هوش و آگاهی (قسمت دوم)

در نوشته قبلی به تفاوت‌های برخی از عبارت نظیر مغز و ذهن و عقل و حافظه اشاره کردم، اگر آن را نخواندید سری به آن بزنید تا مطالب بیان شده در این قسمت را بهتر فهم کنید.

 

تا الان کمی با دیدگاه دنیل دنت درباره آگاهی آشنا شدیم اما اگر بخواهیم بیشتر از سیر تکامل آگاهی سر دربیاوریم بهتر است بیشتر به نقل گفته‌های او بپردازیم.

به گفته دنت (برگرفته از کتاب From Bacteria to Bach and Back) ما شناختی از هوشیاری خودمان نداریم. وظیفه‌ای که او به عهده گرفته است، بر اساس تمایز مشهوری شکل گرفته که ویلفرد سلرزِ (Wilfrid Sellars) فیلسوف میان «تصویر نمایان» و «تصویر علمی» ترسیم کرده است؛ این‌ها دو نحوه نگاه به جهانی هستند که در آن زندگی می‌کنیم. دنت می‌نویسد که بنا بر تصویر نمایان، جهان مملو از انسان‌ها، گیاهان و حیوانات، اسباب و اثاثیه، خانه‌ها و ماشین‌ها و… و رنگ‌ها و رنگین‌کمان‌ها و غروب‌ها، و صداها و گل زدن‌ها و دلارها، و معضلات و فرصت‌ها و اشتباهات و بسیاری چیزهای دیگر است. این‌ها بی‌شمار ’چیزهایی‘ هستند که ما به سادگی تشخیص می‌دهیم، به آن‌ها اشاره می‌کنیم، به آن‌ها عشق یا نفرت می‌ورزیم، و در بسیاری موارد آن‌ها را دستکاری یا حتی خلق می‌کنیم … این جهان چشم‌انداز ما است.

از سوی دیگر، بر اساس تصویر علمی، جهان را مولکول‌ها، اتم‌ها، الکترون‌ها، جاذبه، کوارک‌ها و کسی چه می‌داند که چه چیزهای دیگری (انرژی تاریک، ریسمان‌ها؟ غشاها؟) اشغال کرده‌اند.
فرایند طولانی تکامل که این نتایج را به بار می‌آورد، نخست، زیست‌شناختی و آن‌گاه در مورد ما (انسان‌ها)، فرهنگی است؛ و تنها در نقط‌ی نهایی که از طریق قابلیت‌های منحصربه‌فرد ذهن و تمدن انسانی امکان‌پذیر شده است، تا حدودی طرحی هوشمند آن را هدایت کرده است. اما چنان‌که دنت می‌گوید فضای زیست از آغاز -هر چیزی، از کدِ ژنتیکیِ گنجانده‌ شده در دی.ان.ای تا متابولیسم ارگانیسم‌های تک‌یاخته‌ای تا عملکرد سیستم بصری انسان- با طرح‌هایی اشباع شده است که مقصودی پشت آن‌ها نبوده است و بر فهم متکی نبوده‌اند.

یکی از مهم‌ترین ادعاهای دنت این است که غالبِ آنچه ما و ارگانیسم‌های همنوع ما برای زنده ماندن، برای سروکار داشتن با جهان و با یکدیگر، و بازتولید انجام می‌دهیم، برای ما یا آن‌ها فهمیدنی نیست؛ قابلیت های بدونِ فهم. این نکته به وضوح درباره‌ی اورگانیسم‌هایی همچون باکتری‌ها و درخت‌ها که اصلاً هیچ قوۀ فهمی ندارند، صادق است. اما به همان سان، درباره‌ی جاندارانی چون ما -که بسیاری چیزها را درک می‌کنیم‌- نیز صادق است. غالب آنچه انجام می‌دهیم و آنچه جسم‌های ما انجام می‌دهد -هضم غذا، حرکت عضلات معین برای گرفتن دستگیر ی در، یا تبدیل تأثیر امواج صوتی بر پرد ی گوشمان به عبارات معنادار- به دلایلی انجام می‌شود که دلایلِ «ما» نیستند؛ بلکه چیزهایی هستند که دنت دلایلِ معلق می‌خواند، دلایلی مبتنی بر فشارهای انتخاب طبیعی که باعث این رفتارها و فرایندها شده تا به بخشی از خزانه ی ما تبدیل شوند. دلایلی وجود دارد که چرا این الگوها بروز می‌کنند و باقی می‌مانند، اما ما آن دلایل را نمی‌دانیم، و برای نشان‌دادن قابلیت‌هایی که به ما اجازه ی عمل می‌دهند، لازم هم نیست آن دلایل را بدانیم (به گفته ی او انسان تنها موجود بازنمایانگر دلایل است).

همچنین الزامی نداریم سازوکارهای نهفته در بطن آن قابلیت‌ها را درک کنیم. دنت در استعاره‌ای روشنگر ادعا می‌کند که «تصویر نمایان» -که جهان را بدان گونه مجسم می‌سازد که زندگی روزمره‌مان را در آن سر می‌کنیم- از مجموعه‌ای از کاربر-توهم‌ها تشکیل شده است:
مثال کاربر-‌توهمِ مبتکرانه‌ای که از نمادهای تصویریِ کلیک‌ ‌‌و ‌کشیدن ساخته شده، یا پوشه‌های کوچک زردرنگ که فایل‌ها را می‌توان درون آن‌ها انداخت، و سایر اقلام آشناتری که روی دسکتاپ کامپیوتر شما هست. چیزی که واقعاً پشت دسکتاپ در جریان است، به نحو ملال‌آوری پیچیده است، اما لازم نیست کاربران درباره‌ی آن بدانند؛ بنابراین طراحان هوشمندِ این واسطه‌ها، با شکل ویژه‌ای از محسوس‌ساختن آن‌ها برای چشمان انسان و افزودن جلوه‌های صوتی برای کمک به جلب توجه، آن کارآیی را ساده کرده‌اند. هیچ چیز به‌هم‌پیوسته و محسوسی درون کامپیوتر وجود ندارد که با آن پوشه‌های کوچک زردرنگ روی صفحه‌ی دسکتاپ، مطابقت کند.

چیزهایی که می‌بینیم، می‌شنویم و به آن‌ها واکنش نشان می‌دهیم، «صرفاً اوهام و خیالات نیستند، بلکه نسخه‌های متفاوتی هستند از آنچه واقعاً وجود دارد: الگوهای واقعی».
فراورده‌های طراحیِ «از پایین به بالا» هستند که از طریق نظریه‌ی تکاملِ برآمده از انتخاب طبیعی قابل درک است، نه طراحیِ «از بالا به پایینِ» یک موجود هوشمند.
آلن تورینگ، مخترع کامپیوتر، دریافت که چگونه یک ماشین غیرهوشمند می‌تواند به شکلی کامل بدون آن که بداند چه می‌کند، عمل محاسبه را انجام دهد؛ به لطف او، در باب سازوکارهای زیربنایی، امروزه ما یک ایده ی کلی در این باره داریم که چگونه آن سازوکارها می‌توانند به دلیل وارونگی عجیب دیگری در تعقل، عمل کنند. این امر را می‌توان بر همه ی انواع محاسبه و کنترل رویه در طبیعت و نیز در سیستم‌های ساخته ی دست بشر به کار برد تا قابلیت آن‌ها به نیروی فهم و درک متکی نباشد. ادعای دنت این است که وقتی ما این دو بینش را کنار هم می‌گذاریم، درمی‌یابیم که همه‌ی هوش و فهم در جهان، نهایتاً از قابلیت‌های فاقد درک شکل‌گرفته که در طول زمان روی هم انباشته شده تا سیستم‌های کارآمدتر -و در نتیجه دارای فهم- پدید آورند. در واقع، این یک وارونگی عجیب است که انگاره ی پیشاداروینیِ تقدم ذهن در خلقت را برانداخت تا انگاره‌ی تأخرِ ذهن را جای آن بنشاند که در تکاملِ نهاییِ ما طراحانِ هوشمندِ ایستاده در آخر راه به ‌وجود آمده است.

 

او می‌افزاید: خود تورینگ، یکی از سرشاخه‌های کوچک درخت حیات است؛ و ساخته‌های او، محسوس یا انتزاعی، فراورده‌های غیرمستقیم فرایندهای کور داروینی هستند، به همان نحو که تارهای عنکبوت و آب‌بندهای سگ آبی چنین است …
مرحله‌ی اساسی و نقطه‌ی اوج این فرایند، تکامل فرهنگی است که به باور دنت، بخش عمدۀ آن همچون تکامل زیست‌شناختی، فاقد نیروی فهم است. او تعریف پیتر گادفری-اسمیت را نقل می‌کند و بنا بر آن روشن می‌شود که مفهوم تکامل را می‌توان به معنای گسترده‌تری به کار برد:
تکامل در اثر انتخاب طبیعی، تغییری است در یک گروه در اثر (الف) دگردیسی ویژگی‌های اعضای آن گروه، (ب) که باعث درجات متفاوتی از بازتولید می‌شود و (ج) قابل توارث است.

دگردیسی در امور زیست‌شناختی، معلول جهش‌ها در دی.ان.ای است، و از طریق بازتولید -به صورت جنسی یا صورتی دیگر- قابل توارث است. اما همین الگو بر دگردیسی‌های رفتاری نیز قابل اطلاق است که به نحو ژنتیکی رخ نداده است؛ و صرفاً به این معنا قابل توارث است که سایر اعضای آن گروه بتوانند از آن رونوشت بگیرند، چه آن رفتار یک بازی، واژه، خرافه یا یک نحوه‌ی پوشش باشد.

(تابیری که در اینجا به کار میرود توارث افقی است که در آن دانش و نگرش و دیدگاه ها از یک فرد به فرد دیگر با تعامل و به وسیله زبان منتقل یا به ارث گذاشته میشود حال آنکه در توارث عمودی اطلاعات از طریق ژن و طی عمل لقاح از والدین به فرزندان منتقل میشود.)

این قلمرو چیزی است که ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) عنوان به یادماندنی میمه‌ها را بر آن نهاده است و دنت نشان می‌دهد که این مفهوم، در توصیف شکل‌گیری و تکامل فرهنگی، بسیار سودمند است. از این رو، او میمه‌ها را چنین توصیف می‌کند:
آن‌ها (تقریباً) نوعی از روش رفتاری‌اند که می‌توانند رونوشت شوند، انتقال یابند، به خاطر سپرده شوند، آموزش داده شوند، اجتناب شوند، تقبیح شوند، به رخ کشیده شوند، ریشخند شوند، تقلید شوند، سانسور شوند، و یا تقدیس شوند.

میمه‌ها می‌توانند چیزهایی همچون وارونه‌پوشیدنِ کلاهِ بیس‌بال یا ساختن کمان به شکلی خاص باشند؛ اما بهترین نمونه‌های میمه، واژه‌ها هستند. یک واژه، شبیه یک ویروس، برای بازتولید به یک میزبان نیاز دارد؛ و فقط در صورتی باقی خواهد ماند که در نهایت، به سایر میزبانان منتقل شود؛ کسانی که آن را با تقلید، یاد می‌گیرند:
واژه، همانند یک ویروس، (عمدتاً از طریق تکامل) برای برانگیختن و ارتقای همتاسازی خود طراحی شده است؛ و هر نمونه‌ای که تولید می‌کند، یکی از اعقاب آن است. بدین ترتیب، مجموعه‌ای از نمونه‌های ناشی‌شده از یک نمونه‌ی پیشگونه، یک نوع را شکل می‌دهند، که لذا شبیه یک گونه (گونه‌ی گیاهی یا جانوری) است.

تمایز میان نوع و نمونه، از فلسفه‌ی زبان ناشی می‌شود: واژه‌ی «tomato» یک نوع است که هر مورد منفردی (بیانی، نوشتاری یا اندیشگی) از آن، یک نمونه است. نمونه‌های مختلف می‌توانند در ظاهر بسیار متفاوت باشند -مثلاً شما بگویید «tomayto» و من بگویم «tomahto»- اما آنچه آن‌ها را متحد می‌کند، قابلیت ادراکی گویندگان مختلف در تشخیص این امر است که همه‌ی آن‌ها نمونه‌هایی از یک نوعند. به همین دلیل، افرادی که در یک زبان با لهجه‌های مختلف سخن می‌گویند یا در تایپ، فونت‌های مختلفی به کار می‌برند، می‌توانند مقصود یکدیگر را بفهمند.
کودک، زبان مادری خود را بدون هیچ درکی از چگونگی عملکرد آن، به دست می‌آورد. دنت به نحوی قابل قبول بر این باور است که زبان نیز باید به چنین شکل بدون برنامه‌ای آغاز شده باشد و شاید در آغاز با به هم پیوستن غیراختیاری اصوات به اندیشه‌های پیشازبانی. (و نه‌تنها اصوات بلکه ایماء و اشاره‌ها: همان گونه که دنت اظهار کرده، برای ما بسیار دشوار است که بدون حرکت دادن دست‌هایمان سخن بگوییم؛ نشانه‌ای از آن‌که احتمالاً ابتدایی‌ترین زبان تا حدودی غیرگفتاری بوده است). نهایت آن‌که این میمه‌ها به قالب زبان‌هایی درآمد که آن‌ها را می‌شناسیم؛ ساختارهایی پیچیده با قابلیت بسیار گسترده‌ی ابرازگری که جمعیت‌های زیادی در آن‌ها مشترکند.

زبان به ما اجازه می‌دهد که با گفت‌وگو درباره‌ی آنچه موجود نیست، از مکان و زمان فرا برویم تا توده‌های مشترک شناخت را روی هم انباشته کنیم؛ و با نوشتن، آن‌ها را بیرون از اذهان فردی ذخیره کنیم، که به انبوهه‌ی عظیمی از شناخت و کردارِ جمعی منجر می‌شود که در میان بسیاری از ذهن‌های بناکننده‌ی تمدن پراکنده است. همچنین زبان ما را قادر می‌سازد تا توجهمان را به اندیشه‌های شخصی خود معطوف کنیم و آن‌ها را عمداً به شکلِ خلاقیتی بالا‌به‌پایین -که ویژگی علم، هنر، فناوری و طراحی سازمانی است- توسعه دهیم.
اگر حق با دنت باشد که ما اشیائی فیزیکال هستیم، این نتیجه به بار می‌آید که همه‌ی قابلیت‌ها برای فهم، همه‌ی ارزش‌ها، ادراکات و اندیشه‌ها که تصویر نمایان را به ما می‌بخشند و به ما اجازه می‌دهند تصویر علمی را صورت‌بندی کنیم، وجود واقعی خود را به عنوان سیستم‌های بازنمودی، مدیون سیستم عصبی مرکزی هستند.
این امر ما را به مسأله آگاهی می‌رساند که دنت درباره‌ی آن یک موضعی متمایز وآشکارا متناقض‌نما دارد. تصویر نمایان ما از جهان و خودمان، عمدتاً نه‌تنها شامل بدن فیزیکال و سیستم عصبی مرکزی است، بلکه آگاهی خاص ما با ویژگی‌های منحصربه‌فردش -حسی، عاطفی و شناختی- و نیز آگاهیِ سایر انسان‌ها و بسیاری از گونه‌های غیرانسانی را در بر می‌گیرد. دنت هماهنگ با دیدگاه کلی‌اش در باب تصویر نمایان، اعتقاد دارد که آگاهی، بخشی از واقعیت نیست، بدان گونه که مغز هست. بلکه آگاهی یک کاربر-‌توهمِ بسیار شاخص و متقاعدکننده است؛ توهمی که در سروکار داشتن ما با یکدیگر و در حرکت و مدیریت خودمان، ناگزیر و ضروری است؛ اما باوجود این یک توهم است.

ظاهراً این حق را دارید که بپرسید آگاهی چگونه می‌تواند یک توهم باشد، چراکه هر توهمی، خود یک تجربه‌ی آگاهانه است؛ یک فرانمود که با واقعیت مطابقت نمی‌کند. بنابراین نمی‌توانم تصور کنم که آگاهم در حالی که نیستم: همان‌گونه که دکارت به درستی بیان کرده، واقعیت آگاهی خود من، چیزی است که نمی‌توانم نسبت به آن دچار اغفال شوم. روشی که دنت برای پرهیز از این تعارض آشکار پیش می‌گیرد، ما را به اصل موضع او می‌رساند؛ موضعی که اعتبار منظر اول شخص نسبت به آگاهی و به طور کلی نسبت به ذهن را انکار می‌کند.
با این حال، بنا به نظر دنت، واقعیت این است که تصورات نهفته در بطن رفتار انسانی، در ساختارهای عصبی‌ای ایجاد می‌شود که ما درباره‌ی آن‌ها شناخت بسیار کمی داریم. همین امر درباره‌ی تصور مشابهی که از اذهان خود داریم نیز صادق است. برداشت ما از واقعیتی درونی برخوردار نیست، بلکه پیامدی بوده است از نیاز ما به بیان قابلیت‌ها و گرایش‌های مختلف ما به دیگران به شیوه‌ای کلی و فهم‌پذیر (و گاهی نیز نیاز ما به پنهان کردن آن‌ها):
بنابراین منظر اول شخص ما از اذهان خودمان، به شکل شگرفی، تفاوت چندانی با منظر دوم شخص ما از اذهان دیگران ندارد: ما دستگاه عصبی پیچیده‌ای را که پیوسته در مغزهایمان در حال کار است، نمی‌بینیم، یا نمی‌شنویم و یا احساس نمی‌کنیم، بلکه باید به یک نسخه‌ی تفسیرشده و موجز رضایت بدهیم: یک کاربر-توهم که آن‌قدر برایمان مأنوس است که آن را نه فقط همسان واقعیت، بلکه همسانِ تردیدناپذیرترین و آشکارترین واقعیت به کار می‌بریم.
قسمت مشکل‌آفرینِ نتیجه‌گیری دنت این است که نه‌تنها چیزهای بسیاری در پس پرده‌ی قابلیت‌های رفتاری ما نسبت به آنچه از منظر اول شخص بر ما آشکار می‌شود وجود دارند (که این نکته یقیناً صادق است)، بلکه هیچ چیزی بر منظر اول شخص معلوم نمی‌شود جز «نسخه‌ای» از دستگاه عصبی. به عبارت دیگر، هنگامی که من به پرچم آمریکا می‌نگرم، شاید چنین به نظرم آید که پارچه‌ای با نوارهای قرمز در حوزه‌ی بصری ذهنی‌ام وجود دارد، اما این یک توهم است: تنها واقعیتِ موجود، که این برداشتم صرفاً «یک نسخه‌ی تفسیرشده و تغییرشکل‌یافته» از آن است، این است که فرایندی فیزیکال در قشر بصری مغز من جریان دارد و من نمی‌توانم آن را توصیف کنم.

آن عبارت برادران مارکس را به یاد می‌آورم که «چه کسی را باور می‌کنید، مرا یا چشمان‌تان را؟» دنت از ما می‌خواهد به چیزی پشت کنیم که بسیار واضح است: این‌که ما در آگاهی، مستقیماً از تجربه‌های ذهنی واقعی از رنگ، طعم، صوت، لمس و دیگر امور مشابهی واقفیم که نمی‌توانند بر اساس واژگان عصب‌شناختی کاملاً توصیف شوند هرچند که علتی عصب‌شناختی دارند (یا چه بسا علاوه بر جنبه‌های تجربی، جنبه‌های عصب‌شناختی نیز داشته باشند).

به گمان من، خطر واقعی در این نیست که ماشین‌های هوشمندتر از ما، نقشمان را به عنوان حاکمان بر سرنوشت خویش، به زور بستانند، بلکه خطر واقعی این است که ما در ارزیابی فهم خود از آخرین ابزارهای فکری‌مان، اغراق کنیم و نابهنگام اختیاری فراتر از قابلیت‌هایشان به آن‌ها واگذار کنیم … . باید امیدوار باشیم که طراحی اندام‌های مصنوعی شناختی جدید، به گونه‌ای ادامه یابد که آن‌ها طفیلی و ابزار ما باشند، نه همدست ما. تنها هدف «درونی» آن‌ها که از طریق خلق‌کنندگان آن‌ها تنظیم می‌شود، باید دادنِ پاسخ‌های سازنده و شفاف به خواسته‌های کاربران باشد.

 

 

اگر دنت انسان را تنها موجود بازنمایانگر دلایل می‌خواند و اذعان میکند که هیچ یک از اقدامات صورت گرفته از دیگر حیوانات برپایه فهم و آگاهی نیست و صرفا رفتار طراحی شده بوسیله تکامل است و فرآیند تکامل فاقد فهم و آگاهی است اما پژوهش‌ها و آزمایش و در نهایت دیدگاه جاستین گرگ (Justin Gregg) چیز دیگری میگوید.

گرِگ در کتاب طنزآمیز و آموزنده ای با نام If Nietzsche Were a Narwhal به حقایق بی‌‌‌‌پرده‌ی بسیاری درباره‌ی خود و خویشاوندان حیوانی‌‌‌‌مان می‌پردازد. حرف‌‌‌‌های او دو رو دارد. از یک سو، نمونه‌‌‌‌هایی از رفتار هوشمندانه را می‌‌‌‌آورد که نشان می‌‌‌‌دهند ویژگی‌‌‌‌هایی که معمولاً تصور می‌‌‌‌کنیم مختص انسان‌‌‌‌اند، در درجات متفاوت، در حیوانات، پرندگان، ماهی‌‌‌‌ها و حشرات نیز وجود دارند. از سوی دیگر، می‌‌‌‌گوید این ویژگی‌‌‌‌ها در انسان‌‌‌‌ها بهای سنگینی دارند. آگاهی -که در بسیاری از فلسفه‌‌‌‌هایی که خوانده‌‌‌‌ایم صفت بارزِ نوع انسان است- دقیقاً به همین معنا تیغ دولبه است.
با هیچ مبنای علمی‌‌‌‌ای نمی‌‌‌‌توان منکر وجود درجه‌‌‌‌ای از آگاهی در گونه‌‌‌‌های دیگر شد، حتی گونه‌‌‌‌هایی که مغز بسیار کوچکی دارند. مطالعاتی وجود دارند که نشان می‌‌‌‌دهند زنبورهای گرده توانایی حل مسئله دارند و برای توضیح این واقعیت چاره‌‌‌‌ای نداریم جز اینکه بپذیریم آن‌‌‌‌ها می‌‌‌‌توانند «درکی اولیه از پیامد اعمال خود و همچنین دیگر زنبورها داشته باشند و این یعنی آن‌‌‌‌ها دارای آگاهی یا حیث التفاتی هستند». در آزمایش‌‌‌‌های دیگر، مگس‌‌‌‌های نرِ سرکه را جوری پرورش داده بودند که وقتی در معرض نور قرمز قرار می‌‌‌‌گیرند نوعی ماده ی مرتبط با ارگاسم را تولید کنند. درنتیجه، آن‌‌‌‌ها ترجیح می‌‌‌‌دادند زیر آن نور باشند تا لذت ببرند. اتفاق جالب این بود که مگس‌‌‌‌هایی که در معرض این نور نبودند، در مقایسه با مگس‌‌‌‌هایی که لذت ارگاسم را چشیده بودند، بیشتر به‌‌‌‌دنبال خوردن غذاهایی بودند که به الکل آغشته شده بود. چطور می‌‌‌‌توانیم وجود ذهن را در حشرات منکر شویم، وقتی می‌‌‌‌بینیم آن‌‌‌‌ها به‌‌‌‌دنبال تجربیات روان‌‌‌‌گردان‌‌‌‌اند؟

نه‌‌‌‌تنها آگاهی که حتی آگاهیِ انسانی هم کالایی آن‌‌‌‌چنان ناب و مختص انسان نیست. در بخشی جذاب درباره ی یافته‌‌‌‌های مرگ‌‌‌‌شناسیِ تکاملی (شاخه‌‌‌‌ای که درباره‌ی سیر تکاملی درک و رفتار حیوانات در مواجهه با مرگ مطالعه می‌‌‌‌کند) گرِگ می‌‌‌‌گوید علی‌‌‌‌رغم اینکه حیوانات درکی از میرایی خود ندارند، می‌‌‌‌توانند فروپاشی موجودات زنده‌ی دیگر را بفهمند. فقط انسان است که، از طریق تصورکردن آینده، درکی از میرایی ناگزیر و دردناک خود دارد.

اخلاق نیز مانند آگاهی با مخاطرات و هزینه‌‌‌‌هایی همراه است. انسان‌‌‌‌ها تنها موجوداتی نیستند که شهود اخلاقی دارند. برای مثال، زمانی‌‌‌‌که میمون‌‌‌‌های کاپوچین در مقابل کارهایی که انجام می‌‌‌‌دادند پاداش‌‌‌‌های نابرابری دریافت می‌‌‌‌کردند، گروهی که پاداش کمتری گرفته بود با عصبانیت در برابر این بی‌‌‌‌عدالتی واکنش نشان می‌‌‌‌داد.

بنابر دیدگاه او انسان در مورد آگاهی اگر معنای آن تشخیص و درک محیط باشد حرف چندانی برای گفتن ندارد. اطلاع نداریم در مقوله خود آگاهی چه قدر از سایر موجودات جلوتریم چون با معیار انسانی خودآگاهی را می‌سنجیم.

در رابطه با هوش هم چندان نمی‌دانیم که انسان بعد از گذشت سال‌ها سیر تکامل خود توانست قدم بر روی ماه گذارد آیا هوشمندتر از آن مگسی است که با عبور از امتداد یک خیابان، مسافتی طولانی‌تر را آن هم بی‌هیچ وسیله می‌پیماید.

امتیازدهی به این نوشته:

5 از 1 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *