لنی میگفت: “شگفتی موسیقی در آن است که میتواند احساساتی را برانگیخته کند که برایشان نامی نداریم. احساساتی که آنها را به خوبی نمیشناسیم.”
“هرگاه موسیقی در گوش جان ما سخنی بگوید، و این سخن داستان و توصیف منظرهای نباشد بلکه تنها احساسی باشد که درون ما را دگرگون کند، ما مفهوم موسیقی را فهمیدهایم.”
با تعاریف و توصیفات فوق این موضوع را درمییابیم که رسالت موسیقی ایجاد احساس در درونِ شنونده است.
قبل از خواندن ادامه این مطلب و مطالب گره خورده با آن، نیاز است بگویم تمام چیزهایی که در اینجا و این قسمت و این نوشته میآورم نظر کارشناسانه نیست و صرفا یکی از میلیاردها روند زندگیهایی که سپری شده است را واکاوی میکنیم، روندی که ریشه در فرشگت سلیقه دارد و سلیقه از ذات هنر سرچشمه میگیرد و هنر چیزی است که با هیچ متر و معیار منطق پسندی قابل اندازه گیری نیست و برای هر یک از ما رنگ و طعم خاص خود را میتواند داشته باشد، پس آن را در حدِ روایتی از تجربهی فردیام بخوانید و نه چیزی بیشتر.
برای بیان صریح تر و تشخیص سهل تر این سیر دگرگشتی که تاکنون تجربه کردهام را در چند سطح خلاصه میکنم؛ در ادامه بیشتر به سبک موسیقی هایی که اکنون میشنوم خواهم پرداخت و تعدادی از آنها را در اینجا معرفی خواهم کرد.
در اینجا و این لحظه نمیخواهم راجع به موسیقی و انحاء و انواع آن سخن بگویم و به این بپردازم موسیقی امپرسیونیسم چیست و چه تفاوتی با کلاسیک دارد بلکه میخواهم از سیر تطور و فرگشت آن سخن بگویم که گمان میکنم برای تعداد زیادی از افراد، من جمله خودم رخ داده است.
و اما اصل مطلب
میخواهم از گذشتههای دور سخن بگویم، گذشتهای که اشاره به آن ذهنیتی با بیشترین وابستگی را برایمان تداعی میکند، در آن دوران تنها چیزهایی که میشنیدم و میشد ضرب آهنگی از دل آن بیرون کشید و بر همین اصل نام موسیقی و آهنگ را بر آن گذاشته بودند برگرفته از اهالی اهل فن همچون ساسی مانکن علیه السلام و آرمین و … (حتی نام بردن از آنها برایم دشوار است) بود.
اساس آنچه میشنیدم یا برگرفته از اجبار بود و یا جهالت اما میدانم که این تقصیری قابل توجیح است و ندامتی از آن ندارم؛ زمانی بود که گذشت و خاطراتی بود که ثبت شد در ذهنی که دکمهی Undo ندارد.
بعد از گذشت چند صباحی سبک موسیقی که گوش میدادم تفاوتی فاحشی را به خود ندید اما میشود نام گونه زایی (با توجه به منابع پاراگراف قبل) را برایش در نظر گرفت و آن هم گوش سپاردن به افرادی چون حمید عسکری، احسان خواجه امیری، احمدوند، یراحی، فرزاد فرزین، یاس و … بود.
اکنون بیشترین سهم موسیقی که در اطراف خود میشنویم شامل همین سطح و سبک میشود، عامه پسند بودن آن (همان گونه که از نام سبکش (pop یا popular) پیدا است) باعث تصاحب گسترهای عظیم از سلیقهها شده است.
البته در اینجا به موسیقی که در همین سبک پاپ میگنجد و میدانم که گوش همهمان را نوازش داده اشارهای نمیکنم چرا که سهم خیلی ناچیزی از عرف شنیدن موسیقی را تا کنون برایم داشته اما خب این موضوع نافی نشنیدن آنها نیست. سطحی که به واسطه آن میشود نام هایی همچون ابی، داریوش، هایده، معین، سیاوش قمیشی و … را در آن جای داد.
چیزهایی که بعد از این مینویسم همچنان سهمی در رسیدن صدا و ریتمشان به گوش هایم دارند اما میزان آن بسیار متفاوت است و تعدادی در انتها و تعدادی در ابتدای طیف قرار میگیرند (بیشترین تا کمترین).
پاپ گوش دادن یکی از روندهایی است که همچنان ادامه پیدا گرده است و از این انتخاب مصنوعی هنوز جان سالم به در برده است و بقای خود را در این بهبوهه حفظ کرده است اما به گمانم این موضوع به بلندا نخواهد کشید، چیزی که اکنون میخواهم به آن اشاره کنم کاریست از خونندگانی هچون سیروان خسروی، شادمهر عقیلی و …. است، افرادی که پس از گذشت مدتها از حرفهای که پیشه کردند همچنان در سطح مطلوبی از محبوبیت قرار داند و سبک منحصر به فرد خود را دارند و تفاوت را میشود در کارهایشان دید.
میرسیم به مرحلهای که میشود رگههایی از انتقلاب شناختی برخواسته از نوعی دیگر از گونه زایی را در آن دید، برگرفته از زمانی که میل شنیدن موسیقی از ایرانی به انگلیسی با وجود این که چیزی از آنها متوجه نمیشدم، تغییر جهت داد.
دیگر کارم به جایی کشیده بود که موسیقی پاپ آمریکایی گوش میدادم، از خوانندههایی چون Codplay، Post Malone، Billie Eilish، Ed Sheeran، Adele، Harry Styles، Lana Del Rey و … میشنیدم و هنوز هم گاهی میشنوم.
دقیق نمیدانم که چه به واقع موجبات این گونه زایی را فراهم کرد اما چیزی که میدانم این است که در آن برهه کمی با سوالات هستی شناسی درگیر بودم و بیشترین تنهایی (البته احساسم تا آن لحظه این را میگفت) را تا آن لحظه تجربه میکردم.
هیچ وقت با این که موسیقی سهم زیادی از زمانم را به خود اختصاص میدهد به دنبال شناخت و درک عمیقتر آن نرفتهام شاید به این دلیل بوده که احساس میکردم شناخت سبک و حالت یک موسیقی و نحوه نواخته شدن آن با آلات و ابزارهای گوناگون سهم لذت آن را برایم تقلیل میدهد، نمیدانم. این موضوعی است که در اینجا با آن مورد اشاره قرار گرفت ممکن است مدتی دیگر راجع به آن بنویسم با این مضمون که آیا شناخت بیشتر لذت کمتر را به همراه دارد؟
همیشه دوست داشتهام و دارم که بر یکی از آلات موسیقی مسلط شوم و کلام احساساتم را با نتهای موسیقی به نمایش گذارم و قطعهای برای خود داشته باشم و آن را به یادگار گذارم؛ از میان ابزارهای گوناگون پیانو را در اولویت قرار داده ام و بعد از آن ویولنسل.
در ابتدای این نوشته به موضوع برانگیختن احساس به وسیله موسیقی اشاره کردم که تا اینجای مطلب باید بگویم که نامها و سبکهایی که تاکنون به آنها اشاره شد بیشتر سوار بر احساسات مبهمی بودند که چیستیش هنوز مشخص نبود، احساساتی که برای قرار گرفتن در مقابل خود دست به هر ابزاری (انواع موسیقی) میزدند و همه وقت در پی مناسبترین ابزار بودند اما تا اینجای گفتههایم تنها چیزی که گریبانشان را میگرفت نتایج غیرانتظار از انتخابهای اشتباه بود.
احساسات گاهی به دنبال ابزارهایی میگردند تا خود را برای خود آشکار کنند، تا خود را برای خود به نمایش گذارند، این که چگونه میرقصند، چگونه مسیری را طی میکنند و دره ها را پایین و کوهها را بالا میروند، قالب میشوند و مقلوب میشوند، گاهی احساسات به دنبال بهانهای برای نشان دادن تمام و کمال خود هستند؛ یکی از آن بهانهها موسیقی است.
پس از گذشت بیش از یک سال احساسات با گذر از بسیاری از جادههای فرعی پرهزینه به جادهی اصلی رسیدند و روی ریلی که باید قرار گرفتند.
در ادامه از این مسیر و جاده بیشتر خواهم گفت چرا که تازه در به نقطه شروع رسیدیم.
پینوشت: عبارتی که در پس «و»ها (همان «…») میگزارم نشان از ادامه داشت نام بردن از افراد دارد اما از آنجایی که تمایلی به آن ندارم آن را خلاصه و کوتاه کردهام.
نظرات کاربران