اصالت احساس

قبلا از نوع نگاهم نسبت به کلمات حرف زدم، این که مدتی از فرطِ تکرار کلماتِ تکراری دچار ملال شده بودم. دچار دلزدگی و دلمردگی برای همین می‌خواستم اینجا متن قبلی رو کامل‌تر کنم و اصطلاحا به نوع نگاهم عمق و گستره بیشتری ببخشم.

قبل از بسط دادن نظرم در این باره می‌خواستم به بخشی از روایت فرزین رنجبر از کتاب درمان شوپنهاور اشاره کنم که بی‌ربط به بیاناتم نیست.

“شوپنهاور برای کانت و افلاطون احترام زیادی قائل بود. وقتی 16 ساله بود کانت از دینا رفت ولی قبلش بنیاد فکری بشر رو دگرگون کرده بود.

خلاصه‌ی حرف کانت این بود که تجربه‌ی واقعیت جهان آن چنان که هست برای ما غیر ممکنه، چون ما جهان رو از روزن حواس پنج گانه درک می‌کنیم و این حواس لزوما جهان رو همونطور که هست به ما نشون نمی‌ده.
اگر انسان مثلا آلبالو و گیلاس رو قرمز می‌بینه معنیش این نیست این دو تا قرمزن. قرمزی بازنمای سیستم بینایی ماست، کمااینکه خیلی از حیوانات رنگ‌ها رو جور دیگه‌ای می‌بینن. پس آنچه ما می‌بینیم واقعیت جهان نیست، ترجمه‌ی سیستم ادراکی ماست. همین تلقی رو می‌شه به تمام حواس انسان تعمیم داد. ترش برای ما ترشه. علف به دهن بزِ ما شیرین میاد. (عسل برای ما شیرین است چون ما آن را دوست داریم، نه این که ما عسل را دوست داریم چون عسل شیرین است، هیچ چیز ذاتا شیرینی در عسل وجود ندارد، هیچ چیزی برای شیرین مزه بودن وجود ندارد، شما باید به داخل مغز انسان نگاه کنید تا بفهمید که چرا آن‌ها شیرین هستند «دنیل دنت»)
علاوه بر اون کیفیات و کمیات رو هم ما با مقیاس خودمون تعریف می‌کنیم مثلا اقیانوس برای ما پهنه‌ای بیکران از آبه، برای کائنات یک قطره هم نیست. (مثال های ساده‌ی من نباید این برداشت رو ایجاد کنه که حد نظریه اینه.) پس مغز ما از راه حواس پنج گانمون داده‌های جهان بیرون رو به زبان قابل فهم برای انسان ترجمه می‌کنه و این ترجمه هیچگاه برابر اصلش نخواهد بود.
کشف کانت این بود که ما جهان رو اونطور که هست تجربه نمی‌کنیم. بلکه نسخه پردازش شده و انسانیش رو تجربه می‌کنیم و هیچ تجربه بلافصلی از جهان نداریم. تجربه دست اول نداریم، تجربه ای که خالص باشه و پردازش نشده باشه نداریم.
پس جوهر جهان آنگونه که هست تا همیشه برای ما ناشناخته خواهد موند.

بعد از این کشف کانت و مریدانش تمام تلاششون رو معطوف کردن به پردازشِ پردازش. ما چطور واقعیت خالص رو پردازش می‌کنیم، برای مغزمون و برای خودمون.

 

شوپنهاور فهمید کانت یک نوعِ خاص رو نادیده گرفته و گفت: من معتقدم یک نوع از اطلاعات هست که اتفاقا ما بلافصل و بی‌واسطه بهشون دسترسی داریم. اون اطلاعات چیزی نیست جز اطلاعات احساسی ما. علم به نفس.
اگر بگم این آلبالو قرمزه بر اساس سیستم بینایی خودم این گزاره رو بیان می‌کنم و جهان بیرون وَقَع و اعتباری برای این تشخیص من قائل نیست، جهان می‌گه: «عه… پس عصب‌های بینایی شما این رو اینطوری می‌بینه؟ چه جالب، ولی عقاب اینطوری می‌بینه و سگم اینطوری می‌بینه.» فوتون‌ها بر عصب‌های بینایی هر موجودی یه جور اثر می‌زاره.

ولی اگر من بگم غمگینم چی؟
من این حس غم رو که با واسطه درک نمی‌کنم این حس برآمده از جهان درونی منه. جهانی که من خداشم. خدای این جهان داره می‌گه اون تو غمه. پس من وقتی می‌گم غم دارم یک حکم قطعی و غیر قابل رد صادر کردم.

پس تنها اطلاعات دسته اول و خدشه ناپذیری که انسان در اختیار داره احساسات اوست. شوپنهاور اولین کسی بود که از درون به انسان نگاه کردن و نه از بیرون. و باقی عمرش رو صرف تفصیل و تفسیر امیال انسانی کرد. یعنی اگر درباره مرگ می‌نوشت، از احساس انسان به مرگ می‌نوشت و سعی نمی‌کرد چیستی مرگ رو کشف کنه. همینطور عشق، ترس، رنج و باورها و رویاها و غرور و تعصب و از جمله تابوهای کتمان شده انسان و مهم ترینشون میل جنسی.”

 

این احساس است که «تماما» متعلق به فرد است و نه کلمات. کلمات ابزاری برای انتقال مفاهیم و معنا است، این ابزارها توسط شخص دیگری ساخته شده‌اند و قرن‌ها و سال‌ها دهان به دهان چرخیده‌اند و اکنون به دهان ما رسیده، بعید نیست که در این مسیر دور و دراز دچار تطور معنایی شده باشند، دیگر کلمات «تماما» آن مفهومی که در پس ذهن سازنده‌ی آن کلمه بود مفهوم ندارند، دیگر کلمات معنایی که در پس ذهن سازنده‌ی آن کلمه بود معنا ندارد، با هر بار تکرار کلمه توسط ما و دیگران آن کلمه دچار نقص عضو می‌شود، گاهی این روند خیلی آهسته و طولانی رخ می‌‌دهد و ممکن است قرن‌ها به طول انجامد اما به نظر من هر کلمه از بدو پیدایش روندی رو به زوال را پیش می‌گیرد، این زوال تا نابودیِ کاملِ معنا و مفهومِ اصیل و مرتبط با ریشه‌یِ خود ادامه خواهد یافت. هیچ کلامی متعلق به تو نیست مگر سازندهی کلمه‌ای نباشی.

شاید بشود به بیان اصیل در گفتارمان با ساختن کلمات رسید، چرا که زمانی که کلمه‌ای را ابداع می‌کنیم، درواقع نزدیک‌ترین کلام را به خود خواهیم داشت، فقط خودمان و نه شخص دیگر، این کلمه با تکرار توسط دیگران از ما دور و دورتر می‌شود تا آن زمان که دیگر قابل رویت نباشد.

 

اما چیزی که هیچگاه از اصالت و تعلق تهی نمی‌شود احساسات است، آنها تماما به تو تعلق دارند و در گذر زمان پیر و فرتوت نمی‌شوند، مستحلک و دور از مالک نمی‌شوند، ناقص و تحریف نمی‌شوند، آنها تو هستند و نه دیگری. می‌دانم که کلمه و کلام احساسات را به شایستگی و تمامی نمی‌توانند نثار دیگری کنند (احساسات بیش از کلمات‌اند) اما هر میزان تفاوت از داشت و برداشت احساسات با اصالت همراه است، با خودِ فرد همراه است، با من همراه است.

مرا تنها از احاساستم می‌توانی دریابی
مرا تنها از بیان احساساتم می‌توانی دریابی
مرا تنها از درک احساساتم می‌توانی دریابی

احاساس غمناک اکنونِ من هیچگاه نمی‌تواند به من تعلق نداشته باشد و در گذر زمان از من دور شود، من آفریدگار احساساتم هستم، من احساساتم هستم.

از احساساتتان سخن بگویید.

اما…

شاید اصلا نیاز نباشد احساس را با کلمه و کلام ناقص کنیم، گاهی نگاه کردن کافی‌ست، فشردن دست کافی‌ست، در آغوش گرفتنش کافی‌ست، گاهی نشستن در کنارش و گوش سپردن به حضورش، کافی‌ست.

 

“پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است”

«هوشنگ ابتهاج – آواز غم»

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *