در وصف او

«ممتد نگریستش آرزویم بود بی‌آنکه فرصت ندیدنش را حتی با یک پلک از جان دهم

در محدوده‌ی بی‌نهایت نگاهش همیشه می‌خواستم سهمی از آن خود داشته باشم»

 

«سکوت کارسازترین سلاحم در مقابل نغمه‌هایش بود

حاضر بودم حرف‌های نگفته‌ام تا ابد دفن شود

بی‌آنکه بخواهم آوازش لحظه‌ای قطع شود»

 

«صدا زدن هایش مرحمی بر زخم‌های حضورم در این دنیا بود

صدایم بزن»

 

«تنها تقلایم برای نفس کشیدن، هوایی بود که از میان گیسوانش استشمام می‌شد

گیسوانی که می‌خواستم برای همیشه انگشتانم در اسارتشان باشد»

 

«غررو کوه را تنها با تکیه‌ی او بر شانه‌هایم می‌توانستم لمس کنم

تجربه‌ی اوج فروتنی را تنها در عظمت نگاهش ممکن می‌یافتم

آنگاه که لمسش تسلی بخش پاره‌های وجودم می‌گشت

من یگانه می‌شدم

یگانه با او و دنیای خود»

 

«در انتظار آمد و شد ممتد روزها می‌نشینم

تا شاید دوباره لمس نگاهش نصیبم شود»

 

«کسی را ندیدم که غرق شدن را تقلا کند

اما مگر می‌شود نگاهی بر گیسوانش بتابد و غرق نشود»

 

این روزها احساسم دائم تهی بودن را سر می‌دهد

این روزها خالی‌تر از پیشم

تنی جامانده در انباری سرد و گم گشته

خالی از وجودِ همراه با حضورش»

 

«آسمان را به خاک می‌کشم و زمستان را به صحرا

سکوت را به خیابان و سکون را به عمر

تاریکی شب به را روشنایی روز و وجود را به نیستی

تا باز هم خیال بودنت را زنده نگاه دارم

آری، مردن برای اوست که مرا زنده نگاه داشته»

 

«زندگی سراسر پایان است

هیچ خاطرم نیست که نقطه آغازی را از سر گذرانده باشم

همیشه در انتهای عمر به امید شروع دوباره با تو بوده‌ام»

 

«”آه که چقدر فاصله‌ی ما دور است

فکر می‌کنم هیچ وقت نرسی و من در کنار این دنیا تنها بمانم و تو همیشه منظره‌ی من باشی”»

 

«”مرا به آسمانی با چهل خوشید تشبیه کرده بود
خود را به شبی که ماه ندارد
مرا به درخت تنومندی که سایه دارد
خود را به شاخه خشکیده‌ای که ریشه ندارد
من را به گلی خندان و خود را به ویران سرایی که تاکنون مهمانی نداشته است”»

 

“«من ترانه عشق را از صدای سکوت تو شنیدم

آن زمان که موقع ترک کردنم در را آهسته بستی

تا از خواب شیرین با تو بودن بیدار نشوم

تو حتی موقع رفتن به من می اندیشیدی

و من این عشق را حتی پس از رفتنت تازه نگه داشتم

تا زمانی که دوباره برگردی ….”»

 

«”بدان هر بار که تکرار می‌کنی مرا از سویدای جانت دوست می‌داری، گویی آن را برای اولین بار می‌شنوم، و درست مانند فردی که مالک جهان است و به یک عمر زمان نیاز دارد تا عظمت دارایی‌اش را بازبیند، انگار من هم به عمری زمان نیاز دارم تا گنج‌های نهانِ عشقِ تو را دریابم. بدان! هر بار که با ابهت و وقار اطمینان می‌دهی که همیشه، همین‌گونه خوب، در شادی و ناشادی‌ام، دوستم می‌داری، روحی را از برزخ، رهایی می‌بخشی. آنگاه که اندوهگینم بیشتر دوستم داری، چون می‌دانی که اندوه، دلتنگیِ خدایی‌ است و هر نیکی در نَهاد آدمی، فرزند اندوه”»

 

 

پی‌نوشت: چند سطور پایانیِ این نوشته، به نقل است.

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *