“اگر بهشتی باشد، آن بهشت لایق انسانهای کافر است. انسانهایی که به روز حساب و کتاب اعتقاد نداشتند. اگر کار خیری کردهاند به طمع و چشم داشت پاداش آن نبوده و اگر کار خطایی نکردهاند از سر ترس از جهنم نبوده. و اما شما ای انسانهای مذهبی! شمایی که به روز قیامت اعتقاد داشتید! شما در این دنیا غیر از معامله پایاپای چه کردید؟ کار خیرتان برای پاداش و اجر و مزدش بود و عدم خطایتان از سر ترس از عقوبت. شما جز داد و ستد چه کردید! کار خیری که با منت و انتظار پاداش باشد و عدم خطایی که از سر ترس و عذاب باشد چه فایده دارد ؟ خوشا به حال آنان که وجدان دارند.”
سخن بالا من را مجدد به یاد نوع نگاهی انداخت که خیلی با وجود تلخ بودنش دوستش دارم؛ چیزی که آن را وجود نداشتن خوبی مطلق مینامم.
به زعم من (و البته تعدادی از افرادی تا کنون فرصت کردم آثار آنها را مطالعه کنم) خوبی از برای خوبی نمیتواند وجود داشته باشد. ما خوبی را جز برای خوبی انجام میدهیم که این جز، رهایی خود از وضعیتهای غیر عینی (وضعیتهایی همچون تشویش و نگرانی و اضطراب و حسهایی در آمیخته با اصطالاحاتی دارای بار معانی منفی) و یا بهتر کردن حال خود و ایجاد رضایت خاطر است.
سارتر در کتاب (که بهتر است بگویم نمایش نامه) خدا و شیطان اینگونه مینویسد: “من بدی میکنم چون بدی کرده باشم اما آنها بدی میکنند تا از نفس خود پیروی کرده باشند. اما اگر راهی جز بدی کردن وجود نداشته باشد، پس آن وقت چه فرقی میکند که بدی کردن از روی نفس باشد یا ذات خود عمل؟ دنیا پر از بدی است، اگر میخواهی وارد جهنم شوی فقط کافی است در رختخواب خویش دراز بکشی و سکون پیشه کنی چون در این صورت هم تو شریک جرم محسوب خواهی شد. فقط لطف و بخشایش خداوندی است که لایق بهشت است و حکم بر این است که ما همه لایق جهنمیم مگر این که لطف خدا شامل حالمان شود. خوبی محال است، تمام راههای خوبی مطلق بسته است.”
پس از طرح این موضوع میشود این گونه نتیجه گرفت که ما انسانها تنها بر اساس دو دلیل به انجام کار خوب میپزدایم:
- دفع به جهت رهایی از حمل احساس بد با خودمان
- جذب به جهت انتصاب احساس خوب به خودمان
در هر کدام از نتایج مطرح شده چیزی که مشهود و مشخص و مبرهن است، خودخواهی است. نوع از خودخواهی که شاید از وجود آن مطلع نباشیم و شاید با وجود آن انکارش کنیم. چیزی که واضحتر از عمل خوبی است، انگیزهی انجام آن کار است.
به راستی کسی را ندیدم که با خوبی کردن به احساس ناخوش فیزیکی یا روحی (با درنظر گرفتن جنبه غیر علمی ویژگیهای سطح بالا) دچار شود و همچنان به خوبی کردن ادامه دهد.
ترشح هورمون های شادی نظیر اندورفین، دوپامین، سروتونین، آکسی توسین و … (که بعدها راجبش مینوسیم) تاثیر شگرفی در این زمینه تاکنون داشتهاند و شاید به همین خاطر است صرف کمک به دیگری (چه انسانی با وجدان و ذات نیک باشد و چه بد) حسی توام با شوق و شور و شعف و … را در ما بر میانگیزد.
نمیخواهم این را بگویم که اگر بدی به دیگری احساس خوبی را در ما ایجاد میکرد میزان بدی افزایش مییافت و … اما میخواهم به این سوال فکر کنم که اگر انجام کار نیک هیچ احساس مثبتی را شامل نمیشد آیا همچنان به کار نیک ادامه میدادیم؟ آیا همچنان نام نیک را بر انجام آن کار مینهادیم؟ گمان نمیکنم.
در پارهای دیگر از کتاب خدا و شیطان آمده است که “من میخواهم بدی کنم آن هم زمانی که آسمان و زمین دم از خوبی میزنند، خدا مرا مقدر کرده تا بدی کنم، پس خداوندا از تو سپاسگذارم که اجازه دادی مردم شهر را بسوزانم و کودکان را به قتل رسانم.”
انسان علاوه بر این که حیوانی دوپا، ناطق، ابزار ساز و دیگر اوصافی است که تاکنون گوشمان را نوازش دادهاند، موجودی دارای احساس است، احساسی که تنها تجربهاش نصیبش میشود و نه درک و فهمش.
سخت است پذیرش نسبت دادن محبت مادر به فرزند را به صرف داشتن احساس خوب در مادر
سخت است پذیرش نسبت دادن نیکی به نیازمند را به صرف رهایی از بار مسئولیت در قبال جامعه و خویش
سخت است پذیرش نسبت دادن ادامه داشت دوستی را به صرف رفع یا پاسخ به نیاز های خود
سخت است پذیرش آگاهانه شریک کردن دیگری در احساسات بد خود برای کاهش اثر گذاری آن بر خود
“حتی خیرخواهانهترین رفتارها هم شکلی از خودخواهی در خود دارند و حتی شاید رفتارهای خیرخواهانهتر، خودخواهی بزرگتری در خود داشته باشند و این البته ایراد هم نیست. این را قبلاً نقل کردهام که من معمولاً در مراسمهای خیریه، این را به اطرافیانم یادآوری میکنم که وقت کمک کردن به فقیران و کسانی که گرفتار فقر مادی هستند، یادمان باشد که آنها فقیر هستند و ما نیازمند. ما با غرور و افتخار، در شبهای عید، در آغاز سال تحصیلی، در خوشیها، هدیهای میخریم. حیوانی قربانی میکنیم. پولی هدیه میدهیم تا احساس کنیم که حق داریم خوش باشیم. همین. ما «حق خوشحال بودن» را «میخریم». وگرنه آن فقیر مستمندی که تمام سال و تمام عمر، زندگیاش را کرده، من و تو باشیم یا نباشیم، روزی و زندگی خودش را خواهد داشت. یک شب کمک من و تو، زندگی او را متحول نمیکند. اما «حال من و تو» را «متحول» میکند.” (محمد رضا شعبانعلی)
زیباست شنیدن این جمله از محمد ابراهیم جعفری که میگوید: “تنها یک چیز را بیشتر از تو دوست دارم، اینکه تو را دوست دارم. میخواهی بمان، میخواهی برو، رفتن تو دل انگیزتر از آمدن دیگری است.”
پینوشت اواسط مطلب: همه وقت میخواهم با تمام وجودم آن را لمس کنم (مطلب بیان شده در بالا)؛ هیچ گاه تمایلی به تعبیر بیان شده در زیر را از جمله بالا ندارم اما اجازه چنین تعبیر را به خود میدهم صرفا به این جهت که اینجا را محلی برای عبور و گذر و در نهایت فراموش کردن میدانم میآورمش.
آری ذات متقن دوست داشتن است که دلیل دوست داشتنت میشود، در اینجاست که میتوان مخلوق را به خالق ترجیح داد و آن را نادیده گرفت. بدون حضور مخلوق، خالق هیچ ارزشی نمیتواند داشته باشد، “انسان در درجهی اول اشتیاق خود را دوست دارد، بعد شخصی را که مشتاق اوست”.
اما چگونه میشود عمل دوست داشتن را به تجربه یک احساس معطوف و محدود کرد و نه معشوق با این معنا که فرد احساس دوست داشتن را دوست دارد و نه کسی که دوستش دارد، به تعبیر دیگر تعلق و علاقه ما به احساس ایجاد شده در این بین است و نه کسی که باعث ایجاد این احساس شده است.
آنگاه که دوست داشتن دیگری، نه تنها بر زبانم بلکه بر قلبم جاری میشود و با وجودش احساس نیک بختی و رضایت تام را از سر میگزرانم چگونه میشود او دلیل غایی آن باشد حال آنکه احساس دوست داشتن غایت است و نه احساس دوست داشتن او.
در اینجا شاید بگویی که بی او این حس چگونه میتوانست ایجاد شود؟ که به گمانم نقل چگونگی در این پرسش باید پس از امکان پذیری آن مطرح شود و پاسخ نهفته در دل سوال گواه از ناممکن بودن آن میدهد. همیشه کسی در این میان باید باشد که آن فرد میتواند ریشههایش وجودش را در خیالمان گسترانیده باشد یا در واقعیتمان، اما این موضوع حاکی از الزام بر نبودنش نیست؛ اویی که در آن طرف طیف ایستاده در میان نیرویی که در بینمان است رنگ میبازد و اثری بر اهمیت داشتنش باقی نمیماند. این خود خواهی از سر جهل من است که میل به دوست داشتنت را تا همیشه بر دوست داشتنت ترجیح میدهم و آن را تنها از برای خود میخواهم.
“شاید بهتر باشد که به عزیزترین و نزدیکترین کسِ خود فکر کنید. عمیقتر حفر کنید و پی خواهید برد که کسی که شما دوست دارید، او نیست. چیزی که شما دوست دارید، احساس مطبوعی است که چنین عشقی را در شما بیدار میکند! آدم در نهایت عاشق آرزوها و اشتیاقهای خود است.”
واقعیت خود را بی هیچ طعمی برایمان آشکار میکند و این وظیفه ما است که همانند آشپزی نابلد دست به پخت مناسب (خوش طعم) یا نامناسب (بد طعم) آن بزنیم.
پینوشت 1: شاید با خود گویی که نگارش و بیان مطالب بالا طالب ذهنی مریض است اما ذهن من طالب نوع نگاه متفاوت و خارج از عرف است، تفاوتی که ماحاصل آن سنگ بنایی است که محکمتر از پیش بر جای خویش مینهم.
پینوشت 2: در هر هنگام نوشتههایم رنگ شرایطی را به خود میگیرند که در حال سپری کردنش هستم، رنگ ذهنیتم در این برهه از زمانی که اکنون در حال گشت و گذار در آن هستم.
نظرات کاربران