در انتهای شب خیابانها را یکی پس از دیگری برای رسیدن به سرمقصدی نا معلوم طی میکردم، خاطرم نیست چند چراغ قرمز را پشت سر گذاشتم و چند چراغ سبز را رها کردم تا آزادانه به تغییر ماهیت خود بپردازند، کوچههای تاریک را یکی پس از دیگری میپیمودم تا به سرمنزلی نا مشخص رسم، نمیدانم چند ساعت همچون غریبهای گم گشته در خیابانهای شهر سیر میکردم؛ چیزی که اکنون به من تاب نوشتن داد عبارتی بود بر یکی از تابلوهای خیابانهای آن شب، تابلویی که روی آن نوشته شده بود گذر ممنوع، عبارتی که با خلق مفهومی باعث گسترانیدن ریشههای تفکری عمیق در وجودم گشت، ریشههایی که با ممتد شدن تا نوک انگشتانم مرا برای نوشتن این متن یاری دادند.
به گمانم افعال گذر و گذار، بهترین توصیف گران رابطهی میان انسان و زماناند، انسانی که با سپاردن زمان به گذشتهی خویش زمانی دیگر را با عمر در آغوش میگیرد، به هر لحظه که همچون قطرهای در دریای عمر مینگرم آدمی را محکوم به آن دو میابم، عباراتی که با هم معنایی قابل وصف در واقعیت به خود میگیرد چرا که هیچ یک را به تنهایی نمیتوان تصور کرد، گذار نیاز به گذر دارد و گذر نیازمند گذار است و زمان تنها مفهومی است که میشود با آمیختن هر دو باهم استنباط کرد.
میدانم که میدانی انسان هضم شده در زمانی است که نه میتواند آن را ببنید و نه میتواند لمس کند، تنها میتواند در آن همچون دانهای نمک هضم شود؛ روزگاری جسمی عینی در کنار ما میزید که اکنون دیگر نیست، او قابل روئیت بود و لمس در چیزی که فاقد آن شاخصهها است.
دیگر نه صدایش را میشنویم و نه خاطرات مانده در ذهنمان میتواند به آن جسمی کامل بخشد، در خاطراتمان آن قدر از اندامهایش میزنیم تا دیگر محو شود، دیگر نه از او صدایی بر جای میماند و نه بویی و نه جسمی، چرا که زمان او را در یک وعده بلعید، وعدههایی که تمامی ندارند و یکی پس از دیگری خورده میشوند.
میدانم که میدانی انسان محکوم به گذر و گذار است، با زاده شدن آفرینندهی آنها میشود و با مرگ قاتل آنها. او رشد میکند و در دنیا پرورش مییابد تا آنجا که خود توان پروراندن دانهای دیگر در خاک زمان را داشته باشد؛ اینگونه زمان بقا میابد. او بدون هیچ گونه وعدهای نمیتواند زنده بماند و با آخرین وعده تمام خواهد شد. تولد هر یک از ما تنها وعدهای بیشتر و لذیذتر برای زمان فراهم میکند.
انسان محکوم به گذشتن و گذاردن است و هیچوقت قادر نخواهد بود توقف و ایستادن را تجربه کند، چرا که جسم و جانش بی اختیار در حال عبوراند، عبور از صحنههای بهم پیوستهی زندگی. توقف تنها واژهای است در ذهن و نه در جان.
انسان در مسیر عمر خود میگذرد و میگذارد همانند سفر در جادهای که ابتدا و انتهایی دارد، در این سفر او با هر آنچه در مسیرش قرار دارد مواجه میشود اما این مواجه آمیخته با توقف نیست و نمیتواند باشد چرا که توقف به معنای سکون نیست و به معنای حرکت است، حرکتِ چیزی در خارج و درون وجودش، شاید گمان کنی برای چند لحظه به طبیعتی دوست داشتنی خیره شدی، در هنگامی که جسمت بیحرکت است و در توقف به سرمیبری و نظارهگر گذر و گذار دیگران و دنیا با چشم و جانی، اما چیزی در پس وجود خودت هم در گذر و گذار است.
دیگر سِیری از جریانی از لذات را نمیبینی و پیوستگی آنها احساس توقف را نصبیت میکند، دیگر نسیمی که تنت را به تصاحب خویش درآورده را نمیبینی، ابرها و امواج و برگهای درختان و جانورانی که پیوسته در حال عبوراند را نمیبینی، دیگر خود را هم نمیبینی و ضربان قلبت را به فراموشی میسپاری.
دیگر میدانم که این من، تنها حس و حالی گذرا است، سرشار از احساساتی که متولد میشوند و میمیرند، احساساتی که یکی پس از دیگری تجریبهای متفاوت را به این من هدیه میدهند، احساساتی که گاهی لبخندی بر لبانت میکشند و گاهی غمی در دیدگانت، گویی هر چه بیشتر خوش باشی و خوشی کنی طعامی لذیتتر برای زمانه خواهی بود و پارههای وجودت حریصانه تر بلعیده خواهند شد.
اما من هنوز وجودم به رهیافتی پوچ ایمان دارد، مسیری که گزیدنش حاکی از درد و رنج بسیاری است و امید به تحققش توان تحملش را در سراسر عمرم ممکن میکند. با زیستن در وادی این زندگی میخواهم تلخ شوم؛ آنقدر تلخ که دیگر زمان با خورن من تاب و توانِ بر دهان بردن دیگران را نداشته باشد.
آری هیچ گذری نمیتواند ممنوع شود حتی اگر بزرگترین تابلو را در انظار تمام انسانها نصب کنی، چرا که آن تنها گزینهای برای انتخاب در بستری غیرممکن است.
نظرات کاربران