هم‌سکوتی

کلی حرف داشتیم برای گفتن، مدت‌ها بود که همدیگه رو ندیده بودیم، بالغ بر یک سال و نیمی می‌شد، از اتفاقاتی که از سر گذروندیم و حس و حالی که این چند وقت با بی‌اطلاعی از هم سپری شد گفتیم. نوشیدیم و لب به سخن گشودیم. به چشمان و لبان هم خیره شدیم و برای با هم موندن بیشتر مشتاق شدیم. همه‌ی این‌ها ادامه داشت تا این که حرف‌هامون تموم شد. هیچوقت فکر نمی‌کردم بیان رویدادهای زندگیم اونم بیش از یک سال توی دو ساعت به ته بکشه و بعدش فکر کنم که چیز دیگه هم بوده یا نه. البته اینم بگم که اون فرد هم حرفاش به ته کشید و تقریبا هم زمان قاشقِ حرفامون به تهِ دیگ خورد. سعی کردم از همون تَه مَهای قابلمه یه چیزی بکشم بیرون تا شاید به این فضای خالی بی‌حرف چیزی اضافه کنم اما نشد که نشد، هر دو برای مدتی به زمین و دیوار و اطراف خیره شدیم، تا این که جمله‌ای گفت.

در سکوت کردن و ساکت بودن تبحر خاصی دارم، بیشتر از دیگران می‌تونم باهاش کنار بیام، لااقل با خودم. بیشتر دوست دارم لحظات رو در سکوت و خلوص واقعی پدیده‌ها و وقایع تجربه کنم، دوست دارم اگر هم صدایی می‌شنوم طبیعی باشه، صدای نسیم، آواز و بوی خوش طبیعت، شکستن و صدای ترک برداشتن برگ‌های خشکِ از ساقه‌های جدا شده‌ی درختان زیر کفشام توی فصل پاییز وقتِ پیاده روی، صدای موج دریا و نغمه‌های پرنده‌ها که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خونن. اینا برام آرامش بخشه.

اون گفت: «تو فردی هستی که می‌شه در کنارش سکوت کرد، حرفی نزد و فقط بود و حضور داشت.»

همین جلمه منو به فکر واداشت، این که تا کجا در کنار دیگری می‌شه با سکوت شنیده شد؟ با سکوت حضورش احساس شد؟ با سکوت در کنارش آرام شد؟ سعی نکنیم تفاهم سکوت رو با سوءتفاهم کلام آلوده کنیم، دنبال واژه برای پر کردن خلاء سکوت نگردیم.

خاطرم هست که خیلی وقتا از پدرم می‌شنیدم که: «انگاری اصلا نیست، یک کلمه هم حرف نمی‌زنه.»، دلیلی که الان این رو نمی‌شنوم اینه که فیزیکم رو هم با خودم بردم و الان دیگه نه «انگار» بلکه «اصلا» دیگه نیستم. نه حرفم و نه خودم.

منظورم حرف نزدن مطلق نیست، بالاخره دو نفر حرفاشون یه جایی تموم می‌شه (کار به اونایی ندارم که حرفاشون هیچ وقت تمومی نداره) مگه چقدر توی زندگی یک نفر اتفاق دارای ارزش برای بیان می‌اوفته، از اون جا به بعد آیا برای حرف زدن تلاش می‌کنن یا نه خودشون رو در جریان توامان سکوت رها می‌کنن و در کنار هم دیگه و باهم سپری می‌شن؟ چیزی نمی‌گم و فقط نگاهش می‌کنم، چیزی نمی‌گم و فقط با اون نگاهش می‌کنم، دیگه چگونگی بودنمون در کنار هم مهم نیست بلکه بودنمون در کنار هم مهم می‌شه ولو اگر هیچی به هم نگیم، همین که در کنار هم هستیم کافیه، حضورمون در کنار هم احساس آرامش متقابل رو بده کافیه.

مایستر آکهارت، عارف آلمانی صده‌ی چهارده میلادی می‌گفت: «شبیه‌ترین چیز به خداوند سکوت است»؛ می‌شه این جمله رو اینطور فهمید که خیلی وقتا نمی‌شه مواجه با هستی رو صورت‌بندی کرد و دربارش حرف زد. تشبیه خدا به سکوت متضمن اینه که خیلی از امورات رو نمی‌تونیم با کلام و کلمه محدودشون کنیم، اونجا جاییه که صورت‌بندی اون فضا، شخص و محیط و … بوسیله زبان قابل تحقق نیست، این نوع سکوت، سکوتی سرشار از ناگفته‌هاست، درواقع خاموشی از سر ناچاریه.

 

دباغ در کتاب «سکوت و معنا» بنابر تلقی شخصی از نظر ویتگنشتاین به چند نوع سکوت اشاره می‌کنه، «سکوت سلبی»، «سکوت خنثی»، «سکوت عرفانی» و «سکوت درمانی». در یک تقسیم بندی دیگه‌ اینطور می‌گه که: “چنانکه در می‌یابم، می‌توان سه نوع سکوت را از یکدیگر تفکیک کرد: « سکوتی که آگاهانه اختیار می‌شود»، « سکوتی که غیر اختیاری و در کام کشنده است» و « سکوتی که با تماشاگری در می‌رسد و می‌توان به استقبال آن رفت». اولی را می‌توان « سکوت اخلاقی» خواند،  دومی را « سکوت عرفانی» انگاشت و سومی را « سکوت معنوی». سکوت عرفانی و سکوت معنوی، از حجم تجربۀ ملال می‌کاهند و به قدر وسع طراوت و تازگی را به سمت سالک مدرن می‌وزانند… ”

درباره سکوت معنوی چون به نوعی خیلی تجربش کردم این رو بگم که این نوع سکوت از جنس مزه مزه کردن لحظات حضور و سکون و آرامش هستن، اینجا خود فرد به استقبال سکوت می‌ره و تماشاگر اطرافش می‌شه، چیزی که متضمن اینجایی و اکنونی اونه؛ فهم بهتر این نوع سکوت با شعر زیبای سپهری می‌تونه به اوج خودش برسه، اون می‌گه:

“من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل‌ها را می‌گیرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه اشیا جاری است.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.
روح من بیکار است:
قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد.”

امتیازدهی به این نوشته:

0 از 0 رای

نظرات کاربران

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

خواندن متن مقاله

خواندن این مقاله به 3 دقیقه زمان نیاز دارد.

00:00
00:00