دربارۀ احساسات

یکی از دلایل کمتر نوشتنم در اینجا روبه فزونی گذاشتن توضیحات و پاسخ دادن به دوستانم به صورت چت بوده است، اکنون به گمانم چیزهای زیادی از آن گفته‌ها وجود دارد که می‌تواند در اینجا هم مطرح شود، بر همین اساس یکی از دسته بندی‌هایی که برای این نوع از نوشته‌ها در نظر گرفتم جنسشان گفت و شنود است، گاهی ملات سایر دسته‌ها محسوب می‌شوند و گاهی خمیر مایه یک نوشته.

زمان به کارگیری این نوشته‌ها مشخص نیست و تمامی آن‌ها متعلق به اول شخص، یعنی من است. در هر کجا که متن به شکل محاوره‌ای نقل می‌شد بدانید که با گفت و شنود مواجه‌اید.

 

کارکرد گفت و شنود در این نوشته ملات است اما ملاتِ چه چیزی؟ احساسات.

ما با کلمات هست که نمودی از حقیقتِ مختص به خودمون رو می‌رسونیم، خیلی وقتا این حقیقت قابل ترجمه به کلمه نیست، فقط قابل تجربه است.
این قضیه‌ی احساسات مبهم چیزی نیست که بخوام؛ مثال گربه‌ای که سمتت میاد تا نوازش کنی، چون اون می‌دونه نوع احساسش توام با اعتماده وگرنه خودش رو اونجوری در اختیارت نمی‌دازشت (البته خداروشکر همیشه براشون فرد معتمدی بودم).
این حس برای گربه اسم داره: اعتماد
اما برای من که نوازشش می‌کنم نه 😕 (البته که الان این رو گفتم حس خضوع بهم دست داد 😂)

 

در نوشته ی قبل از احساسات حرف زدم، اینکه احساسات چیزی بیشتر از کلماتی است که برای توصیفشان به کار می‌گیریم و سختی بیان احساس را بیان کردم، اما گاهی این سختی به ناممکنی می‌گراید، دلیل ناممکن بودن اشاره و اظهار به احساس تجربه شده شاید میزانِ احساس باشد شایدم نوع احساس. درباره میزان احساس خب می‌دانیم که نفرت و دوست داشتن و امثالهم حاوی میزان متفاوتی از طیف 1 تا … (نمی‌دانم سرحدی می‌توان برای تجربه‌ی یک احساس متصور شد یا نه) است. فرض کنیم که ما 1 واحد احساس تنفر را تجربه کرده‌ایم، خب برای اظهار این احساس می‌گوییم احساس تنفر دارم، خوب است، اما اگر میزان این احساس تنفر در ما شدت و حدت بیشتری یابد چه؟ اگر 7 واحد احساس تنفر را تجربه کردیم چگونه می‌تواینم بگوییم متنفرم؟ (شاید با خود بگویید که به ازای هر واحد می‌توانید یک «خیلی» به تنفر اضافه کنید) این بیانگر یبشتر بودن احساس از خود کلمه است که بیشتر اوقات کلمه در اظهارِ احساس با حجمه‌ای نقص همراه می‌شود، نقصِ عضوِ احساس با تبدیل آن‌ها به کلمه، گویی کلمات در بیان احساس عقیم‌اند و نمی‌توانند با زایشِ عین در دیگری همراه شوند؛ همدردی (Empathy) اینجا اتفاق می افتد.

 

« بین درخت و ثانیه‌ی سبز،
تکرارِ لاجورد با حسرتِ کلام می‌آمیزد.
اما ای حرمتِ سپیدی کاغذ!
نبضِ حروفِ ما
در غیبتِ مُرکّبِ مَشّاق می‌زند.
در ذهنِ حال، جاذبه‌ی شکل از دست می‌رود.
باید کتاب رابست.
باید بلندشد،
درامتدادِ وقت، قدم زد.
گُل را نگاه کرد.
ابهام را شنید!
باید دوید تا تهِ بودن.
باید به بوی خاکِ فنا رفت.
باید به مُلتَقای درخت و خدا رسید.
باید نشست،
نزدیکِ انبساط، جایی میان بی‌خودی و کشف.»

سپهری درواقع داره برای به کلام تبدیل کردن صحنه تقلا می‌کنه، اما حسرتی در دلش می‌مونه؛ چون هیچ واژه یا جمله‌ای تواناییِ توصیف اون رو نداره. وقتی هم که تصمیم می‌گیره روی کاغذ بیارتشون می‌بینه با احساس تجربه شده متفاوته، چون چیزی رو تجربه کرده و دیده و حس کرده که قابل بیان نیست و با نوشتنش نابودش می‌کنه به همین دلیل می‌گه باید کتاب را بست و از نوشتن دست برداشت، باید از تماشا لذت برد و با طبیعت یگانه شد، باید تا ته بودن دوید.

 

شق دیگری از ناممکنی در بیان احساسات، تفاوت در انواع است. گاهی احساس بدیعی را از سرمی‌گذرانیم که نمی‌دانیم چگونه می‌توان آن را با کلمه به تصویر کشید و شناختش، صرفا در وادی تجربه می‌تواند حضور یابند و نه شناخت.

به قول وینگنشتاین: “به راستی چیزهایی هستند که نمی‌توان آن‌ها را با کلمات بیان کرد، آن‌ها خود را می‌نمایانند آن‌ها همان امور راز آلود هستند.” نفس بودنِ این جهان راز آلود است.

 

به نظر من (البته نظر شخص من نیست نمی‌دونم کجا خوندم چنین چیزی رو به همین دلیل خودم رو (که البته اشتباهه) رفرنس می‌گیرم) ما در پس روانمون همیشه ترکیبی از احساسات رو داریم و در موقعیت‌های مختلف ترکیباتی از اون‌ها رو تجربه می‌کنیم.
زمانی که احساس شادی یا صمیمت می‌کنیم درواقع اتفاقی که می‌فته خاموشی یا نبود سایر احساسات نیست، بلکه نمود غلیظتری از صمیمیت یا شادی رو در اون لحظه داریم تجربه می‌کنیم. ما از احساسات عاری نمی‌شیم، فقط برخی از احساسات در برهه‌های زمانی مختلف سهم بیشتری از روانمون رو دربرمی‌گیرن.

و نکته دیگری که ارزش اشاره داره این هست که احساسات ما از ساده تا پیچیده اشکال مختلفی دارن، خیلی از احساسات از ترکیب چند احساس پایه‌ای‌تر ایجاد شدن، همین مسئله رو هم در رنگ‌ها داریم.

تا به حال شده از کسی بپرسید که چه احساسی نسبت به من داری؟ (برای من نشده) فکر می‌کنید در پاسخ چی بگه؟ چه احساس یا احساساتی رو توصیف کنه؟ به نظرتون در توصیف تنها به یک احساس اشاره می‌کنه یا مجموعه‌ای از احساسات؟

به نظر من اگر یک فرد رو تنها با یک احساس برای خودت تعریف کنی اون فرد خیلی بهت نزدیک نیست یا تنها در یک بعد با اون فرد تعامل صورت گرفته. می‌شه با این سوال به نوعی میزان نزدیکی افراد رو با خودت سنجید (البته اگر اون افراد قادر به شناخت احساسات خودشون باشن که بتونن در دیگران هم اون‌ها رو ببینن). مثلا ما کسی رو دوست (این واژه خیلی عمیقه و کمتر کسی نسبت بهش آگاهی داره) خودمون می‌دونیم که معتمد باشه، حامی و هواخواهمون باشه و صداقت داشته باشه، میزانی از صمیمت رو بتونیم باهاش تجربه کنیم و میزانی از اطمینان رو بتونیم بهش نسبت بدیم و … .

سوال دیگه‌ای که مطرح می‌شه این هست که آیا واقعا یک فرد باید یک احساس رو تجربه کنه تا بتونه تجربه‌ی اون احساس رو به دیگران هم نسبت بده؟ به عنوان مثال اگر من احساساتی مثل ترس، عشق، صمیمیت، تنهایی و … رو تجربه نکرده باشم آیا می‌تونم اونها رو در دیگران ببینم، یا به اون‌ها نسبت بدم و بگم آره فلانی می‌ترسه، یا عاشقه؟ به نظرتون آیا جایزه کسی احساسی رو به دیگران نسبت بده که تجربه‌ش نکرده، که نزیستتش؟

یا این که ما چطور یه بک احساس فرصت بروز و ظهور می‌دیم؟ با تجربیات مختلف، مثلا من تا زمانی که نرم توی دل تاریکی، ترس رو احساس نمی‌کینم، تا زمانی که به میزان و شکلی از ارتباط با دیگران نرسم، دوستی رو احساس نمی‌کنم. از اونجایی که ما با احساساتمون هست که از محیط اطرافمون آگاه می‌شیم و پایه‌های شناخت خودمون رو می‌سازیم می‌شه گفت اگر کسی یا چیزی رو نتونیم به احساس ترجمش کنیم یعنی شناختی ازش نداریم، اون چیز یا کس برای ما غریبه است.

همیشه برام سوال بوده که از اونجایی که عامل بروز احساسات وقایع بیرونی هستن پس باید یه ظرفی ازشون باشه که هر واقعه یکی از اون‌ها یا مجموعه‌ای از اونها رو بکشه به سطح، اگر اینطور باشه احساسات ساخته نمیشن، ظاهر می‌شن، درسته؟ این یعنی تجربیات محدود = احساسات محدود. حالا یک فرد برای این که یه احساس رو تجربه کنه باید چی کار کنه؟ همیشه این فرد هست که به سمت تجربه‌های مختلف برای ظهور احساسات مختلف به شکل عامدانه می‌ره؟ یا افسار زندگی به دست احتمالاتی ناشناخته بنا شده و نمی‌شه بهش جهت داد؟

با این تفسیر می‌شه یک فرد رو مقصر دفن کردنِ احساساتش با از سر نگذروندن تجربه‌های مختلف دونست؟ مثلا کسی که فرصت آشنا شدن با یک فرد رو به خودش نداده، یا هیچوقت با نگفتن چند کلمه اون احساس رو با چیز دیگه‌ای ترکیب یا به چیز دیگه‌ای تبدیل نکرده.

جذاب‌تر این می‌شه که برخی از احساسات تنها منوط به یک فرد یا شیء هستن، درواقع اون فرد یا وضعیت هست که اون حس رو منحصر به فرد کرده. این که تنها تجربه‌ی یک فرد اون احساس رو نمایان کنه.

 

برای اولین بار بود این موضوع رو به این شکل برای خودم باز کردم.
یه چیز جالب دیگه‌ای هم بعد از تموم شدن تکست به ذهنم رسید، که چون طولانی می‌شد و یه مقدار از موضوع خارج بود مطرح نکردم (شاید در ادامه گفتم).

به نظر من به این مسئله که ما عامدانه یا غیر عامدانه احساساتی رو با تجربیاتِ محدودمون زیست نمی‌کنم، می‌شه از زاویه‌های مختلفی نگاه کرد، مثلا اگر من یک احساس رو تجربه نکنم و اطلاعی از وجودش نداشته باشم می‌تونم خودم رو ازش محروم بودنم؟ نه.
این محرومیت بیشتر به صورت کنترل شده و خودمختار اتفاق می‌وفته، مثلا من فلانی رو دوست داشتم اما هیچ وقت بهش حرف دلم رو نزدم، یا پدری هستم که هیچوقت احساس درآغوش گرفتن فرزند رو تجربه نکردم چون سننِ کهنه‌‎ی گذشته ایجاب می‌کرد که باید پسر رو مرد بار اُورد و …. اینجاست که من اون احساس رو عامدانه دفن کردم.
اما مثال غیر عامدانش چی می‌شه؟ این می‌شه که یه فردی تمام عمرش توی یه چاردیواری باشه و هیچ وقت همنوایی با طبیعت رو تجربه نکنه و یه نفر از بیرون بگه آره طبیعت اینطوریه و اونطوریه (مثال فیلم Room) خب من اینجا نمی‌دونستم که طبیعتی هست که بشه باهاش همنوا شد، اینجاست که من خودم رو از اون احساس محروم می‌دونم چون از وجودش مطلع شدم ولو این که درکی ازش نداشته باشم.

 

خب راه حل این که بشه احساسات برانگیخته نشده کمتری داشت چیه؟ به نظر من پذیرش و جسارت، خلاصش این می‌شه که یا بری توی شکمش یا اگر اون اومد فضا رو باز بزاری براش، اما به همین راحتیه؟ قطعا نه.

اما به نظرم یه معیار دیگه هم می‌تونه این بین مهم باشه و اون توجه و تعمقه، یکی از کارهای شاعر وصف احساساتی هست که خیلی وقتا بهش توجهی نکردیم یا اونقدر که باید نکردیم، شاید در پس احساسات ساده احساسات متفاوت/عمیق دیگه‌ای نهفته باشه. مثلا زمانی که سپهری می‌گه:

كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست …
زندگي خالي نيست
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند….

چه شدتی از تجربه و احساس باعث شده این حرف ها رو بزنه و بخواد تا ته دشت بدوه و تا سر کوه بره؟ چی باعث شده یک سیب رو اینطور به تصویر بکشه و اون رو دلیلی بر پر بودن زندگی بودنه؟

چون تجربه‌ش رو داشتم می‌گم، بعضی از افراد بیشتر و متفاوت تر احساس می‌کنن، بیشتر زندگی رو می‌چشن و عصارش رو تا ته سر می‌کشن. مثالش رو قبل‌تر گفتم یک نفر ممکنه زیربارون فقط خیس شه، یه نفر دیگه ممکنه دلگرم شه از لذتِ لمسِ قطراتِ آب توسط تنش، اینه تفاوت. نگاه ما به یه تابلو نقاشی هم شامل همین موضوع می‌شه.
دوست داشتن به کنار هم بود خلاصه نمی‌شه، کسی که تنها به این وجه خلاصش کنه خب احساسات محدودی رو تجربه کرده، دوست داشتن چیزی بیشتری از در کنار هم بودنه، دوست داشتن باهم سپری شدنه.

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *