نبرد با واقعیت

گوش‌هایم را می‌گیرم
چشم هایم را می بندم زبانم را گاز می‌گیرم ولی حریف افکارم نمی‌شوم
چقدر دردناک است فهمیدن….!!!
خوش بحال عروسک آویزان به آینه ماشین
تمام پستی بلندی زندگیش را فقط می‌رقصد….!!!
کاش زندگی از آخر به اول بود.
پیر بدنیا می‌آمدیم.
آنگاه در رخداد یک عشق جوان می‌شدیم سپس کودکی معصوم می‌شدیم و در
نیمه شبی با نوازش‌های مادر آرام می‌مردیم…!!!

 

فرو رفتن در تاریکی محض گاهی برایم مقوله‌ای ایده‌آل می‌شود، آن زمان که تیزی روشنایی واقعیت چشمانم را می‌خواهد از حدقه درآورد. چشمانم را می‌بندم که نبینم، گوش‌هایم را می‌گیرم که نشنوم اما واقعیت با نهایت عریانی پیش دو پلک خاموشم جولان می‌دهد و به دائم بر مسیر نامشخصم سد معبر می‌کند، فریاد و آه و ناله سرمی‌دهد تا حتی برای لحظه‌ای کوتاه رخش نمایان شود.

زندگی‌ام در کشاکش تلاش برای انکار و ندیدن است، ندیدن واقعیت، شکستن حرمت واقعیت، اما گاهی شکست خورده از میدان نبردهای پیاپی خارج می‌شوم، خون آلود، خسته و نفس کم آورده. در هر پایان با خود می‌گیوم، آیا این آخرین پایان است، آیا می‌شود دیگر شروع نشود و برای همیشه تمام شود؟ همه چیز تمام شود؟ همه چیزم تمام شود؟

 

شانه‌هایم نحیف‌تر از آن است که این همه بار را تحمل کند، چشمانم کم سوتر از آن است که این عاقبت کاری را ببیند، گوش‌هایم ناشنواتر از آن است که این فریاد‌ها را بشنود، پاهایم خسته‌تر از آن که این دور مسیر را طی کند، دستانم ناتوان‌تر از آن است این جسم زمخت را لمس کند، قلبم ضعیف تر از آن است که این همه درد را تحمل کند.

واقعیت را نمی‌خواهم، آزادی را نمی‌خواهم، پوچی را نمی‌خواهم، تنهایی را نمی‌خواهم، مرگ را نمی‌خواهم. هیچ یک از مسلمات هستی را نمی‌خواهم، هیچ یک از مسلمات بودن و حضور یافتن را نمی‌خواهم.

نمی‌خواهم کسی در نزدیک ترین مکان به لاله‌های گوشم فریاد کند که: «این منم».

 

برای انکار پُرکار باید بود.

“فکر کنم اینجا هم بتوان صفت‌های سیاه و سفید را برای متمایز کردن این دو نوع بی‌انگیزگی به کار برد:
بی انگیزگی سیاه، همان است که دنیا در نگاهت بی‌رنگ می‌شود. بیشتر می‌خوابی تا دنیا را نبینی. کمتر کار می‌کنی تا وقت و توانت را برای دنیایی که دوست نداری تلف نکنی و دیگران هم به سادگی این بی‌انگیزگی را می‌بینند و لمس می‌کنند.
بی‌ انگیزگی سفید هم، ناشی از همان بی‌رنگ شدن دنیاست. اما این بار کمتر می‌خوابی و بیشتر کار می‌کنی و خودت را به هزار فعالیت و کلاس و تفریح سرگرم می‌کنی تا از این حس فرار کنی و کمتر، به یاد پوچی دنیا بیفتی.” (محمدرضا شعبانعلی)

 

“این را هم بگویم به لحاظ شخصی و توصیفی، آدم پر کاری هم هستم. فکر می‌کنم یک‌بخشی از این کار زیادم را هم برای این انجام می‌دهم که آن سنگینی بار هستی را کمتر بچشم و کمتر با مسئلهٔ مهیب معنای زندگی، به‌نحوی‌که آدم را در کام بکشد، مواجه بشوم. فکر کنم این یکی از راهکارهایی است که به آن پناه می‌برم؛ با نوشتن، با خواندن، با تدریس، در کنار کار حرفه‌ای تراپی… وقتی زیاد کار می‌کنم، «حواس‌پرتی» برایم می‌آورد؛ به این معنا که وقتی تو معطوف به این امور می‌شوی پاره‌ای از اموری که – به قول میلان کوندرا– از جنس سبُکی تحمل‌ناپذیر بار هستی است و معنای زندگیِ تو را نشانه می‌رود، کمتر سراغت می‌آید.” (سروش دباغ)

 

 

پی‌نوشت: به خاطر داشته باش که شراب گوارا، آبِ انگور است و جامه‌ی بنفشِ دربارِ همایونی پشم گوسفندانی است که با خون صدف دریایی رنگ شده‌اند… چنین درک و دریافتی (در دست گرفتن مسائل و نفوذ به داخل آن‌ها، آن‌چنان که قادر باشیم آنان را به شکلی که هستند ببینیم) همانی است که ما همواره باید انجام دهیم در طول عمر خود و زمانی که همه‌چیز قابل اعتماد جلوه می‌کند همه را عریان در معرض دید قرار دهیم و ببینیم تا چه حد بی‌معنا هستند و جامه‌ی افسانه‌ای آن‌ها را از تنشان جدا کنیم.

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *