این روزها بیشتر سیر زمان بیبازگشت گذشتهام را پیش چشمانم میآورد، خاطرات را از سینهی ذهنم بیرون میکشد تا شاید نسیمی از آینده مجالی دهد تا خاک سالخورده بودنش را از میان بردارد اما انجام این عمل بیش از هر چیز برانگیزاننده احساسی است که به کلام و کلمه آوردنش بسی دشوار است.
دشوار است بازآوری کسی که مدتها پهلو به پهلو خیابانهای شهر را با پای پیاده وجب میکردیم و اکنون مدتهای مدیدی است که شهر به شهر هم خیابانها را وجب نمیکنیم.
دشوار است بازآوری بوی کسی که روز و شب را با نسیم وزیده از سوی تنش سپری میکردم و اکنون هیچ تند بادی از هیچ سویی او را با خود برایم به همراه نمیآورد.
دشوار است بازآوری کسی که تنها معنای زیستن را غرق شدن در اقیانوس نگاهش میافتم و اکنون تنها در سرزمینی برهوت مشغول دست و پازدنم، تا شاید آسمان مجالی به ابرها دهد.
دنیا این گونه است، ملال آور؛ در هر برحه از زمان کس یا کسانی سهم زیادی در ساختن خاطراتت دارند که ممکن است چند صباحی دیگر سهمشان در انظار و افکارت ناپیدا جلوه کند.
مسافران جاده زندگی آنقدر از هم دور گشتهاند که گاهی بردن دست بر روی گوشی برای نوشتن “سلام کجا هستی؟” را هم دشوار مییابیم.
نام نیک را بر زندگی با شناختن و نزدیکی میتوان گذاشت و نام ننگ را با جدایی و دوری، ننگ از برای حس جامانده در و برای و با او. حسی که دیگر مالک آن نیست و مدتهاست که بار سفر بیبازگشت را بردوشش حمل میکند.
زندگی هم نیک است و هم ننگ، نیک بودن روزگاری که گاهی امتداد بیمقصد دیالوگ ها زمان را تا انتهای شب به درازا میکشید و ننگ بودن دورانی که منولوگها زمان را تا آغاز صبح به طول میداد.
هم مسیر زندگی
در باب کوتاهی عمر زیاد قلم به سخن گشودهاند و دیگر تماما میدانیم که عمر کوتاه است و فرصت اندک، اما کوتاهتر از آن همراه بودنِ با دیگری است. آن دیگری که جای خود را به آنی دیگر میدهد و آنها آنقدر میآیند و میروند که دیگر صحنهای برای رفت و آمد باقی نمانده باشد، دیگر اویی برای همراه شدن وجود نداشته باشد، دیگر تمام برگهای نمایش نامهی زندگی در آتش روزگار خاکستر شده باشد.
در صحنهی روزگار با آمدن هر کس احساسی متفاوت و مشابهی را میتوان از خاطر گذراند، خوشی، تلخی، لذت، امید، اغماض و … سهم این احساسها با جنس در آمیخته شده با جسم و روانت تفاوت میکند. هر فرد در برههای از حضور با تو، با جسم و روانت آمیخته میشود اما میدانم که میدانی این آمیختگی گذراست و کوتاه، و پشت سرگذاشتنش جانکاه.
در سالنِ زندگیِ هر یک از ما، انسانهایی میآیند و میروند و برای چند لحظه تئاتر زندگیمان را تماشا میکنند، اگر خوششان آمد میمانند و اگر نه میروند تا به تئاترهای دیگری سرزنند. آنهایی که میمانند مدام به دنبال صحنههای باب میلشان میگردند تا فرصتی برای فراموشی تئاتر زندگی خود پیدا کنند. اما در این میان عدهای معدوداند که از تمام زمان اجرا لذت میبرند و داستان را نه از برای نقشِ نقشِ اول داستان بلکه از برای نقشِ اول داستان میخواهند، روایتی که با شیفتگی در هم میآمیزد و داستانی مشابه را نقل میکند، من در داستان تو و تو در داستان من، یکه داستانی با دو راوی.
اما باید گفت زندگی هیچگاه فرصت همخوانی پایان داستان را به این دو راوی نمیدهد گویی همیشه باید کسی باشد که یکه و تنها آتش روزگار را به جان در بَر کِشَد.
نظرات کاربران