به کیارستمی ارادت زیادی دارم، یه جایی میگه: “تعدد کپیها و سالها تماشا کردن کپیهاس که ما رو مقابل اصل میخکوب میکنه و نفس رو در سینهمون حبس میکنه، گاهی ما جلوی یک چیز اینقدر صفر میزارم که دیگه خودمون نمیتونیم پرداختش کنیم، اونجاس که شروع میکنیم دونه دونه این صفرها رو حذف کردن، بعد میرسیم به واقعیتش. نکته اینه که دسترسی به واقعیت در بزاعت خیلی از ماها نیست بنابراین قدر کپی رو بدونیم اونه که مهمه. کسی میگفت که عشق نتیجهی سوء تفاهمه، ما میریم برای این که سوءتفاهم کنیم، وقتی واقعا درک میکنیم اون موقع عشق به زوال میرسه، دیگه پایان عشقه.”
در جای دیگهای میگه: “بیا قرار بزاریم که ما همدیگر رو نمیفهمیم، شاید راه حل زن و مرد در اینه که بفهمن که همدیگرو رو نمیفهمن، عشق یه توهم بیشتر نیست و خوشبختانه این قابلیت در ما هست، و الا یه اصل بیشتر وجود نداشت و همه عاشق اون میشدن. وقتی آدما رو نمیفهمیم عاشقشون میشیم ولی وقتی که به واقعیتشون پی میبریم بعد میفهمیم که این اون نبوده، از جایی اشکال پیدا میشه که ما توقع فهمیدن هم دیگه رو پیدا میکنیم، یه راه حل جانبی باید پیدا کرد برای تحمل همدیگه چون بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم.”
دربارهی این گفته خیلی فکر کردم و برای خودم مقدر کردم که دربارش بنویسم. این که منظور از اینکه عشق نتیجهی سوءتفاهم یا کج فهمیه چیه؟ خیلی این موضوع عمیقه، چرا دیدن واقعیت در دیگری باید برابر با پایان عشق باشه؟ چرا باید مجذوب کپیهای اصل بشیم تا خود اصل؟
یکم به نوشتههای خودمم اشاره کنم 🙂 یه جایی این مسافر همیشه در حال سفر میگه (خودم):
“آسمان را به خاک میکشم و زمستان را به صحرا سکوت را به خیابان و سکون را به عمر تاریکی شب را به روشنایی روز و وجود را به نیستی تا باز هم خیال بودنت را زنده نگاه دارم.”
یا اونجا که عباس معروفی توی کتاب «بریدههایی از کتاب سمفونی مردگان» میگه: ”مرا به آسمانی با چهل خورشید تشبیه کرده بود. خودش را به شبی که ماه ندارد. مرا به یک درخت پر شاخ و برگ که سایه دارد، خودش را به درختی که ریشهاش پوسیده. مرا به قله سفید سبلان، خودش را به ویرانههایی که هیچگاه مهمان نداشته است، ویرانههای همیشه شب. حالا هم بدتر از ویرانه.”
یا اون که میگه (ناشناس):
”بدان هر بار که تکرار میکنی مرا از سویدای جانت دوست میداری، گویی آن را برای اولین بار میشنوم، و درست مانند فردی که مالک جهان است و به یک عمر زمان نیاز دارد تا عظمت داراییاش را بازبیند، انگار من هم به عمری زمان نیاز دارم تا گنجهای نهانِ عشقِ تو را دریابم. بدان! هر بار که با ابهت و وقار اطمینان میدهی که همیشه، همینگونه خوب، در شادی و ناشادیام، دوستم میداری، روحی را از برزخ، رهایی میبخشی. آنگاه که اندوهگینم بیشتر دوستم داری، چون میدانی که اندوه، دلتنگیِ خدایی است و هر نیکی در نَهاد آدمی، فرزند اندوه.”
خب توی تمام این حرفها چه چیزی خیلی مشهود بود؟ سوء تفاهم. ندیدن واقعیت. من در تو واقعیت رو نمیبینم، نمیتونم ببینم، من چیز بیشتری میبینم، من اغراق میبینم. من در نگاهت عظمت میبینم و در صدات آوازی خوش. این شنیدنِ آوازِ خوش نتیجهی سوء تفاهمه. تو بزرگترین سوء تفاهم منی. من هیچ چیز رو اینقدر اغراق شده ندیدم. اونجا که میگن صفر رو برداریم یعنی این که دیگه آواز رو در صدای طرف نشویم، دیگه عظمت رو در نگاه طرف نبینیم. این میشه پایان عشق.
یا اونجا که میگم: “ساعتها از پس هم میرفت و من خیره به تماشای عطر صدایش میشدم، آواز نگاهش را تا ته جان میبوییدم و نسیم گامهایش را در پس پلکهایم لمس میکردم. آنگاه که زندگی در آن لحظه برایم خلاصه میشد، خلاصهتر از کوتاهترین لحظات، کشیده تر از عمری جاودان.”
این همش نتیجهی سوءتفاهمه. این واقعی نیست و همین واقعی نبودنش هست که اون رو برام زیبا کرده، اون رو برام غیر قابل درک کرده. گاهی این کپیها هستن که مهمن، گاهی این غیر واقعی بودنه که مهمه.
ما در طول زندگی ممکنه اشکال مختلفی از سوءتفاهم رو تجربه کنیم؛ سوءتفاهم با تعریفِ بیشتر دیدن، فرای واقعیت شنیدن، فرای انتظار لمس کردن. فرای عرف و نُرم احساس کردنه (تاکید روی «فرا» دارم چرا که سوءتفاهم با همین «فرا» میتونه معنی پیدا کنه).
پرسیدند که آیا او را تا حد مرگ دوست داری؟ گفتم: بالای قبرم از او سخن بگوید و ببینید چطور مرا زنده میکند.
«محمد درویش»
او قند روزهای تلخ من است.
پینوشت: لینک منبع 😉
نظرات کاربران