به نظرم ما در احساس خیلی وقتا همون طور که اشاره کردید تنها نیستم اما در ادراک تنهاییم، چون ادراک حاصل فهم و برداشتی هست که بذرش از بدو تولد کاشته شده و الان به اندازهی قد و سالهای زیستمون رشد کرده. محیط و ژنی که باعث رشدش شده در هیچ مکانی و زمانی گیر نمیاد چون تنها متعلق به این منِ تنهاست. شاید هردو از نوازش یه گربه یه چیز رو احساس کنیم، یه کم مو و خاک (اگر تمیز نباشه) و …. اما ادراک متفاوتی قطعا داریم، این که چی باعث تفاوت در ادراکمون میشه اشاره به همون عقبهای داره که از لحظهی تولد آجر به آجر روی هم قرار گرفته تا الانِ ما رو بسازه. به این شکل که در از سرگذروندن ممکنه تنها نباشیم اما در درسرگذروندن خیلی وقتا تنهاییم (یه تفاوت ریزی دارن، در و از) مثلا دو نفر که تصادف میکنن یکی میگه آخ ماشینم یکی میگه عه چه خوب که نمردم.
کلا ذهن خیلی حاصل خیزی دارم و الان دلم میخواد ساعت ها بنویسم و درباره همین چند خط از نوع نگاهم حرف بزنم.
مثلا ما از این که بفهمیم درک نمیشیم خوشحال میشیم؟ یه بار امتحان کنید به کسی که ناراحته بگید که میفهمم هیچ کس حالت رو نمیفهمه، این فقط تویی که به این حال و روز افتادی، هیچ یک از گفتههام نمیتونه مرحمی بر زخمی که دیدی باشه چون اصلا قابل فهم توسط من نیست که بخواد مطرح بشه و یه همدلی شکل بگیره و … در این لحظه طرف آرومتر میشه. اما چرا؟ تنها بودنمون کافی نیست؟ گاهی باید از این تنها بودن آگاه بشیم که آرام بشیم؟ (البته همیشه تنهایی آرامش نمیاره مثلا یکی از 4 سائق بنیادی اگزیستانسیل که بشر باهاش دسته و پنجه نرم میکنه تنهایی هست، اون نوع از تنهایی که مضطربمون میکنه) این رو هم اضافه کنم که زیبایی در اونجایی که اتفاق میوفته که دونفر در تنهایی هم شریک بشن.
یا یه قضیه دیگه که مدتی پیش به ذهنم رسید این که ما برداشت حاصل از برخوردمون با وقایع خیلی وقتا در نوعِ (با یکسان بودنِ عمق و میزانش مخالفم) برداشت یکیه، همون طور که اشاره کردید یه جایی به هم میرسه.
ولی در کل حرفتون رو درک میکنم و میفهمم چیمیگید، خودم زمانی که از به اشتراک گذاشتن آهنگ گفتم این زاویه نگاه رو گرفته بودم، اما یه نکتهای که وجود داره اینه که واقعیت برای جهانِ بیرون از ماس، مالِ ما نیست. چیزی که به ما بیواسطه تعلق داره احساساتِ ماس. ما در بیانِ حس (یا افشایِ احساس) از اون احساس خالی نمیشیم.
سوال: چه چیزی هست که فکر میکنید افشا کردنش باعث میشه دیگه بهتون تعلق نداشته باشه؟
درباره قضاوت.
فروم میگه اگر کسی پیش شما خودافشایی تکاندهندهای کرد جوری که نتونستید از قضاوت بپرهیزید بهتره به زوایای تاریک خودتون نگاه کنید. اگر نتونستیم وجه تاریک کسی رو بپذیریم با نگاه کردن به وجوه تاریک خودمون پایین میایم و به درک نزدیکتر میشیم. «تایید» نه ها! «درک». این رو نگفتم که بگم اون چیز افشا نشده در شما (وجود داشته باشه یا نداشته باشه) وجهتاریکی داره. صرفا گفتم که بگم کار ما باید درک باشه و نه قضاوت.
قضاوت کلا مردوده. برای برقراری ارتباط اصیل باید بیاني حس کرد. تفاوتشون چیه؟ ما با بیانِ حس طرف مقابل رو به جهان درون خودمون راه میدیم، بدون این که جهان خود اون رو انکار کرده باشیم. اما ما با قضاوت درسته درهای جهان خودمون رو هم باز میکنیم و قضاوت من خیلی نمایانگر درونیات خود منه اما هم زمان جهان طرف مقابلم رو انکار میکنم.
حس اون چیزیه که در لحظه در ما ایجاد میشه، به سراغ ما میاد و خودمون رو در احاطهی اون میبینیم. قرار نیست برای بیان حس آیتمهای مختلفی رو در نظر بگیریم. ما وقتی آیتمهای مختلف رو در نظر میگریم که یا میخوایم تحلیل کنیم یا قضاوت و یا توصیه و سرزنش.
پیام حسی باید مبتنی بر درک باشه. اگر درک نکنیم میوفتیم در دام تغییر. پذیرش و درک همراه با مهره.
اینم بگم که یکی از دشمنان درک کردن همین منطقه. ما در تعامل با منطق به هم نزدیک نمیشیم ما با درک بهم نزدیک میشیم. بخش زیادی از دعواهای زن و شوهری به خاطر نفهمیدن همین گزارس. درک کردن به معنای تایید کردن یا حق دادن نیست. درک کردن حاویه توصیه نیست. حق دادن سمت داره. مثلا 80 درصد حق با منه و 20 درصد با اون. اما درک کردن اینطور نیست و میشه هم اونو درک کرد هم اون یکی دیگه رو.
اهمیتِ نوعِ بازخورد دادن
بازخورد دادن باید حسی باشه و نه قضاوت. البته شاید بیان مشاهده هم کمک کنه به درکِ بهتر طرف از موضوع. بیان مشاهده هم میشه بازگو کردن اون چیزیه که داری میبینی و به چشمت اومده. مثلا توی جمع نشستی و یه نفر داره صحبت میکنه و یه نفر دیگه میپره وسط حرفش.
گفتنِ:
تو توی حرف طرف پریدی. میشه بیان مشاهده
من از توی حرف پریدن تو مضطرب میشم چون حس میکنم فضا میتونه متشنج بشه. میشه بیان حس
من احساس میکنم میخوای بر گروه مسلط بشی. میشه قضاوت (هر چند اولش گفته باشه احساس میکنم)
اینجاس که میگیم قضاوت دنیای دیگری رو انکار میکنه چون تسلط رو تحمیل بر دیگری کرده. برای همین کلا مردوده.
راستی اینم بگم که ما مسئول احساساتی که به سراغمون میاد نیستیم، ما مسئول واکنشی که به احساساتمون میدیم هستیم. ما پدیدآوردهی احساساتمون هم نیستیم. احساسات در ما ایجاد میشن، ولی وقتی ایجاد شد دیگه مسئولیتش با ماس که چطور باهاش مصالحه کنیم. مثلا اگر از کسی حس بیمحلی میگیری نمیتونم بهت بگم این حس رو نداشته باش. میگیری دیگه. مسئول حسِ تو، خودتی. فقط میتونیم روی این متمرکز بشیم که حالا میخوای باهاش چیکار کنی.
برای درک کردن حتما نیاز نیست تجربه مشابه داشته باشیم، یک روان درمانگر ممکنه مراجعی داشته باشه که فرزندش رو از دست داده باشه اما روان درمان گر فرزندی از دست نداده باشه باید درکش کنه اما نمیشه منکر شد که تجربه مشترک، درک مشترک هم ایجاد میکنه.
اهل فروتنی بیجا نیستم کشف حقیقت از بی اعتقادی میگذره و بی اعتقادی به تنهایی فشار آفرینه به همین خاطر آدمی قبل از این که در وادی تفکر قدم بزاره باید بدونه چقدر از حقیقت رو میتونه تاب بیاره.
در من خرمنی خام از اندیشههای فلسفی وجود داره که تشنهی سوختنه و با شما میتونه مشتعل بشه.
ما خیلی وقتا از این جملهی خودت رو بزار جای من استفاده میکنیم. ولی فکر میکنم این جمله اونقدری که باید ارزشش دونسته نمیشه. کلا «خود رو جای کسی قرار دادن» البته که به تمامی ممکن نیست شاید مثلا بتونم 10 درصد خودم رو جای کسی بزارم اما تا همین حد هم یکی از کلیدهای درکه. درک کردنی که به معنای تایید کردن نیست، به معنای حق دادن نیست.
ما دیگران رو فقط به خاطر دیگران درک نمیکنیم، بیشتر به خاطر خودمون باید دیگران رو درک کنیم، برای این که فشارهامون کمتر بشه. مثلا وقتی کسی رفتاری میکنه که من رو آزار میده (رفتاری که واقعا آزاردهنده باشه و به زودرنجی من ربطی نداشته باشه)، من میتونم باهاش دعوا کنم که چرا این کار رو کردی یا میتونم چیزی نگم و توی دلم فحشش بدم و حرص بخورم، در این حالتها من فشاری رو تحمل کردم، فشار به خودم تحمیل کردم. سوال: آیا راهی هست که نزارم بهم فشار نیاد و آسیب نبینم؟ بله، راهش درک کردنه.
تایید نمیکنیم.
حق نمیدیم.
درک میکنیم.
درک کردن گاهی با تصور صورت میگیره و گاهی مبتنی بر واقعیته. مثلا ممکنه تمام برافروختگی طرف مربوط به من نباشه، بلکه مربوط به واقعهای باشه که از و درسر گذرونده، چه چند دقیقه پیش چه سالهای گذشته که الان یاد و خاطرش زنده شده.
کوتاه نیومدن هم میتونه نشان از درک پایین باشه، سر سازش نداریم، سر تقابل داریم.
همدلی یا درک کردن؟
در مقیاس کلانتر و عامیانهتر از عبارت همدلی استفاده میکنم که همپوشانی زیادی با موضوع درک کردن داره و بهتره بگم بخشی از مسیر همدل شدن، همین درک کردنه.
مفهوم همدلی (به معنای Empathy و نه Sympathy یا همدردی) سه لایه اصلی داره:
لایه اول اینه که من بتونم خودم رو جای شما بزارم. جالبه ما خیلی وقتا از این جملهی خودت رو بزار جای من استفاده میکنیم، ولی فکر میکنم این جمله اونقدری که باید ارزشش دونسته نمیشه. البته که به تمامی ممکن نیست و مثلا شاید بتونم 10% خودم رو جای کسی بزارم اما همین حدش هم به درک کردن نزدیک میشیم. درک کردنی که نه به معنای تاییده و نه به معنای حق دادن. پس خودت رو جای دیگری گذاشتن میشه تلاش برای دیدن یک شیء یا یک وضعیت و مسئله و مشکل از نگاه شما، اونجوری که شما نگاه میکنید نگاه کنم.
کار دوستِ همدلم همینه، وقتی درد و دلت رو میشنوه سعی میکنه از منظر خودت به مسئله نگاه کنه، قرار نیست شتابزده راهکار بدیم و بگیم مشکلت اینه و اینجوری باید حلش کنی، نه باید ببنیم اونچه که اون دیده رو. با سکوت و نگاه ذره ذره و آروم آروم مزه مزهش کنیم. جوری که چشیده شده بچشیمش.
لایه دوم همدلی اینه که احساسات طرف مقابلمون رو بشناسیم و بفهمیم و احساسش کنیم. صرفا گوشمون رو درگیر نکنیم روانمون رو هم درگیر کنیم (همون عبارت با چشمانِ تن و جان).
کسی که الان داره با من حرف میزنه شاده؟ از سر شادی اومده باهام حرف بزنه؟ میخواد شادیش رو قسمت کنه تا لذتش مضاعف بشه؟ یا ناراحته و با حرف زدن با من امیدواره که بخشی از بار غمش رو با «در میون گذاشتن» کم کنه؟
اینم دوست دارم اینجا به عنوان وسط نوشت اضافه کنم.
بازم توی دورهگردیهایی که گاها شبانه اونم نصف شب دارم به این فکر میکردم که درد دل و بیان اندوه و غم و در میون گذاشتن اون با دیگری چرا سبکمون میکنه؟ چرا افشا از سنگینی تحمل کم میکنه؟ خب باید ابتدا بگم که خیلی به چیز دندون گیری نرسیدم صرفا به این زاویه از نگاه بسنده کردم که اگر فشار رو یه رودِ خروشان و مملو از آبِ اندوه و خشم در نظر بگیریم با مطرح کردنش و بیان کردنش (این اصطلاح «بیان کردن» هم خیلی قشنگه از ریشه بیّن به معنای پدیدار کردن و آشکار کردن میاد، چیزی که در در درون نهانه و با گفتن عیان میشه) به این رودخونه پهنا و عمق بیشتری میبخشیم. این مسئله از سهمِ حجم آب کم نمیکنه، فقط ظرفیت تحمل رو با همراهی یک نفر دیگه بیشتر میکنه. من هم با تو با این جوش و خروش همراه میشم. همین باعث میشه که احساس سبکی کنم. من سبکی رو نه با کم کردن وزنِ بار بلکه با بیشتر کردنِ توانِ تحملِ بار با همت دیگری بدست اوردم.
حالا میشه گفت وای بر فرد تنها؟ چقدر تحمل؟ حالا میشه گفت تنها سپری شدن قدرت میخواد؟ توانمندی میخواد؟ درک و پذیرش میخواد؟
خب ادامه صحبت…
ادامه سوالاتِ لایه دوم این میشه که اون شخصی که باهام حرف میزنه بهم حس خوب داره؟ اصلا حوصله حرف زدن باهام رو داره؟ یا دنبال فرصته که از دستم فرار کنه؟ از سر ناچاری اومده سراغم یا از سر انتخاب؟
لایه سوم این میشه که بتونیم مسیر گذشتهی اون رو هم ببینم. شخصیت و رفتار ما انسونا وابسته به مسیره. اینکه اون فرد از چه بافتی میاد. بافت زندگیش رو بیشتر لمس کنیم. ممکنه چند نفر یه موسیقی رو گوش بدن اما هر کدوم یه نوع و میزان از غلیان احساسات رو تجربه کنن (مثل امروز که از نفر پرسیدم این رو بشنو و به حست موقع شنیدنش زبون بده و باید بگم متفاوت از زبون احساس من حین گوش دادنش بود). پاسخِ ما عکسالعملی که نسبت به دیدهها و شنیدهها داریم و نحوهی تصمیمگیری و رفتار ما، تابع اینه که از لحظهی تولد تا همین الان، چه مسیری رو توی زندگیمون طی کردیم.
حالا میشه به همهی اینها دست پیدا کرد و به درک 100% رسید؟ همون طور که گفتم نه. اما با مدنظر قرار دادنش احتمالاً تجربههای بهتر و شیرینتری و مهمتر از همه اینها «نزدیک»تری بتونیم داشته باشیم.
در انتها میخوام یه پاراگراف قصار هم به نقل بگم:
“هر کس داستان خود را دارد. سرشت خود را دارد. سرگذشت متفاوتی را از سر گذرانده و سرنوشت متفاوتی را انتظار میکشد.باید هر روز و هر لحظه، هر کسی را همچون معمایی ببیند که در انتظار حل شدن نشسته است و هر دهان بسته را قفلی ببیند که کلید مناسب را جستجو میکند و هر نگاهی را که به زمین خیره شده، مجسمهای از تنهایی ببیند که نه به انتخاب، که به اجبار ناگزیر زندگی، چشم از همنوعان برگرفته و پاسخ سوالات و دغدغههای خود را به جای دست و زبان و نگاه آدمیان، بر روی خاک جستجو میکند.” (محمدرضا شعبانعلی)
نظرات کاربران