در نوشته قبلی سعی کردم انواع تنهایی را نام ببرم، اما قلمم جای دیگر رفت و تبدیل به مقدمهای شد بر این نوشته که شاید بتوان گفت نوشتهی اصلی رنگ و بوی کوتاهتری از مقدمهی آن دارد چرا که کوتاهی بخشی از ماهیت مقدمه است، اما این نوشته چنین ماهیتی ندارد.
در ابتدا باید بگویم که بیشترِ (اگر نگوییم تمام آن) حرفهایم برگرفته از نوعِ جهان بینی اگزیستانسیالیسمِ یالوم است، چرا که با فهم و شناخت محدودم گمان میکنم تاکنون یکی از بهترین توصیف و صورت بندیها را دربارهی این موضوعِ به ظاهر تلخ داشته است.
طبق معمول برای شناخت بهتر کلمات جملهای را از چارلز بوکوفسکی در ادامه میآوردم تا بهتر تفاوت برخی از واژگان را فهم کنیم. او میگوید: “مهم نیست بیشتر آدمها معتقدند که اسمش تنهایی است یا آزادی، مهم این است که وقتی این سوال را از خود میپرسی، پاسخت به خود چیست، این که آزادی یا تنهایی؟”
در اینجا بود که خیالم پا به واقعیت گذاشت و دنیایی را متصور شدم که در آن تنها یک فرد زندگی میکند، یک فرد با عمری همانند عمر یک انسان عادی (نسبت به این واژه هم حساسم اما بگذاریم برای بعد) که ققنوس وار در لحظهی مرگ میسوزد و از خاکسترش انسان تنهای دیگری زاده میشود. تمام انسانهای زیسته در این دنیا، تنهایی را از تولد تا مرگ در آغوش کشیدهاند. حال داستان ما با پرسشهایی کمتر آشنا آغاز میشود که نگاه آدمی به خود و دنیایش در آن چگونه خواهد بود؟ سیر تربیتش را چه چیزی هدایت میکرد؟ طبعیت؟ چگونه؟ چه خصیصههای اخلاقی میتوانست برایش وجود داشته باشد؟ انجام چه عملی را بد یا خوب میدانست؟ از انجام چه کاری بدون در نظر گرفتن بقا، امتناع میکرد؟ از آنجایی که دیگر واژگانی مانند: جامعه، مردم، جمعیت، اکثریت و اغلیت وجود نمیداشت چه واژگانی میتوانست وجود داشته باشد؟ آیا فردی از میان افرادِ تنها زیسته قادر میشد که چند من برای خود بسازد؟ و با این منها برای خود جامعه و اکثریت و اغلیت تعریف کند؟ منهایی که هر کدام سبک و شیوه زندگی خود را داشتهاند. آیا باز هم رفتار آدمی متوجه کسی میبود؟ کسی که صرفا در خیال پرورش یابد و ناظر تمام اعمال فرد باشد و به آن جهت دهد؟ اتلاف وقت در آن دنیا چگونه تعریف میشد؟ چه اهدافی توسط ان فرد میتوانست دنبال شود؟ چرا آن هدف باید دنبال میشد؟ آن فرد هرگز میتوانست احساس وجودیت کند؟ او اثر اعمالش را چگونه میدید؟ و ….
سوالات طرح شده را میتوان به داستان مشابه دیگری هم تعمیم داد، داستان فردی که در روزگار کنونی زندگی میکند، روزگاری مملو از تن آدمی در کنار تنها تنی که قابل لمس و رویت نیست، فردی که میبیند اما دیده نمیشود، لمس میکند اما لمس نمیشود، فردی که تنها خودش از وجودش آگاه است، او در این دنیا چه میکند و چگونه فکر میکند؟
شاید در این بازی ذهنی فردی را متصور شوید که آزادانه هر کجا که بخواهد میرود و هر کاری را که بخواهد انجام میدهد حال میتوان این نوع تعامل را در آمیخته با آزادی دانست. اینگونه نیست؟ از منظری دیگر این فرد آزاد است یا تنها؟ یا بیشتر آزاد و است و کمتر تنها و بلعکس؟ آیا نقص آزادی برگرفته از وجود آدمی به غیر از خود است؟ خودی که دیگر هیچگاه با دیگری نمیتواند خود باشد چرا که همیشه نیم نگاهی به آن دیگری دارد. ایا نقش آزادی بر پایه صرفِ تنهاییِ فرد است؟
حال برگردیم به سوال بوکسفکی، گمان میکنی آزادی یا تنهایی؟ در تنهاییات است که احساس آزاد بودن میکنی یا زمانی احساس ازاد بودن میکنی که تنهایی؟ (تفاوتی نداشت نه؟ همینجوری گفتم). ما زمانی احساس آزاد بودن میکنیم که عاری از اتصال و رابطه باشیم و نبود اتصال و رابطه با چیزی فرد را بر منصب تنهایی مینشاند.
تنهایی و انواع آن
تنهایی واژهای عجیب است آنقدر که برای شناختش زمان تامل زیادی باید صرف شود شاید به همین دلیل است که “بزرگ شدن و تنها شدن، به نظر میرسد با هم مترادفاند.” (فریدریش نیچه) اما زمانی که سخن از تنهایی به میان میآوریم منظورمان دقیقا چیست؟ تعریف و تعبیر از این یگانه واژهای که یگانگی را معنا میکند چیست؟
لارس اسوندسن در «A Philosophy of Loneliness» “توضیح میدهد که تنهایی مفهوم مستحدثی نیست، بلکه از زمان عهد عتیق وجود داشته و در احوال انسانی سربرآورده، مثل مفهوم ملال؛ در عین حال بحث و گفت و گو درباره آن در ادواری در درازنای تاریخ بشر بالا گرفته است، نظیر عصر روشنگری و رمانتیسم و روزگار کنونی. لارنسن درباره تجربه تنهایی از قول ئیام موران نقل کرده: «در این لحظه تنها هستم. بیش از این چه میتوانم بخوهم؟ شادیای بالاتر از این وجود ندارد. آری: گوش دادن به سکوتی که تنهاییام را وسعت میبخشد». همچنین از قول ماریا ریلکه درباره تنهایی آورده: «تنهاییات را دوست بدار و با مرثیهای خوشالحان دردش را تاب بیاور» (سروش دباغ)”.
به تعبیر او، “تنهایی پدیدهای ذهنی است و به شکل نارضایتی از روابط با دیگران تجربه میشود؛ حالا یا به این علت که آن روابط بسیار محدود و کم است یا هم به این سبب که روابط فعلی آن صمیمیت و گرمایی را که باید ندارند. تنهایی را نمیتوان با در نظر گرفتن تعداد آدمهای دور و بر فرد حدس زد بلکه باید دید معاشرتهای اجتماعی فرد تا چه اندازه نیازش را به برقراری ارتباط برآورده میکند؛ به عبارت دیگر تنهایی فرد را میتوان از آنجا حدس زد که تعاملهای اجتماعیاش چقدر برایش معنادار است.“ اما آیا این اظهارِ تعریف از تنهایی جامعیت درخوری را نصیبمان میکند؟ گمان نمیکنم.
اسوندسن انسان را موجودی خواهان جمع میداند و پذیرفته شدن چرا که او موجودی اجتماعی نبود تنهایی هم وجود نمیداشت، همانگونه که روند فرگشتِ انسان (و تا حدود زیادی الباقی جانداران) او را به این میل باطنی سوق داده است و مدنیت، بهزیستی و بقای کنونیمان از جاده قبیله گرایی، شهرنشینی و جامعیت داشتن انسان در میان جمعیت میگذرد. وجود عاری از عضویت باری است جان فرسا اما این بار گاهی از فرسایش به صیقل میگراید و وجودت را برخود قابل لمس میکند. علتی برخواسته از یک دوگانگی یا تضاد در وجودمان، علتی که ما را هم به سوی دیگران میکشاند، چون نیازمندشان هستیم و هم ما را پس میراند چون نیازمند حفظ فاصله از دیگران هستیم و میخواهیم به حال خودمان باشیم.
“ایمانوئل کانت با تعبیر زیبایی “معاشرت طلبی غیر اجتماعی”، این نکته را به خوبی بیان کرده است. بسیار عجیب است که از یک پدیده واحد چنین وصفهای پر تضادی به دست داده میشود. لرد بایرون: “تنهایی، حالی است که در آن کمتر از همیشه تنها هستیم.” جان میلتون در بهشت گمشده مینویسد: “تنهایی گاهی بهترین جمع است.” و باتلر آدم افسرده را شخصی توصیف میکند که به بدترین جمع جهان پرتاب شده است: “جمع خودش با خودش”.
اما برای این که پا را فراتر از این تعریف مشترک از تنهایی (حس درد یا اندوه از جدا یا تنها ماندن و احساس عدم نزدیک به دیگران) بگذاریم بهتر است که برای چند صباحی با یکی از اصلی ترین سائقهای (آزادی، مرگ، پوچی و تنهایی) اگزیستانسیل آشنا شویم.
در این جهان بینی تنهایی به سه صورت تعریف میشود، «تنهایی بین فردی»، «تنهایی درون فردی» و «تنهایی اگزیستانسیل»؛ اما میخواهم در این نوشته از گفتهها و نوشتههای سروش دباغ از کتاب «از خیام تا یالوم» وام گیرم (چنان که پیش تر گرفتهام) و از انواع دیگر تنهایی یعنی «تنهایی مخملین»، «تنهایی خویشاوندی»، «تنهایی تلخ»، «تنهایی عرفانی» و «تنهایی میان جمعی» به نقل از خود او سخن بگویم. لذا “بسته به موقعیت و احوالی که من و تو در زندگی خود تجربه میکنیم و میچشیم و بالا و پایین و زیر و زبر میشویم، تنهاییهای مختلفی را تجربه میکنیم“.
سخن را با بدیهی ترین نوع آن ادامه میدهم، آنگونه که در فرهنگ عامه آن را به خوبی میشناسیم؛
تنهایی بینِ فردی
تنهایی بینِ فردی به در جمع نبودن و در جمع جایی نداشتن اشاره دارد، این خصیصه ممکن است به علت جبر جغرافیایی یا مهارت ارتباطی خوبی نداشتن تکیه زند (دور افتادن از محل آشنا و هم اُنس) مثال کسی که به تازگی مهاجرت کرده، به خوبی میتواند توصیف گر این صورت باشد.
”بانوی پیر انگلیسی خودکشی میکند. در دفتر یادداشتهایش از ماهها پیش هر روز یک چیز مینوشته است: امروز کسی نیامد”(آلبر کامو).
برای شناخت و فهم بهتر این نوع از تنهایی باید بین دو واژه تفاوت قائل شد؛ احساس و وضعیت.
تفاوت احساس و وضعیت
در بیشتر اوقات این دو حالت با هم به اشتباه در آمیخته یا به جای یکدیگر استفاده میشوند چنان که در بیشتر اوقات رهایی را با آزادی مخلوط میکنیم، این حالت زمانی رخ میدهد که از تفکیک وضعیت و حس ناتوان باشیم.
در اگزیستانسیل موضوع آزادی جنسش احساس است و نه وضعیت (رهایی جنسش وضعیت است)، وضعیت قابل اندازه گیری است اما احساس این گونه نیست، انسانی که مشغول به کار در فضایی به نام شرکت است، آزاد است، اما رها نیست، زیرا انسان در ذات خود آزاد است.
ممکن است فردی بگوید که “خوش به حالش زن نداره آزاده” اما آن فرد ممکن است در درون فشارهای روانیای را تحمل کند که احساس آزادی را از او سلب میکند و همین دلیلی باشد بر میل او به متاهل شدن، یا میل او به ازدواج باشد، اما گمان کند که تمامی زنها به دنبال ثروت او هستند.
تنهایی هم میتواند احساس باشد و هم وضعیت، کارمندی که به کار در منطقهای دور ماموریت میخورد و به این واسطه تنها میشود، تنهاییاش وضعیت است، اما ممکن است احساس تنهایی نکند یا آدمی که به مهمانی میرود و دلش آنجا نیست و با هیچ احدی صمیمیتی ندارد، وضعیت تنهایی ندارد اما احساس تنهایی دارد.
من در میان جمع و دلم جای دیگر است. (سعدی)
در این فرهنگ عامیانهیِ پوسته نگر، تنهایی تنها به وضعیت اشاره دارد حال آنکه کسی که میگوید تنهایی را طالب است بعید است منظورش این باشد که علاقهای به فاش شدن احساساتش نداشته باشد و کسی را نخواهد که به او اعتماد کند. وجود یا تجربهی این نوع از تنهایی دلایل بیرونی و دورنی/روانی دارد اما خوب است که گاهی به خود مجال تجربه کردنش (مانند تنهایی سفر کردن) را بدهیم.
با کمی تعمق در چند سطور بالا میتوان فهمید که از واژهی حس برای توصیف تنهایی استفاده نشده است، که در اینجا باید بگویم میان حس و احساس تفاوتهایی وجود دارد، حس بیشتر به حالتهای جسمی (همانند گرسنگی و تشنگی) و احساس (همانند حسادت و غبطه و عشق) بیشتر به حالتهای روانی برمیگرد. اما خب مرز میان حس و احساس کجاست؟ چه حالتهایی را باید حس دانست و چه حالتهایی را باید احساس؟ نمیدانم.
تنهایی درون فردی
نوع دیگر تنهایی، تنهایی درون فردی است؛ این نوع از تنهایی به حالتی اشاره دارد که فرد طی آن احساس خود غریبگی میکند، نوعی سازوکار دفاعی برای از دسترس خارج کردن بخشهایی از خودآگاه، مثلا به محاق فرستادن یک تجربه شکننده مثل تجاوز (لطفا به کارکرد مثال توجه شود نه خود مثال). اگر فردی از آرزو و استعداد و اراء خود منقطع شده باشد طبیعی است که دیگر خود را نشناسد و به تنهایی درون فردی دچار شود، مادامی که مجال بروز استعدادهایمان را ندهیم و سالها با هنجارهای تعیین شده توسط دیگران زندگی کنیم و دست به سرکوب خواستههای خود زنیم گریبانگیر این نوع از تنهایی میشویم.
“کارل راجرز درباره مورد معروف الن وست، تنهایی درون فردی را به روشنی توصیف میکند:«در کودکی کاملا فارغ از نظرات دیگران بود، ولی حالا دیگر کاملا به افکار دیگران وابسته است. دیگر اصلا نمیداند خودش چه احساسی دارد یا نظرش چیست. این تنهاترین وضعیت ممکن است، یک جدایی تقریبا کامل از ساختار خودمختار فرد»“.
فردی را تصور کنید که از بروز و ظهور احساسات خود ناتوان است، در شرایطی که انتظار لبخند از او دارید، غمگین میشود و در شرایطی که از او انتظار ناراحت شدن دارید، تعجب میکند؛ این پدیده تفاوت جهانهای هر فرد را با دیگری میرساند، اینکه در جهانهای هم غریبهاید اما تنهایی درون فردی، انسان را با خود غریبه میکند به همین دلیل در شرایطی که شادی منطقی است فرد احساس ترس میکند، گویی چند نفر در درونش زندگی میکنند و هر بار یکی در ساحت رفتار جولان میدهد، کسی که با خنده مصیبتهایش را تعریف میکند روانش چند پاره گشته است (یاد آقای همساده افتادم).
تنهایی درون فردی حاصل بیگانگی فرد با خودش یا بخشی از خودش است، حاصل به محاق فرستادن بخش هایی از خودآکاه، بخشهای ناخواستنی از خودآگاه، نوعی از خفگی عاطفی که منجر به خود غریبگی میشود و ظواهر متنوعی هم میتواند داشته باشد: احساسات فالش، بی رای و نظر بودن و عاری از قضاوت فردی، ناشناس با بخشهایی از وجود خود و …
“یالوم درباری چگونگی مواجهی روان درمانگر با کسی که دچار این نوع تنهایی است، توضیح میدهد که باید بکوشد در درمانجو نوعی یکپارچگی ایجاد کند. همین جاست که یالوم به نگرش پرلز و «گشتالت درمانی»اش اشاره میکند. وقتی فرد با تنهایی درون فردی دست و پنجه نرم میکند، روانش یکپارجه نیست و با خود از هم گسیخته و تکه تکه مواجه است. در چنین وضعیتی هدف روان در مانر این است که فرد را با خود آشتی دهد. اینجا راه پرلز، از فروید جدا میشود. فروید بر غرایز سرکوب شده تاکید میکند؛ اما پرلز به اتمام رساندن «وضعیتهای ناتمام» تاکید میکند.”
باز هم دقت کلامی و توضیح چند کلمه
پیش از معرفی و توضیح آخرین نوع از انواع تنهایی مناسب دیدم که با فراهم کردن مقدماتی به درک بهتری از آن برسیم، مقدماتی که در برگیرنده تشریح روندی است که منجر به ایجاد سائق تنهایی میشود.
بیم
ترس/هراس
دلهره/اضطراب
طبق معمول کلمات طرح شده در بالا را خیلی راحت به جای هم به کار میگریم اما تفاوت اینها با هم در میزان تمرکز احساس بر واقعه یا وقایعی ای مشخص یا نامشخص است.
بیم (Dread) به ترسی متمرکز اشاره دارد، عاملی که ترس را در ما ایجاد میکند کاملا قابل تشخیص است، کلمه بیمه هم به این موضوع اشاره دارد؛ به عنوان مثال فردی از بیم آنکه خانه اش در آتش بسوزد بیمه آتش سوزی را تهیه میکند.
ترس/هراس (Fear) به ترس غیر متمرکزتر یا عامتر اشاره دارد مثلا ترس از آینده که ممکن است این ترس به شغل، تحصیل و یا رابطه اشاره داشته باشد اما دقیقا نمیدانیم کدامین یک مسبب ترس است.
اضطراب (Anxiety)/دلهره (Apprehension) که در آن فرد نمیداند از چه میترسد و چه چیز باعث ایجاد اضطراب در او شده است، در اضطراب عامل یا عوامل ترس بر فرد پوشیده است.
وسط نوشت: باید اعتراف کنم که قطعا نباید این دو کلمه ترس/هراس و اضطراب/دلهره را در یک ظرف قرار میدادم اما برای جلوگیری از پیچیدگی توضیح و فاصله نگرفتن از اصل موضوع و مختصر نویسی تصمیم گرفتم نادیده اش بگیرم.
پس میشود گفت، اضطراب یعنی ترسیدن از هیچ چیز، و این ترس فلج کننده است چرا که نمیدانی باید با چه بجنگی و در برابر آن از چه دفاع کنی این یعنی استفاده مداوم و حداکثری از تمام ظرفیت دفاعی برای مقابله با چیزی که ممکن است هر زمان با هر توان از هر جهت حملهور شود؛ در این وضعیت است که پای سازوکارهای دفاعی به میان میآید و ترس از هیچ چیز با به ترس از یک چیز بدل میکند، با این رویکرد است که فرصت مقابلهای بهینه با عامل ترس را پیدا خواهیم کرد.
تا اینجای کار متوجه شدیم که کار سازوکارهای دفاعی، ساده سازی پیچیدگی برای مقابلهای راحتتر است، برای دفاعی پرقدرتتر، برای بقایی طولانیتر.
تنهایی اگزیستانسیل
“تنهایی اگزیستانسیل با اگزیستانس و جود انسان و زیستنش بر روی این کرهی خاکی گره خورده و گریز و گزیری از آن نیست. وقتی سپهری میگوید:« حیات نشئهی تنهاییست»، از این نوع تنهایی پرده برمیگرد. تنهاییای که با بن و بنیاد ما گره خورده و هیچگاه از میان رخت بر نمیبندد. پیشتر از استعاره «بادکنک رها در آسمان» برای تبیین این نوع تنهایی بهره بردهام. هر یک از ما موجوداتی هستیم گرفتار گشته در یک بادکنک، بادکنکهایی رها شده در آسمان، آسمانی که هرازگاهی ابری و آفتابی و برفی و طوفانی میشود. بادکنک ها به یکدیگر نزدیک میشوند، از هم دور میشوند، اما نمیتوانند وارد یکدیگر گردند. میتوانیم بادکنکهای دیگر را در آسمان ببینیم و از وجود و حضور آنها دلگرم و دلخوش شویم، اما نمیتوانیم با آنها یکی شویم”.
ما تنهاییم، ما فاصلهای ذاتی با جهان خارج از خود داریم، فاصلهای که هیچ گاه با هیچ چیز پر نخواهد شد.
تنهایی اگزیستانسیل یعنی جدا افتادگی. جدا افتادگی از هستی و ابناع بشر.
وجه اول: جدا افتادگی از هستی
جهان هیچ ارتباط معنا داری با هیچ یک از ما ندارد، تصور وجود یک حامی غیبی، سازوکاری است که نمیخواهد باور کنیم که ما در این جهان جدافتادهایم و جهان هیچ ارتباط معنا داری با ما ندارد. ما دنبال آنیم که نظمی در بینظمی ببینیم، یک مروتی در بیمروتی بجوییم، یک شعوری در بیشعوری جهان پیدا کنیم.
ما به دنبال آنیم که بر رویدادها برچسب بد و خوب زنیم و وقایع را به شانس و اقبال حواله دهیم و تیغ نقد را نثار زمین و زمان کنیم حال آنکه این نگاه ریشه ندارد و سراسر پوچ است و خالی.
“خیام چرخ گردون را هم در کار خود مجبور و بیچاره میداند. وی بر آن است که نباید از چرخ گردون شکایت کرد؛ چرا که از خود اختیاری ندارد:
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است.”
ریچارد داوکینز هم خیام وار نسبت دادن صفت به هستی را عبث میداند و در کتاب The Magic of Reality میگوید: “بخت و اقبال تاثیری بر وقوع اتفاقات بد، و نیز اتفاقات خوب، ندارد. گیتی دارای ذهن، احساس، یا شخصیت نیست، از این رو در جهت ضربه زدن به فلان کس، یا خوشنودی بهمان کس، کاری نمیکند. اتفاقات بد رخ میدهند به این دلیل که اتفاق به هر حال روی میدهد. این که اتفاقات از دید ما، خوب باشند یا بد تاثیری بر احتمال روی دادنشان ندارد. این حقیقت برای بعضی دشوار است. آن ها ترجیح میدهند که فکر کنند گناهکاران عقوبت کارشان را میبینند و پرهیزکاران پاداش میگیرند. شوربختانه گیتی به این مردم که چه چیزی را ترجیح میدهند وقعی نمیدهد.”
یا زمانی که حافظ میگوید:
“چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست”
مرید از حکایتی مشابه دارد.
این ما هستیم که به صورت یکطرفه باید با جهان ارتباط معنا دار پیدا و برقرار کنیم آنهم به خاطر خودمان. چنان که یونگ آورده:«“بشر چارهای جز تکمیل آفرینش ندارد؛ به این معنا که درواقع او آفرینندهی ثانی جهان است و تنها اوست که به جهان هستی عینیت بخشیده، جهانی که بدون این هستی عینی، صدها میلیون سال، نه چیزی شنیده و نه چیزی دیده، در سکوت سرجنبانده، خورده، تولید مثل کرده و مرده است؛ بدون آن جهان همچنان در تارترین شب نیستی تا پایانی ناشناخته پیش میرفت“».
“ابر آمد و باز سر سبزه گریست
بی باده ی گلرنگ نمیباید زیست
از سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه ی خاک ما تماشگه کیست؟
خیام رونده بودن به سمت نیستی را به عیان رصد میکند، معنایی در جهان نمیبیند و بر آن است که این ماییم که باید به جهان معنا ببخشیم، نه اینکه جهان به خودی خود معنایی داشته و ما در پی کشف آن برآییم.”
“دستِ آخر آدمی در چیزها هیچ نمییابد، مگر معنایی که خود به آنها داده است: یافتن را علم خواندهاند، و معنادهی را هنر، دین، عشق، غرور“ (فردریش نیچه).
“کامو در رمان بیگانه داستان شخصیتی به نام مورسو را روایت میکند که در نهایت بیتفاوتی به دنیا به سر میبرد. در حالی که مادرش مرده است، رابطه جنسی برقرار میکند، به ساحل میرود و مرتکب قتل میشود. در رمان طاعون اما درکتر ریو شخصیتی است که تعلقات دینی ندارد، اما از روی همدلی و عشق به انسان، مبارزهی خستگی ناپذیری برای رفع این بیماری انجام میدهد. به روایت کامو، دنیا به خودی خود معنایی ندارد؛ این ماییم که میتوانیم بدان معنا ببخشیم.”
وجه دوم: جدا افتادگی از ابناع بشر
ما در این دنیا تنها هستیم، در این جهانِ برساختهی ذهنی تنها هستیم، تمام دنیاهای دیگر به غیر آن قرار دادی و بدلی است.
یالوم در کتاب Existential psychotherapy، “این تنهایی را به مغاکی بین فرد و دیگران تشبیه میکند و میگوید نمیشود برآن پل بست. او در توصیف این تنهایی از داستان «فرشته به مقصد بنگر» تامس ولف استفاده میکند و میگوید قهرمان داستان حتی در نوزادی هم به تنهایی فکر میکند: تنهایی و غمی عمیق سراپایش را فراگرفت. زندگیاش را از چشم انداز پرابهت کنار گذر جنگل مشاهده کرد و دانست همیشه غمگین خواهد بود: محصور در آن گردی کوچک جمجمه، محبوس در آن قلب تپنده و مرموز، زندگیاش همواره باید گذرگاههای تنها بپوید؛ گمگشته، میدانست انسانها همواره برای هم بیگانه میمانند. هرگز کسی حقیقتا دیگری را نمیشناسد. میدانست محبوس در زهدان تاریک مادر به زندگی پا میگذاریم، بیآنکه چهره مادر با ببنیم، غریب در میان بازوانش قرارمان میدهند، در زندان رهایی ناپذیر هستی گرفتار میشویم که هرگز از آن گریزی نیست.
فرقی نمیکند کدام آغوش جایمان دهد، کدام دهان ببوسدمان، کدام قلب گرمایمان بخشد. هرگز، هرگز، هرگز، گریزی نیست.
یالوم به شعر فراست نیز اشاره میکند:
این ستارهها مرا با فاضاهای خالیشان به هراس میافکنند
ستارههایی که نژاد انسان را به آنها راه نیست
من این فاضا را نزدیک تر، در درون خود دارم
صحرای متروکی که در خود دارم مرا میهراساند”
آمیختگی با غیر، سازوکاری است برای فرار از خود بودن، با دیگری یکی شدن بدون توجه به این که انسانها آمیختنی نیستند و مغاک تنهایی قابل رفع نیست و تلاش برای آمیختگی زندگی را از اصالت خالی میکند. باید بپذیریم که تنهایی با وجود ما گره خورده است و گریزی از آن نیست، ما تنها به دنیا میآییم و تنها رو در نقاب خاک میکشیم، هیچ کس در این تجربه ها نمیتواند با ما همراه شود. دره ای بین ما و انسانهای دیگر وجود دارد که هیچ گاه پر شدنی نیست.
همه افراد در درک و تجربه جهان تنهایند. وقتی داریم در میان صدها تن دیگر به یک سخنرانی گوش میدهیم به یک معنا با کلماتی که میشنویم تنها هستیم و در کنسرتی بزرگ که هزاران نفر حاضرند ما با موسیقی تنها هستیم، چون درک تجربه شخص خود ما از آن موسیقی است که اهمیت دارد و البته بدیهی است که این درکها و تجربهها را با دیگران به اشتراک میگذاریم، واکنشهای دیگران را میبینیم و میسنجیم و احساس خودمان را بیان میکنیم، چه با کلمات چه با حرکت دست و بدن و صورت اما همیشه درک و تجربهمان تنها منحصر به خودمان است.
ما تنها زاده میشویم، تنها زندگی میکنیم و تنها میمیریم. ما خویشتنی داریم که در اتصال با خودش است و بر انفصالش از دیگران آگاهی دارد.
پذیرش این نوع از تنهایی آنقدر اضطراب آور است که سازوکار دقاعی بری آن وجود دارد و آنقدر مسلم است که هیچگاه قابل انکار نیست با این حال میشود از حجم آن کاست اما نمیشود رخت از آن برمیان تاخت.
از آنجایی قصدم اشاره و تعریف مختصر از انواع تنهایی بود لازم میدانم که بیش از این وارد جزئنیات این نوع از تنهایی نشوم، پس معرفی را با توصیه ای مستدل به پایان میبرم.
پذیرش تنهایی اگزیستانسیال رشد را نصیب آدمی میکند و زیستی اصیل. در ابتدا بیاد بپذیریم که تنهاییم و بعد در صدد ایجاد تعادل باشیم، تعادلی بین پیوستگی و گسستگی، پیوستگی با غیر و جهان و گسستگی از غیر و جهان.
باید بدانیم که هیچ رابطهای نمیتواند مغاک تنهایی را از بین برد اما انسان ها میتوانند در تنهایی هم شریک شوند و همین تنهایی را وجهی بر دوستی گمارند.
وقتی از ترس فرط تنهایی به سراغ انسانها رویم با خود آنها مواجه نمیشویم بلکه با چیزی مواجه میشویم که خود نیاز داریم و چه خیانتی بالاتر از این در دوستی و عشق که دیگری را نشناسی و چیزی را بشناسی که خودت میخواهی. درواقع چیزی که یالوم ما را از آن نهی میکند استفاده ابزاری یا ابزار پنداری است، ما با استفاده ابزاری از دیگران آنها را تبدیل به ابزاری میکنیم که کارکرد آنها برایمان مهم است (در اینجا کارکرد فرونشاندن ترس از تنهایی است) و نه خود آنها. سازوکارهای استفاده ابزاری، انسانها را همانند وسایل در خانه میچیند تا ما احساس در خانه ماندن کنیم.
عشق عاری از نیاز است که ارزش است، دیگری را برای خودش دوست داشتن است که ارزش است، دوست داشتن بدون انتظار و توقع است که ارزش است، عشقی عاری از نیروهای محرک همانند شهوت است که ازرش است.
تنهایی و سروش دباغ
کتاب از خیام تا یالوم مدتی بود که نخوانده رها شده بود، اما برای نگارش این متن تصمیم گرفتم که نگاهی بر آن بیندازم چرا که میدانستم در این کتاب از دیگر انواع تنهایی سخن به میان آمده. قرار بود صرف برداشت از متون مرطبت در کتاب شامل حال این سطور شود، اما این کار را بر بهینگی انتقال پیام جایز ندیدم و تصمیم گرفتم انواع تنهاییِ زاده شده از تراوشات فکری او را به صورت مستقیم نقل کنم و موضوع را تا زمانی کوتاه خاطمه دهم.
تنهایی مخملین
“تنهایی مخملین از منظر نگارنده، ارتباط وثیقی به سکوتی دارد که ارلینگ کاگه آن را روایت کرده، سکوتی که با پس زدن ملال و ناراحتی و ترس و در آغوش کشیدنِ شادیِ ژرف در میرسد و شکل عمیقتری از تجربهی زندگی است و مملو از آرامش سبز و آشتی و صبح درونی. سکوتی که یاکوبسن آن را به تصویر کشده است، در چمن روح نواز زندگی میکند و در فاضی آبی میان سنگها آرمیده و غفلت پاکی را به سمت سالک میکوچاند.
تنهایی مخملین با سکوت درونی و هیجانات مثبتی از جنس سپاسگزاری از هستی و طبیعت و برخورداریها و داشتهها عجین میگردد. سکوتی که با پس زدن ملال و نارحتی و ترس و در آغوش کشیدن شادی درونی در میرسد. و مشحون از آرامش ژرف و آشتی و صلح درونی است. وقتی سهراب میگوید:«من چه سبزم امروز، و چه اندازه تنم هشیار است! نکند اندوهی سر رسد از پس کوه»، از این نوع تنهایی سخن میگوید.“
تنهایی خویشاوندی
“تنهایی خویشاوندی از لونی دیگر است و در حضور کسی رخ میدهد که جهان نگری و ارزشهایش به تو سخت نزدیک است و از پشت پنجرهی توبه جان پیرامون و هستی مینگرد؛ کسی که او را به نیکی میشناسی، آشناست و در مقابلش میتوانی عریانی روانی را تجربه کنی و بدون واهمه و نگرانی از قضاوت شدن، از باورها و دغدغهها و نگرانیهایت، بدون روتوش سخن بگویی و سبکی تحمل ناپذیر هستی را با او قسمت کنی به این میزانی که تو بتوانی خویشاوندی بیابی و تنهایی خویشاوندی را با او تجربه کنی و درباره زیر و زبر شدنها و قبض و بسطهای وجودی است با او نجوا کنی،از حجم تنهایی اگزیستانسیلت کاسه میشود.“
تنهایی تلخ
“تنهایی تلخ با تجربه از دست دان در میرسد. گویی زیر پایت خالی شده و جای نبودِ انسانی یا چیزی را میبینی و لمس میکنی. وقتی کسی در سوگ عزیزی به سر میبرد، یا شکستی عاطفی را تجربه کرده یا کاروبار خود را از دست، ویرانی و تلخیِ سردی را میچشد و هجوم خالی اطراف به او فشار میآورد و پاشان و پریشانش میکند. نظیر امواج دریا که به ساحل میرسد و شن و ماسههای کنار ساحل را در کامل میشکد و با خود میبرد و جای خالی آن را برای رهگذری که کنار ساحل قدم میزند، نمایان میکند. شبیه هنگامی که نظارهگر ماسههایی هستی که در مشتت گرفتهای و آرام آرام از میان انگشتانت میریزند و کف دستی خالی از خود بر جای مینهند.“
تنهایی عرفانی
“تنهایی عرفانی با جداافتادن از دیار مالوف و نیستان معنا در میرسد. عموم کسانی که سالکان سنتی که از فراق سخن رانده و از آن گله کردهاند، درواقع تنهایی عرفانی را مزه مزه کردهاند؛ تنهایی که با جدایی تبدیل میشود و میتوان به مدد کیمیای عشق بر آن فائق آمد، به سمت بیسورفت و پای در خلوت ابعاد زندگی نهادی و گوهر وصال را فراچنگ آورد و تجربه کرد.
هر کسی کودور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش (مولانا)“
تنهایی میان جمعی
“تنهایی میان جمعی حدیث انسانیهایی است که از زمینه و زمانهای که در آن میزیند، پیشی میگیرند، افقهای نوینی را رصد میکنند و در جمع و جامعه خود چندان درک و فهم نمیشوند؛ ازاین رو تنهایند و صلیب تنهایی خویش را بر دوش میکشند و غربت و غرابت را میچشند؛ که در جهان غریباند. آدمیانی که در قلمروهای علم، دین، ساست، فلسفه، هنر و مانند اینها خلاف آمد عادت عمل میکنند و رهرو راهیاند که پیرو و دنباله روی چنداند ندارد و به همین سبب با انواع، طعن، تخفیف، ناسزا، ناامنی، محدودیت و احیانا خطر جانی مواجه میشوند، تنهایی میان جمعی را میآزمایند. از قضای روزگار، قدر و منزلت عموم این افراد، پس از گذر زمان و چند صباحی بعد از این که روی در نقاب خاک میکشند، شناخته میشود. عین القضات همدانی، شیخ شهاب سهروردی، گالیله، دکارت، اسپینوزا، داستایوفسکی، وینگنشتاین، از ساکنان این کوی بوده و این نوع تنهایی را چشندهاند.“ این اواخر هم حاتم مشمولی و حسین پناهی در جرگهی این افراد جای میگیرد.
پینوشت: “مقوله احسساات البته بی تردید مقولهای همگن نیست و سلسله پدیدههای وسیعی را در بر میگیرد. به عقیده من جای تردید است که اصلا بتوان چنان تعریف جامع و منانعی از احساست به دست داد که بتوان به کمک آن راجع به هرحالتی اظهار نظر کرد که آیا جزو احساسات هست یا نه، اما نظریههای جالبی که کوشیدهاند دقیقا همین کار را بکنند فتو فراوانند. تاکید بر یک ویژگی فصل مشترک همه نظریههای احساسات است: احساسات پدیدههایی ذهنی هستند. احساسات همه بار دارند یعنی یا مثبت هستند و یا منفی و خنثی نیستند. هر احساسی راجع به چیزی یا کسی است. احسسات غالبا کوتاه مدت هستند و زمان دوام آنها را میتوان با تغییر بارشان معین کرد. تنهایی همه این ویژگیها را دارد جز اینکه دوامش فوق العاده زیاد است که رسد و رشک و عشق میتواند سالها دوام آورد.”
نظرات کاربران