ما هوشمندی را می‌سنجیم؟ با پیش بینی.

 

همانگونه که تا الان حدس زده‌اید، یکی دیگر از کارکرد‌های مغز به خاطر سپاری و ذخیره اطالاعات است، شاید تعابیری همچون چیزی به ذهنم نمی‌رسد، یادم نمی‌آید، فراموش کرده‌ام، خاطرم نیست و جملاتی از این دست را زیاد شنیده باشید که به همین مفهوم مربوط می‌شود.

ساده ترین تعریف حافظه (Memory) این است که آن را به صورت مکانیزمی برای ذخیره و باز یابی اطلاعات مربوط به رویدادهای گذشته در نظر بگیریم. حافظه همیشه از ارتکاب مجدد اشتباه جلوگیری و تاثیر شگرفی در ذخیره انرژی و زمان ایفا می‌کند. در کتاب پیچیدگی (به قلم محمد رضا شعبانعلی) به دو نوع حافظه اشاره می‌شود؛ حافظه بیرونی (یا مغز منفصل) و حافظه دورنی (یا مغز متصل). موبایل و ابزارهای دجیتال و حتی نوشتن را می‌شود انواعی از این حافظه بیرونی در نظر گرفت و مغز وابسته و متصل به آدمی تنها حافظه درونی است.

در حافظه بیرونی اطلاعات در جایی بیرون از مغز انسان ذخیره می‌شود؛ این نوع حافظه مزایای متعددی دارد که دو کارکرد عمده آن قابل حدس است: نخست این که حافظه بیرونی به جای ذخیره سازی دورن شبکه نورونی مغز عملا یک سیستم ارتباطی را شکل می‌دهد، نکته دوم هم کارآمد بودن این سیستم از نظر مصرف انرژی است (تبدیل محیط به حافظه مشترک) که البته این کارکرد را میتوان در ابزارهای دیجیتال امروزی مشاهده کرد ابزارهایی نظیر سرویس‌های ارسال ایمیل و پیام رسان‌ها و … .

 

قبل از این که وارد مغوله مبهم آگاهی شویم بهتر است به تفاوت عبارات دانستن (knowing) و فهمیدن (Understanding) بپردازیم، برای اعتبار بخشیدن به تفاوت این دو عبارت می‌شود به جمله ای از آیزاک آسیموف (Isaac Asimov) اشاره کرد که می‌گوید «لذت اصلی در فهمیدن است؛ نه در دانستن!» و یا آلبرت انیشتین که می‌گوید: “هر احمقی می‌تواند بداند. نکته این است که بفهمیم.»

بر این اساس می‌شود کمی بر درستی این موضوع حساس شد. دانستن شامل آگاه شدن از طریق مشاهده، تحقیق یا اطلاعات است و فهمیدن شامل درک معنای مورد نظر (کلمات، زبان یا گوینده)، یا درک اهمیت، توضیح یا علت (چیزی). تفسیر یا مشاهده (چیزی) به شیوه‌ای خاص است.

دانستن یک آگاهی (Awareness) است. فهمیدن، تفسیر، پردازش و سپس به کارگیری آن آگاهی (Awareness) است. (امیدوارم تفاوت کلمات آگاهی (Awareness) به معنای صرف اطلاع از محیط و آگاهی (Consciousness) به معنای اطلاع از مرز میان خود و محیط، در این عبارت برایتان تفکیک شده باشد). انسان ممکن است در مورد دانسته‌های خود فهمی نداشته باشد.

تفاوت فهیمدن و دانستن را میتوان در چند رویکرد تشریح کرد.

راکد بودن و تکامل: فهمیدن عمل پردازش، ادراک، تفسیر، و سپس به کارگیری چیزی است که فرد به دست آورده است. دانش از این جهت راکد است که صرفا آگاهی در مورد چیزی وجود دارد. همین.

ظرفیت، ذخیره سازی، پردازش: هیپوکامپ بخشی از مغز است که اطلاعات را ذخیره می‌کند. نوقشر بخشی از مغز است که اطلاعات را پردازش می‌کند. مواردی که شما از آن‌ها آگاه هستید (می‌دانید) نسبت به مواردی که می‌فهمید از قدرت ذهنی کمتری استفاده می‌کنند زیرا چیزهایی که می‌فهمید در چندین ناحیه مختلف مغز پردازش می‌شوند، زیرا شما تمام حوزه‌های فهمیدن را بر اساس آنچه می‌بینید، بو می‌کنید، می‌شنوید و .. ترکیب می‌کنید.

حاشیه خطا: استدلال می‌شود که هنگام فهمیدن، حاشیه خطا بسیار کمتر است. این موضوع از واقعیتی ناشی می‌شود که فهمیدن نیاز به ترکیب ایده‌ها و اطلاعات به عنوان بخشی از فرآیند دارد. در فرآیند درک، یعنی تحقیق، خواندن، تجربه کردن و عمل کردن، فرد این توانایی را دارد که حاشیه خطا را تا حد زیادی کاهش دهد، چیزی که در لایه دانستن رخ نمی‌دهد.

مدت زمان فرآیند: فهمیدن زمان زیادی را به خود برای انجام اختصاص می‌دهد در حالی که دانش می‌تواند زودتر اتفاق بیفتد. لحظه‌ای که اطلاعات داده می‌شود، بلافاصله در ذهن پردازش می‌شود و آنگاه فرد از موضوع مطلع می‌شود. برای اینکه مغز بفهمد، باید دائماً در معرض همان دانش قرار گیرد. هر چه مغز اطلاعات بیشتری در مورد یک موضوع دریافت کند، بهتر فهم خواهد کرد.

داشتن و اتصال: دانستن داشتن اطلاعات زیاد است. درک، اتصال اطلاعات است.

وقتی می‌فهمید، می‌توانید داده‌ها را تشخیص دهید، توضیح دهید، تفسیر کنید و خلاصه کنید. وقتی بدانید، می‌توانید داده‌ها را شناسایی، برچسب‌گذاری، فهرست، نام‌گذاری و فراخوانی کنید. هم فهمیدن و هم دانستن برای رشد ما به عنوان یک فرد بسیار مهم است. آنها تعیین می کنند که ما چگونه به محیط خود و افرادی که با آنها معاشرت داریم نگاه می کنیم و به آنها واکنش نشان می دهیم.

 

و اما آگاهی (Consciousness)، شفاف‌ترین نوع نگاه را نسبت به آگاهی می‌توان در کارهای جان لاک (John Locke) مشاهده کرد، او در کتاب خود تحت عنوان An Essay Concerning Human Understanding آگاهی را چنین تعریف می‌کند: “آگاهی ذهن از آنچه در درونش می‌گذرد.”

در کنار آگاهی کلماتی به صورت معادل آن، نظیر خود آگاهی و هوشیاری هم به کار میرود که البته هوشیاری بیشتر جنبه علمی دارد و برای پزشکان قابل درک‌تر است، شاخصی بین انسان کاملا هوشیار تا فردی که کاملا در حالت کما به سر می‌برد اما در ادامه مطلب هر کجا واژه هوشیاری به چشمتان خورد مقصد و منظور همان آگاهی است.

در مورد خودآگاهی گمان می‌کنم بنابر به کارگیری عبارت «خود» تعبیر مناسب تری از آگاهی است، خود همان مرز بین ما و دنیای پیرامونمان است، همان معیاری که همه چیز را با آن متر می‌کنیم و درستی و اشتباه بودن رخدادها و رویداد‌ها را تنها با آن می‌سنجیم، همان چیزی که کارش در عین وسعت بخشی کوته نظری است و در عین عمق بخشی سطحی نگری است. همان خودی که به بیان انیشتن (در یکی از نامه‌های خود به دختری ۱۹ ساله) خود را یک داوری آلوده به خطا در انسان‌ها می‌داند و اینکه انسان‌ها به اشتباه بین خود و بقیه‌ی عالم مرزی کشیده‌اند.

او می‌دانست که خود آگاهی یک واژه نادرست است، چگونه می‌شود چیزی که اصالت ندارد آگاهی داشته باشد؟

 

به گفته دنیل دنت (Daniel Dennett)، نویسنده کتاب‌های Darwin’s Dangerous Idea و From Bacteria to Bach and Back و … هر یک از ما در یک یا چند زمینه خود را ممکن است متخصص به نامیم و در آن حیطه حرفی برای گفتن و نظری برای ارائه داشته باشیم، ممکن است کسی از خط سیر زبان‌های برنامه نویسی گوید و دیگری از روند فرگشت انسان و دیگری سیستم سوخت رسانی خودرو را توضیح دهد اما یک تخصص در میان انسان‌ها مشترک است و آن هم هوشیاری است، همه خود را متخصص هوشیاری می‌دانند چرا که گمان می‌کند هوشیارند همین باعث می‌شود که همه چیز را درباره‌ی هوشیاری بدانم لذا اگر فردی یک تئوری راجب هوشیاری ارائه دهد، عوام با دانش و فهم مشرف بر تمامیت آگاهی لب به سخن باز می‌کنند و می‌گویید که نه این گونه نیست.

اما چیزی که هر یک از ما به واقع هستیم، چیزی حدود 100 میلیارد روبوت سلولی کوچک است که حتی یکی از آنها هم هوشیار نیست و قسمت غم انگیز ماجرا این است که برای هیچ یک مهم نیست که هستیم.

ماروین مینسکی (Marvin Lee Minsky) در این باره گفته جالبی دارد: “هوشیاری یک جعبه پر از تردستی است.”

مضمون شعبانعلی را در پرداختن به خودآگاهی در روزنوشته‎‌هایش را دوست دارم. “منظور من این نیست که مفهوم خود و خودآگاهی قابل اطلاق و قابل استفاده نیست. بلکه می‌خواهم بگویم که این مفاهیم از طریق مغز Emerge شده‌اند و به عبارتی متجلی شده‌اند و ظهور کرده‌اند. همچنان که قبلاً مثال زده‌ام و گفته‌ام که دما و فشار بر خلاف جرم، اصالت ندارند. بلکه ظهور می‌کنند و همچنانکه موفقیت و شکست، با هیچ اندامی در بدن ما متناظر نیستند و در وجود انسان ظهور و بروز پیدا می‌کنند.

آگاهی از موفقیت و شکست، یک آگاهی واقعی است. توهم نیست. اما آگاهی از یک واقعیت بیرونی هم نیست. نامی است که ما بر نوعی از چینش رویدادها و جنبش‌ها و حرکت‌های مولکول‌ها و سلول‌ها گذاشته‌ایم.

بنابراین، آیا می‌توان برای افزایش خودآگاهی تلاش کرد؟ قاعدتاً بله. چنانکه برای افزایش دما می‌شود تلاش کرد و حتی علم، ابزارهایی هم در این زمینه اختراع کرده و در اختیار ما قرار داده است” (در رابطه با ویژگی های تجلی یافته در سیستم‌های پیچیده بعد‌ها خواهم گفت).

 

 

پی‌نوشت 3: شاید بگویید که عبارات دیگری هستند و می‌توانند با موضوع نوشته هم پوشانی داشته باشند که به آن پرداخته نشده همانند نگرش و دیدگاه و بینش و خرد و … اما برای فاصله نگرفتن از اصل ماجرا و شرح و بیان موضوع هوش و آگاهی آنها را بیان نکردم به امید آنکه پس از خواندن این متن به سراغ تعاریف‌شان رویم تا آگاهانه‌تر از ظرف کلمات خود استفاده کنیم.

پی‌نوشت 4: این مایع مغزی (CSF یا Celebrospinal Fluid) یکی از ویژگی‌های شگفت انگیز ما و بسیاری از حیوانات است، مغز ما اگر روی یک تکیه گاه صلب قرار دهند، نمی‌تواند وزن خودش را تحمل کند و شکل خود را از دست می‌دهد. اما به خاطر شناور بودن در CSF عملا گرانش را به سادگی تحمل می‌کند؛ درست با همان مکانیزمی که ما هنگام قدم زدن در آب احساس سبکی می‌کنیم.

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *