پینوشت: از کیارستمی میپرسن ترجیح میدی چه اثری ازت باقی بمونه؟ میگه: ترجیح میدم خودم باقی بمونم.
در میان انبوهی از کهکشانها، در امتداد میلیاردها میلیارد ستاره، در حدود سالهای نوری ناحساب، احتمال وجود خود را چه اندازه میپنداشتی؟ شاید کمی بیشتر از صفر، اما این من بودهام که زاده شدم و فرصت تا کنون زستن را در این عالم با چشمان جان یافتهام، زاده شدهام تا ببینم، ببویم، بچشم، بشنوم، ببوسم، لمس کنم و …. من زاده شدهام و این بزرگترین فرصت از ازل تا به ابد است، فرصت بودن، فرصت وجود پیدا کردن از عدم، فرصت هستی از میان نیستی.
ما از خاطر میبریم نبودن را، فرصت نازیستن را، محو شدن از خاطر روزگار را؛ از خاطر میبریم دل دادگی به زندگانی را، اصالت بودن را، با وجود حضور داشتن را، گویی زمانه آن را با ما غریبه کرده و کمتر متوجه حضور و وجود خود میشویم.
“هر خانهای باید پنجرهای به سوی قبرستان داشته باشد.” (نیچه)
و اما
اهل شعر و شاعری کردن نیستم، با این که گستاخیست برای آیندهام تکلیف مشخص کنم اما گمان میکنم در آیندگان هم نباشم.
به اقتضای فرصتی نادر یکی از دکلمههای شاملو را شنیدم و شیفته تفسیر شخصی خود در پس گفتههایش شدم (البته این دومین دکلمهای بود که بیش از ۱۰ بار به آن گوش داده ام که بعدها راجع به آن خواهم گفت). تفسیری که به آن اشاره کردهام را میخواهم در اینجا برای خود به قلم آورم تا همانند رویکرد اتخاذی گذشته سهم بیشتری در نوع نگاه متفاوت نویسنده در دنیایی یکسان داشته باشم.
در ابتدا باید بگویم که این دکلمه نسخه ویرایش و منقطع شده از نسخهای طولانی تر است به نام «در آستانه».
نکته: باید تاکید کنم تلاش و اصراری بر درست و غلط بودن تفاسیری که بیان میکنم ندارم، تنها علایق و سلایقم وجود بخش این متن شده است و علاقه و سلیقه عاری از هر گونه راستی و درستی است.
از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر.
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانهای نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکهای،
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگینکمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از ایندست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.
انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمانشدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.
انسان
دشواری وظیفه است.
دستانِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
چنین گفت بامدادِ خسته.
اصل ماجرا
“از بیرون به درون آمدم:”
در ابتدا شاملو به آمدنش از بیرون به دُرون اشاره میکند اما منظور از بیرون چیست و کجاست؟ با خود فکر کردم و اکنون تنها به یک نتیجه رسیدهام و آن نیستی است، نبودن، وجود نداشتن است. کسی که از نیستی پا در دنیای هستی گذاشته است، کسی که بدهکارِ بودن است اما تنش دائما بوی نبودن میدهد و تداعی گر خاطراتی است که نیست.
“از منظر به نظّاره به ناظر.”
در ادامه برایم مرز بندی اشکال مختلف فعل نَظَر که شاملو اینگونه با آن بازی کرده دشوار بود تا این که به تفسیری قابل پذیرش برای خود رسیدم. منظور از مَنظَر وضعیتی است که یک چیز نه قابل رویت است و نه قابلیت رویت دارد. منظور از نَظاره وضعیتی است که یک چیز قابلیت رویت ندارد اما خود قابل رویت است. منظور از ناظِر وضعیتی است که در آن یک چیز هم قابل رویت است و هم قابلیت رویت دارد.
اگر به موقعیتهای طرح شده در فوق بخواهم عینیت بخشی کنم، مَنظر به نبود چیزی به نام زمان (هست نشدن) و نَظاره به زمان متولد شده (بسته شدن نطفه) و ناظر به زمان متولد شدن (به معنای عرف آن) اشاره دارد.
“نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانهای نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکهای، من به هیأتِ «ما» زاده شدم،”
من نه از برای هیچ یک از انحائ وجود بلکه تنها برای خود زاده شدهام، برای انسان، وجود من خواهان هیچ نبوده به غیر از خود. وجودی که تنها دلیل وجودش، وجود پیدا کردن است.
که البته در اینجا شاملو به انسان و جایگاه انسانی عظمت میبخشد که نیتش را در ادامه آشکار میکند.
“تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگینکمانِ پروانه بنشینم، غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم”
در اینجا او برهان وجودی انسان را وجود میداند با تعابیر کارهایی که برای تجربهاش تنها حضورمان کافی است اما افسوس که ما از آن دور گشتهایم، آنقدر مغاک بینمان وسیع گشته است که دیگر خود را هم نمیشناسیم.
“تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم”
با شناخت و آگاهی از حدود انسانی است که میتوان در تناسب با همت و فرصت به دنیا معنا بخشید. این انسان تنها موجود است که ناظر و معنا دهنده شگفتی عالمی است که در آن میزید، معنا سازی در جهانی عاری از معنا.
“که کارستانی از ایندست از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار بیرون است.”
اعتراف به این که هیچ یک از دیگر انواع هستی قادر به چنین کاری نیست، تنها انسان است که قادر است حضور و وجود دیگر پدیدهها را افزونبر خود احساس کند.
“انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:”
زایش این یکّه انسان همراستا و گره کرده با زاده شدنِ وظیفه است، وظایفی که صرف وجود و حضور خبر از کفایت میدهد.
“توانِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن، توانِ شنفتن، توانِ دیدن و گفتن، توانِ اندُهگین و شادمانشدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان، توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی“ (تناقضی زیبا، غرور داشتن در اوج فروتنی)
“توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت (فرصت وجود = امانت از خود به خود)“
به گمنام هر کس زندگیش از ایستگاههای فوق (آگاه یا نا آگاه) حتی برای لحظه ای ناچیز گذر کرده باشد. گذر از لحظهای دوست داشتن، از لحظهای شنیدن و شادمان شدن. انسان در محدوده اختیارات وجود انسانیاش قادر و توانا است اما چه هنگام و چه مرتبه به این توانمندی در این فرصت کوتاه خود مینگریم؟ چه اندازه به توان اندُهگین شدنمان غبطه میخوریم؟
“و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.”
تفاوت تنهایی، با عریانش بودنش در چیست؟ تعبیر من اینگونه است که شاملو به انواع تنهایی اشاره دارد، تنهایی بین فردی به معنای در جمع نبودن (بعد حس و نه وضعیت)، تنهایی درون فردی (با خود غریبگی) و تنهایی اگزیستانسیال (جدا افتادگی از کل هستی و دیگر ابناع بشر) است. در تنهایی نوع سوم انسان در مییابد که جهان هیچ گونه ارتباط معناداری با ما ندارد، ما در جهان برساختهی خود تنهاییم. انسان تنها زاده میشود و تنها رو در نقاب خاک میکشد.
“انسان
دشواری وظیفه است.”
این انسان در رنج زاده شده است، اما این رنج جزوی از زندگیست، بخش جدایی ناپذیر از فرصت بودن. تحمل رنج تلفیق شده با این وظیفه دشوار است.
”دستانِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.”
اصلیترین پیش نیازِ تجربهیِ وجودیِ تمامیِ پدیدهها داشتن عمری جاودان است که داشتنش برای هیچ یک از اشکال هستی میسر نگشته و نخواهد گشت. این انسان شکل یافته در قالب شرایطِ وابسته به زمان هیچ هنگام نمیتواند آزاد مطلق باشد؛ همیشه دستانش بسته است، دستانی که قلابهای روزگار آن از لحظهی وجود تا عدم به بند میشکند. اما میشود موضوع را به این انگاره تقلیل داد که تنها مانع تجربهی تمام اشکال هستی زمان است و بس.
“فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.”
از کوتاه بودن فرصت و عمر گفتهام و جانکاه بودنش، همزادهی پیوستگی رنج با زندگی است اما در تامل یگانه بودنش میشود تردید را پیشه کرد؟ زندگی هیچ کم نداشت چرا که در یگانه بودن توان مقایسه را نمیتوان داشت، توانی که ماحصل آن زیاده خواهی است و ندامت.
”به جان منت پذیرم و حق گزارم!”
این گونه است که منت بودنم را تا نبودن میکشم و حقِّ بودنم را تا نبودن به جا می اورم اما افسوس که به جا آوردن این حق خیلی زمان است که فراموش گشته است. من با بدنم خوشبختی را زندگی میکنم و بودن را تماما قنیمت میشمارم پس هر آن کس که میخواهد آن را صرف الکل و سیگار و خودکشی کند تمنا میکنم بدنش را به من سپارد، تا به حق گرامی بدارمش.
”چنین گفت بامدادِ خسته.”
خسته از نافهمی، از کج فهمی و نخواستن فهمیهای انسان.
پینوشت: دیگر دکلمهای که گفته بودم بیش از 10 بار به آن گوش دادهام نامش زمین است، فقط در آنجایی که میگوید: ”دل از آسمان بردار که وحی از خاک میرسد، پیغامت کردم از پس پیغام که مقام تو جایگاه بندگان نیست که در این گستره شهریاری تو و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایت آسمان که مهر زمین است”. هر چه داریم از فرصت حیات بر روی زمین است اما این انسان کور شکرانهی آسمان را به اشتباه پیش میشکد. یا در آنجا که میگوید: “تو را جز زرد رویی کشیدن از بی حاصلی خویش گزیر نیست”. پیشنهاد میکنم خود لذت شنیدنش را نصیب خود کنید.
نظرات کاربران