لحظه‌های خاص

“در راستای گرامی داشت تولدت و لحظه به دنیا اومدنت میخواستم نوع نگاهم رو باهات به اشتراک بزارم. شاید کمی تلخ باشه اما به نظرم هیچ لحظه‌ای، کلیدی نیست. لحظه‌ها فقط پشت سرهم میان و می‌رن و هر کدوم مثل آجری در جای خودشون قرار می‌گیرن تا لحظه‌ی بعدی روی اون بنا بشه. البته انسان‌ها لحظه‌های کلیدی رو دوست دارن. خیلی از ماها تولد خودمون را جشن می‌گیریم و اون را لحظه‌ی کلیدی می‌دونیم. حتی کم نیستن افرادی که بر اساس ماه تولد، ویژگی‌های مثبت و منفی رفتاری و شخصیتی خودشون رو توجیه می‌کنن. به نظرم لحظه‌ی تولد، بیش از اینکه اطلاعاتی در مورد خودمون بده، اطلاعاتی در مورد والدینمون می‌ده. شاید اگر انسان‌ها قرار بود لحظه‌ای کلیدی داشته باشن و جشن بگیرن، باید به لحظه‌ای که نطفه شون شکل گرفت فکر می‌کردن که البته الان که فکر می‌کنم اونجا هم نمی‌شه چون با اگر یکم از بالاتر به این قضیه نگاه کنیم، می‌بینیم که لحظه‌ی شکل گیری نطفه هم، به اندازه‌ی لحظه‌ی تولد، غیرکلیدیه. هزار اتفاق ریز و درشت، از دیر رسیدن یک تاکسی تا بوق بی‌موقع یک قطار، می‌تونست سرنوشتمون رو به شکل دیگه‌ای رقم بزنه.”

یادمه روز تولد یک نفر متن بالا رو براش فرستادم (البته همین که پاسخی دریافت نکردم نشون دهنده تواضع و فهم بالاش بود)، امروز می‌خوام کمی بیشتر دربارش حرف بزنم.

 

به نظر من هیچ لحظه‌ای در زندگی نمی‌تونه خاص‌تر و ارزشمندتر از سایر لحظات زندگیمون باشه، درواقع یک لحظه به تنهایی هیچ ارزشی نداره.

درباره تعریف عبارت لحظه هم می‌شه این رو در نظر گرفت که لحظه، بخش یا قسمتی از گذران زندگیمونه که متوجه تنها یک کار یا عمل هست. به بیان جامع‌تر لحظه بخشی از زمانه که در اون یه کاری انجام شده، مثلا لحظه‌ی بله گفتن در مراسم عقد، لحظه‌ی افتادن خودکار از روی میز، لحظه‌ی بیگ بنگ و …. این تعریف دو تا پارامتر داره، اینکه لحظه بخشی از زمانه و متوجه تنها یک کاره، برخی از لحظات زندگیمون در بعد زمان طولانی‌تر، مثلا خواب، و برخی کوتاه‌ترن، مثلا تصادف با خودرو، در هر کدوم از این لحظات تنها یک کار انجام شده، در تصادف فقط تصادف کردیم و در خواب فقط خوابیدیم (ممکنه در لحظه‌ی رانندگی حرف هم زده یا چیزی خورده باشیم اما این اعمال زیر مجموعه‌ی تنها یک عمل قرار می‌گیرن، عمل رانندگی).

عموما ما نگاهمون نسبت به لحظات زندگیمون نگاه «سازه» و «ملاته»، بعضی از لحظات رو ملات می‌بینیم و اون‌ها رو کم ارزش یا بی‌ارزش می‌دونیم و بعضی از لحظات رو سازه، که اونها رو ارزشمند و شاکله‌ی زندگیمون می‌دونیم و سهم بیشتری براشون در نظر می‌گیریم. در واقع سازه نسخه exaggerated شده‌ی ملاته. جنس نگاه ما نسبت به تولد سازه هست، ما تولد رو ساختاری جامع و کامل از یک بخش بزرگی از زندگیمون می‌دونیم.

از اونجایی که نگارش این متن همراه با تفکر داره جلو می‌ره و هیچ چیزِ از قبل تعریف و توافق شده‌ای براش وجود نداره، دوست داشتم که همراه با متن فکر کنم و اون رو با تمثیل و تشبیه ادامه بدم و دست آخر با ابهام کمتر و پذیرش بیشتر ببندمش.

 

فرض کنیم هنگام تولد کلید یه خونه رو بهمون می‌دن و می‌گن این خونته، در اینجا خونه حکم زندگی رو برامون داره، پس خونه = زندگی.

این خونه خالی از اثاثیه و اسبابه، هیچی توش نیست، فقط نسیم و بوی خوش می‌وزه، خالیه خالی، خالی از هر چیزی (غیر از اون دو موردی که گفتم که دلیلش رو تنها من؛ تنها من می‌دونم و میخوام که یادگار برای آیندم بمونه)، حالا چیزی که بهت می‌گن اینه که می‌تونی خونت رو خودت از اسباب و اثاثیه‌ای که می‌خوای پر کنی و بهش سروشکل بدی، اصطلاحا اون جوری که می‌خوای دکورش کنی.

حالا ما با زیستن تک تک لحظاتمون «ملات» به دست شروع می‌کنیم به ساختن «سازه»های مختلف. اولین سازه‌ای که خودمون در ایجاد و ساختنش دخیل هستیم چیه؟ راه رفتن، لحظه‌ی با شکوه قدم برداشتن بدون کمک دیگری. خب این سازه رفع و رجوع شد، سازه بعدی چیه؟ گفتن کلمه‌ی مامان، لحظه‌ی گفتن کلمه‌ی زیبای مادر. خب اینم گذشت، سازه بعدی چیه؟ مدرسه، گرفتن کارنامه، گذار از مقطع تحصیلی دبستان به راهنمایی و بعد دبیرستان. لحظه‌ی نشستن پشت صندلی خشک کنکور، لحظه‌ی فارغ التحصیلی در دانشگاه، لحظه‌ی گفتن عبارت، دوستت دارم به کسی که باهاش خیلی جاها سپری شدی، لحظه‌ی خدمت، لحظه‌ی ازدواج، لحظه‌ی مهاجرت و … لحظه‌ی مرگ، مسبب خراب شدن همیشگی بنای زندگی، زندگی‌ای مملو از اثاثیه و «سازه»ست.

هر کدوم از این لحظات نام برده شده می‌تونن یک شیء یا همون «سازه» در این منزل خالی تلقی بشه، می‌تونیم نام لحظه‌ی فارغ التحصیلی رو یخچال بزاریم و نام لحظه‌ی ازدواج را قالی و نام لحظه‌ی مهاجرت را متکا، همینطور برای تمام لحظاتی که اونها رو «سازه» می‌دونیم و می‌بینیم اسم‌های اینشکلی بزاریم و بهشون هویتی ملموس و عینی و کاربردی برای گذران زندگیمون بدیم.

 

در اینجا حرف از «سازه» زدیم اما «ملات» کجای ماجرا قرار می‌گیره؟ اساس این فرض، فاعلیت داشتن 100 درصدی خودمون در ساختن سازه‌های زندگیمون هست، تجهیزات و ملزومات مورد نیاز هر «سازه» رو بهش می‌گیم «ملات». ما قرار نیست خونه خالی رو با خریدن یخچال (لحظه‌ی فارغ التحصیلی)، قالی (لحظه‌ی ازدواج) دکور کنیم، ما قراره خودمون آچار به دست بشیم و یخچال و تلوزیون و تمام سازه‌های زندگیموون رو خودمون بسازیم. برای ساختن این سازه‌ها ما میایم از نخ و چوب و پیچ و مهره و قطعات فلزی و پلاستیکی‌ای که حکم ملات رو دارن استفاده می‌کنیم. پس یک سازه تشکیل شده از ملات‌های مختلف هست. همون طور که یخچال بدون درب، قفسه‌هاش، کمپرسور و مابقی مخلفاتش معنی نداره، سازه هم بدون ملات معنی نداره.

 

سازه‌های زندگی هر کس می‌تونه بزرگ و کوچیک باشه، یخچال یک نفر ممکنه دو در باشه و یک نفر دیگه تک در، موتور یخچال یک نفر ممکنه خوب کار نکنه و یه نفر دیگه بی‌عیب باشه، یکی ممکنه اصلا یخچال توی خونش نداشته باشه و …. تمام تفاوت در سازه‌های زندگی هر فرد از تفاوت در ملات اون‌ها نشأت می‌گیره، اگر یخچال خونه‌ی من با یخچال خونه‌ی دیگری متفاوته یعنی من ملات متفاوتی رو برای ساختن این یخچال به کار گرفتم و دیگری از ملات دیگه‌ای استفاده کرده.

تا اینجا متوجه شدیم که سازه‌های زندگیمون از ابتدا «سازه» نبودن، میز ناهار خوری از همون ابتدا میز ناهارخوری نبوده، میز ناهار خوری شده. چی سازه‌ها رو به سازه تبدیل کرده؟ ملات‌های زندگیمون، پیچ و مهره‌های زندگیمون. دوباره با مثال پیش بیرم، کمی دقیق‌تر. به لحظه‌ای فکر کنین که با یک پاتون زانو زدید و جعبه‌ای رو جلوی زیباترین دختری که می‌شناسین باز می‌کنین و ازش می‌پرسید: «با من ازدواج می‌کنی؟» اگر ما این لحظه رو یک سازه فرض کنیم (لحظه‌ی خواستگاری) ملاتش چی می‌شه؟ می‌شه تمام فاش شدن‌هایی که پیشش داشتم، می‌شه تمام قدم‌هایی که توی خیباتون ولیعصر تهران باهاش زدم، می‌شه تمام چت‌هایی که باهاش داشتم، می‌شه تمام نگاه‌هایی که بهش کردم بدون اینکه پلکم بیاد، می‌شه تمام لحظاتی که دستش رو گرفتم، می‌شه تمام تمام‌هایی که با اون گذروندم، با اون سپری شدم.

زندگی ما بیشتر از ملات تشکیل شده و نه سازه، ما برای ساده سازی و پایین اوردن تعداد خاطرات، بخشی از اون‌ها رو بزرگ می‌کنیم تا تبدیل به سازه بشن، بتونیم بهتر و بیشتر ببنیمشون و ازشون تعریف بهتری داشته باشیم، اما هیچ یک از این سازه‌ها هیچ هویت مستقلی نمی‌تونن داشته باشن. سازه‌های زندگیمون به ملات‌های زندگیمون وابسته‌ان و زندگیمون به ارتباط داشتن این سازه‌ها با هم دیگه وابستنس، اگر سیستم گرمایشی خونه خوب کار نکنه (شغل خوبی نداشته باشم) مجبورم از متکای بیشتری هنگام خواب استفاده کنم (به مهاجرت فکر کنم) یا این که به دنبال ملات بهتر بگردم و ازش استفاده کنم (ارتقای مهارت برای کسب جایگاه بهتر).

 

موقعیت ما در هر لحظه از زندگی متوجه سازه‌های زندگیمون نیست، بلکه متوجه ملات‌های زندگیمونه، با توجهمون به لحظه‌ی اکنونه که می‌تونیم ملات خوبی داشته باشیم که در نهایت بتونیم سازه‌های بهتری داشته باشیم. بی‌توجهی به ملات به سازه‌های خوب و باب میلمون منتهی نمی‌شه.

تا جایی که می‌تونی توی زندگیت ملات رو تجربه کن، ملات بهتری رو تجربه کن.

“زندگی معنا و توضیح و تفسیری نداره زندگی فقط زیستن هست و تجربه وقتی من به دنبال معنا و اتفاقی در آینده زندگی باشم هیچوقت نمی‌رسم اگر هم برسم باز هم به دنبال معنا و اتفاقی دیگر هستم

زندگی فقط در همین لحظه و همین الان معنا دارد

اگر خشم دارم در لحظه خشمم را زندگی میکنم

اگر ذوق دارم در لحظه ذوقم را زندگی می‌کنم

اگر ناامیدم در لحظه ناامیدیم را زندگی می‌کنم

اگر اشتیاق دارم در لحظه اشتیاقم را زندگی می‌کنم

اگر حسادت می‌کنم حسادتم را زندگی می‌کنم

اگر درد دارم در لحظه دردم را زندگی می‌کنم

و ………

ولی فقط در همان لحظه زندگیشان میکنم به آنها نمیچسبم به آنها شاخ و برگ نمیدهم توضیح و تفسیرشان نمیکنم فقط زندگیشان میکنم مزه مزه شان میکنم دقت میکنم کجای بدنم درگیر آن حس شده چطور روی سیستم بدنم تأثیر می‌گذارند چطور روی واکنشهای من تأثیر می‌گذارند

من در حال حاضر به این نتیجه رسیده ام که فقط زندگی را در همان لحظه زندگی کنم منتظر چیزی نباشم سواد زندگی کردن را یاد بگیرم و به فرزندانم سواد زندگی کردن یاد بدهم سواد خود بودن

من از لحظه بعد خودم از فردای خودم بی خبرم پس این لحظه ای را که دارم را زندگی می‌کنم

روزهای پوچی و تنهایی عمیق وجودم را گذرانده ام و هیچوقت شهامت خودکشی را نداشتم ولی میخواهم شهامت زندگی کردن را داشته باشم با وجود همه‌ی رنجها و شادی‌ها

دیگر برایم مهم نیست از کجا آمده ام ،آمدنم بهر چه بود و به کجا میروم حالا که هستم، هست بودن را بلد باشم و بودنم را زندگی کنم

در مقابل جبرهای زندگی تسلیمم و پذیرا و از اختیارم در مسیر زندگی در حد توان استفاده می‌کنم”

 

همه این فرضیات بالا رو بهم بافتم تا دست آخر این رو بگم که قضاوت ما از یک لحظه نمی‌تونه منفک از سایر لحظات زندگیمون باشه، هر لحظه به لحظه‌ی قبل از خودش مربوط هست و هیچ لحظه‌ای به تنهایی بار معنایی خاصی نداره. تک تک لحظاتمون تقریبا به یک اندازه در نزدیک کردن ما به مرگ سهیمن، همه‌ی ما مبتلا به مرگیم فقط بعضی‌ها از زمانش مطلع می‌شن، مثل سرطان. چیزی به نام لحظه‌ی مرگ و تولد نداریم.

 

مثل بخش ابتدایی این نوشته در پایان هم می‌خوام دوباره به تولد اونم از قول کتاب Lying on the couch اشاره کنم که می‌گه: «تو می‌دونی که ما معمولا تولد ها رو جشن می‌گیریم، چون اون‌ها موقعیت‌هایی برای شادی هستن، ولی من همیشه نظر مخالفی دارم. تولدها نشونه‌های غم‌انگیز گذران زندگی ما هستن و جشن تولد کوششی برای انکار این غمه.»

 

 

پی‌نوشت: این نوع نگاه به مفهوم لحظه شاید درست باشه اما میدونم که باگ زیاد داره، فعلا حوصله رفع ابهام و باگ رو تا اینجا داشتم، شاید بعدا کامل‌ترش کردم یا کلا نقضش کردم.

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *